جلسهٔ ۱

از جلسات کیولیست
پرش به: ناوبری, جستجو

در این جلسه در مورد تغییرات تاریخ فلسفه و فرمت و سبک قرآن صحبت می شود.

جلسه ۱

دریافت فایل صوتی جلسه‌ی ۱ با کیفیت بالاتر

دریافت فایل صوتی جلسه‌ی ۱ با حجم کمتر

متن صحبتها

من می‌خواهم یک مختصری از چیزهایی که جلسه‌ی قبل گفتم را بگویم و یک چیزهایی هم اضافه کنم و بعد آن بحث را ادامه بدهم. به جایی رسیدیم که جای ادامه دادن داشت. اولین بحث جلسه‌ی قبل من سعی کردم از قرآن دلیل بیاورم که به عنوان یک چیزی کلی که الان خیلی جا افتاده زبان یک چیز خیلی مهمی است. جزء مشخصات اصلی بشر است بعد سعی کردم مفاهیم را یک جوری در واقع جا بیاندازم که این چیز مهمی که در واقع انگار قسمت اصلی خلقت بشر است از اول قرار بوده که خداوند یک تجلی در حیطه‌ی زبان داشته باشد و همه‌ی رسالت‌هایی که انجام شده و وحی همه معطوف به این بوده که نهایتا یک کتابی به دست بشر به عنوان کتاب خدا برسد که تجلی خدا در محدوده‌ی زبان بشر است البته به یک زبان خاص. یک چیزی که با استفاده از این موضوع من سعی کردم نتیجه بگیرم این است که می‌شود به راحتی فهمید چرا وحی یک پدیده‌ی از نظر جغرافیایی موضعی بوده است هر کسی که در مورد رسالت انبیا هر تئوری داشته باشد باید یک توجیهی در این مورد داشته باشد چرا این اتفاق افتاده است چرا وحی در یک محدوده‌ی جغرافیایی خاصی ظاهر شده است با این تصوری که من دارم می‌گویم از اینکه وحی قرار بوده نهایتا به چنین چیزی منجر بشود خیلی واضح است که موضعی بودن وحی از لحاظ جغرافیایی بهتر هم هست تا اینکه وحی بخواهد بدون هیچ دلیل موجهی از لحاظ جغرافیایی پراکنده بشود. در واقع نکته این است که ما قرار است که در یک محدوده‌ی جغرافیایی یک زبانی داشته باشیم که با آن بشود آن چیزی که قرار است گقته بشود را با این زبان گفت. این، همینطور اینکه چرا رسالت ختم شده را هم توجیه می‌کند. هر کسی که نظری داشته باشد در مورد اینکه رسالت چی است. هر آدم مذهبی باید یک توجیهی داشته باشد که چرا رسالت ختم شده است. یک آدم مسیحی باید یک تئوری داشته باشد که چرا رسالت ختم شده است چرا یک پیغمبر آمده و بعدش قرار نیست که دیگر پیغمبر دیگری بیاید. باید یک جوری در واقع یک هدفی باشد که بهش رسیدیم باید یک جایی یک اتفاقی افتاده باشد که دیگر بعدش لزومی نداشته باشد که دیگر پیغمبر دیگری بیاید. مسیحی‌ها در مورد اینکه چرا ختم شده است به هر حال یک تئوری دارند. مسیحیت تئوریش این است که خدا در واقع به صورت بشر ظاهر شده است و بعد به عنوان تاوان گناهان بشر کشته شده است و این ماجرا ختم شده است و دیگر لازم نیست که خدا دوباره بیاید می‌خندید ولی بیش از یک میلیارد نفر به این موضوع اعتقاد دارند. هر دینی که ادعای خاتمیت داشته باشد باید ملاکی داشته باشد که چه اتفاقی قرار بوده بیفتد. ما یک ملاک مشخصی داریم که قرار بوده کلام خدا به بشر برسد و به صورت یک کتاب تدوین بشود و این اتفاق افتاده است. یک نکته‌ی که خیلی مهم است این است که تئوری که چرا رسالت بوجود آمده است و چرا ختم شده است این باید یک جوری باید اتفاقات قبلی را توجیه کند مثلا مسیحیت چطوری توجیه می‌کند که چرا انبیای دیگری هم از قبل آمده‌اند خدا می‌تواند بدون مقدمه در یک جایی ظاهر بشود و این اتفاق برایش بیافتد و رنج بکشد اینکه چرا پیغمبران قبلی آمده‌اند این به اصطلاح تداومی که حالا در یک محدوده‌ی جغرافیایی خاصی به صورت وحی ظاهر شده است معنی‌اش چی است خوب این یک مقدار احتیاج به توجیح دارد و هر دینی باید تئوری‌اش طوری باشد که این را توجیه کند مثلا اگر مساله آمدن خدا روی زمین است برای بخشش گناه اولیه بشر روی زمین است چرا این اتفاق زودتر نیفتاده است. من دارم سعی می‌کنم بگم که این چیزی که من دارم می‌گم چه چیزهایی را توجیه می‌کند در واقع نقطه‌های قوت این نظریه‌ای که در واقع نکته‌ی اصلی‌اش این است که همه‌ی رسالت‌ها معطوف به این بوده یک کتابی بدست بشر برسد این مجموعه اتفاقات که قبلش افتاده است را توجیه می‌کند. در مورد اینکه در ابتدا چرا این اتفاق نیفتاده است دفعه‌ی قبل گفتم که باید این یک کران پایینی از لحاظ زمانی داشته باشد برای خاطر اینکه زبان باید آنقدر پیشرفت بکند که بشود با آن به اندازه‌ی کافی حرف زد. علاوه بر اینکه زبان باید پیشرفت بکند باید فرهنگ هم پیشرفت کند موقعیت‌های که مهم است در موردشان صحبت شود باید بوجود بیاید مثلا یک نکته‌ی خیلی ساده‌ای که من جلسه‌ی فبل گقتم این است که دین آخر باید حدافل باید دین دوم باشد چون باید پدیده‌ی دین بوجود آمده باشد تا موقعیت‌های که اطراف دین هست، اتفاقاتی که در مورد دین می‌افتد بشود در موردش حرف زد اگر اولین دین، دین آخر باشد هیچ چیزی در مورد وضعیت اجتماعی دین نمی‌شود گفت الان در قرآن یک مجموعه‌ای از اطلاعات در مورد دین در جامعه مثلا علمای دینی چه کار می‌کنند چه مشکلاتی برای دین ممکن است پیش بیاید آفات دین چیست است کلی بحث دینی در قرآن است که به عنوان اولین دین نمی‌شود این بحث‌ها را کرد در واقع ما یک زمان تاریخی نیاز داریم که زبان و فرهنگ و آن موقعیت‌های اجتماعی به یک جایی برسد که آن حرف‌هایی که لازم است زده بشود و در این کتاب بیاید به نوعی مطرح شود به یک جایی برسد. از قرآن آیه‌ای شاهد آوردم که گفته است که از همه‌ی امور حکیم در قرآن صحبت شده است، انگار یک مسایلی هست که لازم است که در موردشان صحبت شود و این‌ها در قرآن مطرح شده‌اند. در ابتدای تاریخ بشر مطمئنا این موقعیت وجود نداشته که در مورد تمام امور حکیم صحبت شود طول می‌کشد که به هر حال یک وضعیتی پیش بیاید و فرهنگ و جامعه پیشرفت کند که بشود در مورد همه‌ی چیزهایی که لازم است صحبت کرد.

خوب یک چیز دیگر که در جلسه‌ی قبل کمتر در موردش صحبت کردیم این است که من می‌گم که قرآن یک جوری تجلی خدا در حیطه‌ی زبان بشر است که از اول قرار بوده این اتفاق بیافتد من دلایلی از خود قرآن آوردم که قرآن خودش را در لوح محفوظ می‌داند یک حقیقت قبل از خلقت انسان حتی به نوعی مقدم به خلقت انسان است ضمن اینکه تجلی خداست یک جوری در واقع کارکرد اصلی‌اش این است که قرار است بشر را هدایت کند یک چیز فرعی هم دارد که در جلسات قبل اشاره به آن شد و آن این است که سند رسالت هم هست قرآن ادعایش این است که معجزه‌ی پیغمبر است و این یعنی در این کتاب چیزی هست که سند این است که کسی که این کتاب را آورده از خودش نبوده و از طرف خداست همانطوری که همه پیغمبرها معجزه داشتند پیغبمر ما هم معجزه‌ای داشته که معجزه‌اش این کتاب بوده است من در مورد اینکه معجزه بودن قرآن یعنی جی بحثی نمی‌خواهم بکنم ولی یک چیزی را دوباره می‌خواهم تکرار کنم و آن اینکه کتاب بودن معجزه خیلی خیلی مناسبت دارد با خاتمیت. اینکه یک دینی وجود داشته باشد که معتقد است به اینکه معجزاتی که پیغمبرش آورده زنده کردن مرده و این جور چیزهاست این با خاتمیت خیلی تناسب ندارد اینکه یک معجزه‌ای باشد که مردم تا ابد بتوانند ببینند و به آن ایمان بیاورند این خیلی نکته‌ی مهمی است. صرف ادعای اینکه معجزه کتاب است ادعای مهمی است اگر یک دینی هست که ادعا می‌کند که پیغمبرش معجزات زیادی داشته ولی فقط آدم‌های هم‌زمان خودش این‌ها را می‌دیدند این یک مقدار با ادعای خاتمیت این آدم مشکل دارد. این خیلی نکته‌ی مهمی است که ما تنها دینی هستیم که معجزه‌ی خودمان را یک کتاب می‌دانیم که تا ابد مانده و همانطوری که من می‌توانم این کتاب را بخوانم یک آدم هزار سال پیش هم می‌توانسته با این کتاب ارتباط داشته باشد خود اصل این ادعا به نظر من نکته‌ی مهمی است. همه‌ی ادیان به معجزه اعتقاد دارند و به اهمیت معجزه هم اعتقاد دارند مثلا باعث افتخار مسیحی‌ها است که پیغمبرشان اینقدر معجزه کرده یک جوری اینکه یک آدمی می‌آمده و برای اینکه ثابت کند پیغبر است معجزه می‌آورده من فکر نمی‌کنم شبهه‌ای درش باشد یا در موردش بحث وجود داشته باشد همه‌ی ادیان یک جوری معتقدند که پیغمبرهاشان به این منظور معجزه می‌آورند موسی آورده و حضرت عیسی آورده و الی‌آخر

صدایی از طرف جمع در مورد بودیسم و اینکه در این مقوله نیست

نه من منظورم کلا از ادیانی که می‌گویم ادیانی است که در یک جغرافیای محدودی که وحی آمده هستند بودیسم اصلا ادعای وحی ندارد در واقع ادعای ارتباط با خدا ندارد حتی اعتقاد به خدا به این معنی اینکه می‌شود با او ارتباط برقرار کرد حدافل ندارد

صدایی از طرف جمع در مورد بودیسم و مساله‌ی اعتقاد به خدا در آن

خوب این جزء موارد بحث خود بودایی‌ها است که موجودیت قایل هستند برای کمال مطلق یا نه ولی حداقل یک چیزی که جای بحث ندارند این است که در دینشان مفهوم وحی و ارتباط با خدا وجود ندارد.

ما خودمان را محدود می‌کنیم به همین ادیانی که در همین جغرافیای محدود ادعای وحی دارند مثلا وقتی دین می‌گویم یک چیزی است که مثلا یک text هست و ادعای وجود یک متن مقدس هست خوب حالا ادیانی هم هستند که همچین ادعایی ندارند و وارد بحث در مورد آن ادیان نمی‌شویم به هرحال این ادیانی که هستند اینجا و ادعای معجزه دارند من می‌خواهم روی این نکته تاکید کنم که وقتی که معتقدند که برای اثبات رسالت پیغمبرها معجزه می‌آوردند خود این در مورد اینکه معجزه‌شان محدودیت زمانی ایجاد می‌کرده مشکل ایجاد می‌کند یعنی دیگه این سنخیت ندارد که بگویند آخرین پیغمبر بوده پیغمبرشان. یهودی‌ها نمی‌گویند که پیغمبرشان آخرین پیغمبر بوده و طبق متن خودشان هنوز منتظر هستند که مسیح ظهور کند دو پیغمبر در تورات یک جور واضحی ذکر شده که بعد از موسی می‌آیند منتهی هیچ کدامشان از نظر آنها مثل اینکه نیامده‌اند مسیحی‌ها هم که ادعای خاتمیت دارند و یک تئوری هم دارند که ...

صدایی از طرف جمع سوالی در مورد تعداد پیغمبرهایی که در تورات ذکر شده بعد از موسی می‌آیند

در تورات هم در مورد مسیح صحبت شده در مورد اینکه پیغمبری بعدا می‌آید صحبت شده است شواهد بر این است که حرف از دو پیغمبر است به هرحال حداقل وجود یکی‌اش بدیهی است.

خوب من فقط می‌خواستم روی این موضوع تاکید کنم که اینکه معجزه یک کتاب است با خاتمیت سنخیت دارد این نکته‌ی مهمی است به نظر من.

بذارید بحث جلسه‌ی قبل را که اگر قرار بوده کتابی به دست انسان برسد به چه دلایلی زودتر اتفاق نیفتاده تکرار کنم بعد یک بحث دیگری هم کردیم که کران بالا هم داشته و از یک زمانی به بعد هم نمی‌توانسته اتفاق بیفتد خوب یک دلیلش این است که یک کسی می‌تواند بگوید که اگر قرار یک کاری انجام بشود بهتر این است که در اولین فرصت در اولین جایی که یک زبانی بوجود آمده که پیچیدگی لازم را دارد یک فرهنگی هست که می‌شود در آن حرف زد باید همانجا اتفاق بیفتد ولی یک نکته‌هایی وجود دارد که مفید است که در مورد آنها فکر شود من یک مقدار در مورد این صحبت کردم که مشکلات دیر آمدن این کتاب چه چیزهایی می‌توانست باشد نکته‌ی اصلی‌اش که آن جلسه من در موردش خیلی صحبت نکردم و الان می‌خواهم در موردش صحبت کنم این است که یک جوری بشر در واقع یک موقعیت‌هایی در زندگی طبیعی بشر وجود دارد که اینها به نظر می‌آیند با مرور زمان دارند از بین می‌روند من جلسه‌ی قبل سعی کردم که با یک مثالی که چون جای بحث دارد شاید خیلی مثال خوبی نباشد خواستم شرح دهم که ما یک جوری مثل اینکه ما یک غرایز ثابتی داریم غرایزی که در طول مثلا یک میلیون سال شکل گرفته‌اند از لحاظ روانشناسی یک جوری ما یک ویژگی‌های غریزی‌ای داریم با اصطلاحی که در قرآن آمده فطرت خاصی داریم یک نوع خلقت خاصی در واقع وجود دارد در مورد ما، ما به هر حال یک ساختار وجودی خاص داریم خیلی از ویژگی‌های روانی ما از نظر خیلی‌ها از نظر روانشناسان و .. یک جوری بستگی پیدا می‌کنند آناتومی و فیزیولوژی ما یعنی یک مثلآ فرض کنید اینکه ما دو تا دست و پا داریم از لحاظ روانی خود به خود یک تاثیری روی وجود آدم می‌گذارد. یا غریزه‌ی جنسی با توجه به نوع عملکرد مسایل جنسی یک ویژگی‌های روانی خاصی در آدم‌ها ایجاد می‌کند. کلا تفاوت‌های روانی مرد و زن برمی‌گردد به اینکه اینها در واقع یک جوری ویژگی‌های جنسی متفاوتی دارند و از لحاظ فیزیولوژی و آناتومی قابل توجیه است که اینها چرا برخوردشان در مسایل جنسی یا کلا در خیلی از مسایل روانی با هم تفاوت پیدا می‌کنند. از نظر اکثر روانشناسان این با ساختار فیزیولوژیک آدم قابل تحلیل است اینکه ما به هر حال یک ساختار مشخصی داریم فکر نمی‌کنم خیلی جای بحث داشته باشد یک ساختار جسمی و طبعا روانی مشخص و حتی من می‌خواهم برای اینکه یک کران بالا مثلا می‌تواند وجود داشته باشد ما می‌توانیم یک دنیای را تصور کنیم که شاید خیلی هم طول نکشد که به همچین جایی برسیم که در آن طبیعت اصلا به این معنایی که الان می‌بینیم وجود نداشته باشد مثل این جیزهایی که در science fiction می‌بینیم.

مثلا طبعیت مقدار زیادی از بین برود آدم‌ها در طول عمرشان با درخت و حیوانات مختلف روبرو نشوند. ممکن این چیزی که خیلی پیش‌بینی می‌کنند که دور هم نیست که بهش برسیم که بشر می‌تواند برای خودش یک سری اعضای مصنوعی سوار کند شما می‌توانید چهارتا دست داشته باشید به جای دو تا دست. می‌توانید یک تغییرات خیلی اساسی در بدنتان بدهید. بنابراین ما می‌توانیم ساختار جسمی خودمان را تغییر بدهیم. محیط خودمان را که به طور کامل تغییر دادیم ولی اکثر روانشناسان فکر می‌کنم روی این توافق دارند که این تغییراتی که بوجود می‌آید در محیط بیرونی یا تغییرات مصنوعی که در خودمان بوجود می‌آوریم در فعالیت‌های غریزی و مکانیزم‌های روانی مستقیما تاثیر نمی‌گذارند یعنی آنها انگار در طی میلیون‌ها سال شکل گرفته‌اند و به راحتی قابل تغییر دادن نیستند اینکه ما مثلا یک سری نیازهای روانی پیدا کردیم اینها یک جایی در ژن‌های ما نمی‌دانم به هرحال یک جوری در وجود انسان ذخیره شده‌اند و حالا که دنیا تغییر می‌کند و ما می‌توانیم حتی جسم خودمان را تغییر دهیم و ممکن است که حتی یک بخشی از ژن‌های خودمان را دستکاری کنیم که یک ویژگی‌های دیگری پیدا کنیم از آن حالت طبیعی زندگی خودمان داریم دور می‌شویم حرفی که می‌خواهم بزنم این است که مهم است که این اتفاق که قرار است بیفتد، اگر قرار است یک کتاب به دست بشر برسد که این کتاب به نوعی مسایلی که باعث هدایت بشر می‌شود توش باشد در یک دوره‌ای این اتفاق بیفتد که زندگی خیلی مصنوعی نشده است و چیزهای مصنوعی خیلی زیاد نیست وضعیت طبیعی‌تر است برای خاطر اینکه این برخورد طبیعی و این بودن در طبعیت و جسم طبیعی داشتن این‌ها مهم هستند برای خاطر اینکه تغییرات مصنوعی درست است که ممکن است کلی موضوعات جدید بوجود آورد ولی نکته‌ی مهم این است که آن base زندگی انسان از لحاظ روانی همان است که فبلا بوده یعنی ما در یک دوره‌ی خیالی که مثلا در صد سال آینده می‌آید و ممکن است دنیای خیلی عجیب و غریبی داشته باشیم خیلی جای مناسبی برای اینکه با انسان صحبت بشود نیست هر چه قد حالت طبیعی‌تر بیشتری داشته باشیم بهتر است به نظر من یکی از جاذبه‌های قرآن این است که یک text قدیمی است ما کلی موقعیت‌های جدید داریم نه حتی موقعیت‌های جدید که برخورد ما هم عوض شده است مثلا من قبلا روی این موضوع تاکید کردم که ما نحوه‌ی نگاه کردنمان به دنیا عوض شده مثلا کمی نگاه می‌کنیم در اثر پیشرفت علم یا مثلا فرض کنید نیازی که به دقت احساس می‌کنیم در بحث کردن بیش از آن است که قبلا بوده حالا چه مثبت باشد چه منفی. ما به هر حال وقتی فرهنگ دارد پیشرفت می‌کند یک جوری مثلا تجرید در فرهنگ ما بیشتر شده عرب ۱۴۰۰سال قبل یک جوری اصلا abstract فکر نمی‌کرده به چیزهای ملموس‌تر علاقه‌مند بوده. اینکه ما یک کتاب قدیمی را در اختیار داریم که ادعا می‌کنیم که کتاب خداست این خیلی چیز مفیدی است به دلیل اینکه ما در واقع یک دورانی را طی کردیم و به یک جای خاصی رسیدیم که الان یک جورهای خاصی داریم فکر می‌کنیم یک جورهای خاصی نگاه می‌کنیم. یک جوری انگار این کتاب به آدم می‌گوید که طبیعی‌تر نگاه کردن به دنیا چطوری است. ما روی یک فرهنگی که یک جور خاصی رشد کرده می‌توانسته یک جور دیگری رشد کند هستیم. یک اتفاقی در یونان افتاده و این اتفاق یک جوری در اروپا تاثیر گذاشته و ما یک فرهنگی بعد از رونسانس در اروپا داریم که دیدگاه‌های خاصی را نسبت به دنیا در خودش داشته. اتفاقا ما در قرن بیستم، اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم یک بحث پست مدرنیست مطرح شده یک جوری خود متفکرین غربی متوجه این شدند که نگاه خاصی به دنیا دارند یک جوری انگار تا پنجاه سال پیش یا حداقل تا صد و پنجاه سال پیش متوجه این نبودند که چنان غرق در این نوع نگاه خاص خودشان نسبت به دنیا بودند که متوجه نبودند یک جور خاصی دارند به مسایل نگاه می‌کنند. الان اگر تحلیل بکنیم که این برخوردها، برخوردهای خاصی است و می‌شود مثلا جور دیگری نگاه کرد و می‌شود که سطح دقت را پایین آورد و اینقدر abstract فکر نکنیم و چیزهایی که می‌خواهم در موردش صحبت کنم برای خود من این خیلی خیلی نکته‌ی جالبی است که یک کتابی را به عنوان کتاب مقدس دارم می‌خوانم که یک کتاب قدیمی است قبل از این است که این نگرش‌های خاص خیلی درش بوجود آمده باشد در فرهنگ عرب هنوز آنقدر abstraction وجود ندارد و یک جور نگاه خیلی طبیعی به دنیا وجود دارد و خود آدم‌ها در وضعیت‌های طبیعی هستند و واقعا در محیط طبیعی زندگی بشر که طبیعت به معنای واقعی کلمه هست دارند زندگی می‌کنند اینها در واقع یک محسناتی هستند که به نظر من خیلی آن کران بالا را توجیه می‌کنند اینکه بهتر بوده اصلا که این اتفاق بیفتد اصلا بهترین محیط برای اینکه این کتال مقدس نازل بشود یک محیطی است که فرهنگش یک فرهنگ دست‌نخورده‌ی بدوی باشد ولی عوضش زبانش پیشرفته باشد من فکر می‌کنم عربستان دقیقا خاصیتش این بوده. خیلی خیلی روابط ساده و طبیعی هستند در حالی که زبان، زبان پیچیده‌ای است زبانی است که به شدت به همان دلیلی که دفعه‌ی قبل آوردم در دوران خودش یک زبان فوق‌العاده پیچیده‌ای بوده و هنوز هم به هرحال زبانی است که خیلی می‌شود در مورد خوب بودنش به هر حال بحث کرد.


خوب دیگر اینها چیزهایی بودند که دفعه‌ی قبل گفتم. دفعه‌ی قبل آخر جلسه من دو تا موضوع مطرح کردم در مورد اینکه چرا ما کلا بحث‌مان اینجا قرار است در مورد این باشد که چرا ارتباط برقرار کردن با قرآن سخت است و من قرار است یک زمینه‌ای فراهم بکنم که مثلا این کتاب را برمی‌دارید می‌خوانید به نظرتان چیز عجیب و غریبی توش نیاد و راحت‌تر بتوانید با آن ارتباط برقرار کنید. من اولین دلیل واضحی که به نظر من چرا قرآن خواند سخت است و ارتباط برقرار کردن با قرآن سخت است آن تاثیری است که ما از قرآن گرفتیم ما همه‌ی آن دیدگاه‌هایی که در دوران زندگی خودمان مطرح است این دوران تاریخی خاص اینها را داریم توسط فرهنگی که به ما آموزش داده شده به ما یک جوری منتقل شده و شاید خیلی‌هاش را حس نمی‌کنیم مثلا در مورد یکی‌اش که بحث کردم همین حالت برخورد کمی با دنیا است اینکه ما اصولا ملاک‌هایمان خیلی جاها ملاک‌های کمی است و می‌پسندیم ملاک‌های کمی را. اینکه علم در واقع این دست‌اورد را برای ما داشته که یاد گرفتیم که به همه چیز وقتی می‌خواهیم بشناسیم یک فرم کمّی بدهیم این خیلی دیدگاه طبیعی‌ای نیست فکر می‌کنم الان در دنیا یک جوری همه متوجه این هستند که این یک برخورد طبیعی‌ای نیست یعنی اینطوری نیست که باید اینجوری باید برخورد کرد پیش آمده اینطوری ما یاد می‌گیریم که یک مقداری به دنیا کمّی‌تر نگاه کنیم. این مثالی که در مورد «هفت آسمان» دفعه‌ی قبل زدم خیلی تاکیدم بیشتر روی همین است که این ملاکی که الان به ما می‌گوید ۹ تا کره وجود دارد که دارند دور خورشید می‌چرخند کاملا یک ملاک کمی است بزرگی و کوچکی ملاک است. از نظر علمی دیده شدن از کره‌ی زمین با چشم غیر مسلح ملاک خوبی نیست ولی بزرگی و کوچکی یک ملاک خوبی است یعنی من می‌توانم بگویم از یک حدی کوچکتر باشد من حسابش نمی‌کنم و اصلا هم برایم مهم نیست که من می‌توانم از اینجا ببینمش یا نه ولی برای آدمی که قدیم زندگی می‌کرده ملاک خیلی طبیعی و واضح این بوده که من آن چیزی که می‌بینم همان برای من ملاک است. خلاصه ما به هر حال چه قدیم چه الان همه را نمی‌شمردیم همه را حساب نمی‌کردیم ملاک قدیم، ملاک کمی درست و حسابی‌ای نیست، ملاک علمی‌ای نیست برای همین برای ما ممکن است که غیر طبیعی جلوه کند در حالی که شما اگر ملاک خودتان را برای یک آدم ۱۴۰۰ سال قبل مطرح کنید کاملا به نظرش غیر طبیعی می‌آید. من روی این هم دفعه‌ی قبل تاکید کردم که وقتی واقعا می‌گویند «هفت آسمان» آن حالتی که عدد ۷ برای ما دارد برای آنها ندارد یعنی منظورشان این نیست که ۷ تا است و ۸ تا نیست و ۶ تا بیشتر است. شما خیلی می‌شنوید که می‌گویند ۷ عدد کثرت است ولی در فرهنگ ما دیگر قابل قبول نیست که شما یک عددی بگویید ولی منظورتان آن نباشد مثلا منظورتان ۷ یا بیشتر باشد دقت می‌کنید؟ ما کلا به هرحال یک فرهنگ خاصی پیدا کردیم و این باعث می‌شود که یک انتظارهای خاصی از یک کتابی که قرار است بخوانیم بیدا کنیم و این انتظارها در قرآن برآورده نمی‌شود و مثلا ممکن است یک کسی قرآن را تا یک جاهایی بخواند و بگوید این دیگه چیه این دیگر چه جور کتابی است چرا اینطوری بحث می‌کند چرا بحث‌هایش دقیق نیست. یک مثال مشابه همان «هفت آسمان» در قرآن یک آیه‌ای است که می‌گوید «ما زمین را مثل فرش قرار دادیم» واقعا ممکن است یک کسی این را بخواند و فکر کند که این یک اشاره‌ای به کروی بودن یا مسطح بودن قرآن است. ما یک سوال‌های در ذهنمان هست این دیدگاه تاریخی که ما داریمِ، یک بحث‌های در طول تاریخ شده مثلا برای ما مهم است که زمین مسطح است یا کروی. یک روزی فهمیدند که زمین کروی است. خیلی‌ها وقتی این آیه را می‌خوانند ممکن است به نظرشان بیاید که این آیه یک جوری اشاره به مسطح بودن زمین می‌کند و یک آیه‌ی دیگری می‌خوانند ... این سوالی که در ذهنشان است این کنجکاوی که خلاصه وقتی قرآن دارد در مورد کره‌ی زمین صحبت می‌کند این را کره در نظر می‌گیرد یا صاف در نظر می‌گیردش این یک جوری سوالی است که اصلا انگار آن موقع وجود نداشته است وقتی شما می‌خوانید ممکن است یک چیز دیگری بفهمید از جمله از همین واقعا اصلا هیچ ربطی به این ندارد وقتی می‌گوید زمین را مثل فرش زیر پای شما قرار دادیم چیزی که شما باید بفهید این است که شما موجوداتی هستید که یک چیزی هست که شما رویش وا می‌ایستید و قدم می‌زنید به یک نعمت خیلی طبیعی‌تر از ان حرف‌ها دارد اشاره می‌کند حالا اینکه زمین یک کره‌ی خیلی بزرگی است که زیر پای ما قرار گرفته و ما می‌توانیم رویش راه برویم یا بخوابیم و استراحت کنیم یا اینکه یک چیز مسطح است این اصلا مطرح نیست اینجا دارد اشاره به یک نعمتی می‌کند که یک چیزی زیر پای شما انداختیم و جایی که حرف از این می‌زند که «زمین را بساط قرار دادیم» یعنی اینکه سفره است وجه تمثیلش این نیست که سفره یک چیز مثلا مستطیل شکلی است که روی زمین پهن می‌کنیم وجه تمثیلش این است که از توی کره زمین غذا بیرون می‌آید. یک آدم هزار سال پیش واقعا به راحتی می‌فهمید که منظور این آیه‌ها چیه و هیچ مشکلی نداشت در اینکه شباهت زمین با فرش چی است و شباهت زمین با سفره چیه ولی ما یک چیزی در ذهنمان است و ممکن است که اینها را بخوانیم و چیزهای دیگری بفهمیم مثلا آقای طالقانی خیلی تاکید دارد که این آیه‌ای که ... من وافعا نمی‌خوام بگم این حرف درست است یا غلط است، من می‌خواهم بگویم که یک سوال جدیدی در ذهنمان است که اینجوری داریم به این آیه نگاه می‌کنیم فکر نمی‌کنم که هزار سال پیش اینجوری نگاه می‌کردند اینکه در مورد زمین فعل یا صفت «دهاق» بکار برده شده مثلا آقای طالقانی می‌گوید که اینکه «والارض ذالک دهاقا» یعنی زمین را بعد از این غلطاندیم معنی ندارد که یک چیز مسطح را غلطانده بشود بنابراین یک اشاره‌ای اینجا به کروی بودن یا مسطح بودن زمین در این آیه هست. من واقعا نمی‌دانم که آن کلمه چقد قطعی است که معنی‌اش غلطاندن باشد ولی چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ما یک پیش‌زمینه‌های تاریخی داریم در ذهن خودمان مثل همین که زمین کروی است یا مسطح است و این را یک جوری می‌خواهیم در قرآن دنبالش بگردیم و بهش جواب بدیم ولی قرآن متنی است که خیلی طبیعی‌تر دارد با مسایل برخورد می‌کند سوال علمی کروی بودن یا مسطح بودن توش مطرح نیست چیزی که توش مطرح است این است که کره‌ی زمین از یک جهاتی توش نعمت است مثل اینکه رویش راه می‌روید یا از توش بهتون غدا می‌دهیم. خوب یک چیزی که در خود قرآن آمده و نکته‌ی مهمی است که قرآن چقدر از کمیات دوری می‌کند مثلا از جمله یک چیزی هست بذارید همانطور که دفعه‌ی قبل قرآن را آوردم این دفعه هم بیاورم بد نیست در داستان اصحاب کهف نکته این است که گفته نمی‌شود که اینها چند نفرند و نه فقط گفته نمی‌شود در مورد سوال اینکه اینها چند نفرند حرف زده می‌شود در قرآن. این قسمت‌ها در قرآن به نظر من جالب است ببینید نسبت به دید کمَی داشتن، در قرآن خیلی حالت خوبی وجود ندارد. البته در یک جاهایی در بحث علمی کردن این کمَی کردن معجزه می‌کند ولی اینکه همه جا ما دنبال دانستی کمَیات باشیم خیلی جالب نیست. می‌گوید: «به زودی خواهند گفت که اینها ۳ نفر بودند با سگشان می‌شدند ۴ تا و خواهند گفت که ۵ نفر بودند و با سگشان می‌شدند ۶ تا» می‌گوید: «رجما بالغیب» یعنی: «سنگی است ک به تاریکی می‌اندازند» و «یقولون سبعة» و خواهند گفت که «۷ تا بودند و با سگشان می‌شدند ۸ تا» این شوخی است دیگر حالت مسخره کردن دارد خوب این یک داستانی است در مورد آدم‌هایی که رفتند یک کار قهرمانانه‌ای کردند و یک اتفاقی برایشان افتاده است و برگشتند و خود این داستان به اندازه‌ی کافی موضوع توش هست که آدم در موردش فکر کند و اصلا مهم نیست که اینها چند نفر بودند اگر مهم بود می‌گفت ولی می‌گوید که اینها چه بحثی را می‌کنند اینکه اینها چند نفر بودند و با سگشان می‌شدند چند نفر این نکته‌ی طنزآمیزش این است بعد از اینکه دوبار می‌گوید و می‌گوید «رجما بالغیب» باز دوباره یک بار دیگر می‌گوید «یقولون سبعة» انگار یک جوری دارد پیش‌بینی می‌کند که با اینکه این آیه را می‌گوید که این کار را نکنید دارد می‌گوید باز هم این کار را می‌کنند که شما هم می‌بینید که کردند. شما سوره‌ی کهف را در بین مسلمان‌ها بخوانید و ببینید که چقدر بحث کردند که اینها چقدر بودند حتی از خود این آیه سعی کردند که دربیارند که اینها چند نفر بودند یک چیزی که در قرآن شما خیلی خیلی زیاد می‌بینید این است که داستان‌هایی در قرآن می‌آید که آدم‌هایی که توش هستند هیچ نام و نشانی ندارند جغرافیایش معلوم نمی‌شود. مثلا آقای طالقانی در این تفسیر پرتویی از قرآنش در مورد این داستان ۲ خطی که در سوره‌ی بقره هست که می‌گوید «یک عده‌ای از شهر خودشان بیرون می‌آیند و خدا اینها را می‌میراند و زنده می‌کند» یک بحثی می‌کند البته من خودم نرفتم نگاه کنم ولی آقای طالقانی می‌گوید که تفاسیر پر از این است که این شهر کدام شهر است انطاکیه است یا فلان جا است و یک ذره به این فکر نمی‌کنند که اگر این نکته‌ی مهمی است که این شهر از نظر جغرافیایی کجا قرار گرفته خوب یک کلمه می‌نوشت به جایی اینکه بنویشد «از شهری بیرون آمدند» می‌نوشت از انطاکیه بیرون آمدند اینکه قرآن همه‌اش سعی می‌کند که یک سری نام و نشان‌ها و اعداد و اینها را حذف کند بدلیل اینکه شما باید یک چیز دیگری در این داستان ببینید مهم نیست که این شهر کدام شهر است بی‌نام و نشان بودنش بهتر است از اینکه از لحاظ جغرافیایی اسمش برده بشود خیلی از حواشی داستان‌ها نمی‌آید ولی بعدا می‌بینید که چقدر مردم بحث کردند که اینها اسماش چی بوده. تعداد آدم‌ها نمی‌آید جغرافیایش نمی‌آید و اینها کاملا تعمدی است و بعضی جاها هم می‌آید یعنی شما با اسم می‌بینید جغرافیا را می‌بینید در حالی که یک جای دیگری نمی‌بینید به وضوح تعمدی وجود دارد و مخصوصا این آیه‌هایی که در سوره‌ی کهف است خیلی واضح دارد می‌گوید که ما این را نمی‌گوییم این مهم نیست شما هم در این مورد بحث نکنید اینکه یک چیزهایی را از داستان حذف می‌کنند کاملا تعمدی است. ما الان خودمان به یک نوع دیگری دچار این هستیم که چیزهایی برای ما مطرح است که در قرآن تعمدا مطرح نیست و قرار هم نیست که مطرح باشد یعنی این مقدار توجهی که ما به نگرش کمَی داریم به دیدگاه‌های علمی خودمان داریم در قرآن مطرح نیست. Abstraction یک چیزی است که ریشه‌اش بیشتر در یونان است و به شدت در فلسفه و تمدن غرب بحث‌های تجریدی برای کشف حقیقت وجود دارد و ما هم ذهنمان کاملا به تجرید عادت کرده در حالی که کمتر می‌بینیم که در قرآن بحث‌های تجریدی و مفاهیم تجریدی مطرح باشد به هرحال یکی از مشکلات ما یکی از مشکلات اساسی در برخورد کردن با قرآن این است که ما تحت تاثیر یک فرهنگ خاصی هستیم که با فرهنگی که در قرآن هست خیلی سازگار نیست. فهمیدن و قبول کردن قرآن معنی‌اش کنار گذاشتن فرهنگی که داریم نیست یعنی اینکه ما یاد بگیریم که یک جایی که لازم است کمَی نگری داشته باشیم یک جایی به جزییات دقت بکنیم یک جایی به abstraction توجه کنیم در ریاضیات که نمی‌شود بدون abstraction بحث کرد اینکه محدوده‌ی اینکه هر فعالیت ذهنی کجا بدرد می‌خورد این را در واقع یک جوری داشته باشیم و جایی که بحث از باید و نبایدها است یعنی اینکه آدم چی کار باید بکند آنجا یک سری از این چیزها را بگذاریم کنار. حالا من می‌خواهم در مورد این یک کمی بیشتر توضیح بدهم یک نکته‌ی دیگری که به نظر من خیلی نکته‌ی مهمی است بر اساس همین ایده‌ی در واقع تجرید اینکه استدلال یعنی چی ثابت کردن، دقت، سطح دقتی که در واقع در فرهنگ بشر موجود است چه سطح دقتی مقبول است یک اتفاق تاریخی در این مورد افتاده است مثلا در فلسفه‌ای که من می‌خواهم در مورد حقیقت بحث کنم حالا به سبک یونانی یا حالا دکارتی خیلی به نظر می‌آید دقت زیادی لازم است مثلا من وقتی می‌خواهم که استدلال بکنم و خدا را ثابت کنم باید یک جوری اثبات در حدی باشد که بشود فرمال نوشت یک همچین گرایشی وجود داشته و هنوز هم نمی‌شود گفت که از بین رفته ولی خیلی خیلی ضعیف‌تر شده نسبت به یکی دو قرن گذشته و این هم یک چیزی است که من فکر می‌کنم خیلی اذیت می‌کند که خلاصه قرآن را می‌خوانند و یک دانه استدلال درست و حسابی در قرآن نمی‌بینند یعنی آن سبکی که در کتاب‌های دینی خودمان که الان می‌نویسیم یک استدالال مجرد دقیق در قرآن دیده نمی‌شود بیشتر به نظر می‌آید که یک جوری مثلا می‌گوید نمی‌دانم حالا شما به استدلال‌هایی که در قرآن هست چه جوری نگاه می‌کنید من فکر می‌کنم که سطح دقت و نوع استدلال‌ها با نوع استدلال‌هایی که ما عادل بهش داریم تفاوت دارم این خودش کلی مشکل ایجاد می‌کند انگار یک انتظاری که از قرآن داریم برآورده نمی‌شود. آخر جلسه قبل یک موضوعی گفتم و دوباره می‌خواهم بهش اشاره بکنم که یک مشکل خیلی اساسی در برخورد کردن با قرآن این است که به اندازه‌ی کافی باید به یک کتاب فرصت بدهیم که جا بیفتد برایتان همانطوری که شما وقتی که یک کتاب شعر از یک شاعر جدید به دستتان می‌رسد نباید انتظار داشته باشید که وقتی که این کتاب را دفعه‌ی اولی که این کتاب را می‌خوانید از اول تا آخر می‌خوانید کاملا متوجه بشوید و از مفاهیمی که درست درک می‌کنید خیلی لذت ببرید یک جوری هر شاعری وقتی حق دارد که زبان خاص خودش را داشته باشد یک جوری در شعر نو این اتفاق افتاده است هر شاعری اصطلاحات خودش را دارد و زبان خودش را دارد بنابراین شما باید یک جوری عادت بکنید به این زبان و یاد بگیرید که بفهمید و بعد کم کم لذت ببرید من فکر می‌کنم که هر کسی که تجربه‌ی خواندن شعر دارد این را یک جوری تجربه کرده معمولا اولین شعری که شما از یک شاعر می‌خوانید یک جوری عجیب و غریب و خیلی با معنی به نظر نمی‌آید ولی وقتی با زبانش آشنا می‌شوید می‌فهمید که چطوری دارد می‌گوید با ظرافت‌هایی که در زبانش است آشنا می‌شوید من یک مثالی زدم که این را نشان بدهم که قرآن برای یک بار خواندن نوشته نشده است مثلا یک آیه‌ای یک جایی هست که محال است که دفعه‌ی اول آن حسی که این آیه دارد را درک بکنید و باید یک دور تا ته یک داستان بروید و ببینید که چه اتفاقاتی می‌افتد بعد دفعه‌ی دوم که دارید می‌خوانید بفهمید که این آیه چرا اینجا هست و چه حسی را دارد در واقع منتقل می‌کند بنابراین این نکته‌ی خیلی مهم در ارتباظ در قرآن این است که مثل هر کتاب دیگری که از هر شاعری می‌خوانید یک فرصتی بدید که آن زبان برایتان جا بیفتد بعدا شروع می‌کنید به خوب فهمیدن و لذت بردن. من فکر می‌کنم که خیلی‌ها این فرصت را در واقع به قرآن نمی‌دهند در واقع دلیل هم دارد مثلا یک آدم مذهبی که می‌شیند قرآن را می‌خواند اگر حالت سرخوردگی بهش دست بدهد دفعه‌ی اولی که می‌خواند دیگر ترجیح می‌ٔدهد که نخواند برای خاطر اینکه اگر شما دفعه‌ی اولی که قرآن را می‌خوانید شک کنید به اینکه این چیه، چه کتابی است وقتی همچین حالتی بهتان دست می‌دهد فرار می‌کنید از خواندن قرآن ترجیح می‌دهید که دور از این کتاب باشید تا اینکه این شک‌ها برایتان بوجود بیاید. به یک چیز دیگری فقط می‌خواهم اشاره بکنم برای اینکه ممکن است یک بحث‌هایی ممکن است پیش بیاید که نمی‌خواهم در موردشان بحث کنم و آن این است که ما تعالیم مذهبی خاصی هم داریم که خیلی نمی‌شود به آنها اتکا کرد مثلا یک کلمه را الان وقتی که بگم شما از آن یک چیزی می‌فهمید ولی در قرآن معنی‌اش یک چیز دیگری است این مشکل ایجاد می‌کند در خوب فهمیدن قرآن حداقل حالا ممکن است که به اندازه‌ی اولی و دومی اساسی نباشد. به عنوان یک مثلا خیلی ساده همه‌تان کلمه‌ی نجس را که می‌شنوید یک معنی‌ای از آن می‌فهمید این کلمه در قرآن هم آمده ولی معنی‌اش آن نیست. شما یک معنی فقهی از کلمه‌ی نجس می‌فهمید. بعد مثلا این آیه را که می‌خوانید که «انما المشرکون نجس» این را این جوری بفهمید که کسی که مشرک است نجس است یعنی باید مثلا آب کشیدش، پاک نیست یعنی دست بهش بزنید نجس می‌شوید ولی خیلی چیز واضحی است که کلمه‌ی نجس اولین بار در قرن سوم هجری در این معنی به کار رفته وقتی که در قرآن این کلمه آمده اصلا معنی‌اش این نبوده عرب این را نمی‌فهمیده نجس اصطلاح فقهی نبوده نجس به معنی پلید است و یک نکته‌ی دیگری که می‌خواهم بگم اینکه همه‌تان بدون استثنا همه‌ی ما یک جوری گرایش خیلی زیادی به کلیات داریم یکی از مشکلات قرآن از نظر خیلی‌ها این است که بحث کلی توش زیاد نیست، بحث‌های جزیی زیاد دارد بعد ما خودمان گرایش داریم که وقتی که یک آیه را می‌خوانیم یک حکم کلی ازش نتیجه بگیریم هیچ کدام شما فکر نکنم به ذهن‌تان رسیده باشد که مشکل این آیه که می‌گوید کسی که مشرک است نجس است آن قسمت اولش باشد که «المشرکون» یعنی چی من فکر می‌کنم که اکثر مفسرین در قرآن روی این توافق دارند که هرجایی در قرآن که «المشرکون» هست یعنی مشرکین قریش یعنی همان مشرکینی که همین الان در مقابل شما هستند علامه طباطبایی خیلی روی این تاکید دارد که هر جایی که در قرآن گقته می‌شود «یا ایها الذین امنوا» منظور یک جمع خاصی است که دور پیامبر هستند و ایمان آوردند ما این طوری دوست نداریم نگاه کنیم ما دوست داریم که «یا ایها الذین امنوا» همه‌ی آدم‌هایی باشند که ایمان آوردند یک مفهوم کلی باشد مفهوم جزیی با نگرش ما سازگار نیست. من می‌خواهم یک مقدار دفاع کنم که این‌طوری حرف زدن خوب است

صدایی از طرف جمع که در عربی در این تفاسیر که بررسی می‌کنند «انما» که می‌آید یک اگر و فقط اگر می‌گذارند آن وسط مثلا «انما المشرکون نجس» ...

حالا من در مورد اگر و فقط اگرش خیلی بحث ندارم که مفهومش این است کلا ببینید که خیلی مهم است که یک حکمی که در مورد المشرکین در قرآن هست نمی‌توانید شما بگید که در مورد همه‌ی مشرکین است هر جایی که در قرآن لفظ مشرکین با الف و لام می‌یاید فکر می‌کنم خیلی از مفسرین روی این توافق است که یعنی این مشرکین

صدایی از طرف جمع که از ظاهر آیه یک چیزی بر‌می‌آید که اگر کسی چیز دیگری می‌گوید باید دلیل برایش بگوید.

وقتی کسی برای اولین بار می‌خواند به نظرش نمی‌آید که منظورش ایمان آورده‌های آن زمان هستند. مردم وقتی این را می‌خوانند برداشت می‌کنند که یعنی همه‌ی ایمان آوردندگان

این برای این است که شما عادت دارید که یک گزاره‌ی کلی ببینید من می‌خواهم بگم که ما یک جور خاصی داریم نگاه می‌کنیم

سوال از همان فرد دوباره که راهی وجود ندارد که بفهمیم منظورش کدام است.

نه راه وجود دارد.

صدایی از جای دیگر در جواب این فرد که «الف و لام» وجود دارد منظورت چیه؟

ادامه‌ی سوال از همان فرد اول به نظر من ظاهر آیه معنی‌اش کلی است شاید به قول دکتر من کلی فکر می‌کنم حالا اگر دلیلی دارید من قبول می‌کنم

اجازه بدهید من می‌خواهم بپرسم که وقتی توی بحث یک همچین مشکلی پیش می‌آید شما می‌توانید در متن دلیل بیاورید که این، این معنی را می‌دهد و آن معنی را نمی‌دهد باید به استعمال این لغت در قرآن دقت کنید

صدایی از طرف جمع که فکر کنم که خیلی از اوقات از سیاق آیات مشخص است که منظور چیست حالا من روی این مثلا خاص مشکلی ندارم ولی فکر کنم این چند تا مثالی که شما می‌آورید caseای است که مسایل کلی قرار نیست توش مطرح شود

این آیه این است که «این آدم‌ها پلید هستند این‌ها را در مسجدالحرام راه ندهید» این را در مورد چه کسانی می‌گوید در مورد همین آدم‌هایی که الان قرار است بیایند توی مسجدالحرام شما کلمه‌ی مشرکین را در قرآن نگاه کنید مورد استعمالش چیه؟ توی قرآن مثلا این آیه هست که «ایمان نمی‌آورند مگر اینکه مشرکند» اکثر کسانی که ایمان می‌آورند باز هم مشرکند و شرک دارند مفهوم شرک یک مفهوم کلی است که در قرآن آمده است ولی المشرکون یک جوری در قرآن به نظر می‌آید که منظور این مشرکین خاص هستند

ادعایی از همان فرد قبلی که من احساس می‌کنم که کلمه‌ی مسلم کاربردهایش در قرآن فرق می‌کند بعضی جاها معنی‌اش یک چیز است بعضی جاها یک چیز دیگر این هم هست که حواسمان باید باشد که شاید المشرکین همه‌ی جای قرآن به یک معنی نباشد.

آره ولی اصولا فکر می‌کنم که یک توافقی وجود دارد روی همین موضوع «یا ایها الذین امنوا» و روی «المشرکین» فکر می‌کنم یک توافق وجود دارد. باید همین کار را کرد یعنی لزومی ندارد که یک لغت در یک زبان به یک معنی باشد هیچ زبانی این جوری نیست هیچ متنی هم این جوری نیست به هر حال ممکن است بگویید که این لغت یک طیفی از معنا را دارد می‌رساند

صدایی از طرف جمع که حالا این مورد خاص خیلی مهم نیست ولی فکر نمی‌کنم که با چند تا مثال با یک استقرای ناقص بشود یک نتیجه‌ی کلی را گرفت که مسایل کلی یا مسایل تجریدی در قرآن مطرح نمی‌شود

من نمی‌گویم که نمی‌شود

از همان فرد دوباره گفتید که رویکرد غالب قرآن این است.

من می‌خواهم بگویم که ما یک جوری یک بار اضافی به بعضی از آیات می‌خواهیم بدهیم. بعضی از آیات به وضوح کلی هستند یک حکم کلی را دارند بیان می‌کنند ولی یک جاهایی هست که خیلی جزیی‌تر دارد بحث می‌کند ولی فرهنگ ما یک جوری است که یک همچین جیزی را نمی‌پسندد .... خیلی‌ها که قرآن را اصلا ندیده‌اند و هیچی نشنیده‌اند اگر ازشان بپرسید اگر از یک نوجوان که باهوش هم باشد بپرسید که انتظار دارید در کتاب خدا چی نوشته باشد اگر هیچی ندیده باشد یک چیزهایی به شما می‌گوید که یک سری استدلال‌های دقیق وجود داشته باشد که یک چیزهایی ثابت کند اصلا انتظار ندارد که در مورد مسایل خاص مسلمین در صدر اسلام خیلی وارد بحث شده باشد خیلی بحث‌های جزیی در قرآن هست که ماها حتی انتظارش را نداریم یعنی به نظرتان می‌آید که زندگی خصوصی پیغمبر چرا باید در قرآن مطرح شود؟ هان؟ خیلی چیزها هستند که خاص هستند مثلا چرا اسم ابالهب باید در قرآن بیاید به نظر می‌آید که فرهنگ ما خیلی این جوری نیست که اینها را بپسندد که مثلا یک سری آدم‌های خاص مثل اسم زید در قرآن باشد یا ابالهب باشد یا اتفاق‌های خاصی که در صدر اسلام می‌افتد در قرآن منعکس می‌شود و ما این را نمی‌پسندیم واقعا در فرهنگ خودمان

ادعایی از همان فرد قبلی که نکات جامعه‌شناسی اینهاست که دارد به صورت فرد خاص مطرح می‌شود

ولی ما می‌پسندیم که اگر نکات جامعه‌شناسی است به طور کلی مطرح شود مثلا اگر قرار است ماجرای زید در قرآن آمده تا حکمی ازش استنتاج بشود که می‌شود. که مثلا می‌شود با همسر پسر خوانده ازدواج کرد خوب یک کلام گفته بشود که می‌شود با همسر پسر خوانده ازدواج کرد یک حکم کلی داده بشود و دیگر اینکه اسم زید بیاید و یک ماجرای خاصی اشاره شود ما نمی‌پسندیم من فکر می‌کنم که خیلی‌ها دچار مشکل می‌شوند وقتی که قرآن را می‌خوانند می‌بینند که یک بحث‌هایی هست این همه داستان و قصه و از قدیم و جدید در قرآن هست که همه در مورد یک وقایع خاص است خیلی نمی‌پسندیم من حرفم این است که من نمی‌گویم که هیچ حرف کلی در قرآن نیست در قرآن جزیی‌ترین بحث‌ها و کلی‌ترین بحث‌ها هست آیه‌های کاملا کلی هست استدلال وجود دارد به هر حال برای توحید من از خیلی‌ها شنیدم که می‌گویند ما سوره‌ی روم را دوست داریم برای اینکه یک خورده کلی‌تر است شروع می‌کند از آیات الهی صحبت می‌کند و کمتر وارد مسایل خاص می‌شود. ما این جوری بیشتر دوست داریم. شما متوجه این نکته باشید که ما یک گرایشی به کلیات و abstraction داریم که این یک خورده غیر طبیعی است یعنی ما این را از کجا گرفتیم؟ به دلیل اینکه در یک برهه‌ی زمانی خاصی تحت تاثیر یک فرهنگ خاص هستیم و وقتی که شما می‌بینید که در قرآن این جوری نیست یک خورده کنجکاو باشید که شاید شما یک خورده بد دارید برخورد می‌کنید. فکر می‌کنید که حرف زدن در مورد حقیقت یا هدایت کردن نیاز دارد به حرف‌های کلی زدن من حرفم این نیست که حرف کلی در قرآن نیست حرفم این است که خیلی چیزهایی که در قرآن جزیی است مثل همین خطاب‌های «یا ایها الذین امنوا» یا عبارت «المشرکین» که در قرآن می‌آید ما تمایل طبیعی‌مان این است که از اینها حکم‌های کلی نتیجه بگیریم یعنی مثلا اگر در سوره‌ی برائت یک آیه‌ای هست که می‌گوید که مشرکین را بکشید ما چی می‌توانیم از این نتیجه بگیریم یک چیزی اول این سوره هست که می‌گوید به این کسانی که با شما قراردادهایی داشتند به‌شان مهلت بدهید و بعد از آنها برایشان دستور جنگ می‌آید که هر جایی که پیداشان کردید بکشید از این آیه می‌خواهید نتیجه بگیرید که الان اگر ما یک مشرک دیدیم باید بکشیم. من می‌خواهم بگویم که اگر یک همچین چیزی به نظر یک نفر می‌آید که این حکم، حکم قتل مشرکین تا ابد است در واقع دارد یک چیزی را از خودش اضافه می‌کند. این آیه خیلی واضح است دارد به پیغمبر و همراهانش حکم می‌دهد در مورد آدم‌هایی که همانجا حضور دارند و قبلا هم در موردشان صحبت‌هایی شده است اینکه این جزیی بحث کردن به درد ما می‌خورد یا نه یک بحث جدا است. بدرد می‌خورد خیلی هم بدرد می‌خورد

صدایی از طرف جمع که نامفهوم است.

من می‌خواهم الان در مورد این موضوع صحبت کنم. چیزهایی که قبلا گفتم را تکرار کردم هر دفعه یک چیزهایی شاید اضافه کرده باشم ولی فکر می‌کنم چیز اصلی که می‌خواهم در موردش صحبت کنم همین است که مثلا این سطح دقت و abstraction که در فرهنگ ما هست و گرایش‌هایی که ما داریم چقدر خوبند چقدر درستند الان وضعیتشان چطوری است

صدایی از طرف جمع که اوایل تاریخ اسلام که ایجاد می‌شود این احکام هستند عرب همان موقع هم وقتی می‌خوانده همین برداشت را می‌کرده؟ یا حکم دیگری داشته

که مثلا بره ... نه بوضوح این‌طوری نیست نجس بودن

از همان فرد که نجس بودن را نمی‌دانم ولی ارتداد را که داشتیم در مورد خیلی‌ها اعمال شده زبان عباسیان من سراغ دارم.

یک مقدار در اینکه عرب در آن زمان چه برداشتی می‌کرده برای من بی‌تفاوت است یعنی اینکه اصولا در تاریخ چه اتفاقی افتاده

از همان فرد که زبانی که قرآن باهاش می‌آید زبان عرب است

آخه مشکل زبان نیست. هیچ عربی این را نمی‌فهمیده که این حکم کلی توش هست. همین‌طوری که ما می‌فهمیم آن عرب هم همین را می‌فهمیده که این آیه دارد به این آدم‌ها می‌گوید که این آدم‌های مشرک که با شما پیمان داشتند بعد با شما پیمان نقض کردند را بکشید. خوب! اینجا یک استدلالی نیاز دارد اینکه آیا من مشرکی جای دیگری هم دیدم بکشم یا نه. می‌خواهم بگویم که عرب از این آیه مستقیما نتیجه نمی‌گرفته. اگر می‌رفته یک مشرکی جای دیگری هم می‌کشته استدلالی داشته مثلا این آدم‌ها به این دلیل قرار شد که کشته بشوند که مشرک بودند پس من هر مشرکی را باید بکشم

صدایی از همان فرد قبلی که اگر برگردیم به اول تاریخ اسلام این در هر چهار فرقه‌ی سنی‌ها این هست.

که مرتد را باید کشت بله ولی هیچ‌کس نمی‌گوید که در قرآن نوشته است من می‌خواهم بگم که برداشت‌های تاریخی از قرآن از نظر من معتبر نیست مگر اینکه شما از توی قرآن بتوانید برداشت قانع‌کننده‌ای بیاورید که این برداشت درست است ولی من کلا این را نمی‌پذیرم که یک نفر این‌جوری بگوید که چون عرب این آیه را خواند و اشتباها این را فهمید و رفت این کار را کرد معنی‌اش این است که آن آیه منظورش همان بوده که ...

صدایی از همان فرد که بدون تفسیر باید این‌جوری باشد که قرآن را همان جوری که عرب‌ها آن موقع خواندند آن ملاک است

آفرین یعنی از نظر الفاظ یعنی از نظر معنی وقتی که نجس در نظر عرب زمان پیغمبر این معنی فقهی را نمی‌دهد این ملاک است که اعراب این کلمه را چی می‌فهمیدند و این جملات را جی می‌فهمیدند اینکه بعدا چه استنتاج‌هایی ازش می‌کردند آنها از نظر من ملاک نیست مگر اینکه استنتاج‌هایشان درست باشد هیچ فرقه‌ای حکم قتل مرتد را مستند به قرآن نکرده مستند به یک حدیثی کرده‌اند از پیغمبر و یک ماجرای تاریخی که من می‌توانم بیاورم اصلش را بخوانم خنده‌دار است مثلا یکی‌اش این است که یک آدمی مرتد شده است غلام خودش را کشته است به همسر یکی تجاوز کرده و متواری شده است و پیغمبر حکم قتلش را داده است بعد یک جوری این‌جوری شده که چون مرتد شده پیغمبر حکم قتلش را داده است آدم هم کشته بوده حالا اینکه می‌شود از این درآورد که حکم قتل نتیجه‌ی ارتداد است یک خورده به نظر من ممکنه استدلالش مشکل داشته باشد حالا اگر استدلالی از روی قرآن شده باشد باید بررسی بشود و این حرفی که شما می‌زنید را قبول دارم که چیزی که عرب می‌فهمیده ملاک است یعنی آن کلمه را من حق ندارم بعدا یک تغییر شکلی توش بدهم و یک چیز جدیدی ازش بفهمم و مدرنش کنم اگر عرب از کلمه‌ی هفت آسمان همین چیزی را که می‌دیده است می‌فهمیده به نظر من این ملاک است که یعنی هفت آسمان یعنی همین. یک چیز عجیب و غریب نیست مثلا طبقات جو نیست که دیده نمی‌شود و هیچ عربی هم ازش اطلاع نداشته و هنوز هم ما نمی‌بینیم من این را قبول دارم که فهم عرب از الفاظ و این متن کاملا ملاک اصلی ما است که این آیه معنی‌اش چی است ولی اگر استدلال روش کرده باشند همان قدر که الان ممکن است که ما بد بفهمیم آن آدم هم به دلایلی ممکن است که بد فهمیده باشد. خوب بذارید من می‌خواهم الان در مورد این فرهنگی که الان ما تحت تاثیرش هستیم که فرهنگ غرب است یک تاریخچه‌ای بگویم که چه اتفاق‌هایی افتاده. خوب مثلا به چه جایی رسیدیم. می‌خواهم خیلی مختصر در مورد فلسفه‌ی غرب صحبت بکنم و یک مقدار خیلی مختصری هم در مورد ادبیات. فکر می‌کنم این دو تا موضوع به قرآن خیلی مربوطند. قرآن از یی طرف بدون هیچ شکی یک متن ادبی است و از طرف دیگر قرار است در مورد حقایق و حقیقت و هدایت صحبت کند. تا مدتی ادعا این بوده که فلسفه این کار را انجام می‌دهد در مورد حقایق شما می‌خواهید بفهمید که حقایق دنیا چی هستند مثلا می‌روید فلسفه می‌خوانید. می‌خواهید بفهمید که خدا وجود دارد یا ندارد، ساختار جهان چی است. کلیات جهان‌شناسی در فلسفه مطرح است. قرآن هم قرار بوده که این کار را بکند مثلا یکی از کارهایی که قرآن قرار بوده بکند این است که جهان‌بینی برای ما درست کند. فلسفه‌ی غرب خودشان با تاکید خیلی زیاد همه چیز را برمی‌گردانند به یونان. از زمان سقراط و افلاطون و ارسطو یک گرایش کاملا خاصی در تفکر غرب بوجود آمده. که در خود یونان این گرایش، گرایشی بوده که اول در اقلیت بوده ولی بعد کم‌کم یک جوری رسمیت پیدا کرده. به عنوان نمونه اولین چهره‌ای که این گرایش را به نظر می‌آید ک خیلی در این مساله موفق بوده سقراط بوده که کشتندش

به دلیل اینکه حرف‌های بدی می‌زده از نظر یونانی‌ها، یعنی فرهنگ غالب یونانی مخالف با اینجور بحث کردن‌ها بوده است و بعدا در حدی که می‌رسیم به ارسطو آکادمی تشکیل می‌شود ارسطو می‌آید خیلی در یونان به نظر می‌آید که این نوع بحث کردن پا می‌گیرد ولی این معنی‌اش این نیست که فرهنگ یونانی فرهنگی است که ما در کتاب‌هایش می‌بینیم ولی این به هرحال یک چیزی است که در مکتوبات یونانی کاملا جا می‌افتد فلسفه به عنوان یک افتخار در فرهنگ یونانی مطرح است اروپاییان هم به هرحال خودشان را برمی‌گردانند به اینجا در اروپا دکارت یک نقطه‌ی عطف خاصی است الان مثلا می‌گویند نوع بحث دکارتی است برمی‌گردانند به اینکه دکارت اینجور بحث کردن را شروع کرد یک فرض اساسی در فلسفه‌ی دکارت است آن هم این است که انسان در واقع به اصطلاح آنها یک ذهن شناسنده است و قرار است به اصطلاح یک subject است و قرار است یک object را بشناسد یک چیزی در بیرون هست شی وجود دارد یک شی بیرونی هست یک ذهن وجود دارد و یک جهان. ذهن قرار است آن جهان را بشناسد و آن جهان طوری در ذهن تصویر شود که مطابق واقع باشد. یک واقعیتی در بیرون هست و قرار است در ذهن یک جوری تجلی کند همه‌ی شما می‌دانید که دکارت این سبک را شروع کرد که به نقطه‌ی صفر برویم فرض کنیم که هیچ چی نمی‌دانیم سعی کنیم که یک سری گذاره‌ها را استدلال بچینیم و مثلا همه چیز را به طور استدلالی کشف کنیم. این گرایش در یونان هم وجود دارد ولی دکارت یک جوری به اوج خودش رسانده. این گرایش کاملا در فلسفه‌ی اروپا غالب بوده تا زمان مثلا هگل هم فلسفه به نظر می‌آید یک جوری فلسفه‌ی دکارتی است حداقل این بحث به اصطلاح فرض اولیه که ما یک ذهن شناسنده هستیم و قرار است یک جهانی را بشناسیم و موضوع فلسفه این است این حداقل تا هگل به نظر می‌آید یک جوری ثابت مانده و کسی به این اعتراضی نکرده خود سیستم فلسفی هگل خیلی خیلی سیستم خیلی خیلی عریض و طویلی است و با پیچیده‌ترین متن‌های ممکن در طول تاریخ. فکر کنم هگل یک جوری رکورد پیچیده نوشتن و مغلق و نامفهوم نوشتن را شکسته. تقریبا سخت‌ترین متن‌های آلمانی محسوب می‌شوند حتی اگر از موضوعش صرف‌نظر کنیم که فلسفه است و حرف‌های سنگین دارد می‌زند خود لحن کلام هگل هم ظاهرا خیلی خیلی مغلق است. خیلی‌ها معتقدند که این شدت اوج گرفتن این پیچیدگی‌ها در فلسفه‌ی هگل به این عکس‌العملی که در برابرش بعدش بوجود آمده به یک نحوی در واقع دامن زد یک جوری احساسی در بعضی‌ها ایجاد شده که اساسا این‌جور بحث کردن مزخرف است بذاریم کنار آدم‌هایی که خیلی مهم هستند بعد از هگل یکی کیرکگور است و یکی هم نیچه. الان نیچه مهمتر است. یکی‌دو دهه‌ی اخیر نیچه فوق‌العاده زیاد مورد توجه است. کیرکگور هم در نیمه‌ی اول قرن بیستم چون اگزیستانسیالیسم خیلی خیلی مهم شده بود به عنوان گرایش فلسفی خیلی به هرحال بهش اهمیت می‌دادند هنوز هم فکر می‌کنم اهمیتش را از دست نداده ولی الان فکر می‌کنم نیچه الان به شدت موجودی است که به دلیل این بحث‌های پست‌مدرنیست که اخیرا پیش آمده یک جوری پیغمبر پست‌مدرنیست‌ها محسوب می‌شود. این اولین کسی است که خیلی دقیق اصلا اساس مدرنیته را نقد کرده نه فقط این گرایش خاص را کل فرهنگ غرب را، که اصلا این راهی را که ما داریم می‌رویم از فلسفه گرفته تا خیلی جاهای دیگر درست هست یا غلط از نظر نیچه زیر سوال بوده و همه‌ی این نوع بحث‌ها را زیر سوال برده. نیچه اصلا خیلی با صراحت آدم شوخ‌طبعی هم هست با صراحت این حرف را می‌زند که طرف‌دار کسانی است که سقراط را کشتند. نیچه به این اعتقاد رسیده است که آن کسانی که سقراط را کشتند حق داشتند که گفت در حکمش نوشتند این با این حرف‌هایی که می‌زند اخلاق جوان‌ها را فاسد می‌کند اینکه اصولا با این حرف‌های استدلالی که می‌زند خیلی راه به جایی نمی‌زند. یونانی‌های یک جوری احساسشان نسبت به بحث‌های سقراط این بود که این بحث‌ها مزخرف است، زندگی که این نیست. ببینید از زمان دکارت یک جوری به طور مداوم فلسفه از زندگی دور شده است تبدیل شده است به یک موضوع علمی یک ذهنی هست که قرار است بشناسد و یک سری قوانین استدلالی خاصی وجود دارد. این جوری نیست که شما فلسفه را بخوانید، بفهمید و زندگی‌تان تغییر کند. این چیزی که نیچه و مخصوصا کیرکگور رویش تاکید می‌کند این است که ما می‌خواهیم زندگی کنیم در یک مدت محدودی. کیرکگور به یک مفهومی خیلی علاقه دارد که به اصطلاح مفهوم تراژیک بودن زندگی انسان که به مرگ ختم می‌شود. ما یک زمان محدودی را در این دنیا داریم و همه‌ی ما می‌دانیم که قرار است که بمیریم و اینکه در این وقت محدود چه کار می‌خواهیم بکنیم با وقت محدودی که داریم این نکته‌ی اصلی زندگی ما است. باید یک جوری بحث بکنیم که تکلیف خودمان را روشن کنیم ما چی کار داریم می‌کنیم. یک جوری احساس کیرکگور این است که بحث‌های نظری که در فلسفه هست به‌درد نمی‌خورند یعنی این‌جوری نیست که اگر شما این فلسفه را بخوانید و قبول بکنید زندگی‌تان دچار تحول می‌شود. این حرفی که کیرکگور دارد این است که من اگر مطمئن هم باشم که این گزاره درست است باز هم می‌توانم بهش شک کنم به خیلی چیزها می‌توانم شک کنم هیچ چیزی نیست که تو بتوانی برای من ثابت کنی. موضوع کتاب ترس و لرز کیرکگور این است که فرض می‌کند که واقعا یک فرشته‌ای آمده و به ابراهیم گفته است که تو باید پسرت را بکشی، باز هم جای شک کردن برای ابراهیم وجود داشته این فرشته بود آمده یا شیطان مثلا تجلی کرده. هزار جور سوال می‌شود کرد در مورد این کاری که من باید انجام بدهم. کیرکگور یک جوری معتقد است که پیغمبر که در اوج یقین است باز هم یک حکمی که بهش می‌رسد در ذهنش باز هم جا برای شک کردن دارد. اینکه من تصمیم بگیرم بر یک اساسی زندگی کنم این با بحث علمی درست نمی‌شود. کلا فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم در ابتدایش یک جوری دوری کردن از بحث‌های نظری است یک جمله‌ای پاسکال دارد که مورد علاقه‌ی همه‌ی اگزیستانسیالیست‌ها است. پاسکال یک جایی نوشته است که موضوع صحبت ما در مورد انسان است در مورد انسانی که گوشت و خون دارد. خیلی جمله‌ی انسانی که گوشت و خون دارد مورد علاقه‌ی اگزیستانسیالست‌ها است. بحث abstraction و اینها به درد این آدمی که به هر حال یک موجودی است که حیات دارد، زندگی دارد می‌کند نمی‌خورد. اینکه سطح بحث‌های فلسفی و اصلا نوع بحث‌ها در کتاب‌های کیرکگور می‌بینید که با بحث‌های دکارتی فرق دارد. استدلال و این حرف‌ها و اینکه بیاییم یک گزاره‌ی کلی بگوید و ازش نتیجه بگیرد نیست. یک جور دیگری دارد بحث می‌کند زنده‌تر دارد بحث می‌کند یک جوری است که روی شما تاثیر می‌گذارد ولی نه با استدلال کردن. شما ترس و لرز را شما بخوانید می‌بینید که یک آدمی که با فلسفه به معنی قدیمی‌اش خیلی اخت شده باشد اصلا این کتاب را نمی‌تواند به عنوان کتاب فلسفی قبول کند برای خاطر اینکه بحثش در مورد یک چیزهای خیلی ساده‌ای مربوط به زندگی انسان است. در اگزیستانسیالیسم، اگزیستانس(existance) که می‌گویند منظورشان وجود نیست وجود به معنایی که ما می‌گوییم منظور وجود خود انسان است،‌ موجویت خود انسان است در واقع. موضوع بحث

اگزیستانسیالیست‌ها هستی انسان است نه هستی به معنای کلی که موضوع فلسفه بوده یک جوری سطح بحث به نظر می‌آید که از نظر abstraction پایین آمده است در مورد چیزهای ملموس‌تر دارند بحث می‌کنند مثلا نیچه را نگاه کنید کتاب چنین گفت زرتشت نیچه واقعا چه طور کتابی است فلسفه به معنای قدیمی‌اش که نیست توش استدلال نمی‌کند موضوعش این است که یک آدمی به اسم زرتشت یک آدم خیالی در داستان از کوه می‌آید پایین و یک ماجرایی را می‌گذراند با آدم‌هایی برخورد می‌کند عین کتاب‌های مقدس است ساختارش را نگاه کنید مثلا حداقل شبیه کتاب مقدس مسیحی‌ها است و اصلا شما یک خورده کتاب‌های نیچه را بخوانید متوجه می‌شوید که چقدر مثل پیغمبرها علاقه دارد به کلمات قصار گفتن. آخر کتاب فراسوی نیک و بدش یک فصلی دارد که به اصطلاح فقط کلمات قصار است تک جمله است یک سری تک جمله‌هایی که به نظرش جالب رسیده است از توی یادداشت‌هایش از کتابش منعکس کرده بعضی‌ها ممکن است حالا به اندازه‌ی یک پاراگراف طولانی باشد و بعضی‌ها یک جمله‌ی خیلی ساده است اینکه چرا فلسفه یک تغییر جهتی به این سمت داده است تاثیر این در واقع این نقطه‌ی عطفی که پیش آمد توی آن فلسفه به معنای دکارتی‌اش تا اوایل قرن بیستم ادامه پیدا کرده است یک آدمی به اسم هوسرل؟؟؟؟ آمده است که دیگر ته واقعا ماجراست از نظر دقت و نوع بحث کردن دکارت در برابر هوسرل دکارت یک جوری یک آدم بی‌دقت و از نظر فلسفی ضعیفی است هوسرل در همه چیز شک کردن و همه چیز را به نقطه‌ ابتدا رساندن و سعی کردن در اینکه نتایج دقیق بگیریم اوجش است مجموعه‌ی آثارش هم یک مجموعه آثار وحشتناکی از لحاظ حجم است هنوز فکر کنم همه‌ی آثارش منتشر نشده است هفتاد سال بیشتر می‌گذرد. یک جوری یک گرایش فلسفی وجود داشت به نوعی در حیطه‌های خاصی آن تیپ استدلال کردن هنوز ادامه دارد ولی نه دیگه در مورد حقیقت و جهان و ... دیگه تفکر دکارتی به نظر می‌آید کاملا از بین رفته است الان آدمی نیست که بگویید که پیرو دکارت است و می‌خواهد مثلا فلسفه را به همان معنای دکارتی پیش ببرد.

صدایی از طرف جمع فلسفه‌ی اسلامی دکارتی است؟

آره دیگر یونانی است در کل فلسفه‌ی اسلامی حداقل سه بخش کاملا مجزا دارد یک بخشش که مربوط به سهروردی است نزدیک به عرفان و ذوقی است سهروردی داستان نوشته است سهروردی لحن صحبتش با لحن ابن‌سینا و ارسطو تفاوت اساسی دارد

صدایی از طرف جمع اشاره‌ای به اشراق

ملاصدرا هم یک چیزی بین اینهاست خوب مثلا یک جوری فلسفه‌ی اشراق را ادامه‌ی افلاطون می‌دانند ابن‌سینا را ادامه‌ی ارسطو می‌دانند و ملاصدرا را یک چیزی که بینابین است می‌دانند. ولی لحن سهروردی خیلی لحن غیر فلسفی‌ای است همین که شما می‌بینید که کتاب رسما داستان دارد

صدایی از طرف جمع که ملاصدرا هم دکارتی است سعی می‌کند از مفاهیمی حرف بزند استدلال کند

بله

صدایی از همان فرد اول که baseهایی که برای خودش قرار می‌دهد نمی‌توان گقت که دکارتی است

آخه دکارتی نیست ولی یونانی است مثل ارسطو. مقولات فلسفی ملاصدرا عموما ارسطویی هستند

صدایی از همان فرد که یک پایه‌هایی برای خودش قرار می‌دهد که اصلا ...

می‌دانم ولی هم مقولات فلسفه‌ی اسلامی جوهر و عرض و این چیزهایی که هست و هم سبک بحث کردن استدلالی‌اش ارسطویی است یونایی است حداقل. یعنی این جوری نیست که مثل فلسفه‌ی نیچه یک نوع فلسفه‌ی خاص جدید باشد. آن چیزی که مثلا ما داریم عرفان نظری است دیگه فلسفه نیست مثلا یک کسی به خودش حق می‌دهد که بیاید .. مثلا مولوی در مثنوی چه کار دارد می‌کند دارد در مورد حقایق صحبت می‌کند ولی با شعر و داستان و ... با یک سبک دیگری غیر از فلسفه چون به هر حال این جریانات را با هم تلفیق نکردیم در تاریخ فلسفه خودمان. یعنی هیچ کس مثنوی را کتاب فلسفه حساب نکرده. نکته‌ای که در غرب پیش آمده این است که اینها با هم درگیر شدند. این نوع برخورد کردن با بیان حقیقت که نیچه دارد درگیر شده است با نوع دکارتی‌اش این اتفاقی است که برای ما نیفتاده است. من زیاد در مورد فلسفه‌ی اسلامی نمی‌خواهم بحث کنم. من در مورد غرب می‌خواهم بگویم یک گرایشی در abstraction و استدلال دقیق کردن و همه چیز را دقیق گفتن وجود داشته و روز به روز در خود فلسفه‌ی غرب این گرایش کم شده است یعنی الان شما یک کتاب فلسفی که می‌خوانید دیگر شباهتی به کتاب هگل ندارد شباهتی به کتاب دکارت ندارد از نظر متد حداقل. مقولاتش هم دیگر شبیه نیست. فلاسفه خیلی آزادتر می‌نویسند مثلا حداقل در قرن بیستم یکی از فیلسوف‌های مهمی که وجود دارد سارتر است داستان می‌نویسد نمایشنامه می‌نویسد بیشتر از اینکه کتاب فلسفه بنویسد حجم کارهایش اختصاص دارد به کارهای هنری کردن. من می‌خواهم در مورد یک آدم خاصی که خیلی رسما ...

صدایی از طرف جمع که صحبت را قطع می‌کند و می‌گوید سارتر را نمی‌توانیم فیلسوف خیلی اساسی بدانیم. کارهای سیاسی کرده. بخواهیم فیلسوف‌های اساسی قرن بیستم را نام ببریم فوکو هست، هوفر؟؟؟؟ هست، راسل هست اینها همه ..

صدای دیگری که در کتاب‌ اسمش را می‌آورند بعد در همان کتاب بحث می‌کنند که فیلسوف نیست.

حدافل از لحاظ شهرت و معروفیت و کار اساسی من خودم شخصا معتقد نیست سارتر کار اساسی کرده یا فیلسوف بزرگی است. ولی حداقل آدم خیلی معروفی است

صدایی از طرف جمع که خوب سارتر هم خیلی جاها بحث چیزی می‌کند یک سری داستان ...

بله کتاب فلسله هم دارد سبک باز کتاب‌های اگزیستانسیالیستی

صدا از همان فرد که مساله به نظر من این است که در فلسفه بحث درباره‌ی حقیقت تمام شده حقیقتی وجود ندارد که کسی بخواهد بکند. اصلا فیلسوف‌ها هم دنباله‌ی حقیقت بحث نمی‌کنند بحثی که امروز در فلسفه است بحث متن و تفسیر متن و هنر اینهاست. دیگر در مورد خود حقیقت بحثی نیست که کسی بکند ، حقیقتی نمانده در واقع.

منظورتان در مورد حقیقت به معنای چیزی جامع دیگر بحث نیست. هر فیلسوفی که الان یک مقاله ... بحث کشف حقیقت به آن معنایی که دکارت داشت اصلا الان به نظر می‌آید.

ولی دنبال حقیقتی می‌گردند در یک زمینه‌ی خاص یعنی الان یک مقاله‌ای که می‌نویسند ...

صدا از همان فرد که دنبال حقیقت نمی‌گردد

صدا از فرد دیگری در مورد روشن شدن معنی کلمه‌ی حقیقت.

من دارم در مورد زبان بحث می‌کنم منظورم از حقیقت یک چیز درست است یک چیز راست است. این جوری نیست که حساسیت در مورد اینکه یک چیری درست است یا نه از دست رفته باشد احساس اینکه یک جقیقت جامعی وجود دارد که من می‌توانم بهش برسم را فلسفه‌ی غرب ...

صدا از همان فرد شروع کننده‌ی گفتگوی بحث عدم وجود حقیقت که حقیقت جامعی نیست مساله این است

می‌گویم بحثم این است که این حرفی که الان دارم می‌زنم درست است یا غلط است. هنوز یک فیلسوف وقتی یک چیزی دارد می‌نویسد احساس می‌کند یک چیز درستی دارد می‌نویسد منتها نه اینکه احساس کسی توی غرب این نیست که دارد کاری می‌کند مثل کاری که دکارت می‌کرد یعنی می‌خواهد حقیقت را به طور کلی می‌خواهد کشف کند و حقیقت جهان را درک کند یک مقدار سطح فلسفه به نظر می‌آید که از نظر موضوع پایین‌تر آمده است این کاری است که اگزیستانسیالیسم‌ها در همین تحولات اخیری کردند در واقع به هستی انسان خودشان را محدود کردند.

صدا از همان فرد قبلی که دیگر بحثی در مورد حقیقت نمی‌شود کرد هر چی بحث می‌شد کرد تمام شده.

این از آن حرف‌هایی است که غربی‌ها می‌زنند مثلا این جمله نمی‌دانم از کیست فوکو؟ یا کس دیگر که بعد از آشیلیس شعر معنا ندارد. من یک بار به یکی از دوستانم گفتم که شما تصورش را بکنید که این حرف را به یک سرخ‌بوست یک نفر بزند. یک عده در اروبا زده‌اند یک عده از خودشان را کشتند و بعد از آن شعر دیگر معنایی ندارد چه ربطی به آدم‌هایی که آن‌ور دنیا دارد زندگی می‌کند و هنوز هم شعر برایش معنا دارد، دارد. غربی‌ها خیلی این احساس را دارند که خودشانند دیگر مرکز جهانند و اگر یک چیزی معنایش را برای ما از دست بدهد جای دیگر دنیا هم نباید بحثش بشود اصولا این حاشیه را جهان غیر اروپایی یا آمریکایی را خیلی آدم حساب نمی‌کنند که چیزی آنها بخواهند بگویند کلا مرکز جهان هستند، خیلی این احساس برایشان وجود دارد که اگر برای من حقیقت معنی ندارد دیگر حقیقتی وجود ندارد کلا من احساسم این است که پست‌مدرنیست همین را هم می‌تواند زیر سوال ببرد و می‌برد یعنی ...

صدا از همان فرد قبلی که مدرنیسم می‌گوید حقیقتی وجود دارد و پست‌مدرنیسم همان حقیفت مدرنیسم را می‌خواهد زیر سوال ببرد.

آره پست‌مدرنیسم مرکزیت غرب را و نوع تقکر غرب را زیر سوال می‌برد می‌تواند شامل هر چیزی باشد. مدرنیسم یک جوری یک تقدسی برای فرهنگ غرب قایل بود که هنوز هم که هنوز هم ...

صدا از همان فرد قبلی در حالی‌که می‌خواهد بحث را کامل کند که هنوز هم یک حقیقتی می‌شناخت پست‌مدرنیسم آن حقیقت را هم پاک می‌کند.

مساله یک خورده به نظر من ... پست‌مدرنیسم را نمی‌شود این جوری تعریف کرد یکی از ویژگی‌ها یا بحث‌های پست‌مدرن‌ها این است که

صدا از همان فرد که بله پست‌مدرنیسم را نمی‌شود تعریف کرد.

آره آخه می‌دانی یک چیز مشترک در پست‌مدرنیسم هست و آن هم این است که کلا آن خط قرمزها و چیزهای مقدس مدرنیسم را می‌شود در موردش بحث کرد.

صدا از همان فرد قبلی که تنها خط قرمزهایی که باقی مانده را.

آره چون در مورد اینکه

...

یعنی یکی از ویژگی‌های پست‌مدرنیسم این است که فرهنگ‌های به اصطلاح پیرامونی را برایشان اهمیت قایل هستند و این چیزی است که در مدرنیسم نیست واقعا در مدرنیسم اروپا همه چیز دنیاست.

صدا از همان فرد قبلی که مدرنیسم یک حقیقتی را به رسمیت می‌شناسد پست‌مدرنیسم آن حقیقت را می‌گذارد کنار.

اکثریت پست‌مدرنیست‌ها ...

صدا از همان فرد که پست‌مدرنیسم خودش را به رسمیت می‌شناسد.

من به پست‌مدرنیسم بیشتر میل دارم که به عنوان یک جور متد نگاه کنم. یک جور طرح بحث نگاه کنم تا اینکه خودش بیاید یک حرف جدیدی را که مثلا حقیقت وجود ندارد بیاید بنشاند جای چیزی قدیمی

صدا از کس دیگری که درست است که حمله می‌کند به پایه‌های مدرنیسم ولی چیز تازه‌ای خودش ارایه نمی‌دهد همیشه هم خودش در این سطح می‌ماند که ...

صدا از آن یکی فرد قبلی که ...

....

یک خورد بگذارید وارد این بحث‌ها نشویم چیزی که من می‌خواهم بگم این است که شما یک متن فلسفی مدرن‌تر را که نگاه می‌کنید حداقل این را می‌شود به راحتی قبول کرد که بیشتر شبیه قرآن است تا یک متن فلسفی‌ای که دویست سال قبل نوشته می‌شده شما کتاب اسپینوزا را نگاه کنید کتابی دارد به نام اتیکس(Ethics) اخلاق ترجمه شده به فارسی به سبک اصول اقلیدس یک کتاب فلسفی نوشته یعنی یک سری اصل گذاشته بعدا یک سری قضیه ثابت کرده با استفاده از آنها. ببینید این چیزی است که ایده‌آل فلسفه‌ی یونان است. خود فلسفه‌ی یونان یک شعبه‌هایی داشته که تا مدتی متبلور شدند. خود نیچه مثلا خودش طرف‌دار یک جور فرهنگ دیونیزوسیپی!! در یونان است که خفه شده در زیر این فرهنگ خاصی که ما در یونان می‌شناسیم به نظر نیچه فرهنگ بهتری است. حرفی که می‌خواهم بزنم اینکه که الان یک آدمی مثل نیچه وقتی می‌خواهد در مورد حقیقت بحث کند سراغ داستان می‌رود سراغ عبارت‌های ادیبانه می‌رود فقط دیگر بحث خشک منطقی نمی‌کند این چیزی است که الان در فلسفه جا افتاده است شما الان یک کتاب فوکو را هم بخوانید با اینکه خیلی حالا به نظر می‌آید چیز دقیقی به معنای قرن بیستمی‌اش است ولی دیگر مثل اسپینوزا نمی‌آید قضیه ثابت کند به اصطلاح می‌گویند فلسفه جنبه‌ی پدیدار شناسانه پیدا کرده توصیف می‌کنند چیزی را که به نظرشان درست است تاحدودی هم استدلال می‌کنند ولی نه با آن دقتی که دکارت مد نظرش بود یا مثلا هوسرل مدنظرش بود

صدا از طرف جمع که مساله این جاست که پدیدارشناسان‌متفاوت با حقیقت‌شناسان است یعنی موضوع بحث عوض شده دیگر در مورد حقیقت بحق نمی‌کنند که حالا بخواهند این جوری بحث کنند یا آن جوری.

پدیدارشناسانه منظورم متد بحث کردن است تا چیزی که دارد در موردش صحبت می‌کند روش فلسفه در حال حاضر توصیفی است یعنی بیش از اینکه استدلالی باشد چیزی را که به نظرش درست است خوب بیان می‌کند

صدا از همان فرد که همین است که پدیده‌ها می‌پردازند نه یک چیز بزرگ

صدا از کس دیگری که خود فوکو گفته که مرا فیلسوف خطاب نکنید

شما می‌توانید در مورد یک پدیده‌ی خاص با متد دکارت بحث کنید اینکه متد این جوری است اصلا هایدگر چرا این جوری بحث می‌کند هایدگر کاملا دارد احساس می‌کند دارد در مورد حقیقت بحق می‌کند هنوز آدمی نیست که به اصطلاح وارد این دیدگاه‌های پست‌مدرن شده باشد هایدگر این طوری است ولی خود هایدگر می‌گوید متد من پدیدارشناسی است یعنی به وجود خودم نگاه می‌کنم و توصیف می‌کنم چیزی را که می‌بینم تمام فلسفه‌ی هایدگر توصیف است که این استدلال نیست چیزی را از چیزی را قرار نیست... اگر قرار باشد یک جایی برای توضیح دادن فکر خودش دلیل و برهان هم بیارد می‌آورد ولی متدش این نیست که یک متدش منطقی باشد و به طور abstract یک سری مفاهیم را بچیند بعد یک سری اصول بگذارد و نتیجه بگیرد این منقرض شده شما می‌گویید که یک دلیلش این است که اینها دنبال حقیقت نیستند ولی من یک جوری مستقل می‌بینم که یک متد جانشین آن متد شده برای اینکه آن متد به نتیجه نمی‌رسد یعنی شما با آن سطح دقت حتی نمی‌توانید در مورد پدیده‌های جزیی بحث کنید جه برسد به در مورد پدیده‌های کلی

صدا از جمع که به بیشترین نتیجه‌ای که می‌رسیده رسیده و دیگر کاری نمانده است

آره کاری نمانده است را این جوری بگوییم که آن متد در یک حیطه‌های خاصی هنوز زنده است مثلا در فلسفه‌ی تحلیلی. همچنان هم شما فیلسوفی دارید که موضوع صحبتش در مورد زبان است و طبیعی است که می‌تواند دقیق بحث کند و استدلال‌های دقیق هم می‌آورد ولی از خیلی از حیطه‌ها بیرون رفته. هایدگر به یک چیزی رسیده به نظر من آن هم این است که معتقد است که اصولا ما ... خیلی رسمی این به اصطلاح تقابل ذهن را با subjective و objective بودن اینکه یک عینی وجود دارد و قرار است در ذهن منتقل بشود و اینکه بشر را به عنوان یک ذهن شناسنده معرفی کردند را زیر سوال برده رسما مدلی که در فلسفه‌اش دارد دیگر این جوری نیست که یک موجودی است که قرار است بشناسد بیشتر این است که یک موجودی است که هست و یک برهمکنش‌هایی با عالم خارج دارد از جمله شناختن است چیزهای دیگری هم است شما مفاهیم فلسفه‌ی هایدگر را که نگاه می‌کنید دلهره جرء مفاهیم فلسفه‌ی هایدگر است جزء مقولاتی است که آنجا مطرح است دلهره از نوع شناختن نیست یک چیزی است که برای همه‌ی انسان‌ها وجود دارد و به نوعی در واقع خارج از حیطه‌ی شناخت ما این مفهوم را داریم یک چیزی است که مربوط به زندگی کردن ما است یک چیزی که هایدگر اواخر عمرش بهش رسیده است و نیچه هم به نظر می‌آید از اول عمرش به نظر می‌آید به این نتیجه رسیده اینکه شعر چیزی خیلی مهمی است مهمتر از خود فلسفه برای کشف حقیقت و بیان حقیقت. اینکه چطوری به این نتیجه می‌رسد در واقع یکی از دلایلش این است که همیشه وقتی که ما در حال شناختن هستیم به نوعی انگار داریم می‌شناسیم برای خاطر اینکه یک مشکلاتی را رفع کنیم برای اینکه مسلط بشیم اصلا علم معطوف به تکنیک است معطوف به تکنولوژی است ما یک جور خاصی به دنیا نگاه می‌کنیم برای خاطر اینکه بتوانیم چیزی بسازیم و مسلط بشویم به دنیا شعر یک جور برخورد خیلی خالصانه‌تری با واقعیت است یعنی شاعر وقتی که دارد شعر می‌گوید هیچ انگار قصد و غرضی ندارد به غیر از اینکه زیبایی چیزی را دیده و حالا دارد این را به بهترین وجه ممکن بیان می‌کند من فکر می‌کنم این تحول خیلی تحول مهمی است که در فرهنگ غرب اتفاق افتاده است یک جوری متوجه شده‌اند آن بحث‌های abstract به نتیجه نمی‌رسد من می‌خواهم بگویم در ذهن همه‌ی ما abstraction استدلال دقیق کردن یک جایگاهی باز کرده که مربوط به تمدن غرب می‌آید و این یکی از مشکلاتی است که ما با قرآن داریم که قرآن این جوری نیست.

چیزی که من سعی کردم مختصر بگویم این است که همان فرهنگ غرب هم نوشته‌هایش الان به خود قرآن نزدیک‌تر شده است یعنی یک کتابی که توش داستان هست حالت‌های شعر مانند هست در عین حال ممکن است که یک جایی بحث کلی هم بکند یعنی چرا نیچه چنین گفت زرتشتش را این جوری می‌نویسد برای اینکه حس می‌کند که این بیشتر تاثیر می‌گذارد ببینید نکته این است که ما ذهن شناسنده نیستیم واقعا ما یک موجوداتی هستیم که داریم زندگی می‌کنیم و هدف اصلی برای شناختن ما زنده ماندن و زندگی کردن و راهی را طی کردن است این است که شما با یک آدم بیایید همه‌ی حقایق را هم بیایید به صورت گزاره‌هایی بنویسد و بهش بدهد باز این معلوم نیست که با این گزاره‌هایی که یاد گرفته و فهمیده چه کار می‌کند در زندگی خودش. شما اگر بخواهید یک متنی داشته باشید که در زندگی یک آدم تاثیر بیشتری بگذارد احتیاج به بیان هنری دارید احتیاج به مثال آوردن دارید تمثیل چیزی است که از نظر ارسطو باید کنار گذاشته بشود رسما تمثیل حرام است در منطق ارسطو در حالی که شما در قرآن و خیلی کتاب‌های الان تمثیل می‌بینید شما کافی است که حقیقت را به صورت مثال بیان بکنید. من حرفی که می‌خواهم بزنم این است که یک جوری در فرهنگ غرب هم که نگاه کنید نوشتارها از آن حالت abstract خارج شده‌اند و یک جوری الان یک نوشته‌ی غربی اگر یک فیلسوفی بیاید یک کتابی بنویسد اگر سعی کند که در یک رشته‌ی خاصی مثل فلسفه‌ی زبان کتاب ننویسد یک آدمی مثل نیچه می‌خواهد افکار و حس جهان‌بینی خودش را بیان کند مطمئنا چیزی که می‌نویشد بیشتر شبیه قرآن است تا یک آدمی که دویست سال پیش می‌نوشته. دارم سعی می‌کنم بگویم که این فرهنگی که ما را عادت داده به abstraction و به دقت خودش یک جوری برئ شده از این که اون جوری بحث کند یعنی اینکه اگر شما قرار است که شما روی زندگی یک آدم تاثیر بگذارید با استدلال‌های دقیق ارسطویی حتی اگر همه‌ی استدلال‌ها را بکنید و حقیقت را هم بیان کنید باز روی این آدم تاثیری که باید را نمی‌گذارد شما اگر به یک آدم می‌خواهید بگویید که راهی را باید طی بکند در زندگی‌اش بیشتر از اینکه مشخصات و مختصات راه را بهش بگویید احتیاج دارد که تشویقش بکنید بهش انرژی بدهید که این راه برود از آدم‌هایی صحبت کنید که این راه را رفتند و به جاهای خوبی رسیده‌اند در عین حال اینکه دارید سعی می‌کنید که توجیه می‌کنید که این راه، راه خوبی است باید بروید احتیاج دارد آدم به اینکه یک جوری از طریق یک متنی که آمیخته به هنر است بهش انرژی داده بشود تشویق بشود به اینکه این کار را بکند و بترسانیدش از اینکه اگر این کار را نکنی برایت اتفاق‌هایی می‌افتد در واقع یک واقعیت‌هایی را به زبان خوبی برایش بیان کنید در واقع می‌خواهم سعی بکنم این را بگویم که الان ما در یک وضعیت هستیم که می‌توانیم یک جوری دفاع بکنیم که کتاب مقدس ما چرا این طوری است چرا توش داستان هست چرا توش چیزهای شعر مانند هست چرا خیلی چیزهاش دقیق نیست شما یک عبارت ادبی شعر مانند می‌گویید دیگر انتظار این را نباید داشته باشید که معنی دقیقی بدهد و بشود رویش استدلال کرد خیلی از جزء سی‌ام قرآن را نگاه می‌کنید خیلی این جوری است که ...

صدایی از جمع که معنی‌اش را هم نمی‌فهمیم!

آره دقیق نمی‌فمید شما همانطوری که یک جمله از شعر را دقیق نفهمید ولی یک حس کلی ممکند است مثلا بهتون بدهد. من دارم سعی می‌کنم که این را بیان بکنم که الان تقریبا همه یک جوری این توافق را دارند در دنیا آدم‌ها را نمی‌شود با استدلال و مفاهیم abstract هدایت کرد به حقیقت یا اینکه تشویقشان بکنیم یک راهی را در زندگی‌شان طی کنند من خیلی مختصر می‌خواهم بگویم که توی ادبیات هم باز همینطور است یعنی سیر ادبیات را شما از یونان تا الان نگاه کنید اتفاقی که توش افتاده است باز یک جوری توجیه است برای اینکه این کتاب چرا این طوری است یعنی شما در ادبیات دنیا باز شما یک گرایش خیلی خیلی اساسی از یونان به کلیت می‌بینید ادبیات کلاسیک را شما نگاه کنید بعد ادبیات رمانتیک تا حالا مثلا ادبیاتی که الان به وجود آمده. ادبیات کلاسیک اصولا یک جوری صحبت کردن در مورد احساسات خصوصی توش یک جوری حرام است شما قرار است یک نمایشنامه بنویسید و توش یک آدمی به عنوان سمبول خساست آنجا باشد ببینید باز این یک جور abstraction توی نمایشنامه‌ها وجود دارد ببینید این آدم یک آدم با ویژگی‌های انسانی خیلی خاص نیست یک آدم کلی است یک ویژگی‌اش خیلی کلی شده است و در نمایشنامه و توی شعر حتی. شعر از نظر قواعدی ارسطو داشته و باید رعایت بشود. هنر مثلا، یک اثر هنری باید قواعدی را رعایت می‌کرد تا اثر هنری خوب به حساب بیاید. باز توی نهضت رمانتیک که نگاه می‌کنید یک اتفاق مهم افتاده و آن هم این است که در مورد خودش به اصطلاح شاعر دارد صحبت می‌کند. در مورد ویژگی‌های خیلی خیلی نزدیک‌تر از ویژگی‌های انسانی دارد صحبت می‌شود ولی باز اغراق است یعنی باز صحبت کردن در مورد خود من با همین حالت خاصی که من دارم خیلی چیز نیست. یعنی باز شخصیت‌ها هنوز در رمان رمانتیک آدم‌های برجسته‌ی خاصی هستند یعنی این جوری نیست که مثلا یک آدم مثلا کوچه و خیابان توی نقاشی رمانتیک ظاهر بشود قهرمان‌ها هستند که ظاهر می‌شوند شما مثلا نقاشی رمانتیک را هم که نگاه می‌کنید یک چیز باشکوهی حتما توش هست آدم‌ها، آدم‌های شناخته شده‌ای هستند موقعیت‌های تاریخی توش هست یا اگر یک سرباز هست یک سرباز خیلی خاصی است یا اگر یک شمشیر در دستش است برق شمشیرش حتما یک جور اغراق‌آمیزی است کلا این اغراق در رمانتیسیسم هم وجود دارد کم کم شاید در یک دوره رئالیسم می‌بینید که قهرمان‌های داستان یک آدم خیلی عادی کوچه و بازار است نقاشی‌ها توی کوچه و بازار اتفاق می‌افتند گداها مثلا موضوع نقاشی است. و مثلا توی شعر اتفاقاتی می‌افتد هی قواعد کلی می‌روند و در واقع انگار یک جور بی‌قاعده بودن باب می‌شود بگذارید من در مورد همین شعر خودمان که آخرین فرهنگی هستیم که نمی‌خواهیم شعر کلاسیک را کنار بگذاریم [صحبت کنم.] یک نکته‌ی خیلی مهم این است فرق شعر کلاسیک با شعر نو فرق اساسی‌اش واقعا این نیست که اونجا یک وزن ثابتی وجود دارد و اینجا وزن ثابت نیست. اصلش یک چیز محتوایی است یعنی شاعر کلاسیک در مورد خودش صحبت نمی‌کند در مورد تجربیات خودش صحبت نمی‌کند. حافظ مثلا وقتی در مورد گل یا بلبل صحبت می‌کند این گلی که حافظ در موردش صحبت می‌کند وجود ندارد بلبلش هم واقعا وجود ندارد شاید حافظ در عمرش اصلا بلبل ندیده و دارد از آن به عنوان یک نماد استفاده می‌کند همه چیز یک فرم کلی و نمادین دارد ولی شعر نو وقتی نیما در مورد یک شب‌پره صحبت می‌کند همین شب‌پره‌ای است که همین الان پشت اتاقش نشسته و یک حسی بهش دارد در مورد غورباقه وقتی دارد صحبت می‌کند غورباقه‌ای است که در باغچه‌ی خانه‌اش مثلا صبح دیده. یعنی در مورد یک موجوداتی که واقعا باهاشان سروکار دارد. شعر دیگر آن حالت نمادین و کلی خودش را در شعر نو از دست داده است من قرار است در مورد خودم و احساس واقعی خودم صحبت کنم تا نسبت به چیزهایی کلی‌ای که طبق قواعدی می‌شود در موردش صحبت کرد. در شعر عراقی گل و بلبل طبق قاعده یک معنای خاصی دارد و نماد یک چیزی است من می‌توانم باهاش حرف بزنم ولی در شعر نو دیگر این طوری نیست. شب در شعر نیما یک معنای خاصی مثلا دارد معنی سیاسی می‌تواند داشته باشد برای این شاعر شب معنی سیاسی دارد نمادها را خودشان وضع می‌کنند برای همین وزن هم از جمله این چیزهایی است که درهم ریخته یک شاعر به خودش حق می‌دهد که زبان خودش را هر جوری که دوست دارد خلق بکند از یک چیزی استاندارد قبلی استفاده نمی‌کند باز می‌خواهم بگویم که شما از نظر ادبی که نگاه بکنید تحولی که ادبیات از نظر محتوا و فرم پیدا کرده قطعا قرآن به چیزی که الان داریم خیلی شبیه‌تر است تا به یک مثلا شعر کلاسیک همان استفاده‌هایی که از موسیقی در شعر نو می‌شود شما در قرآن می‌بینید من نمی‌دانم که قبل از قرآن کتابی وجود دارد که درش یک شعری رسما بشود گفت که از نظر قواعد شعر نو است همچین چیزی وجود دارد یا نه حداقل وزن هست!! نوع رعایت کردن قافیه در هم ریحتگی نوع استفاده‌ای که از موسیقی توش می‌شود احتمال دارد که وجود داشته باشد من چیزی ندارم ولی به هرحال اگر قرآن یک جایی حالت شعر مانند دارد قطعا از نظر فرم شعر نو است شعر کلاسیک نیست از نظر محتوا یک چیزی که شاید شما را یک مقداری اذیت می‌کند اینکه در مورد آدم‌های خاص در قرآن صحبت می‌شود باز با یک ذهتیتی که یک خورده کلاسیک است این خوب نیست که در مورد ابالهب در قرآن صحبت بشود ولی آن تاثیری که شما شعر نیما را می‌خوانید رویتان می‌گذارد شعر نو و کلا ادبیات و هنر نو یک صمیمتی توش هست که در هنر کلاسیک نیست اینکه شما حس می‌کند این واقعا یک شب‌پره است و این آدم یک شب‌پره‌ای را روی دیوار دیده و دارد در موردش شعر می‌گوید یک حس خصوصی خودش را دارد بیان می‌کند یک جوری انگار به این آدم نزدیک می‌شوید حسش را بهتر درک می‌کنید و بیشتر تاثیر می‌گذارد همیشه از اینکه یکی از بزرگترین شعرای سبک خراسانی که رودکی است کور بوده ظاهرا کور مادرزاد بوده هیچ کدام از چیزهایی که گفته ندیده و رنگ‌ها را هم نمی‌داند چی است فقط دارد یک جوری شعر می‌سازد من را یک جوری اذیت می‌کند وقتی یک شعری می‌خوانم که مطمئنم که شاعر شعر را ساخته حس خاصی در لحظه‌ی شعر گفتن بهش دست نداده که این شعر را بگوید کلا ادبیات و هنر مدرن یک جوری خصوصی‌تر است در مورد کلیات بحث نمی‌کند نمادگرایانه نیست ولی تاثیرش را این جوری می‌گذارد که یک حس صمیمانه‌تری دارد واقعی تر است ببینید من واقعا خودم شخصا از این تهدیدهای کلی که در قرآن هست که اگر یک نفر کافر بشود چه بلایی به سرش می‌آید خیلی خیلی کمتر روی من تاثیر می‌گذارد تا این یک جمله‌ای که به شخص ابولهب در قرآن گفته شده احساس اینکه یک آدم خاصی واقعا مورد خطاب خدا قرار گرفته و مورد لعنت قرار گرفته این یک جوری بیشتر من را می‌ترساند تا اینکه یک گزاره‌ی کلی بیاید که هرکسی که این کار را بکند آنگاه این طور می‌شود این همه داستان‌هایی که در مورد داستان‌های خاص هست این همه چیزهایی که توی قرآن در مورد افراد خاص آمده است یا در مورد وقایع خاص یک جور در واقع تاثیرگذاری دیگری دارند که توی بحث‌های کلی پیش نمی‌آیند من می‌خواهم در واقع یک جوری توجیه بکنم که چرا در این متن اینقدر جزییات و مسایل خاص زمان پیغمبر یا در تاریخ پرداخته می‌شود و فکر می‌کنم که می‌شود اینها همه‌شان یک جوری تاثیری می‌گذارند که بحث کلی نمی‌گذارد یعنی در کنار یک سری انگار بحث‌های کلی همه‌اش یک سری نمونه‌ها و مثال‌های خاص هم هست و این نه تنها ضعف متن نیست بلکه به نظر من متن تاثیرگذارتر می‌شود به دلیل همین پرداختن زیادش به جزییات. مثلا فرض کنید یک جمله‌ای که از قول یک نفر نقل می‌شود مثلا فرض کنید موسی بعد از اینکه یک آدمی را کشته و بهش گفتند که تحت تعقیب است و مجبور است زندگی خودش را ترک کند در حالیکه آدمی است که در واقع پسر فرعون بوده در اوج ناز و نعمت زندگی کرده بدون اینکه هیچ چیزی با خودش برداشته باشد و چیزی داشته باشد و بداند کجا دارد می‌رود راه افتاده و دارد به یک سمتی حرکت می‌کند و یک جمله‌ای می‌گوید اولی که دارد رفتن خودش را شروع می‌کند می‌گوید: «شاید پروردگارم در بین راه هدایتم کند.» این هیچ چی نمی‌داند دیگر که باید در ادامه‌ی زندگی‌اش چه کار باید بکند در یک سردرگمی کامل است و یک امیدی دارد به اینکه حالا شروع کند برود به یک سمتی حتی یک ندایی هم بهش نرسیده راهنمایی اینکه از کدام طرف باید برود و چه کار باید بکند فقط راه افتاده و یک جوری امید دارد که در بین راه یک اتفاقی بیفتد و بفهمد که چه کار باید بکند

صدایی از جمع که لفظ «سیهدینی» را بین راه معنی می‌کنید؟

«عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل» پروردگارم در بین راه هدایتم کند. بعد می‌بینید که این اتفاق می‌افتد شما هزار تا چیز کلی بگویید که آقا امیدوار باشید مثلا به خداوند می‌دانم امید داشته باشید .... این حسی که این آدم واقعا یک موجود واقعی یک انسان در یک شرایط خیلی خاصی قرار گرفته و شما این را می‌بینید در وجودش که یک همچین امیدی دارد بدون هیچ چیزی راه می‌افتد و انتظارش این است که حتی در بین راه به جایی نرسیده یک راهی برایش باز بشود یک هدایتی بهش برسد این یک تاثیری می‌گذارد که حرف‌های کلی نمی‌گذارد شما کم کم با این شخصیت‌های قرآن یک جوری دوست می‌شوید و اینها را می‌شناسید که اینها با هم فرق دارند حضرت عیسی با حضرت موسی زمین تا آسمان فرق دارد. حالا بعضی‌ها یک جوری معتقدند که همه‌ی پیغمبرها مثل هم هستند. شما قرآن را می‌خوانید عیسی برای خودش یک شخصیتی دارد واقعا من فکر می‌کنم یک نفر قرآن را بخواند یکی از این شخصیت‌ها جذبش می‌کند مثلا ممکن است که عاشق ابراهیم شود یک جوری سرمشق زندگی‌اش ابراهیم بشود نه عیسی نه موسی نه پیغمبر خدا. اینکه در هدایت کردن آدم‌ها بحث‌ها کلی سر جای خودش اگر لازم بشود استدلال کردن سر جای خودش در مورد آدم‌های خاص صحبت کردن در مورد موقعیت‌های خاص صحبت کردن این هم برای خودش یک جایگاهی دارد که الان حداقل من فکر کنم که توی این فرهنگ موجود ما یک جوری حل شده شاید صد سال پیش راحت نمی‌شد بحث کرد که در هنر خوب است که توی به جای بحث‌های کلی و نمادین در واقع در مورد یک شب‌پره مثلا صحبت بشود هیچ منظوری هم نداشته باشد از این شب‌پره به غیر از خود این شب‌پره. کلا لازم نیست که در هنر وقتی که من یک چیزی می‌گویم یک معنی کلی یا یک نمادی باشد برای یک معنی کلی در مورد حس خودم یا در مورد یک چیز خیلی خاص هم می‌توانم صحبت کنم خوب من سعی کردم یک جوری خیلی سربسته با بحث کردن در مورد فلسفه‌ی غرب و ادبیات سعی کردم یک جوری نشان بدهم که آن فلسفه و ادبیات هم که از کلیات شروع کردند الان به یک جایی رسیدند که متونشان بیشتر شبیه قرآن هست شبیه در واقع یک متنی شدند که در مورد جزییات هم بحث می‌شود خیلی قواعدی که قبلا قرار بود رعایت شود .... نوع بحث استدلالی و اینها به نظر می‌آید که دیگر از بین رفته است.

خوب حالا من بحث خاصی ندارم. دارم ولی خوب می‌توانید صحبت کنید .. هیچ کی در این جلسه سوالی نکرد

سوالی از جمع که اینکه مطلقا abstract بودن یا خیلی abstract بودن بد هستش من قبول دارم ولی یک سوالی که برایم هستش اینکه آیا معزل اصلی فلسفه‌ی مدرن، فلسفه‌ی غرب در قرن شانزدهم و هفدهم همان abstract بودنش است معزل اصلیش همین است؟

من فرض کردم که دکارت بتواند به هدفش برسد اصلا یعنی حقایق جهان را بشود به طور استدلالی به دست آورد بحثی که یک آدمی بعدا مثل کیرکگور می‌کند یا نیچه مطرح می‌کند این است که به جه درد می‌خورد اینکه من یک کتابی داشته باشم که گزاره‌هایی توش باشد در مورد جهان که راست باشد چه تاثیری روی من می‌گذارد این کتاب یعنی مشکل بشر این نیست که جهان به طور خوبی در ذهنش منعکس بشود مشکل برای انتخاب راه و برای زندگی کردن مشکل چیز دیگری است ما بیشر باید در واقع اگر می‌خواهیم یک آدمی را به یک راهی بکشانیم باید با احساساتش سروکار داشته باشیم باید با چیزهای دیگری سروکار داشته باشیم

صدا از همان فرد قبلی که قبول دارم می‌خواهم بگویم این معزل هم اونجایی که بوجود می‌آید یک جایی فراتر از abstraction است من فکر کنم معزل فلسفه‌ی غرب که خودشان هم بهش توجه نمی‌کنند و همش دارند گیج می‌زنند abstraction بودنش نیست معزل اصلیش بی‌مبدا بودنش است یعنی شاید اون مساله‌ای که نیچه هم بهش انتقاد می‌کند و بهش حمله می‌کند اگر فلسفه‌ی غرب یک فلسفه‌ی بود که مبدا .. یک فلسفه .. نبود

مبدا منظورتان چی است؟

جواب از همان فرد که مبدا منظورم ..

صدا از کس دیگری reference؟

صدا از فرد شروع کننده‌ی بحث که نه reference نه منظورم یک وجودی است که ...

خوب نه در فلسفه‌ی غرب دکارت و اینها که آن مبدا را هم که قایل هستند که اکثر فیلسوف‌های غرب به معنای دکارتی قایل هستند مشکلی مذهبی که ندارند

صدا از جمعیت هر کسی حرفی می‌زند و اظهار نظری می‌کند

اولین گزاره‌هایی که از دکارت آره

دکارت برهان ....

صدا از یک کسی که برای اثبات خودش دارد ولی برای اثبات ...

صدا از کس دیگری که ... دکارت می‌گوید خوب اگر من ببینم و تشخیص بدهم که حقیقت است و حقیقت نباشد خدا من را فریب داده و چون خدا من را فریب نمی‌دهد ...

ولی دکارت اثبات وجود خدا دارد. واجب‌الوجود را اثبات می‌کند. یک چیز شبیه همان برهان سنت آسته!! ولی کلا فلاسفه‌ی غرب به معنای دکارتی یک جوری اعتقاد به مبدا به آن معنایی که شما می‌گویید دارند من نظر شخصی خودم این است که واقعا اون روش برای همان منظوری که خودش هم می‌گوید مشکل دارد. اصل موضوعه بحث کردن، نهایت بحث دکارتی این است که شما یک دستگاه اصل موضوعه بسازید بعد یک سری مفاهیم و گزاره‌های اولیه داشته باشید و رویش استدلال کنید

صدا از فردی که سوال بحث را شروع کرد که مشکل این است که قبولش می‌کنند ولی بعدش می‌گذارندش کنار یعنی پلاریست یا نمی‌خواهم بگویم که اینها می‌گویند که خدا نیست ولی ...

صدا از کس دیگری که این جوری استفاده می‌کنند که من که می‌بینم خدا به من دروغ که نمی‌گوید پس راست است.

صدا از فرد اصلی که شخص دکارت را حالا کاری ندارم چند قرن فلسفه‌ی غرب در این نکاتی که مطرح می‌کنند نقش مبدا دیده می‌شود یا اینکه ...

خیلی‌هاشون! اسپینوزا مثلا توی این کتاب اتیکس‌اش(Ethics) کاملا این جوری است یعنی خیلی عرفانی است اصلا فلسفه‌اش...

صدا از همان فرد اصلی که فیلسوف می‌توان در نظر گرفتش؟

اسپینوزا فیلسوف است فکر نکنم چیز دیگری بشود در نظر گرفتش اگر کتابش را ببینید، می‌بینید که چقدر فیلسوف است چقدر استدلال می‌کند و از همان سنت فلسفی یونانی در واقع پیروی می‌کند اصلا کتابش را به سبک اصول اقلیدس نوشته ارادت دارند به این نوع استدلال کردن. اولین گزاره‌ی کتابش هم همین برهان کتاب است یعنی موجودی که احتیاج به شرط برای وجود خودش ندارد یعنی مبدا وجود دارد اولین گزاره‌ای است که اونجا اثبات می‌کند اصل همن نمی‌گیرد یک جوری. من شخصا احساسم این است که اولا نمی‌شود و نشد و نمی‌شد با اون نوع و اون مقدار دقتی که مدنظر فلاسفه بود و با اون مقولاتی که اونها در نظر می‌گرفتند به یک جهان‌بینی خوبی رسید ثانیا اینکه اگر هم می‌رسیدند هم چیز خیلی مهمی نبود برای خاطر اینکه مشکل بشر توی زندگی‌اش این نیست که فقط جهان مثلا اطراف به طور خوبی در ذهنش منعکس شده باشد مشکلات دیگری است. اتفاقی که در غرب افتاده و اتفاقی است که به تدریج افتاده و خیلی شاید محسوس نباشد این است که الان شما مثلا فرض کنید که کتاب دکارت را می‌خوانید به نظرتان می‌آید که چقدر جیزهای غیر دقیق گفته بعدا کانت یک خورده دقیق‌تر گفته و یک سری ایرادهای دکارت را پیدا کرده بعدا مثلا ایرادهای کار کانت را پیدا کردند بعد مثلا دیگه هوسرل به ته دقت رسیده. واقعیت این است که مفهوم دقت دارد عوض می‌شود یعنی انتظاری که ما از دقت داریم در طی چند قرن هی دارد تغییر می‌کند یعنی دکارت در سطح دقتی که به نظر خودش ایده‌آل بود اون حرف‌ها را زد بعد آدم‌ها انگار به اون بحث‌ها عادت کردند و حالا یک سطح دقت بالاتری می‌خواهند و فلسفه کم کم به این نزدیک شد که دقت ریاضی داشته باشد و به این نتیجه رسیدند که هیچ حرفی نمی‌شود زد. یعنی دکارت وقتی حرف از دقیق بودن می‌زد منظورش اینقدر دقتی که مثلا راسل و ویتکن‌شتاین مدنظرشون است یک دقت کاملا ریاضی، منظورش اصلا این نبود. فلسفه‌ی اسلامی هم که می‌گفتند که ما داریم دقیق بحث می‌کنیم انگار به یک معنی دیگری کلمه‌ی دقت هی دارد معنی‌اش عوض می‌شود سخت‌گیری که وجود دارد اولش اینقدر نیست و کافی است که مثلا شما با روش‌های ارسطویی تمثیل به کار نبرید قیاس به کار ببرید دیگر دقیق می‌شود حالا اینکه نمی‌دانم شما ... اینکه چرا فلاسفه‌ی اسلامی زیاد بحث شناخت نمی‌کردند برای اینکه برایشان خیلی چیز نبود یعنی آنقدر نمی‌خواستند دقیق باشند قرار نبود آنقدر دقیق باشند که اصلا سوال برایشان پیش بیاید که من اصلا می‌توانم بفهمم یا نمی‌توانم. این خیلی طبیعی‌تر است یعنی از یک سطحی انگار بالاتر بحث می‌کردند یک چیزهایی انگار مورد نظرشان نبود برای بحث کردن. مثلا این برهان‌های خداشناسی همین اتفاق برایشان افتاده است یک موقعی خیلی دقیق بودند و همه هم قبول می‌کردند ولی الان با دقتی که در حد ریاضی باشد این واقعا این برهان‌های فلسفی که دکارت یا هر کس دیگری آورده در حد دقت ریاضی که مورد قبول مثلا راسل یا ویتکن‌شتاین باشد اینها معتبر نیستند ایراد دارند یعنی یک جایی می‌شود ...

سوالی از جمع که فکر می‌کنید که این ادامه دارد یعنی می‌شود این سطح دقتی که مثلا می‌گیرند به عنوان اینکه اثبات یعنی چی ... و؟ من فکر می‌کنم آخر مفهوم دقت همین است.

آخر مفهوم دقت همین دستگاه اصل موضوعه است به نظر من یعنی همین چیزهایی که در منطق ریاضی است یعنی همه چیز را بشود به صورت نماد نوشت به طوری که ماشین هم بتواند استدلال را چک بکند می‌دانید حالا فعلا تهش همین است من فکر نمی‌کنم که از این حد ... و دقت را این جوری تعریف بکنید ....

صدا از فردی که سوال پرسیده که یک خورده مبهم است تا قبل اینکه این را بفهمم در مورد بحث دقیق یک نظری داشتیم که چه بحثی دقیق است و چه بحثی دقیق نیست ولی بالاخره خودم این را می‌فهمیدم که ابهام دارد این حرف‌ها که چی دقیق است و چی نیست ولی وقتی که این بحث را دیدم این را که ماشین باید چک کند ... به نظرم آمد که دیگر

نمی‌شود در مورد جهان و پدیده‌هایی که غیر فرمال و غیر ریاضی هستند نمی‌شود این جور بحث دقیق کرد واقعا یک اتفاقی است که الان در اروپا افتاده است به غیر از این چیزی که ایشان رویش تاکید می‌کند که به این نتیجه رسیدند غربی‌ها که حقیقت وجود ندارد من بیشتر احساس می‌کنم که تغییر فضای فلسفی بیشتر نتیجه‌ی یک جور رسیدن به این است که آن سطح دقت در واقع قابل دسترسی نیست پدیدارشناسانه و توصیفی بحث کردن متداول شده من آن جیزی که حس می‌کنم و می‌فهمم را می‌گویم به روشن‌ترین طریقی که می‌توانم بیان می‌کنم اگر بتوانم یک دلایلی را هم بیارم می‌آورم ولی قرار نیست که از یک اصولی شروع بکنم و به یک نتیجه‌ای برسم قرار نیست که یک دستگاه اصل موضوعه بسازم مثل همانطوری که عرفا مثلا چیزهای اشراقی خودشان را بیان می‌کردند من یک چیزی را درک می‌کنم پدیده‌ها را بیشتر نشان می‌دهند مثلا یک آدمی مثل بودریار!! هنرش چی است که بیاید به مردم نشان بدهد که یک مفهومی به اسم مجازی شدن وجود دارد بعد یک سری مثال بزند چون وجود دارد شما همه می‌فهمید که دارد حرف درستی می‌زند به عنوان یک ویژگی مثلا جهان پست‌مدرن این ویژگی را بیان می‌کند و شما می‌فهمید که این راست است حالا از کجا استدلال کند؟ دارد در مورد دنیای ما صحبت می‌کند اینکه فلسفه‌ی قرن بیستم به این‌ور کم کم حالت توصیفی پیدا کرده یعنی بیان می‌کنند به جای اینکه استدلال بکنند به نظر من یک نتیجه‌ی همین است که دقت مفهومش به یک جایی رسید که دیگر واضح است که دیگر نمی‌شود در مورد دنیا در آن حد دقت صحبت کرد. شما یک چیزی می‌خواستید بگویید.

صدایی از جمع که چیزی نمی‌خواستم بگویم فقط خواستم اشاره کنم که هر چقدر دقت زیاد می‌شود حرفی که می‌شود زد کمتر است.

آره ویتکن‌شتاین یک جمله‌ی معروفی دارد که در مورد چیزی که به دقت نمی‌شود صحبت کرد همان بهتر که صحبت نکنیم. تقریبا معنی‌اش این است که اصلا صحبت نکنیم. خودش یک کتابی نوشته ...

صدا از همان کسی که اشاره کرد که ... این حرف را در مورد دنیا نمی‌شود زد. این ویتکن‌شتاین شماره‌ی یک است که این حرف را زده بعدا رفته و دیده که نه مردم حرف می‌زنند و حرف همدیگر را می‌فهمند و یک ویتکن‌شتاین شماره‌ی دو شده. خودش احساسش این بوده که اون چیزهایی که در کتاب تراکتاتوس(tractatus) نوشته همه‌ی چیزهایی هستند که می‌شود گفت خیلی احساس این را داشت که از این بیشتر دیگر نمی‌شود پیش رفت انگار همه‌ی حرف‌ها را زده یک چند سالی با خوبی و خوشی زندگی کرد با تصور اینکه همه چیز را حل کرده

صدای دیگری از جمع که فلسفه‌ی غربی‌های دغدغه‌یشان کشف حقیقت نیست الان ...

یک خورده فلسفه چیزتر شده شاخه‌های بیشتری وجود دارد در هر شاخه‌ای بحث‌های وجود دارد و در مورد آن بحث‌ها حرف می‌زنند من نمی‌توانم بگویم ...

صدا از همان فرد که انگیزه‌یشان چیست می‌گویند بروید فلسفه بخوانید که چه بشود؟

نه ببین در مورد حقایقی که در این جهان وجود دارد دارند صحبت می‌کنند ببینید این مفهومی که یک حقیقتی وجود دارد یک حقیقت جامعی که قرار است ما بهش برسیم یک جوری توش خدشه وارد شده اینکه حقایقی در جهان وجود دارد و قرار است سعی کنم در مورد این چیزهای بفهمم یا قرار است دنیا را چیز بفهمم یا متن را که جلوی خودم می‌گذارم را قرار است بفهمم در اینکه خدشه‌ای وارد نشده یعنی تلاش برای فهمیدن تلاش برای رسیدن به یک حقایق جزیی حداقل.

صدایی از جمع که دیگر تحلیل از متن دیگر وجود ندارد، خلق معنا برای متن وجود دارد.

آخه یک خورده شما خیلی چیز می‌کنید خیلی

صدا از همان فرد که امروز دقیقا همین است آخه

نه دیگر واقعا این نیست

صدا از همان فرد که حتی متن علمی را هم این‌جوری می‌خواهند بخوانند

جمع نبندید شما اولین فیلسوف مهم قرن که اسم بردید فوکو بود و حرف‌هایتان هم خیلی مطابق فوکو است واقعا همه به این نتیجه نرسیدند الان خوب هنوز مثلا در هرمنیوتیک(Hermeneutic) آدم‌هایی هستند که معتقدند که فهمیدن متن یعنی درک کردن قصد مولف

صدا از همان فرد که البته حرکت به اون سمت است

فکر نمی‌کنم من احساسم این است که یک پیکی بوده که گذشته من خودم شخصا با این چیزهایی که فوکو و اینها می‌گویند خیلی موافق نیستم در مورد درک متن فکر نمی‌کنم. من احساسم این است که به یک اوجی رسیده و حالا می‌شود برگشت به یک چیزی بینابین قصد مولف و چیزی که آنها می‌گفتند. برای همین ناراحت می‌شود که شما جمع می‌بندید و به عنوان یک چیزی که همه قبول دارند می‌گویید واقعا یک عقیده‌ی خاص است خیلی فرانسوی است آمریکایی‌ها خیلی این جوری

صدا از همان فرد که من خودم خیلی باهاش موافق نیستند من خیلی مدرنیست‌ترم

شما معتقدید که یعنی الان همه توی هرمنیوتیک این جوری هستند واقعا

صدا از همان فرد که ...

هنوز توی آمریکا آدم‌هایی هستند هرش!! را نمی‌دانم می‌شناسید یا نه خیلی یک جور وحشتناکی طرفدار قصد مولف و این حرف‌ها است من خودم هم مشکل دارم ولی اینکه همه دارند به اون سمت می‌روند من این جوری احساس نمی‌کنم اقلا

صدا از همان فرد که همه که منظور اکثریت جمعیت

آره فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم به سمت یک چیز بینابین قصد مولف و این موضوع نبودن معنای نهایی و اینها دارد می‌رود خلق معنا دارد می‌رود فکر می‌کنم. یک چیز بینابینش به نظر من درست‌تر است.

خوب حالا این جلسه در مورد چی بحث کردم در مورد اینکه می‌خواهم سعی بکنم بگویم که این متن خیلی شبیه اون چیزی است که باید باشد اگر قرار است یک متنی باشد که در مورد حقیقت صحبت بکند و آدم‌ها را هدایت بکند این متن قرار نیست که یک سری گزاره‌ها در مورد دنیا به شما بگوید قرار است شما را آماده بکند که یک راهی را طی بکنید یک چیزهایی را بفهمید و یک راهی را طی کنید اینکه خیلی از نظر فرم و محتوا و نوع نگاه شبیه اون چیزی است که الان بعد از چند هزار سال نهایتا بشر بهش رسیده یعنی یک خورده نگاه پدیدارشناسانه توش بیشتر است توصیف است به جای استدلال. شما یک دنیایی را در این کتاب می‌بینید با یک سری آدم‌های جزیی و یک سری گزاره‌های کلی و دعوت می‌شوید به یک سمتی با استفاده از در واقع فرم شعر و داستان روی شما تاثیر سعی می‌کند بگذارد مثل اینکه یک واقعیتی که همه می‌دانند قرار نیست که در مورد این توضیح بدهد استدلال کند که چرا مثلا آخرت وجود دارد بیشتر قرار است که با فرض اینکه وجود دارد یک جوری وارد زندگی‌تان شود وجودش برای اینکه این کار را انجام بدهد بیشتر احتیاج است که یک متن ادبی در واقع در اختیارتان قرار بگیرد مثال زده بشود آدم‌ها معرفی شوند اینکه کلا اگر انتظار این باشد که یک کتابی داشته باشیم که خیلی حرف‌های کلی توش زده بشود خوب این کتاب اون کتال نیست من دارد سعی می‌کنم یک جوری بگویم که نباید هم باشد یعنی همین جوری که هست خوب است.

صدایی از جمع که دغدغه‌اش، دغدغه‌ی این است که ما را سعادتمند کند

از جمله سعادت‌های شما این است که یک جوری حقیقت را درک بکنید نمی‌شود این جوری گفت و فرق گذاشت بین سعادتمند شدن و درک کردن. یک جوری مطابق با یک حقایقی زندگی کردن یک راهی را طی کردن همه‌اش حرف از این است که شما قرار است که شما قرار است که یک چیزی بفهمید یک جوری درک کنید دنیا را یک راهی را طی کنید

صدا از همان فرد که قرار است که آخر وجودمان تغییر کنید همان حرفی که می‌زنید که آدم یک سری گزاره را فقط بفهمیم اتفاقی نیفتاده انگار یک جوری باید با آنها پیوند بخورد و تغییرمان بدهد حالا به نظر می‌رسد که این هم می‌خواهد ما را تغییرمان بدهد

قرار است که یک حقایقی را به ما عرضه کند قرار است که یک دنیا جور خاصی را ببینید و بتوانید که دنیا را یک جور خاصی ببینید و نکته این است که دیدن دنیا یک جور خاص وابسته است به اینکه یک جوری بشوید. یک چیزی که در فرهنگ غرب فراموش شد که هنوز هم پست‌مدرن‌ها هم همچنان فراموش کردند اینکه درک حقیقت قبلا این جوری نبود که یک چیزی باشد که توی یک کتاب اتفاق بیفتد و با شنیدن و گفتن و بحث کردن اتفاق بیفتد مثلا فرض کنید که یک سرخ‌پوست قطعا اگر یک همچین حرفی را می‌شنید می‌خندید که قرار است که یک کتابی را بخواند و بعد دنیا را بفهمد قرار است که یک راهی طی بشود درک حقیقت از نظر شرقی‌ها از نظر سرخ‌پوست‌ها از نظر همه‌ی آدم‌ها به غیر از سقراط و کسانی که بعدش آمدند یک روندی بود که به درک حقیقت منجر می‌شد یعنی قرار است که یک جور خاصی ما زندگی بکنیم و بعد نهایتا یک فرآیند روانی را طی بکنیم و به یک چیزی برسیم که بهش می‌گویند درک حقیقت.

صدا از فرد قبلی که این آخرش چرا می‌گویید درک حقیقت؟ قرار است که یک روندی را طی کنیم و به یک جایی برسیم.

به یک جایی برسیم که دنیا را آن طوری که هست ببینیم من نمی‌خواهم بگویم هدف نهایی ...

مراجع