جلسهٔ ۱۸
در این جلسه در مورد نقد سه گانه روان و نیز در مورد نماز صحبت می شود.
جلسه ۱۸
دریافت فایل صوتی این جلسه با کیفیت بالاتر
دریافت فایل صوتی این جلسه با حجم کمتر
متن صحبتها
قبل از شروع بحث اصلي توضيح مختصري درباره واژه ايمان ميدهم . قبلا" گفتم که مفهوم اين واژه مثل اين است که کسي يک دفعه به يک معرفت ناگهاني مي رسد واحساس ناامني مي کندوبعد پناه مي آورد.اين عدم امنيت لزوماً به معناي ترس از خدا وروز قيامت نيست ؛ بلکه عدم امنيت در حالت کلي است .من گفتم که هر عدم امنيتي اينگونه پايان مي گيرد .ولي نکته اي که بر روي آن تاکيد دارم اين است که ايمان يک مرحله ثانوي شناختن وتجربه مذهبي است . مثلا" همانطور که جلسه قبل بحث شد ، مانند مسيحي ها،ايمان آوردن بدون اينکه بداند که به چه چيزي ايمان مي آورد و وبراي ايمان آوردن به خدا لزومي نداردکه ابتدا او را پيدا کنيم.مثلاً روانشناسان بر اين باورند که ايمان مذهبي بسياري از مشکلات را حل مي کند، پس ايمان مذهبي داشتن خوب است. به نظر من اين مساله با گفته قرآن فرق مي کند، يعني ايمان بايد حتماً همراه با شناخت باشد.انسان ابتدا چيزي را مي بيند،حس مي کند و بدنبال پناه مي گردد و سپس مي فهمد که به کجا بايد پناه آورد. در واقع چيزي بالاتر از شناختن است.شناختن بعلاوه يک سري عمل ديگر است نه نتها به اين معني که کسي بدون هيچ شناختي ايمان بياورد. در ايمان حتماًعنصر شناخت وجود دارد.مثل اينکه تجربه مذهبي بوجود آمده است و انسان متوجه مطلبي شده است،با پناه گرفتن در سايه خدا واعتقاد به روز قيامت احساس امنيت مي کند.بحثي که من باحميد دارم اين است که او مي خواهد شناخت را حذف کند و همه چيزها عملي باشندو براي رسيدن به سطح عملي عجله دارد، در صورتي که بحثهايي که در اينجا مطرح است بيشتر جنبه نظري وتئوري دارند.تاکيد من بر اين است که ايمان از نظر قرآن،در اثرداشتن تجربه مذهبي و کشف کردن و درک کردن يک واقعيت ،بعلاوه عمل اضافه اي که حالت پناه گرفتن دارد، بوجود مي آيد.در واقع شامل دو عنصر است و چيزي بالاتر از معرفت پيداکردن است و تنها معرفت پيدا کردن کافي نيست .
س ) به نظر من معرفت و ايمان به هم تنيده شده اند و لزوماً براي رسيدن به ايمان نبايد ابتدا معرفت کسب کرد. به اين معني که ايمان در مراحل اوليه مي تواند با شک همراه باشد.
ج ) من در ابتدا تاکيد کردم که حالت نهايي آن را توضيح مي دهم. کشف خدا و روز قيامت رعب آور است و احتياج به امنيت دارد. اگر نسبت به خدا و روز قيامت ايمان کمي هم داشته باشيم باز هم احساس مي کنيم که بايد پناه بگيريم.در قرآن عبارتي هست که مي گويد: "يظنون" يعني يقين ندارند،گمان مي کنندوهمين گمان به آنها اين احساس را مي دهد که بايد امنيت پيدا کنند.ولي بحث من اين بود که اگر شناخت قاطع بوجود بيايد ، احتياج به امنيت دارد.در مقابل خود خدا هم احتياج به امنيت داريم به اين دليل که مي دانيم بر ما مسلط است.شناخت مقدمه است و حتي در مراحل پايين تر ايمان هم شناختي وجود دارد و نمي توانيم به چيزي که نمي شناسيم،پناه بياوريم. به اندازه شناخت ابتدايي احساس عدم امنيت مي کنيم و پناه مي آوريم.در واقع پناهگاه ما آن چيزي مي شود که شناخته ايم. هرچه شناخت بالاتر رود کيفيت ايمان هم بهتر مي شود.تاکيد من بر اين است که ايمان صرفاً باورکردن نيست.ايمان يک چيز شناختي بعلاوه يک چيز عملي است. باورکردن در يک سطحي وپناه آوردن به اين معني که براي امنيت پيدا کردن چه بايد کردو هر چقدر به سوالات اين قسمت بهتر جواب دهيم ، مراتب ايمان تکميل تر مي شود.
در قسمتهايي از قرآن مفهومي از برخي کلمات بدون اسم بردن آنهاوجود دارد.
س) شما هنوز از کاربردهاي ايمان در قرآن مثال نزديد.
ج) يک مثال اوليه گفتم که ايمان در آن به معني امنيت داشتن است . کاربردهاي آن در قرآن هم به نظر من جايي ابهام آور وجود نداشت .در مورد برخي کلمات مانند تسبيح که حاوي مفاهيم پيچيده واچندو وجهي هستند،لازم است که چند مثال کاربردي زده شود ولي فهميدن ايمان نکته خاصي ندارد.اگر در جايي نکته اي وجود دارد مي توان بر روي آن بحث کرد.مثلاً آيه اي در سوره زاريات وجود دارد که در مورد متقين مي گويد:" في اموالهم حق لسائل والمحرومين" اين مفهوم زکات است . داشتن اين احساس که در دارايي من حقي براي ديگران است و بايد آن را پرداخت کنم،حاوي همان مفهومي است که بعداً بعنوان عمل مذهبي اسم زکات را به خود گرفته است. نمي توان گفت که چون اسم زکات نيامده اين مطلب هيچ مفهومي از زکات ندارد.به نظر من اين آيه بدون اسم بردن از زکات درباره آن صحبت مي کند. همانطورکه وقتي درباره محسنين صحبت مي کند، مي گويد:"يقيمون الصلوه ويوتون الزکوه" ممکن است آيه قبل اينکه کلمه زکات درقرآن معرفي شود،نازل شده باشد ولي مفهوم آن کاملاً در اين آيه وجود دارد وما در اموالمان حقي براي ديگران قايل هستيم.
س) ما ابتدا معني واژه زکات را بطور مستقل درک ميکنيم و بعد ميفهميم که در اينجا از زکات صحبت شده است.
ج)بله،من "وفروا الي الله"رابعنوان استدلال بکار نمي برم. من در جايي يک مفهوم مي بينم که بايد به سمت خدا فرارکرد و اين مفهوم در اينجا اسمي ندارد.چند تا از نشانه هاي خدا را مي گويد و بعد اين مفهوم را بيان مي کند. ربط اين آيه باساير قسمتهاي قرآن چيست؟ در اين آيه حسي وجود دارد که براي چي و به سمت چه کسي فرار کنيم.حس فرار کردن به سمت خدا در جاي ديگري در قرآن تکرار نمي شود، به اين دليل که بعداً براي پناه بردن به خدا واژه ايمان وجود دارد و ازآن استفاده مي کند.احساس من اين است که در سوره هاي مکي گاهي اينگونه اتفاقات مي افتد.يعني ممکن است براي مفهومي که هنوز اسم نداردو رسميت پيدا نکرده است، تمثيل يا تشبيهي بکار رود و آنرا بيان کند. وقتي که همه جا در وصف متقين از زکات دادن نام برده مي شود،اگر در جايي هم گفته شود که در اموال انها حقي براي سائل و محروم وجود دارد ، کاملاً حس مفهوم زکات منتقل مي شود و در هيچ جاي قرآن اين عبارت بکار نمي رود، بلکه از واژه زکات استفاده مي شود. اين گفته در مورد واژه ايمان نيز صادق است و در اين کلمه حس فرار کردن به سمت خدا وجود دارد.من استدلال نمي کنم ولي به نظر من اگر توصيف خاصي از محسنين و افراد خوب در جايي وجود داشته باشد که ديگر تکرار نمي شود، طبيعي است که با يکي از چيزهايي که تکرار مي شود معادل باشد. به نظر من آيه "وفروا الي الله" مايه معني ايمان را در خود دارد و در جاي ديگري از قرآن از واژه فرار براي اين مفهوم استفاده نمي شود ولي پناه آوردن مرتباً استفاده مي شود.
س)در ميلي که زده بوديد، حرف از ناسپاسي از پيامبر وجود داشت.الان هم حرف از رعبي زديد که پس از شناخت خدا و معاد در وجود انسان بوجود مي آيد.از طرفي خيلي احرف از نعمت وجود زده مي شود.به نظر من ابتدا بايد حس همه انسانها نسبت به حيات بررسي شود.
ج)من فکر مي کنم که همه انسانها حس خوبي نسبت به زنده بودن دارند واگر خلاف اين حس وجود داشته باشد، بايد دليل را بررسي کرد. ولي به نظر من هيچ کس مستسني نيست و فقط احتمال دارد که اين حس از خودآگاهي حذف شود. مثلاً اگر بخواهند کسي رااعدام کنند،ممکن است تامرحله اي خودآگاهي او بگويد که زنده بودن نعمت نيست ولي وقتي که به اعدام نزديک مي شود، احساس مي کند که نسبت به زنده بودن دلبستگي دارد. البته يک نفر مي تواند اين حس را آنقدر در خودآگاهيش فعال کرده باشد که تاآخرين لحظه هم متوجه ناخودآگاهش نشود. شعله حيات کم و زياد مي شود و ممکن است اين شعله به قدري فروکش کرده باشد که ناخودآگاه تا آخرين لحظه هم فعال نشود.اگر انساني زياد رنج کشيده باشد ،احتمال پايين آمدن فيتيله حيات افزايش مي يابد.
البته ميلي که من زدم خيلي جدي نبود و اين نکته را با توجه به فرمت و علامات تعجب بکاررفته درآن مي توان دريافت. من به دو دليل متفاوت به نظرم رسيد که بهتر است در يک جلسه بيشتر در مورد مساله شکر و سپاس صحبت کنيم. در جلسه قبل دو نفر اين حرف رازدند ، من متوجه شدم که احتمالاً در مورد مفهوم اقامه صلوه سوء تفاهمي پيش آمده است. بنظر رسيد که برداشت شده است که صلوة يعني توجه واقامه صلوة به معني توجه کردن است.منظور من اين نبود. منظور از اقامه صلوة در قرآن بوضوح عملي عبادي است، مثل نمازي که ما مي خوانيم، که توجه اساس آن است. مثالي که زدم بسيار واضح بود. نمي شود به خدا توجه کرد و در تمام طول مدت توجه ايستاد. اگر خدا را بشناسيم و به او توجه کنيم اتفاقي شبيه اتفاقي که براي پيغمبر افتاد براي ما نيز پيش مي آيد.اگر خدا را ستايش کنيم و حرکات تواضع آميز انجام مي دهيم . توجه خالي وجود ندارد.ذات اصلي اقامه صلوة همان توجه است ولي اين به معني توجه خالص نيست. جلسه پيش بعنوان نکته اي منفي گفتم که برخي ازعرفا نمازي براي درست کرده اندکه ابتدا مينشينند و مدتها به تک تک حرفهاي کلمات توجه مي کنند.مثلاً ابتدا "الف" کلمه "الله"، بعد"لام" و... اين گونه نماز خواندن که بدن ساکن باشد خيلي حالت عملي ندارد وباآنچه در قرآن گفته شده جور در نمي آيد. البته من خيلي نمي خواهم نفي کنم.به هر حال اقامه صلوه از نظر قرآن عملي عبادي است که همه پيامبران آن راانجام مي دادند و همه مومنين نيز آن را انجام ميدهند. تاکيد من بر اين بود که اقامه صلوة در قرآن لزوماً شکل نماز خواندن ما نيست، به اين دليل که قبل از آمدن پيغمبر اسلام نيز اين عمل انجام مي شد واين گفته اين سوال راپيش آورد که ما نيز مي توانيم از فرمتي که پيامبر آورده است تبعيت نکنيم. به اين دليل که اقامه صلوة يک حقيقت کلي است. البته در قرآن اقامه صلوة يک حقيقت کلي است، به اين معني که از ابتدا هرکسي ايمان داشته است ،به فرمهاي مختلف اقامه صلوة هم داشته است ولي معنيش اين نيست که مانيز بعنوان پيروان ديني که ازجانب خدا فرستاده شده است، مي توانيم از يک فرمت دلخواه تبعيت کنيم.علت انتخاب اين اسم براي نمازاين است که شما به قدري اقامه صلوة کرده ايد که توجه داشته ايد.بعبارتي اگر کسي نماز بخواند و توجهي نداشته باشد، عمل او هيچ ربطي به اقامه صلوة ندارد.تاکيد بر توجه و نگه داشتن توجه است، فردحرکاتي انجام ميدهد که بتواند با کمک آنها توجه خود را حفظ کند و پيغمبر نماز را اين گونه کشف کرد. مثلاً براي او وضعيتي پيش آمد که ديگر نمي توانست در حالت قيام باشد و بايد حالت جديد ومتواضعانه تري به خود بگيرد. من خيلي به اسناد و مدارک حديثي که مي گويند نماز چگونه کشف شد، کاري ندارم ولي مفهوم خوبي در آن وجود دارد.پس اقامه نماز عملي عبادي است که فرمهاي مختلفي دارد و معيار اصلي آن توجه است و مقدار سهمي که ازآن مي بريم، بستگي به ميزان توجه ما دارد و به نظر من از اسم آن کاملاً مشخص است که اساس آن توجه است. ريشه اين کلمه به معناي توجه است و از معناي متضادآيه اي در قرآن براي تاکيد بر اين مفهوم مي توان استفاده کرد."فلا صدق ولاصلي ولکن کذب وتولي: تصديق نکردولاصلي(فرض بر اين است که معني صلي را نمي دانيم.) ولي تکذيب کرد(کذب در مقابل صدق است)و روي برگرداند."به نظر مي رسد که صلي مقابل روي برگرداندن به معني روي آوردن است.در قرآن دو واژه براي اين مفهوم وجود دارد: مقيمين الصلوة ومصلين. فرض کنيد که نمازبا فرمي خاص عملي عبادي است قرآن به کسي که اين عمل عبادي را انجام مي دهد نمي گويد که اقامه صلوة کرده است، موقيمون الصلوة نيست و به آنها مصلين مي گويد.درخيلي ازجاهاي قرآن به افرادي اشاره مي شود که عمل صلوة راانجام ميدهندولي هيچ توجهي نمي کنند.از جمله:"ويل للمصلين،الذينهم ان صلاتهم ساهون"برميايد که انسان ميتواند نماز بخواند بدون اينکه اقامه صلوة در آن وجود داشته باشد. در اين آيه ازعدم توجه بعنوان ايراد نماز ياد شده است و به عبارتي بر اين نکته تاکيد مي کند که کسي که نماز مي خواند بايد توجه داشته باشدوبراي نگهداشتن توجه عملياتي راانجام ميدهد. بجز واژه هاي گفته شده، کلمه"صل" هم وجود دارد، که کاملاً بمعناي توجه کردن است.مصلين به معناي کساني است که عمل عبادي را انجام مي دهند و فرمت را رعايت مي کنند و مقيمون الصلوة در حين انجام عمل، توجه کامل به آن دارند. ابتدا بايد بفهميم که ريشه اين کلمه چيست و با کمک آن منظور از اقامه صلوة رادرک کنيم.
صلوات ملايکه يعني دعا کردن و در مورد خدا به معناي فرستادن رحمت است.در هر مرتبه اي و براي هر کسي توجه کردن مفهوم خاصي دارد. مثلاً در مورد ملايکه مي تواند به معني استغفار کردن يا دعاکردن باشد.در اين کلمه مفهوم استغفاروتوجه کردن وجود دارد.مثلاً وقتي که به پيامبر گفته مي شود:"صل عليهم" به معناي اين است که حرف خوشايندي بزند و عملي را انجام دهد .توجه کردن هميشه متعلقاتي دارد.مثلاً آيه"لاتقرب الصلوة وانتم سکاري:در حالي که سکاري هستيد به نماز نزديک نشويد." ، از لاتقيمون الصلوه استفاده نمي کند، زيرا کسي که سکاري است نمي تواند اقامه صلوه کند. در اينجا منظور اين است که در اين حالت اصلاً نماز نخوانيد.لاتقرب به معناي اين است که حتي اجازه نداريد که فرمت آن را انجام دهيد.وقتي که همراه با اقامه مي آورد از حقيقت آن صحبت مي کند ومعنوي تر است و در جاهايي که صلوه به تنهايي آورده مي شود ، تنها به معناي اجراي فرمت است. از آيه "ويلل للمصلين الذينهم ان صلوتهم ساهون"بر مي آيد که مصلين به معناي کسي نيست که درنماز توجه دارد.در قرآن اقامه صلوه براي انسانهاي با رتبه بالا بکار مي رود.مثلاً در تعريف محسنين مي گويد:"الذين يقيمون الصلوه"اقامه صلوه کارخاصي است که لزوماً هر کسي درطول عمرخود موفق به انجام آن نيست.
س)در آيه "الذين في صلاتهم خاشعون"چي؟
ج) در آيه"الذينهم في صلاتهم خاشعون" و نمي گويد الذين يصلون، از خشوع در نماز صحبت مي کند.صلوه هميشه عمل عبادي است که انجام مي شود و خشوع به معناي توجه است و در اينجا تاکيد بر خشوع است. در قرآن هميشه همراه نماز اقامه است ولي يکجا خشوع مي آورد و درنتيجه بين اقامه صلوه و خشوع ارتباط برقرار مي شود.نمي توان بدون احساس خشوع به خداتوجه کرد.قرآن با کمک اينگونه جايگزاريهاابعاد جديدي به مفاهيم مي دهد.در اين آيه مي فهميم که اقامه نماز باخشوع همراه است و فهميدن اين مفهوم واضح است ودراينجاتاکيد بر روي خشوع است.مصلين مي توانند بدون هيچ گونه احساس توجهي نماز بخوانند. آقاي الهي قمشه اي تعريف مي کنند که شخصي پس از پايان نماز دو متر به سمتي مي پريد و وقتي که ازاوعلت راجويا شدند، ميگويد برطبق روايتي، اگر نماز را بدون توجه بخوانيم، پس ازپايان نماز،آنرا به سمتش پرت مي کنند، علت پرش من اين است که به من نخورد.ما مصلي هستيم ولي مقدارتوجه ما فرق مي کند.در هيچ کجاي قرآن واژه اقامه صلوه همراه با نقص نيست. مثال ديگر افرادي هستند که در جهنم بسر مي برند،که نمي گويند ما اقامه صلوه نکرديم، بلکه ميگويند از نمازگزاران نبوديم."لم اکن من المصلين"سطح اقامه صلوه بالاست واگرقرارباشدکسي که اقامه صلوه نکرده است به جهنم برود،خيلي بد مي شود. يا در جايي ديگر"ان الصلوه کانت علي المومنين کتاباً موقوتا" به اين معني است که نماز بر همه مومنين واجب است. به اين معني که همه مومنين هميشه نماز مي خواندند. هرکسي به اندازه ايمان خود آن رااقامه ميکند. عبارت جالب ديگر"و اذاقامواالي الصلوه،قاموا کساري: وقتي که براي نماز بلند ميشوند، با کسالت بلند ميشوند."و يا در جايي ديگر"لاياتون الصلوه و انتم سکاري" از ياتون براي اقامه نماز استفاده مي کند. اقامه صلوه مقام خاصي است و يقيمون الصلوه داراي مقام ويژه اي هستند. مثلاً ابراهيم دعا مي کند:"رب اجعلي مقيم الصلوه: مرا اقامه کننده نماز قرار بده." بقيه نماز را مي خوانند ولي مهم اين است که چقدراقامه کنند.در قرآن همه جاهايي که حالت فقهي دارداز اقامه نماز استفاده نمي شود، به اين دليل که نمي توان امر به اقامه نماز کردو سطح آن بالاتر از اين است که بتوان با امر کردن کسي راوادار به اقامه نماز کرد. مثلاً " ياايهاالذين آمنوااذاقمتم الي الصلوه، فغسلواوجوهکم: وقتي که براي نماز خواندن برمي خيزيد وضو بگيريد." يا"اذا نودي عليکم الي صلوه الجمعه: وقتي که براي نماز جمعه ندا داده مي شويد." درهردوآيه حرف از نماز آمده است نه اقامه نماز. دفعه قبل نمي خواستم درباره واژه صلوه در قرآن مفصل صحبت کنم.بلکه هدف من تاکيد بر اين بود که دقت کردن به معني کلمه مي تواند ديد بسيار خوبي به ما بدهد. ولي وقتي که حرف از مصلين شد ، من چند مثال آوردم که نشان مي دهد،همه جا اقامه صلوه سطح بالايي دارد ولي نمازي که ما مي خوانيم با عبارات ديگري مانند قامواالي الصلوه همراه است.
امروز مي خواهم در دوزمينه بحث کنم:در مورد کودک، والد، بالغ تبصره هايي را بيان کنم و بحث ديگر درمورد نماز است. اين جلسه براي من مثل جلسه بحث کردن در مورد مسايل فرقه اي است. ابتدا جلسات به نيتهاي ديگري شروع شد والان تصور من اين است که بطور فني تر در مورد مسايل قرآن بحث کنم.خيلي مختصر طرحي که در ذهن دارم را توضيح مي دهم.الان در مورد واژه صحبت مي کنيم ودر يکي دو جلسه با ارايه مثال سعي مي کنم که چگونگي فهميدن واژه اي در قرآن را بيان کنم.بحثهاي تئوري کرده ام وبا ارائه چند مثال روش استفاده از اين تئوريها را بيان مي کنم.بعد از واژه درمورد جمله بحث مي کنم،که درآنجا بحث گرامر و فصاحت وبلاغت را مطرح مي کنم. بعد ازآن در موردگروه آيات وارتباط آيات مثلاً دراين قسمت بحث نسخ آيات،پرشهايي بين آيات،شان نزول يا قصه هاي قرآن پيش مي آيد و بعد ازآن هم درمورد سوره که بعنوان واحدي از قرآن که به آن اهميت داده مي شود، خيلي سخت است،صحبت مي کنم.از کوچک به بزرگ بحث مي کنم وبحثهاي علوم قرآني راهم در ميان اين بحثها بيان ميکنم. مثالها را به گونه اي انتخاب مي کنم که جالب باشند ولي بااين روندبحث حالت فني تري به خودميگيرد. البته سعي مي کنم که بحثهاخيلي فني نشود.البته منظور از خيلي فني بودن اين نيست که در مورد گرامر حرف نزنم، در مورد گرامر آيه هاي قرآن اشکالاتي وجود داردولي خيلي جنبه نظري آن را زياد نمي کنم.با توجه به اين روند بحثهايي مانند خواندن نماز خيلي به بحثها ربطي ندارد.مخصوصاً اين جلسه که حالت عملي دارد. سعي من بر اين است که در حوزه شناختي باقي بمانم، به اين دليل که کساني مي توانند در مورد مسايل عملي بحث کنند که بتوانند ادعا کنند از نظر عملي وضع خوبي دارند. مصداق گفتن چيزهايي که آدم به آنها عمل نمي کند،اين آيه از قرآن است:"لم تقولون ما لاتعملون" ولي در مورد مسايل نظري راحت تر مي توان نظر داد.در ابتداي جلسه اي که در مورد مسايل فرقه اي بود،از بحث کردن درآن زمينه اظهار بي ميلي کردم و در ابتداي اين بحث هم مي گويم که با وجودي که اينگونه بحثها براي من جذاب است، ولي به دلايلي ميل ندارم که وارد اين مباحث شوم.
من به دليل تاکيد کردن بر روي والد از سه گانه کودک،والد،بالغ صحبت کردم. ولي احساس مي کنم که بيش از حد از آنها برداشتهاي کلي شده است. خطري که در بحث کردن با شماها وجود دارد اين است که چيزهاي جزيي راحت تعميم پيدا مي کنند و تبديل به کليات مي شوند. مثلاً اگر در يک مورد خاص نکته اي را بيان کنم، سوال شما اين است که آيا اين گفته هميشه صادق است؟ ولي در محافل هنري راحت تر مي شود درباره اينگونه مسايل بحث کرد . مثلاًبراي کساني که به بحثهاي هنري عادت دارند معني يک سکانس هيج ربطي به سکانس ديگري ندارد. معمولاً هم نمي تواند توضيح دهد که چرا معني سکانس اين است و از گزاره هاي کلي نتيجه گيري نمي کند، بلکه مفهوم را حس مي کند. سه گانه کودک، والد، بالغ هم تنها به اين دليل بيان شدکه موجوديت والد را درک کنيد و اين حس ايجاد شود که والد مي تواند بسيارخطرناک باشد و قرآن نيز بر تبعيت نکردن از آن و سنت تاکيد مي کند. ولي من شخصاً هيچ اعتقادي به اين سه گانه بعنوان روشي براي تحليل همه جانبه انسان ندارم. من تنها مي خواستم از والد استفاده کنم و همه بحث من در مورد والد واز يک زاويه خاص بود و ما بايد خودمان را از تبعيت کورکورانه از والد دور کنيم. در مورد کودک و بالغ زياد توضيح ندارم.اين سه گانه معني داراست.ولي نمي توان انسان را با سه گانه تحليل کرد. بحث اين جلسه در مورد چيزها و فرضهايي است که بايد اضافه يا کم شوند، تا بتوان بکمک آنها انسان را تحليل کرد. به زبان ديگري اين سه گانه را بيان مي کنم. به جاي تکرار تعريفها از تمثيل استفاده مي کنم. کودک چيزي شبيه سخت افزار است. يک سري اميال و خواسته ها در وجود انسان وجود دارد که مستقل از مدل فکر کردن ماست. والد مانند يک سري نرم افزار است که بدون خواسته ما بر روي سخت افزار ريخته شده است (مثلWindows )پدرومادروجامعه در ذهن انسان يک سري نرم افزار ريخته اند و يک انسان ميتواند تا آخر عمر بااين نرم افزارها کار کند و هيچ وقت فکر نکند که آيا نرم افزارها خوبند؟ آيا ميل به عوض کردن يا تغيير دادن در آنها دارد؟ کار بالغ اين است که نرم افزارهاي جديد پيدا کند و برخي از نرم افزارهاي قبلي را پاک کند . حتي اگر لازم شد برنامه بنويسد( مثلاً Linux نصب مي کند). کار بالغ اين است که مي تواند والد را تصفيه کند و خيلي از نرم افزارهايي که والد نصب کرده است را تصحيح کند يا به کل دور بريزد.در مورد اين سه گانه تاکيد من در اينجا بر روي کودک است که تحقيرآميز با آن برخورد مي شود، درصورتي که سخت افزار نقش مهمي دارد. همانطور که قبلاً گفتم اين سه گانه به نظريه فرويد بر مي گردد و ابتدا او در وجود انسان يک سه گانه تشخيص داد و اسم آنها را نهاد (ايو)، من( ايگو) و ابرمن( سوپرايگو) گذاشت.از نظر فرويد قسمتي که در سه گانه تبديل به کودک شده است(ايو يانهاد)، موجودي است که فقط داراي ميل لذت بردن است و اسم با مسمايي براي آن انتخاب شده است. کودک خيلي فکر نمي کند و تنها به دنبال ارضاي اميال خيلي ساده است و به دنبال لذت بردن است. بعنوان مثال فکر نمي کند که اگر غذا نخورد، آسيب مي بيند، بلکه در اثر گرسنگي دچار رنج مي شود و غذا مي خورد. ملاک اصلي کودک براي اعمالي که انجام مي دهد از نظر فرويد لذت بردن است ولي به نظر من اين نظريه نياز به تامل دارد. درنظريه فرويد ايو موجودي است که صرفاً بدنبال لذت است و ما به انسان اينگونه نگاه نمي کنيم. اگر به کودک بعنوان تنها جوينده لذت نگاه کنيم، در پشت تقسيم بندي فرويد ايديولوژي وجود دارد. علت تشبيه کودک به سخت افزار اين است که محدوده گسترده تري براي تجزيه و تحليل کودک داشته باشيم. نکته اي که وجود دارد اين است که فرويد دراواخر عمر خود با اصل لذتي که تعريف کرده بود،دچار مشکل شد به اين دليل که در بعضي از بيماران رواني حالت خودتخريبي عجيبي بوجود مي آيد که عملاً کارهايي مي کنند که باعث رنج آنها مي شود(مثل بيماري مازوخيسم) در اينگونه مواقع بيمار دنبال لذت نيست، بلکه بدنبال رنج دادن خود است وحالتهاي خودتخريبي شديدي در او بوجود مي آيد.اگر پايه کارهاي انسان لذت بردن باشد، اينگونه بيماريها بااين نظريه در تناقضند. چگونه مي شود نرم افزاري را نصب کرد که موجب خودتخريبي فرد شود و فرد در مقابل آن هيچ گونه مقاومتي نکند. فرويد در اواخر عمرش در نظريه اش اصلاحاتي دارد و چيزي به نام غريزه مرگ را در مقابل غريزه زندگي بيان مي کند تا بکمک آن بتواند مشکل پيش آمده را رفع کند. در نهاد انسان ميل به مرگ وجود دارد که مي تواند حالتهايي را بوجود آورد که منجر به خودتخريبي شود. فرويد با وارد کردن غريزه مرگ به نظريه خود ديدگاه خود را در مورد سه گانه گفته شده، مي شکند و کودک از نظر فرويد تنها چيزي نيست که بدنبال لذت باشد و ممکن است در بعضي حالات بدنبال تخريب خود باشد. در اکثر منابع اين نظريه را بعنوان نظريه متاخر فرويد قبول دارند و تنها در يک جا گفته شده است که فرويد از غريزه مرگ شروع کرده است و بعد به وحدت سه گانه رسيده است.ولي در بقيه جاهااعتقاد دارند که فرويد با وحدت شروع کرده است و بعد به غريزه مرگ رسيده است.اين مساله در مجموعه کتابهايي که طرح نو چاپ کرده است، بيان شده است. ولي اين مساله که بعد از سه گانه به غريزه مرگ رسيده است، کاملاً معتبر است. در نظريه يونگ نيز چيزي در وجود انسان وجود دارد که يونگ اسم آن را سايه (shadow) مي گذارد که حالت تخريبي دارد. در اينجا هدف بررسي توجيه پذير بودن اعمال انسان بکمک سه گانه است. نقدي که ما بر سه گانه مي شود، ربطي به استفاده اي که از والد کردم، ندارد. والد شامل نرم افزارهايي است که در وجود همه ما وجود دارد و پايه شرک و سنتهاي غلط است.
اشکال اساسي که به فرويد گرفته مي شود اين است که در نظريه فرويد مفهوم رشد و کمال وجود ندارد و همه انسانها از نظر فرويد بيمار رواني هستند. وقتي که فرويد در مورد انسان صحبت مي کند، هيچگاه حرف از اين نيست که انسان مي تواند به حالت خوبي برسد و رشد کند و حالت طبيعي انسان بررسي نمي شود و آدمي که بيمار نيست و خوب زندگي مي کند، به چه چيزي مي رسد. در روانشناسي فرويد مفهوم رشد و کمال وجود ندارد. بعداً کساني مانند "اريک فروم" سعي کردند که مفهوم کمال را وارد روانشناسي کنند واساسي ترين مفهوم روانشناسي يونگ "رشد" است و برتري اساسي نظريه يونگ به فرويد اين است که يونگ خيلي به مفهوم رشد اهميت مي دهد. انسان قرار نيست که کودک بماند و اميال او در حد ساده و ابتدايي باشند و ممکن است رشد کند و اميال جديدي پيدا کند که اميال اوليه را بپوشاند. فرويد با دقت تمام سير تکاملي لذت را بيان مي کند و بررسي مي کند که از کجا به کجا مي رود. در ابتدا کودک مرحله دهاني دارد که همه چيز را با دهان تست مي کند و بيشترين لذت بوسيله خوردن از طريق دهان مي برد. بعد وارد مرحله اي مي شود که از دفع کردن بيشتر از هر کار ديگري لذت مي برد و بعد از چند مرحله به مرحله اي مي رسد که مساله جنسي بيشترين لذت را براي او دارد.اين مرحله، مرحله نهايي سير رشد فرويد است. تمام اميال و هنر بنوعي تغيير شکل پيدا کرده ميل جنسي هستند و در نهايت هيچ چيزي بيشتر از ميل جنسي در انسان اصالت پيدا نمي کند. مثلاً ممکن است کسي بدليل سرخوردگي در ميل جنسي شاعر و هنرمند شود و بنظر برسد که لذت معنوي مي برد ولي به نظر فرويد اين احساس در اثر تثبيت ميل جنسي بوجود مي آيد. در نتيجه در اين نظريه مراحل رشد انسان محدود به اين سه مرحله است و در نهايت در مرحله ميل جنسي مي ماند و بقيه موقعيتها بنوعي تثبيت شده اين مرحله اند. بعبارتي سرکوبي بعضي از اميال موجب بوجود آمدن برخي اميال ديگر مي شوند که ممکن است ظاهراً ربطي به اين اميال نداشته باشند، درصورتي که ريشه اصلي آنها همين اميال هستند. ولي در نظريه يونگ مساله پيچيده است و مانند ديدگاه مذهبي و يا عرفاني انسان موجودي است که سيرتکاملي راطي ميکندومي تواند به جاهاي خيلي خوبي برسد. چيزي که يونگ از آن بعنوان فرآيند فردانيت اسم مي برد، از دوران کودکي شروع مي شود و پس از طي کردن مراحل بسيار پيچيده وطولاني مي توان به مرحله اي که در عرفان و مکاتب شرق کمال ناميده مي شود، رسيد و در مورد فرآيند فردانيت توضيح کاملي مي دهد. سه گانه ذکر شده ايستا است، بعبارتي کودک تثبيت شده اي وجود دارد که والد وبالغ با برنامه ريزي آن را بطور خاص به سمتي سوق مي دهند که لذت بيشتري ببرد. در صورتي که ديدگاه ديني اينگونه نيست ومفهوم رشد در آن مفهومي اساسي است و اين مساله در روانشناسي هر شخصي که اعتقاد به مذهب داشته باشد، وجود دارد. در واقع اگر سه گانه را با دخالت مفهوم رشد تعريف کنيم، سخت افزار مثل سخت افزار کامپيوتر نيست،بلکه اگر نرم افزارهاي موجود بر روي آن بخوبي اجراشوند،گنجايشش افزايش مي يابدو بعبارتي سخت افزار نيز براساس نرم افزاري که بر روي آن نصب مي شود،رشد مي کند و نرم افزارهادر رشد تاثير بديهي دارند.
نرم افزارهاي انسان مي توانند بگونه اي باشند که سخت افزار در همان حد ابتدايي و کودک باقي بمانند و يا اميال او تبديل به چيزهاي متعالي شوند. براي تاييد اين مطلب در تمام کتابهاي روانشناسي رشد، دوره نوجواني، دوره خاصي است، پس از طي شدن دوران کودکي و بلوغ جسمي انسان وارد مرحله اي مي شود که گويي تازه زندگي را آغاز کرده است. مستقل از چگونگي غريزه جنسي و لذتهاي کودکانه براي همه انسانها سوالهاي متعالي پيش مي آيد، احساسهاي جديد و حس کمال طلبي پيدا مي کنند، حس اختيار پيدا مي کنند که ممکن است آدمها را اذيت کند و سوال اين است که با کمک اختيار چه کاري را بايد در زندگي انجام دهم؟حس امکان انتخاب راههاي مختلف و الگوهاي مختلف در زندگي. دغدغه اصلي همه نوجوانان در حال حاضر پيدا کردن الگو است. هرجا که مطلبي درباره نوجوانان بخوانيم اين نکته آمده است که نوجوانان وارد مرحله جديدي شده اندوبدنبال نرم افزارمناسب ميگردند. ميدانند که کارهاي بسياري مي توانند انجام دهند و رفتارهاي متفاوتي داشته باشند و با حس کمال گرايي مي خواهند بهترين کار ممکن را انتخاب کنند. مفهوم رشد بطور طبيعي وجود دارد و بعد از بلوغ جسماني وبعد از اينکه غرايز به مرحله نهايي رسيد،آدمها به حالت رکودنميرسند، بلکه شروع مرحله جديدي است که انسان به تکاپو ميافتد و احساس مي کنند که تا به حال احتياج به نرم افزار سنگيني نداشته اند، بلکه بطور دلخواه مي خوابيدند و يا غذا مي خوردند و کودک نياز به نرم افزار پيچيده اي ندارد ولازم نيست که پدر ومادر براي خوابيدن يا غذا خوردن کودک برنامه ريزي کنند. کودک هر وقت نياز پيدا کرد غذا مي خورد يا مي خوابد. مثل اينکه برنامه داخل سخت افزار وجود دارد و نيازي به کپي کردن ندارد. ولي با ورود به دوره نوجواني انسان به نرم افزارهاي سنگين تري پيدا مي کند و نظام ارزشي او شکل مي گيرد و همه انسانها اين دوره را گذرانده اند که شدت آن در انسانهاي مختلف فرق مي کند. بعنوان مثال در قرآن، ابراهيم به مرحله اي مي رسد که تنها بدنبال الگو نيست ،بلکه بدنبال پروردگار خود مي گردد. در وجود او اين حس ايجاد شده است که کسي او را بوجود آورده است و پرورش داده است و احساس مي کند که بايد او را پيدا و ستايش کند. بقدري سالم زندگي کرده و به رشدي رسيده است که مشکلش از حد انتخاب الگو در زندگي اجتماعي فراتر رفته است و احساسات خيلي عميق تري پيدا کرده است. بدنبال کمال مطلقي است که او را خلق کرده است. اين مساله در داستاني بيان مي شود که از مردم مي پرسد که چه چيزي را عبادت مي کنند و بت را در حد کمال و تکاملي که بدنبالش است، نمي يابد. حس کرده است که چيز متکامل وجود دارد و بايد آن را پيدا کند. ماه، خورشيد و ستاره را بررسي مي کند و در آخر به اين نتيجه مي رسد که موجودي که بدنبال آن ميگردد، چيزي ماوراء همه است و وجود اين آيه در مورد حضرت ابراهيم تعجب آور نيست "و اتيناه رشده من قبل: قبلاً رشدش را به او داده ايم." هرآدمي بطور طبيعي رشد کند به اين مرحله مي رسد.ابراهيم به اين مرحله رسيده بود وحس مي کرد که تنها احتياج به يک الگوي اجتماعي ندارد، بلکه احتياج به موجود خيلي بزرگتري داردو بدنبالش مي گشت.
تاکيد من بر اين است که کودک به سادگي که ابتدا تعريف شده است، نيست. در نظريه فرويد کودک ساده و پيش پا افتاده است، در صورتي که بخش سخت افزاري پيچيده تر است و نيازهاي غير کودکانه دارد.اگر رشد بدرستي انجام شود، نيازهاي جديدي بوجود مي آيد، نيازهاي قبلي را تحت الشعاع قرار مي دهد. مثلاً با رسيدن به اين مرحله ديگر بدنبال لذتهاي زودگذر کودکانه مانند خوراک نيست، ميل متعالي پيدا کرده است و نياز به چيز بالاتري دارد. والد يا نرم افزاري که مي خواهند بر روي ابراهيم نصب کنند پرستش بتهاست و ابراهيم حتي نمي گذارد که نرم افزارها را بر روي او کپي کنند و بدنبال نرم افزار مناسب مي گردد و خودش برنامه ريزي مي کند.چيزي که به نظر من بد جاافتاده، اهميت زياد دادن به نرم افزار است. بحثهايي که در اينجا مطرح است، بيشتر جنبه نرم افزاري و شناختي دارد و جنبه عملي ندارد.همه ماجراپيداکردن بهترين نرم افزار نيست و نبايد تا آخر عمر تنها به فکر پيدا کردن اشتباهات والد بودودرنهايت اعلام کردکه بهترين نرم افزار ممکن راپيدا کرده است ولي اجرا نکرده است. به نظر من تئوري به اينجا رسيده است که انسان راه درست را تشخيص دهد و حرف پدر و مادر خود را گوش نکند و همه غلطها را پيدا کند و نهايت کمال مطلوب انسان اين است که نرم افزار خوب را پيدا کند. صرف پيدا کردن نرم افزار به هيچ دردي نمي خورد. هدف اجرا شدن نرم افزار است و ما بايد با توجه به آن زندگي کنيم. مساله اي که در اينجا وجوددارد،اين است که علاوه بر وقتي که براي پيدا کردن نرم افزار مي گذاريم، بايد زماني را هم صرف اجراي نرم افزار کنيم، چرا که در اثر اجراي نرم افزار، سخت افزار رشد مي کند. نمي توان گفت که جنبه عملي در زندگي انسان مهمتر است يا جنبه نظري، هر دو مهم است. مثلاً اگر کسي در ميان مشرکين بدنيا آمده باشد و نرم افزارهاي عجيب و غريب زيادي بر روي او نصب شده باشد، هنر اين فرد پيدا کردن نرم افزارهاي غلط و نصب يک نرم افزار درست است .اگر حتي يکبار اين نرم افزار را اجرا کند، کار مهمي انجام داده است. ولي محيطي که ما درآن زندگي مي کنيم مانند يک قبيله که سنت شرک آلودي در آن حاکم است، نيست و در سنتهاي خيلي پرت زندگي نمي کنيم. همه نرم افزارها در اختيار ماست. دسترسي به نرم افزارهاي خوبي وجود دارد. مثلاً به قرآن دسترسي داريم و خيلي چيزها مي بينيم و مي شنويم و مي توانيم آنها را تحليل کنيم. اگر تا آخر عمر تنها بدنبال فهميدن قرآن يا مقايسه روشهاي عرفاني و انتخاب بهترين روش باشيم و هيچ کاري انجام ندهيم، وقت خود را تلف مي کنيم. بهتر است انسان خيلي سريعتر مثلاً نماز خواندن را ياد بگيرد و تا آخر عمر به چيز ساده اي که ياد گرفته است، عمل کند. حتي اگر ايراداتي داشته باشد به نتيجه بهتري مي رسد تا اينکه تا آخر عمر فقه مطالعه کند و بررسي کند که اعمالي که بايد انجام دهد، درست است يا درصدي از آن با خطا همراه است. قبلاً بحث شناختي و تاکيد بر روي بالغ و والد بود و کاري به قسمتهاي سخت افزاري نداشتم. نکته مهم اين است که ما بايد نرم افزارهاي خوب را پيدا و با اجراي آنها رشد کنيم. تصور ديني اين است که تا نرم افزارهاي که در سطح پايينتري هستند را اجرا نکنيم، قدرت پيدا کردن و اجراي نرم افزارهايي که در سطح بالاتري قرار دارند را نداريم و قابل اجرا نيستند.
س)آيا سخت افزار هم باعث رشد نرم افزار مي شود؟
ج)نرم افزارها وجود داردند. ولي مثلاً در دوران کودکي از خواندن قرآن تقريباً چيزي نمي فهميم. با نصب نرم افزارهاي جديد و مطالعه منابعي که در اين زمينه وجود دارند، کم کم درک بهتري پيدا مي کنيم. هر چه سخت افزار بيشتر رشد مي کند، نرم افزارهاي بهتر و بيشتري مي شناسد و قسمتهايي ازآنهارا ميتوانداجراکندکه قبلاً نمي توانسته است اجرا کند.
زندگي چيزي شبيه رفت و آمد بين حالات عملي و نظري است. ابتدا مسايل نظري وجوددارد و بايد در حد معقولي براي آن نرم افزار پيدا کرد.از نظر قرآن لازم نيست کسي که از دنيا مي رود فرقه درست و دين درست را پيدا کرده باشد. بلکه مهم ميزان ايمان و مقدار عمل صالحي است که انجام داده است. مهم پيدا کردن ايرادهاي فرقه هاي مختلف نيست ونبايد عمر خود را صرف مسايل جزيي کرد وهيچ کار ديگري مثل عبادت وکمک به مردم انجام نداد و حتي ايمان او هم رشد نکرده است. ميزان اهميت دادن به مسايل عملي در انسانهاي مختلف فرق مي کند و نمي توان براي آن قانون گذاشت ولي خوب است که انسان در هر دو زمينه فعاليت کند. گاهي اصلاح کردن زمينه هاي عملي مهم است و بستگي به ميزان ايراد چيزهايي است که از ابتدا بر روي ما نصب مي شوند. شرط رستگاري درست بودن همه نرم افزارها نيست. مثلاً يک مسيحي مي تواند با عبادت کردن به درجه نهايي کمال برسد. ولي اگر در نرم افزار جنبه هاي عجيب و غريب وجود داشته باشد، مثلاً مسيحيي که مهمترين اعتقادش اين است که مسيح که در روي کره زمين زندگي کرده است، همان خداست، کمي مشکل دارد، چون به جنبه هاي غلط عقيده خود تکيه کرده است. يک مسيحي مي تواند تمام عبادات خود را انجام دهد و اعمال صالح انجام دهد ولي تاکيد نکندکه مسيح پسر خداست. تنها راه رسيدن به پسر خدا بودن مسيح، اعتقاد به والد و نرم افزارهايي است که از ابتدا بر روي او کپي شده اند. هيچ ادمي نمي تواند به اين عقيده برسد،مگر کورکورانه. به نظر من تاکيد کردن بر روي جنبه هاي غلط اعتقادات، اشکال دارد. ادمي که رشد کرده است به جنبه هاي کورکورانه نمي تواند زياد اعتقاد داشته باشد. وقتي تجربه معنوي کسب ميکندوچيزهايي مي بيند، شنيده هايش رنگ مي بازند. بنابراين انسانهايي که رشد مي کنند، جنبه هاي شنيداري آنهاکه برگرفته از والدند، تضعيف مي شوند. ممکن است انساني با والد کج و معوج و بدون بررسي کردن دقيق(البته ايمان آوردن را نمي توان صرفاً با کپي کردن بدست آورد.) بهتر عمل کند و بيشتر رشد کند. رشد نتيجه عمل کردن است نه تحقيق نظري صرف، چون مفهوم رشد اساس زندگي ماست و ما سخت افزار پيچيده اي داريم که چيزي ازآن نمي دانيم.حتي با قبول نظريه يونگ در مورد رشد، مي توانيم پي به پيچيدگي سخت افزار ببريم و مانميتوانيم برروي خودمسلط بوده وسخت افزارمان را بطور کامل بشناسيم و معني دقيق رشد را بفهميم. همه کساني که به دين اعتقاد دارند، قبول دارند که سخت افزار وجودي انسان پيچيده تر از آن است که شخص بتواند خودش براي آن نرم افزار توليد کند و برنامه کاملي براي رشد آن داشته باشد. نياز به کمک و هدايت داريم تا بتوانيم تشخيص دهيم که چه کارهايي براي رسيدن به رشد بايد انجام دهيم. کار اصلي دين هدايت انهسان و ارايه راهي است که بکمک آن بتوان به کمال رسيد. در اين مرحله مفهوم فطرت بعنوان يک مفهوم بديهي وارد مي شود. قسمت کودک خيلي اما و اگر دارد ونمي توان صرفاً به آن بعنوان چيزي که بدنبال لذت است، نگاه کرد. فطرت ساختار وجودي انسان است و همه ما ساختار مشترکي داريم، بنابراين برنامه مشترک خوبي بر روي ما قابل اجرا شدن است. اساس مذهب اين است که ما بسيار به يکديگر شباهت داريم. برخلاف حسي که در پست مدرنيسم مبني برمتفاوت بودن انسانهاوجوددارد،جنبه هاي سخت افزاري انسانها بسيار به يکديگر شبيهند. مثلاً چند نوع پزشکي وجود ندارد و پزشکي آفريقايي با پزشکي آسيايي فرق ندارد. تنها تفاوت سخت افزاري عمده تفاوت جنسي است و از نظر فيزيولوژيکي و آناتومي مثل هم کار ميکنيم.بر روي سخت افزار مشترک،نرم افزارخوبي ميتواند نصب شود ودين نرم افزارمشترکي است که مي توانيم از آن استفاده کنيم. مفهوم اساسي که وجود دارد فطرت بدليل نوع خاص خلقت انسان است.ما موجودي با ويژگيهاي خاص هستيم که بر اساس اين ويژگيها رفتار مي کنيم. با استفاده ازفطرت، گناه به معني انجام کاري خلاف ساختار وجودي، مفهوم پيدا مي کند.
س) هم مفهوم فطرت و هم مفهوم کمال لازم است؟
ج) در فطرت مفهوم رشد وجود دارد. ولي اگر فطرت را بعنوان سخت افزار صرف در نظر بگيريم، نياز به مسيري دارد که به سخت افزار کاملي تبديل شود. البته فطرت مفهوم کمال طلبي را هم در بر دارد و پايه اصلي آن رشد است. يونگ بنا به ادعاي خودش تمام تئوري خود را از تحليل رويا گرفته است. علت معتقد شدن يونگ به فرآيند فردانيت اين است که اگر روياهاي فردي را بطور منظم بررسي کنيم، مفاهيم کمال گرايي در روياهاي او بشکل نمادهايي ظاهر مي شود. روياها مرتباً در حال تذکر دادن چيزهايي هستند که مانع رشد انسان مي شوند و اگر مفهوم رشد وجود نداشته باشد، روياها بي معني ميشوند. وقتي که مشکلي پيش مي آيد، رويا سعي مي کند، آن را اصلاح و جبران کند يا اطلاعاتي مي دهد که چگونه مي توان مشکل را خودآگاهانه حل کرد.کلاً با بررسي روياها مي توان به اين نتيجه رسيد که خواست رشد کردن در درون ما وجود دارد. يکي از صورتهاي هشت گانه مثالي يونگ "خود (self)" است. خود بخش اصلي و پايه وجود انسان است که متولي تنظيم رشداست واگر کسي رشدنميکند،سعي مي کند با رويا، بيماري،تخيلات غيرقابل کنترل روزانه ياحسهايي که به انسان دست مي دهد،او را متوجه نامناسب بودن اوضاع کند.همانطور که دردايجاد اختلال در بدن را به انسان هشدار مي دهد.همه مکانيزمهاي وجودي انسان در جهت حفظ سخت افزار و رشددادن است.مثلاً گرسنگي براي بچه اي که احتياج به غذا خوردن دارد، پيامي است که در جهت رفع از درون به او داده مي شود."خود" از ابتدا تا انتهاي عمر فرد فعاليت مي کند وبا توجه به کارهايي که فرد انجام مي دهد،پيامهاي کمتر يا بيشتري در رويا يا بيداري از آن دريافت مي کند.بنابراين با کمک فطرت گناه معني پيدا مي کند. به اين معني که انسان کاري نا متناسب با فطرت انجام مي دهد.مثلاً کشتن بي دليل انساني موجب بروز عکس العملهاي بدي در وجود ماميشود، بطوريکه رشد متوقف مي شود وممکن است انسان دچار اختلالات رواني شود.يابرخي مسايل جنسي مثل هم جنس گرايي،از نظرمابه اين دليل گناه محسوب مي شود که باعث توقف رشد مي شود.همه چيزهايي که گناه محسوب مي شوند،به نوعي مانع رشد مي شوند ولي اين نکته که چقدر مانع رشد مي شوند،خيلي مساله مهمي نيست،گاهي ممکن است چيزهاي قراردادي مانع رشد شوند ولي معمولاً ضرر دارند.
س) رشد را چگونه تعريف مي کنند؟
ج) براي تعريف رشد بايد کمال را تعريف کرد.کمال غير قابل تعريف است وبه نظر من تعريف نکردن آن هم مشکلي ايجاد نمي کند و همه مي فهمند که کامل شدن به چه معناست. مثلاً کامل شدن سخت افزار موجب کامل شدن قواي شناختي مي شود.يک بچه به چه معنا رشد مي کند؟ جسمش رشد مي کند،بيناييش بهتر مي شود. از نظر عرفا بينايي مرحله ديگري نيز داردو مي توان چيزهاي ديگري را هم ديد و شنيد. تمام جنبه هاي وجودي انسان تکامل پيدا ميکنند،به اين معني که قوي تر مي شوند.مثلاً تسلط انسان بر روي اعمالش بيشتر مي شود.يکي از ملاکهاي انسان رشد يافته اين است که اراده او کاملاً بر اعمالش مسلط است وتحت تاثيرچيز خاصي قرارنمي گيرد و بي اختيار کاري راانجام نمي دهدو اختيار همه جا راپوشش مي دهد.مثلاً يونگ اين مرحله را به اين شکل تعريف ميکند که در عين اينکه جنبه هاي مثبت ناخودآگاهي حفظ مي شود،خودآگاهي بر همه چيز مسلط مي شود. ولي از نظر ديني به معني تقرب به خداست.خدا کمال مطلق است وما مي خواهيم به او نزديک شويمفبنابراين نزديکي به خدا به معناي رشد است.از نظر اديان توحيدي خدايي در بيرون وجود دارد ولي از نظر بديسم ها رشد دروني است.
س ) به معناي تشابه؟آيا چيزي هست که من بايد به آن شبيه شوم؟
ج )از نظر عرفا براي نزديکي به خدا متري وجود دارد. مثلاً در مکتب ملاصدرا وجود مراتب مختلفي دارد.وجود ضعيف ووجود قوي.مفهوم كمال در نزديكي به خدا وجود دارد، در ادامه بحث اين مفهوم واضح تر مي شود.
عمل صالح بعنوان كارهاي كه موجب رشد مي شوند،در مقابل گناه معني پيدا مي كند.يكي از مهمترين داستانهايي كه در مورد زندگي انسان صحبت مي كند، داستان زندگي حضرت آدم است. مفهوم گناه در اين داستان بسيار روشن است. قرآن نقل مي كند كه آدم و حوا در باغي زندگي مي كنند و حق دارند كه از همه چيزهاي موجود در باغ بخورند، فقط به يك درخت نبايد نزديك شوند.حتي چيستي درخت هم اهميتي ندارد. نكته اين است كه چيز نهي شده اي وجود دارد و انسان براي تكامل خود نياز به اراده دارد و بتواند كاري را كه ميل دارد، انجام ندهد.منظور از قراردادي بودن گناه اين است كه ممكن است قرار داد كنيم كه كاري را انجام ندهيم. البته ما به قراردادي بودن گناهان در اديان معتقد نيستيم ولي تا حدودي مي توانند قراردادي باشند. مثلاً در مورد خوراك، قرآن مي گويد كه چيز ديگري را به بني اسراييل حرام كرديم و نرم افزار آنقدر قوي نيست كه در مقابل خوراكيهاي مختلف واكنش نشان دهد،مهم اين است كه در خوردنيها چيزهايي حرام شده وجود داشته باشند. يعني حتي اگر چيز مضري هم وجود نداشته باشد، خيلي طبيعي است كه ما به محدوده اي وارد نشويم. گناه در همه سطوح معني پيدا مي كند و انجام كاري بدليل نهي شدن مضر مي شود.تصور ما از دين و شريعت، نرم افزاري است كه قرار است باعث رشد و تقرب ما به خدا شود. بعنوان مثال شما بيشتربا تكلم و حرف زدن به كسي نزديك مي شويد.انسان باتكلم رابطه برقرارمي كند. در شريعت ما كتابي وجود داردكه خدادر آن حرف مي زند و از طرفي چيزهايي به مايادداده اند كه ماهم ميتوانيم با خدا صحبت كنيم، مي تواند محاوره اي بين انسان و خدا بوجود بيايد. حرف كه خدا در اين كتاب زده است هميشه و براي همه انسانهاست. مثلاً در دعاهاي نقل شده از ائمه به قرآن اشاره شده است،مثلاً خطاب به خدا مي گويند:"وصلت الله من فضله"گفته توست، پس من هم در جواب چيز ديگري مي گويم. مثل اينكه بين مقابل گفته هاي خدا وخودشان ارتباط برقرار مي كنند.عرفا به دعاهايي كه از ائمه نقل شده است،"قرآن سائل"مي گويند.مثل اينكه اينها را در جواب گفته هاي خدا مي گويند.در شريعت امكان گفتگو بين انسان و خدا وجود دارد و ابزارهايي وجود دارد كه مي تواند ما را به خدا نزديكتر كند.در واقع شريعت،به ما ياد ميدهد كه ازچه چيزهايي وبه چه مقدارمي توانيم لذت ببريم.غرق شدن در لذتهاي بچه گانه مثل خوردن و خوابيدن، مانع رشد مي شود.گذاشته شدن چيزهاي حرام موجب تنظيم شدن بيشتر لذت مي شود.مهمترين نكته براي رشد كردن اين است كه ميلهاي جديد معنوي تري در ما ايجاد شود واگر خيلي با ميلهاي سطح پايين سروكار داشته باشيم،هيچگاه ميلهاي متعالي در وجود ما ظاهر نمي شوند. فرويد اسم اين پديده را"fixation" مي گذارد وتاكيد زيادي بر روي آن دارد.لذت بردن بيش از اندازه در مرحله دهاني، در منش فرد تاثير زيادي دارد وبه اصطلاح مي گويند منش دهاني پيدا مي كند، به اين معني كه آدمي كه به خوردن اهميت زيادي مي دهد، منشهاي خاصي در زندگيش ظاهر مي شود و بدليل زياد لذت بردن در اين مرحله،قسمتي از رشدش متوقف مي شودو در اين مرحله"fix" شده است وحتي در مدل تكاملي فرويد نيز رشد فرد دچار مخاطره شده است.
اعتقاد عرفا اين است كه براي انساني كه مي خواهد راهي را طي كند،بايد مرشد وجود داشته باشد،به اين دليل كه مرشد محدوده لذت بردن رامشخص مي كند،مثلاً ممكن است براي كسي كه راه عرفان را طي مي كند،عبادت كردن در مرحله اي خيلي لذت بخش شودواحتمال دارد كه به نظر راهنما در اين مرحله نبايد لذت برد وبايد عبادتهاي سخت تري را انجام داد تا بتوان از اين مرحله رد شود. قرنها قبل بحث "fixation"در فرهنگ عرفاني ما وجود داشته است و لذت زيادبردن در هر مرحله اي از رشد،انسان را در همان مرحله پايبند مي كند.پس نياز به راهنما داريم،چون لذت بردن مانند خستگي در كردن است و راهنما اجازه لذت بردن از عبادت را مي دهد، از طرفي لذت بيش از حد موجب پايبندي ما در يك مرحله مي شود و ما بايد خود را براي مراحل بعدي آماده كنيم. كاري كه در شريعت انجام مي شود اين است كه ميزان لذت بردن و جاهايي را كه بايدرياضت بكشيم رابراي مامشخص مي كند. رياضتهاي مشروع وجود داردمثلاً بايد روزه گرفت واز طرفي بعضي از لذتها گناه محسوب مي شوند. لذت بردن از خود مطلقاًحرام است و عرفا به آن انانيت مي گويند. چيزهايي که حالت غرورآميز دارند،اينکه از"من" خود لذت ببريم(مثلاً از مشهور شدن يا در تخيل از اينکه کاري را انجام داده است وديگران او را تشويق مي کنند، لذت ببرد.)ساختن کمالات فرضي وتخيلي ولذت بردن ازآن. چيزي که به فرعون نسبت مي دهند:"انا ربکم الاعلي" بيانگر اين است که "من" در اين موجود متورم ومنبع اصلي لذت او شده است و بزرگترين لذتش اين است که از او تعريف کنند.علت حرام بودنش اين است که ضد توحيد است چراکه دست آورد خودمان را منشا کمال مي دانيم وحسمان اين نيست که اين کمالات به ما داده شده است. مثلاً از علم خود احساس غرور مي کنيم،حالت قارون وقتي که به او گفته مي شود که از اموالش ببخشد واو در جواب ميگويد که اموالش را با کمک علم خود بدست آورده است موکد همين نکته است، چرا که احساس مي کند علم را خودش بدست آورده است و چيزي را که با کمک آن بدست آورده است نيز متعلق به خودش مي باشد. اين مساله دقيقاً ضد حس مذهبي توحيد است.حس لذت بردن از توهم"من" حرام است و تحت هيچ شرايطي هم حلال نمي شود.
س)اين حس در من بسيار وجود دارد و احساس مي کنم که خدا من را بگونه اي درست کرده است که احساس مي کنم بايد بهتر باشم.
ج)کمال طلبي نه برتري طلب، مثلاً اگر تنها در اين دنيا زندگي کني آيا باز هم دوست داري درس بخواني و علم کسب کني؟ برتري طلبي چيز بدي است به اين دليل که نسبت به ديگران تعريف مي شود.مثلاً به اين دليل دوست دارم علمم زياد شود که از بقيه جلو بيفتم.
س) "السابقون السابقون" بيانگر همين مطلب است که از يکديگر سبقت بگيريم.
س) اين دعا که خدا به من علمي بدهد که قبل يا بعد از من هيچ کس اين علم را نداشته باشد.به نظر من همه انسانها ذاتاً دوست دارند که از بقيه انسانها برتر باشند.
ج) نکته اين است که پايه اين خواستن بايد کمال طلبي باشد.از طرفي در اثر رقابت با ديگران تشويق مي شوم و بيشتر کار مي کنم.اگر تنها در دنيا زندگي کنم،چون تلاش ديگران را نمي بينم ممکن است احساس کنم که خيلي خوب کار مي کنم.مثلاً مسابقات دو، هميشه در مسابقات مهم رکود شکسته مي شود وهيچ کس تنهايي رکود نمي شکند. کمال چيز بينهايت است و ديگران به ما انگيزه هاي مضاعف مي دهند. مثلاً ديدن آدمي که علم زيادي را کسب کرده است موجب مي شود که من هم دوست داشته باشم در اين سطح علم باشم. نه به اين دليل که از او برتر شوم وازاين برتري لذت ببرم. دوست دارم هر کمالي را که ميبينم، داشته باشم ولي مهم اين است که نيت من اين است که از ديگري جلو بيفتم يا آن کمال را کسب کنم.تنها دغدغه در حس برتري طلبي جلو افتادن از ديگري است.مثل دونده اي که تنها انگيزه اش گرفتن مدال طلا است. اگر بقيه تند دويدند براي گرفتن مدال طلا تند مي دود، در غير اين صورت کاملاً در حد گرفتن مدال تلاش مي کند. مقايسه باديگران گاهي انگيزه ايجاد مي کند ولي هدف اصلي بايد کمال طلبي باشد. مثال ساده قرآن اين است:"تلک الدار الاخره،نجعلهاللذين لا يريدون في الارض علواً ولا فسادا:نه برتري خواستند ونه فساد." برتري طلبي به اين معني که من کاري را انجام دهم که از ديگران جلو بيفتم اصلاً خوب نيست. ولي ديدن نکته اي در ديگري وخواست بهتر شدن ازاو،مثل اين است که جلوه اي از کمال رادر ديگري ديده ام.ولي وجود رقابت در همه انسانها موجب بهتر کار کردن مي شود.انگيزه برتري طلبي تنها جلو افتادن از ديگري است. ولي ديدن کمال در ديگري بدليل دوست داشتن کمال موجب تشويق و تمايل من براي کسب کمال مي شود.
س) اگر من دوست داشته باشم از همه بيشتر کمال داشته باشم،را چگونه مي توان توجيه کرد؟
ج) نکته منفي اين است که هدف تنها برتري طلبي باشدو حتي موضوع هم مهم نباشد. کميت وجود حس انانيت در وجود انسان مي تواند ملاک خوبي يراي سنجش باشد.آيه وحشتناکي در قرآن وجود دارد که در آن انسانهاي بدي را توصيف مي کند که اگر براي کاري که نکرده اند ستايش شوند،خوشحال مي شوند.
س)اگراز کاري که کرده ايم،تقدير شود.
ج)دراين آيه در اين مورد چيزي گفته نشده است. جلوه بارز انانيت اين است که اگر از کسي براي کاري که نکرده است، تعريف کنيم، باز هم خوشحال مي شود.
يکي از کارهايي که دين انجام مي دهد،مشخص کردن چيزهايي است که ميتوان ازآنها لذت برد.مثل نرم افزاري کار مي کند که در حال رشد کردن است و راه را براي سخت افزار باز مي کند.تاکيد من بر اين است که والد مهم است ولي تا حدي ولزومي ندارد که تا آخر عمر در تصحيح والد وقت صرف کرد.کافي است از درست بودن چيزهاي پايه مطمئن شويم و بقيه چيزها را بر روي آن نصب کنيم.تنها با کار نظري کردن نمي توان والد را اصلاح کرد. ممکن است افرادي تا حد زيادي بر طبق والد خود عمل کنند وهمه عقايدشان کپي شده است ولي ممکن است از ما جلوتر باشند،به اين دليل که به قستهاي خوب عقايد کپي شده خيلي خوب عمل کرده اند وما ممکن است عقايد خيلي خوبي داشته باشيم ولي کاري انجام نداده باشيم وسخت افزارمان رشد نکرده باشد. يکي از ملاکهاي کلي براي شناسايي انانيت وميزان نزديکي به خدابررسي شباهتهايي است که بين ما و ديگران وجود دارد.به عبارت ديگر وقتي که به خودمان نگاه مي کنيم آيااسم و خصوصيات خاصي که در ما وجود دارد، توجه ما را جلب ميکند يا چيزهاي کلي تر؟ احساس من اين است که کسي که به عرفان مي رسد،نه تنها تفاوت خود با ديگران را بعنوان يک انسان نمي بيند،بلکه حتي از نظر يک موجود هم تفاوتي بين خود با ديگر موجودات نمي بيند ودر خيلي از لحظه هاي زندگي خودش يکي از مخلوقات خداست که کار خود را همانطور که از او خواسته اند،انجام مي دهد. مثل چيزي که دفعه قبل گفتم. در اقامه نماز تشبيهي به اجرام فلکي وجود دارد.همه موجوداتي که در اين دنيا وجود دارند، موجوداتي هستند که خدا خلق کرده است و ويژگيهايي دارند. ولي ويژگي اصلي آنها مخلوق خدا بودن است و کار اصلي که انجام مي دهند،عبادت خداو تسبيح کردن است. کسي که به عرفان مي رسد در جنبه مشترک بين همه موجودات غرق مي شود. بهترين تعريفي که از عرفان ديده ام، جمله اي از ابوسعيد ابوالخيراست:"عرفان بر دو چيز است،يکسان نگريستن و يکسو نگريستن." يکسان نگريستن به اين معناست که کم کم فرقي بين خود و کره اي که در آسمانهاست،نفهميم و وجودمان به حالت منبسطي برسد که احساس کنيم همه چيز مخلوق خداست و خصوصيات شخصي کم کم از نظر ما محو شوند.يکسو نگريستن به اين معني است که مثل بقيه موجودات همه به يک سو نگاه کنند. همه موجودات در يک سطح و بينهايت در فاصله دور از خدا قرار گرفته اند و همه به يک سو نگاه مي کند.همه خصوصيات شخصي در حاشيه قرار گيرد و حس عمومي ما نسبت به خودمان همان حسي باشد که ساير مخلوقات در مورد خودشان دارند.علت حرف از وحدت وجود زدن همين است.علت اينکه عرفا احساس مي کنند که همه چيزها را يک جور مي بينند،چشم پوشي کردن ازتفاوتهاي جزيي است وبه خودشان بعنوان يک موجود خاص نگاه نمي کنند ودر خيلي از لحظات زندگي خودشان را در وضعيت مشابه با ديگران احساس مي کنند.بنابراين در دنيا تنها يک خدا وتعدادي مخلوقات وجود دارد و مخلوقات هم جلوه خدا هستند.در قرآن هم مفهوم تشبه به خدا وجودداردومفهوم آن بودن مانندچيزيست که خدامي خواهد. وقتي که ما خليفه خدا هستيم،اگر طوري رفتار کنيم که خدا مي خواهد،بگونه اي به خداتشبه پيدا مي کنيم.مثل اين است که خدا امور زمين را به ما واگذار کرده است وبه جاي خدا قرار است در زمين کارهايي انجام دهم وبه اين معنا به خدا تشبه پيدا مي کنم ولي پايه وحدت وجود يکسان نگر شدن است و زماني مي توانم به اين درجه برسم که کارهايي که از من خواسته شده است را انجام دهم. يک کره کاري که از او خواسته شده است را انجام مي دهد و وقتي کاري که از من خواسته شده است، انجام دهم،حس يکسان بودن با کره پيدا مي کنم. به اين علت به اين مفهوم وحدت وجود گفته مي شود که همه چيزها جلوه اي از وجود خدا هستند. احساس عرفا اين است که ما از خدا جدا نشده ايم.خداوند جلوه اي کرده است وما هم جزئي از اين جلوه هستيم.عرفا منکر تفاوتهايي که وجود دارد نيستند، بلکه به تفاوتها توجه ندارندو در جنبه هايي که حالت يکساني دارد،غرق مي شوند. ساعتهاي اصلي زندگي اينگونه انسانهادر شب ودرحال عبادت ميگذرد ودراين مدت نام ونشان انها مهم نيست وابوسعيدابوالخير بعنوان ابوسعيد عبادت نمي کندف خيلي سطح خود را پايين بياورد،بعنوان يک انسان عبادت مي کند و در حالت شديد عبادت کردن انسان بودنش هم محو مي شود وبه کره فلکي تشبه پيدا مي کند.حالت تسبيح به آنهادست مي دهدو شناور مي شوندو در اين حالت ديگرمتوجه چيستي خود نيستند، به اين دليل که همه توجه آنها به خداست ومثل ساير موجودات به يکسو نگاه مي کنند.مرکز ثقل انسان درجاي مشترک با ساير موجودات وبقيه کارها در حاشيه قرار مي گيرند. طبيعي است که اين انسان در بقيه مواقع نيز حال شبانه خود را حفظ مي کند وحالت اشتراک با همه چيز را دارد.اينگونه انسانها لحظه هاي مشترکي با همه موجودات دارند.اگر قبول کنيم که همه موجودات در حال تسبيح و عبادت هستند،انسان هم وقتي که عبادت ميکند،در حلقه عبادت با ساير موجودات قرار مي گيردو همانند آنها مي شودواگر اين حس بخش اصلي زندگي را تشکيل دهد،کم کم با ساير موجودات حس يکساني پيدا مي کند. اينجاست که وقتي که شب براي نماز بلند مي شوي، مهم است نماز خودت را نخواني.پايه اصلي آمدن شريعت وارائه عبادات مشترک،اين است که اگر ابوسعيدابوالخير وقتي که بلند مي شود،نماز خودش را بخواند،در تمام مدتي که نماز مي خواند،من بودن ابوسعيدابوالخير را حفظ کرده است وهيچ کارمشترکي حتي با انسانها نيز انجام نمي دهد. نماز هيچ وقت فرادا نيست.حتي اگر موجودات غير انساني را هم کنار بگذاريم،نماز هميشه جمعي است،به اين دليل که تو مي داني ديگران همين نماز را مي خوانند.وجود داشتن چيز مشترکي بين همه انسانها که حتي الفاظ مشترکي هم دارد ودانستن اينکه کار مشترکي وجود دارد که همه انسانها انجام مي دهند،خيلي مهم است.چراکه من انانيت در عبادت ايده نزند.من حق دارم به قصد بهتر انجام دادن عبادت اصلي، براي خودم عبادت اختصاصي داشته باشم و توصيه هم ميشود وبراي دور کردن عادت مي توان عبادت فارسي با حرکات دلخواه انجام داد وسعي کرد در کنار نمازي که مي خوانيم،آن را به کمال برسانيم ولي لحظه هاي اصلي زندگي بايد لحظاتي باشند که کار مشترک انجام مي دهيم. نمازي که پيغمبر آورده است محصول مشترک بين خدا وپيغمبر است.مثلاً مي گويند سوره حمد،سوره اي است که خدا بين خود وبندگانش تقسيم کرده است. چه چيز ديگري مي توان جاي اين سوره گذاشت؟الفاظي که خدابراي ستايش خودش به من ياد داده است. نه تنها هيچ وقت نمي توان ايده خوبي داشت، بلکه اصل عبادت نيز ضايع مي شود و وجه اشتراک خودمان با ديگر موجودات را نيز ازدست مي دهيم و هميشه در وضعيت شخصي خود مي مانيم. وجود جنبه هاي مشترک در نماز خيلي مفيد است.جداي ازبحثهايي که مربوط به اجتماع مي شود،براي اينکه اثر مشترکش را بدهد،براي داشتن اثر يکي شدن با جهان،مهم است که فرمتش تا حدود زيادي يکي باشد.
س)اگر مساله وجود فرمت مهم است،پس چرا ر قرآن در اين مورد صحبت نشده است؟
ج)دراين مورد هم صحبت مي کنيم.فعلاً قبول کنيد که جداي از مهم بودن داشتن فرمت مشترک از نظراجتماعي، براي انساني هم که شب براي عبادت بلند مي شود نيز مهم است که عبادت مشترکي را انجام دهد.
س) اين حس بايد در قرآن وجود داشته باشد وبا خواندن قرآن منتقل شود.
ج) به نظر من در مورد تسبيح که کار مشترک همه موجودات جهان است،به اندازه کافي در قرآن بحث شده است. من فايده اي از نماز را بيان مي کنم وآن هم اين است که داشتن اشتراک حتي وقتي که فرادا انجام مي شود،مفيد است. چيزي را ثابت نمي کنم.مثلاً وقتي که نماز فرادا خوانده مي شود،وجود حس مشترک بين همه واينکه نماز را خودمان اختراع نکرده باشيم،مفيد است.وقتي که از خودت نماز داشته باشي مطابق ميل خودت رفتار مي کني.بنابراين کار خاصي را انجام مي دهي.حس آن باانجام چيز مشترک فرق مي کند. وقتي که دعا مي کني حس مشترکي با دنيا پيدا نمي کني و خواسته خودت را بيان مي کني. ولي هنگام تسبيح وذکر گفتن، حتي نوع ذکر هم ار خودت نيست. مهم تاثير گذاشتن تفاوتهاو ويژگيهاي تو بر روي آن است.نمازي که تواختراع مي کني و سه سجده دارد،بدليل وجود تفاوتها بوجود آمده است. ممکن است ديگري زياد سجده کردن را دوست نداشته باشد.فايده مشترک بودن عمل کردن به چيزي خارج از وجود خودت است.بنابراين خواسته ها وچيزهاي دروني تو نيست که بر رويش تاثير مي گذارد. حس جماعت هميشه وجوددارد، چرا که وقتي فرادا هم نمازي خوانده ميشود،اين حس وجوددارد که ديگران نيز همين اعمال را انجام مي دهند.
س)درختان که مثل ما نماز نمي خوانند.
ج )حرف من بسيار واضح است،تسبيح خاص خودت،مال خودت است وبه ويژگيهاي تو وچيزهايي که بايد در اين لحظات فراموش کني ربط دارد.قراراست که در اين لحظات تفاوتهاي خود را فراموش کني ويکسان نگر شوي.پس بهتر است که چيزي بيايد وهمه کار مشترکي خارج از اختيار خودانجام دهند.
روز بدليل کارکردن با تفاوتهايکسان نگر نيستيم.
س )دعا مي تواند شخصي باشد.
ج )مي تواند شخصي باشد ولي انسان هرچقدر که بالاتر باشد،کمتر براي خودش چيز مي خواهد.مثلاً آياتي که دعا کردن زکريا را نشان مي دهد بيانگر اين است که زکريا تاآن لحظه هيچ چيزي از خدا نخواسته است. مقدمات او نشاندهنده اين است که از اينکه چيزي براي خود طلب کند، شرم دارد.فرق دعاکردن پيغمبران با ما اين است که ما هرروز براي خودمان دعا مي کنيم ولي آدمي مثل پيغمبر براي چيزهاي کلي دعا مي کند وکمتر متوجه خودش است. نماز بالاترين عبادت است وهمه جا همين طور است.هيچ وقت در وصف محسنين گفته نمي شود که خيلي دعامي کنند. بلکه همه جا گفته مي شود که آنها اقامه نماز مي کنند. اين مساله بر والد نيز منطبق است.دعاکردن چيز خوبي است ولي نمازخواندن بالاترين سطح ممکن درقرآن است.دعا براي همه وجود دارد وهمه ما لحظه هاي خاص در زندگي داريم وقرار نيست که هميشه در وضعيت کلي انتزاعي زندگي کنيم.ولي داشتن لحظه کلي انتزاعي مهم است.براي اين لحظه نمازي که ازبيرون آمده است از نماز اختراعي من بهتر است.
خداوند به محسنين حکم مي دهد،به اين معني که تکليف آنها در زندگي مشخص مي شود و معلوم مي شود که چه کاري بايد انجام دهند.حکمي که به آنها داده مي شود مربوط به تفاوتهاست.حکم کلي در مورد همه مشخص است.درتوصيفي که خدادر موردمحسنين مي کند،تاکيد زيادي بر اقامه الصلوه دارد.کساني که اقامه نماز وايتاءزکات دارند وبه آخرت ايمان دارند.اين سه ويژگي چه ربطي به دريافت حکم دارد؟ با توجه به توصيفاتي که شد،اقامه نماز واضح است.آدم يکسان نگر تفاوتها وفرقهاي خود با ديگران را بهتر مي بيندو يک لحظه که به هوش ميايد،متوجه تفاوتهايش با ديگران مي شود.يکي از مشکلات مااين است که تفاوتهاي خود را بدرستي نمي بينيم.به اين دليل که خيلي به آنها نزديکيم و خيلي با آنها سروکار داريم وفاصله نداريم که بتوانيم از دور آنها را بررسي کنيم و بفهميم که بيشتر به درد چه کاري مي خوريم.هر چه فرد پايه اشتراکش و اقامه نماز بيشتري داشته باشد،تفاوت خود با ديگران را راحت تر مي بيند،چون دورتر از خودش مي ايستدو مثل اين است که از خارج هم مي تواند خودش را نگاه کند.اگر از داخل نگاه کنيم غرق در تفاوتها هستيم و به راحتي نمي توانيم تفاوتها را تشخيص دهيم.دومين ويژگي ايتاء ذکاه است و معني کلي آن اين است که در اموال خود حقي براي ديگران قايلند.نکته مهم در زندگي کسي که مي خواهد براي خدا کار کند و خدا مي خواهد به او حکمي بدهد،اين است که تکليفش با خودش مشخص شده باشد و چيزي که خدا به او مي دهد،متعلق به خودش نيست. مثلاً احساس شما در مورد استعدادهاي خودتان چيست؟مثلاً اگر کسي استعداد رياضي داردو با غرور از اين استعداد تعريف کند.يا مثالهايي درباره پول که احکام شرعي براي آنها وجود دارد.در مورد زکات مال،حقيقت اين است که مالي که به ما مي رسد،متعلق به خودمان نيست وبخشي از آن متعلق به ديگران است.اين نکته که خود را بصورت مجرا مي بينيم،به اين معني که چيزي راکه خدا به ما داده است را پخش مي کنيم.يا بصورت چاهکي که همه چيز در درون آن ريخته مي شود.زکات وسيله اي است براي رسيدن به حس مجري پخش بودن واين حس نسبت به هر چيزي بايد وجود داشته باشد.هرچيزي که خدابه ما مي دهد،مال ما نيست و سهم ديگران هم در آن وجود دارد.مثلاً اگر علمي را ياد مي گيريم، بايد به ديگران هم ياد بدهيم، چيزي را براي خودمان نمي دهندو مالکيت شخصي حالت توهمي دارد.هيچ چيزي رابه اين دليل که تو،توهستي بهت نميدهند. معني ذکات اين است که تو پخش کننده اي وبايد نسبت به چيزهايي که به تو مي دهند اين حس را داشته باشي. بنابراين ايگونه انسانها مي توانن حکم دريافت کنند. ماموريت دريافت مي کند به اين دليل که حس بندگي دارد فکر مي کند که مامور پخش چيزهايي است که به او داده مي شود.ساده ترين تاثير بر روي انساني که به آخرت يقين دارد، پرکار شدن است. کسي که به آخرت ايمان دارد و ميداند تاثير کاري که انجام مي دهد،تا ابد مي ماند وميتواند بينهايت تاثير مثبت و منفي داشته باشد،بيشتر کار مي کند.کسي که به آخرت يقين دارد،هر لحظه احساس ميکند که آخرين لحظه عمرش است.اگر الان به شما گفته شود سه روز از زندگي شما باقي مانده است، چگونه زندگي ميکنيد ( ممکن است بعضي ها خودکشي کنند).اگر انسان کمتر وقت داشته باشد و بخواهد کار مهمي انجام دهد،بيشتر کار مي کند.حکم را به آدم تنبل نمي دهند.واضح است که خدا حکم رابه آدمي نمي دهد که کار امروز را به فردا بيفکند.انسانهايي که به آخرت يقين دارند،پرکارند،حس ايتاءذکات دارند وچون پايه اصلي خود را باديگران يکي کرده اند،تفاوتها را بهتر مي بينند. براي اينگونه انسانها به طور طبيعي حکم صادر مي شود ولازم نيست که رويا ببيند يا کسي مطلبي را بگويد.ممکن است بطور يقين تشخيص دهد که چه کاري را بايد انجام دهدو چگونه رفتار کند.به اين دليل که ويژگيهاي خود را ميداند.
حال در مورد جزييات نماز صحبت کنيم.اولين نکته اين است که فرمت آن در قرآن آمده است يانه. يک تمرين اين است که بدون استفاده از تصوير کسي که نماز مي خواند،سعي در نوشتن فرمت نماز کنيدو مثلاً سجده و رکوع را تعريف کند. فرض کنيد که مي خواهيدراهنما براي نماز بنويسيد که قرار است هميشه چاپ شود.
س) هرآنچه در رساله آمده است رابه آن اضافه مي کنيم.
ج)واقعا فکر مي کنيد که در رساله بطور کامل فرمت نماز تعريف شده است؟هيچ کس نمي تواند بدون ديدن کسي که نماز مي خواند،مفهوم چيزهايي مثل سجده را درک کند.به زبان عربي چند صفحه فرمت لازم داري تا بتواني فرمت نماز را بيان کني؟ منظور من اين است که يک کارعملي که خيلي پيچيده است،نمي شود بصورت نوشته صرف بيان کرد.
س ) بستگي به سطح دقت دارد. مي توان سطح دقت رادر حد کليات نگاه کرد.مثلاً مي توان گفت ايستاده سوره حمد ويک سوره بدلخواه بخوانيد.
ج)رکوع در قرآن تعريف نمي شود.آنرا هم بايد تعريف کني.
س)به احکام اشاراتي شده است.مثلاً مگر مي شود حج را تعريف کرد؟ ولي در قرآن کلياتي در مورد آن گفته شده است.
ج)اجزاي نماز مانند رکوع، سجود و قيام درقرآن وجود دارد،ولي ترتيب آنها در قرآن وجود ندارد.مثل حج،در قرآن آمده است:"ياايهاالذين امنوااذا قمتم الي الصلوه فغسلوا وجوهکم ..." و دستور وضو مي دهد.مشترک بودن وضو را باور ميکني.به اين معني که همه آدمها اختيار ندارندبعنوان مقدمه نماز از خودشان وضو اختراع کنند. مقدمه نماز را بدليل سادگي در حد يک جمله بيان کرده است.وقتي که مسلمانان براي نماز مي ايستند،بايد مقدمه يکساني را رعايت کنند وحق ندارند براي وضواز خود ابتکار داشته باشند.پس براي نماز هم نبايد ابتکار داشته باشند.در اين آيه همه مي فهمند که منظوراز "صلوه" چيست.
س )نماز پيامبر؟
ج )بله،هرجا که در قرآن "الصلوه"مي آيد ( که بصورت معرفه هم مي آيد) همه منظوراين کلمه را مي فهمند.مثلاً "الصلوه الفجر".منظور من اين است که شايد بدليل طولاني بودن به نماز اشاره نشده است.شايد هم به اين دليل که بعضي از چيزها حالت آزمايش دارند.شرع فوق العاده در قرآن ناقص است وتنها به رئوس مطالب اشاره شده است.
س)مي توان گفت ناقص است يا مي توان گفت که ما فکر ميکنيم که مساله مهمي است وبدون در نظر گرفتن اين مساله چيز ديگري را در نظر گرفت.مثلاً اعتقاد به آزمايش بودن اين مطالب،که اين مساله به شواهد زيادي نياز دارد.راه حل ديگر اين است که فکر کنيم ما زيادي اهميت مي دهيم.
ج)در قرآن هميشه کلمه صلوه معرفه آمده است وبراي مومنيني که اين کلمه را مي شنيدند،ابهامي در چگونگي فرمت نماز وجود نداشته است."اذا ندي في الصلوه من يوم الجمعه"به معني نمازي است که با پيغمبر خوانده مي شده است. پس ابهامي براي معني نمازي که در قرآن آمده است،وجود ندارد.اگر بگي که براي ما چيزي که شنونده آن زمان مي فهميده است،ملاک نيست.پس کلاً به آنها گفته مي شود. وقتي که من کلامي را مي گويم،تو از کلام من چيزي مي فهمي.آيا اين مساله که خدا مي گويد کساني که ايمان آورده اند،از عمل عبادي چيزهايي مي فهمند،ملاک است؟ خدا براي آنهاچگونگي وضو را توصيف مي کند وآنها از اين مساله چيزي مي فهمند.آيا چيزي که آنها مي فهمند براي ما ملاک است؟چون خدا به آنها گفته است نه به ما.
س) براي آنها مي توان جزييات زيادي وارد کرد. مثلاً آنها در عربستان و در کنار پيامبرنماز مي خواندند وخدا چيزي از آن عمل را براي من توصيف کرده است.ازکاري که در آن زمان انجام مي دادند،يک سري از خصوصياتش را براي ما مثال زده است.
ج) مثلاً در مورد نماز چه چيزي را بيان کرده است؟ مثل يک چيز معلوم فقط اسم برده است.آيا بايد در نماز تسبيح وجود داشته باشد؟دعاست؟
س)مثلاً توجه در آن وجود دارد.
ج) بجز اقامه نماز چه چيزهاي ديگري در مورد نماز در قرآن وجود دارد که بر اين اساس بتوان گفت که خدا چيزهايي را در قرآن بيان کرده است و جنبه هايي رانه؟ به نظر من چون هيچ چيز را نگفته است،همه چيز آن را همه مي دانستند واعمال نماز همين چيزي است که الان ما ميفهميم وهمان است که همه مي خواندند. يعني دو رکعت صبح، چهار رکعت ظهر، چهار رکعت عصر و...به همين ترتيب قيام و رکوع و دو سجده
س)اين مساله تابع شرايط آن زمان بوده است وبه همين دليل هم در قرآن به آن اشاره نشده است.
ج) چه چيزي در نماز،اصلي ترين کاري که انسان در مقابل خدا انجام مي دهد،تابع شرايط آن زمان است؟
س)مثلاًزبان
ج)از قرآن هم به فارسي مي خواهي بخواني؟
س)اگر قرآن الان به من نازل مي شد،فارسي نازل مي شد.
ج) الان با قرآن عربي چه مي کني؟
س)عربي مي خوانم.
ج)پس نماز را چرا عربي نمي خواني؟
س)چون قشنگ نيست وتنها براي اعراب بوده است.
ج)قرآن هم براي آنها بوده است.
س)خدا ادعا کرده است که قرآن براي همه است.
ج)نماز هم براي همه کساني است که ايمان آورده اند.اگر فارس زباني در زمان پيغمبر پيش او مي رفت،آيا پيامبر به او مي گفت که نماز را فارسي بخواند؟
س)شرايط آن زمان اقتضا نمي کرد.
ج)مشکل تو تنها زبان است؟ همه مسلمانان در طول تاريخ از قرآن فهميده اند که نماز در قرآن يک چيز کاملاً مشخص است ومنظور همان عملي است که مسلمانان صدر اسلام انجام مي دادند.يکي از مشکلات تو زبان است.چه چيزهاي ديگري موجب مي شود که ادعا کنيم نمازعربي صدر اسلام نماز ما نيست؟
س)شرايط ديگري هم وجود دارد.قرآن بايد به يک زباني نازل مي شده است واگر پيامبر فارس مي بود،حتماًفارسي نازل مي شد.
ج)چون زبان عربي زبان خوبي بوده است،پيامبر را آنجا فرستاده اند يا چون پيامبر عرب بوده است،قرآن عربي نازل شده است؟
س)پيامبر راآنجا نفرستاده اند،بلکه پيامبر عرب انتخاب شده است.
ج)پس زبان عربي،زبان خوبي بوده است،پس مشکل زبان ماست که نمي شده است پيامبر را فارسي زبان انتخاب کرد. به نظر شما نماز عربي مربوط به اعراب بوده است و مشکلاتي داردو مربوط به ما نيست و خوب است که ما فارسي بخوانيم. پس فعلاً تنها مشکل زبان است.اولين نکته اين است که زبان قرآن عربي است و مشکلي در فهميدن آن نداريم وقابل ترجمه هم نيست. واقعيت اين است که کسي نميتواند قرآن را درست به زبان ديگري ترجمه کند.به اين دليل که نمي توانيم واژه ها را معادل يابي کنيم.پس قرآن را عربي مي خوانيم واصالت آن را حفظ مي کنيم.در نماز چيزي به غير از واژه هاي قرآني وجود ندارد. واژه هايي که نمي توان چيز ديگري به جايشان گذاشت.قرار اسشت که در قرآن زندگي کنيم و من نمي توانم واژه اي معادل "حمد"،"رب" به زبان ديگري پيدا کنم. کلمات قرآن کم کم براي من معني خاصي پيدا مي کنند.مثلاً از "صراط المستقيم" در قرآن چيزي مي فهمم که جايگزيني براي آن در فارسي ندارم،مگر اينکه قراردادي چيزي را در فارسي انتخاب کنم و در ذهن خود يادآور شوم که همان "صراط المستقيم" است.اگر تو نماز مي خواني و خيلي از آن لذت نمي بري و حواست پرت مي شود و بنظرت مشکل از زبان است. مي تواني امتحان کني و مدتي به زبان مادري نماز بخواني .پس از مدتي متوجه مي شوي که درهنگام نماز خواندن به زبان مادري باز هم حواست پرت مي شود.پس مشکل اصلي زبان نيست و فکر مي کني که مشکل زبان است.مي توان يک متن مشخص را انتخاب نمود و در هنگام اقامه نماز آن را خواند و حتي تغييراتي نيز در آن داد.علت حواس پرت شدن زبان مادري نيست. پس از مدتي متن نيز برايت عادت مي شود و حواست پرت مي شود،ضمن اينکه متن نيز متن جالبي نيست. ولي زبان مادري خيلي نکته مهمي نيست.نکته دوم تعداد کلمات موجود در قرآن است. بعضي مواقع پيش مي آيد که با حس و حال زبان مادري مثلاً اصطلاح"الحمدالله" را بيان مي کنيم.چرا که اين اصطلاح بدليل استمرار استفاده وارد زبان ما شده است.اگر تمرين بکنيم،مي توانيم نماز را هم تبديل به اين اصطلاح بکنيم.مثلاً جمله هاي نماز را در طول روز با تمرکز تکرار کنيم.مشکل تمرکز دراقامه نماز ربطي به زبان عربي بودن نماز ندارد. تعداد واژه هاي نماز کم است و مي توان با تمرين آنها را دروني کرد و آنها را در حد زبان مادري از دل بيان کرد. تمام آدمهي خوبي که به درجات عرفاني رسيده اند، اين کار را انجام داده اند وهيچ کدام ازآنها فرمت نماز را نشکسته اند و بگونه اي ديگر نخوانند. با وجودي که زبان نشان غير عربي بوده است،توانسته اند عبادت کنند و واضح است که مي شود.براي دروني کردن جملات آن تمرين لازم است.دو نکته اي که وجود دارد اين است که اولاً زبان مادري مشکل را حل نمي کند،ثانياً مي توان اين اصطلاحات را تا حد زبان مادري رساند.بعلاوه اينکه اين واژه ها مقدس هستند و از طرف خدا آمده اند و ما با آنچه خدا ياد داده است،ستايشش مي کنيم.نکته تاريخي که وجود دارد، اين است که با توجه به استعمال واژه "صلوه" در قرآن همه منظور از اين واژه را مي فهمند.حتي به "صلوه الفجر" و"الصلوه العشاء" اشاره شده است.به اين معني که نمازهاي پنج گانه اسم داشته اند ومنظور از "مسلين" معلوم بوده است.اگر تنها مشکت زبان است،مي تواني امتحان کني و يکسال در کنار اين نماز،نماز فارسي هم بخوان.اول که خرق عادت مي شود،تمرکزت بيشتر است.من بعضي مواقع يک رکعت نماز فارسي مي خوانم وبعد نماز را به عربي مي خوانم وچون احساس مي کنم که کار جديدي را انجام مي دهم،احساس تازگي مي کنم.ولي اگر هميشه اين کار را بکنم،به نظرحس و حال جديدي پيدا نمي کنم.بد نيست که به زبان مادري عبادت بکني،ولي نماز در حد قرآن عمومي و آماده است،به اين معني که اگر احساس مي کني بدليل مقدس بودن کلام قرآن،نبايد آنرا به زبان ديگري ترجمه کرد،کلام وحرکاتي نماز،نيز مقدس است.نماز يک چيز سطح بالاست به اين دليل که مربوط به پيغمبر است و هيچ وقت به آن نمي رسي وتا آخر عمر مي تواني اين نماز را بخواني واگر نماز جديدي از خود بگويي،پس از مدتي احساس مي کني که بايد آن را تغيير بدهي وتبديل به عبادت ثابت در زندگييت نمي شود.به اين دليل که آنچه درست کرده اي در حد فکر خودت است.نماز همه انسانها را پوشش مي دهد به اين دليل که محصول مشترک بين خدا و پيامبر است.مثلاً سوره حمد آنرا خدا گفته است.نکته اي که جنبه ناسپاسي نسبت به پيامبر دارد و باعث عصبانيت وناراحتي من شد را بيان مي کنم.به اين آيه دقت کنيد:"قل ان کنتم تحبون الله"خدا به پيامخبر مي گويد که به مردم بگو که اگر خدا را دوست داريد،"فتبعون"از من تبعيت کنيد،"يحبکم الله"تا خدا شما را دوست داشته باشد.خدا به پيامبر مي گويد که به مردم بگويد که اگر خدا را دوست داريد،از من تبعيت کنيد،تا خدا شما را دوست داشته باشد.فکر مي کني که چند درصد زندگي پيامبر ناز بوده است؟اگر يک چيز پيامبر آورده است که بايد از آن تبعيت کرد،نماز است.محصول زندگي پيامبر،نمازي است که مي خوانده است.تو از چه چيز پيغمبر تبعيت مي کني؟
س)من با اين سوال و جواب مشکل دارم وچيزي که ميخواهم بگويم اين است که آيا تمام پيامبران وقتي که آمدند همين نکته را گفته اند؟
ج)بله و تمام پيروانشان هم بايد از آنها تبعيت کنند.مگر قرار است پيروان تمام مذاهب از پيغمبر ما تبعيت کنند؟
س) من ساده تر نگاه مي کنم. کسي که از جانب خدا آمده اسا،ممکن است هر لحظه چيزي را از من بخواهد.ممکن است اين آيه براي کساني که در زمانه پيغمبر بوده اند،آمده شده باشد.اگر من در زمان پيغمبر باشم
ج)يک لحظه اجازه بده.اينجا حرف از تبعيت از پيغمبر است نه تبعيت از قرآن.يعني آيه اي به اين مهمي ديگر بدرد من نمي خورد.براي اينکه خدا من را دوست داشته باشد،چه بايد بکنم؟
س)اين آيه نشان مي دهدانسان خوبي آمده است که با خدا حرف مي زده است واين نعمتي بوده که خدا به آنها داده بود،ولي مردم به حرفهاي او گوش نمي دادند.ولي نعمتي که به من رسيده است،قرآن است وفرق مي کند.
ج)آيه مي توانست به اين صورت بيايد:"ان کنتم يحبون الله فتبعوالقران يحبکم الله"در اين صورت بدرد ما هم ميخورد.
س)يکي از استنباطهايم را در مورد اين آيه گفتم. ممکن است خيلي چيزهاي ديگر را هم بتوان از آن استنباط کرد.
ج)يعني به نظر تو اين آيه خطاب به آنهاست و ربطي به ما ندارد."فتبعوني"ربطي به من ندارد.به اين معني که خدا مرا به تبعيت از پيامبر دعوت نکرده است.اين آيه مبناي سنت پيامبر است.پيامبر بعنوان انساني که کامل زندگي کرده است والگوي خوبي براي بشر است.
س)آيه مشابهي در مورد حضرت ابراهيم نيز آمده است.
ج)ابراهيم هم اسوه خوبي است. ولي سنت ابراهيم به ما ربطي ندارد.به اين دليل که ما پيروي پيغمبريم.
س)ما پيروي هر دو هستيم.در قرآن آمده است"لانفرقوا"
ج)تو حق نداري يک قسمت از شرع پيغمبر را عمل کني و يک قسمت به شرع يهوديهاعمل کني."لانفرقوابين احدمن رسل"به اين معني است که ما تمام آنها راانسانهاي هدايت شده اي مي دانيم و عمل آنها را قبول داريم و اگر پيروانشان به شرعشان عمل کنند،از آنها پذيرفته است.
س)ما بايد به چيزي عمل کنيم که خدا بعنوان چيز ثابت گذاشته است.ما بايد حوامان باشد که قرآني که بدست ما رسيده است،شامل محاوره هايي است که بين خدا و پيامبر بوده است.
ج)تو فرقي بين آخر بودن پيغمبر با بقيه نمي گذاري.اگر حضرت مسيح بعنوان پيغمبر آخر چيزي به پيروان خودش گفته باشد،بقيه هم بايد پيرو او بشوند و به گفته هايش عمل کنند.
س)اگر مسيح هم چيز مشابه قرآن مي آورد باز هم اين سوالات پيش مي آمد.هر پيامبري که مي امد،چيزهايي را به قوم خود مي گفت و تبعيت کردن از پيامبر بعنوان انسان بسيارخوب،کاري بود که حتماًهمه بايد انجام مي دادند.چيزهايي که در قرآن وجود دارد،محاوره هاي زمان پيامبر است وما حق نداريم از آنها استفاده خاص کنيم.اين محاره ها بين تمام پيامبران وقومشان مي گذشته است.
ج)هر کسي اين آيه را مي خواند،احساس مي کند که به او مربوط است نه صرفاً خطاب به او گفته شده است.چه چيزي در نماز خواندن پيغمبر هست که مربوط به آن زمان بوده است؟
س)با توجه به اينکه در مورد فرمت نماز در قرآن چيزي گفته نشده است،بايد تفاوتهايي وجود داشته باشد.يکي از چيزهايي که بنظر من رسيد،زبان است.ممکن است اگر فکر کنم دلايل ديگري هم در مورد نيامدن فرمت نماز در قرآن بتوانم پيدا کنم.چيزي که در اين جلسه درباره اش صحبت نکرديم،نيامدن فرمت نماز در قرآن است.
ج)درباره هيچ حکمي به اندازه کافي در قرآن توضيح داده نشده است.مثلاً درباره روزه همين قدر که در قرآن آمده است،ميفهمي؟يا حتي تعداد رکعتهاي نماز که در قرآن نيامده است،به عهده خود مردم است و هيچ چيز به الگوبرداري وتبعيت از پيامبر واگذار نشده است وهيچ چيز در قرآن وجود ندارد که مردم هميشه ازپيامبر تبعيت کنند.
س) حس من اين است که در هر دوره اي وبراي هر قومي بايد احکام بينهايت شبيه به هم وجود داشته باشد.من خودم را جزء قوم پيامبر نمي دانم.به اين دليل که قوم چيز واقعي است که در يکجا زندگي مي کنندو يک زبان دارند وصدها خاصيت شبيه هم دارند.شرايط آنها اينقدر اشتراکات دارد که بتوانند از يک سري احکام خاص پيروي کنند. پيامبر به پيامبر احکام عوض مي شده است واحکام تقدس نداشته اند.چنانکه حرام شده هاي يک قوم با ديگري تفاوت دارد.با توجه به اين تعاريف ما قوم پيامبر نيستيم واگر پيامبر ديگري مي آمد اين احکام نيز عوض مي شد.
ج)نکته اين است که هر حکمي که در زمان پيغمبر آورده شده است،درست است.مگر اينکه بتوان براي نقضش دليل آورد.
س)اين حس را شما از کجا آورده ايد؟
ج)چيزي که در قرآن آمده است بايد تا جايي ادامه پيدا مي کرده است.هر پيامبر شرعي آورده است.
س)شرعش براي قوم خاصي است و بعداً نسخ شده است.
ج)هر پيامبر شرعي براي پيروان خودش آورده است و تا ابد هر کس از آن پيامبر پيروي کند،بايد از شرعش نيز پيروي کند.يک چيز بسيار کلي مثل نماز،هيچ ربطي به تاريخ ندارد.اگر کمي به حرفهايت توجه کني،متوجه مي شوي که غرق در تفاوتها و ويژگيها هستي.در طول تاريخ تنها يک جور آدم وجود دارد.حتماًبايد نماز بخواند.يک پيامبر بعنوان آخرين پيامبر آمده است. تو مي تواني پيرو اين پيغمبر باشي،مي تواني هم پيروي او نباشي.ولي بايد پيغمبر داشته باشي و پيغمبر شرع دارد.
س)من باتيد پس از آمدن همه پيامبران از يک سري چيزهاي کلي که همه آنها آورده اند تبعيت کنم.
ج)چگونه اين مساله را تشخيص مي دهي؟
س)با توجه به قرآن تشخيص مي دهم.وقتي که در قرآن امر به کاري شده است با اينکه چيزي را براي من بيان نکرده است،براي من خيلي فرق مي کند.
ج)نظر تو درمورد زکات چيست و چقدر از مال را بايد داد؟
س)مهم نيست که چقدرازاموال را بعنوان زکات مي دهيم. اگر همانطور که خدا گفته است زندگي کنيم،حس قضاوت را پيدا مي کنيم.هرچقدر بهتر زندگي کنيم،در عمل نهايي ما تاثير بهتري مي گذارد و بهتر عمل مي کنيم.من هيچ وقت با داشتن نسبت ذکات مال مصداق آيه نمي شوم.زماني مصداق آيه مي شوم که کاري را که خدادوست دارد،انجام بدهم.
ج)پس در مورد حلال و حرام گوشت هم مشکل نداري و هرچه دلت بخواهد را مي خوري.
س)خدا مستقيماًدر قرآن خوردن چهار نوع گوشت را حرام کرده است.
ج)مي توان گفت که چون گوشت خوک خوب تصفيه نمي شده است،بهداشتي نبوده است ولي در حال حاضر که موارد بهداشتي رعايت مي شود،پس ديگر مشکلي براي خوردن آن وجود ندارد.برداداري به اين دليل که در قرآن آمده است، تا ابد قبول داري؟
س) قرآن به مدلهاي مختلفي حرف مي زند. يکجا کلي حرف ميزند،يکجا به مخاطب عرب حرف مي زند،يکجا مخاطبش پيامبر است.بايد با قرآن صميمي بود وتشخيص داد که کجا با ما حرف مي زند.
ج)هيچ کجا با تو حرف نمي زند،هميشه با عرب حرف مي زند. همه احکام خطاب به پيامبر است و بنا به استدلال تو همه آنها براي عرب آن دوره گفته شده است.پس شرع پيغمبر يعني هيچ ودين اسلام شرع ندارد.
س)اگر بتوانم تشخيص دهم که آيه ها به چه دليل نازل شده اند،ميتوانماحکام را براي خودم وبا توجه به آنها استنباط کنم.
ج)پس اين نکته را که به چيزي که نمي فهمم عمل مي کنم، چون خدا گفته است را قبول نداري.
ج)نظر من اين است که هر چيزي که در قرآن وجود دارد و هر چيزي که در سنت نبي بطور بديهي وجود دارد،تا ابد هست،مگر اينکه بتوان خلاف آن را ثابت کرد.مثلاً اگر برده داري نسخ شده است،چه در قرآن باشد يا نباشد، براي آن دليل وجود دارد وبايد منسوخ شود.اگر نماز هم بايد تغيير کند،بايد برايش دليل آورد.قرار است که مردم آن زمان از پيامبر بعنوان کاملترين موجود،تبعيت کنند.زمان گسسته نيست و يکسال بعد از پيامبر هم از او تبعيت مي کردند وچيزي عوض نشده بود.اگر قرار نيست از يکي از اعمال پيامبر تبعيت شود،بايد در جايي و زماني اتفاقي افتاده باشد.اساس تنها چيزهايي که درقرآن گفته شده است، نيست.در قرآن آمده است که چيزهايي که در قرآن آمده است،نسخ مي شود.قرآن همراه با پيامبر مجموعه شرعي را تعريف کرده است،کليات همه فرقه ها با توجه به قرآن و اعمال پيامبر معلوم است. براي اجرا نکردن هر حکمي چه در قرآن باشد يا نباشد،بايد دليل بياوريم.تو ابتدا گفتي که همه چيزهاي ثابت در قرآن است و حالا مي گويي که همه آنها را هم قبول نداري و بايد در مورد عمل کردن به چيزهايي که در قرآن آمده است نيز تحليل کنيم.اگر استدلال اين است که چون فرمت در قرآن نيامده است،پس متغر است، حرف کمي معني پيدا مي کند. ولي تو مي گويي چيزهايي در قرآن است که من قبول ندارم.پس تو منکر داشتن دستورالعمل داشتن دين هستي.پس مثلاً هم جنسگرايي هم در قديم بنا بدلايلي حرام بوده است.حرفهاي کلي و ثابت بايد بزني. تو هيچ چيزي را در قرآن،بعنوان چيز ثابت و کلي قبول نداري.
س)من نگفتم که هيچ چيزي را قبول ندارم.من چيزهايي را بطور کلي قبول دارم که از يک پيامبر به پيامبر ديگر تغيير نکرده است.بعضي چيزها تغيير مي کرده است و برخي چيزها هم از اول تا به آخر ثابت بوده اند.
ج)خيلي چيزها به اين دليل تغيير مي کردند که قرار دادي بودند.ولي چيزهاي داخل يک دين تا زماني که پيامبر ديگري نيامده است تغيير نکرده اند.مثلاًهيچ وقت شرع موسي تغيير نکرده است.الان کسي که پيروي حضرت موسي است نمي تواند نيمي به شرع خودش و نيمي به شرع اسلام عمل کند.اگر کسي پيروي شرع موسي است تا ابد شرعش هماني است که موسي آورده است و تا ابد هم مي تواند به آن عمل کند.هر پيامبر شرع ثابتي دارد،مگر اينکه خلافش ثابت شود.شرع هم تنهامحدود به آياتي که در قرآن آمده اند، نيست.بلکه پيامبر براي مردم شريعت وضع مي کرده و دستور مي داده است.اگر مي توانستي براساس قرآن چيزهايي را نتيجه گيري کني وبه اين دليل نمي تواني که همه چيزهايي که در قرآن آمده اند،نسخ مي شوند و بنا به گفته خود قرآن هيچ دام از احکام آن ثابت نيستند. اگر مي توانستي با کمک قرآن هسته اصلي شرع را نشان بدهي، شايد مي توانستي يک سري نتيجه گيريها بکني.ولي اگر شرع و بقيه اخلاقياتي که در قرآن وجود دارند را کنار بگذاريم ودر هر لحظه با توجه به استدلالات خودمان عمل کنيم،اصل دين را انکار مي کنيم.دستورالعمالهايي که از طرف خدا براي انسانها مي آمده است،کلي بوده اند و تغييرات در حد مسايل جزيي و قراردادي اندوتنها فرمتها تغيير مي کردند.ولي کسي که پيروي حضرت موسي است،با هر مليتي که باشد،بايد از احککام شرعي او پيروي کند.مثلاً نماز را به همان زبان و بدون ترجمه بايد بخواند.شرع چيز مقدسي است که خداوند به هر پيغمبري داده است وما همه آنها را قبول داريم ولي اگر من تابع شريعت پيامبر اسلام هستم،بايداز شرع آن پيروي کنم.بنا به گفته صريح قرآن بايد پيامبرداشته باشم:"امن بالله واليوم الاخره والرسول" من بايد پيروي يکي از پيامبران خدا باشم.
س) پيامبر اسلام تشخيص داده بود که ابراهيم بهتر از مسيح است؟
ج)نه
س)پس چرا به دين ابراهيم عمل مي کرد؟
ج)به دين ابراهيم عمل نمي کرد،بلکه به هر چيزي که خدا به او گفته بود، عمل مي کرد.
س)بنا به گفته قرآن پيامبر و اجدادش به دين ابراهيم بودند.
ج)قبل از نازل شدن دين اسلام،پيامبر به ديني که در آنجا وجودداشت،عمل مي کرد.
س)چرا به مسيحيت عمل نمي کرد؟
ج)همين الان هم لازم نيست که همه حتماًبه اسلام عمل کنند.
اگر کسي تشخيص نمي دهد که اسلام دين بهتري است،ولي بايد به احکام ديني که به آن اعتقاد دارد،عمل کند.محتويات دينها با يکديگر تفاوتهايي دارند.ولي وقتي که پيروي يکي از پيامبران مي شويم،بايد به شريعت او عمل کنيم.مگر اينکه براي قبول نکردنش دليل داشته باشم.نمي توان قرآن را اساس قرار داد.اگر چيز ديگري را هم اساس نگذاري،اصلاً شرع معني پيدا نمي کند.در سطح جهاني با هيچ استدلالي نمي توان گفت که همجنسگرايي بد است.در همه دنيا پذيرفته شده است که انسانهايي هستند که نيازهاي طبيعي آنها با همجنسگرايي حل مي شود.با ديد تو همه چيز اخلاق هم زير سوال ميرود.اصل عبادت کردن هم زيرسوال مي رود.
س)شرع متغير هست.
ج)شرع متغير است،در جايي که استدلال قوي داشته باشي.تا کسي بطور قوي و کامل استدلال نکند که چرا حکم برده داري نسخ شده است،قابل قبول نيست.دين به معني راه و روش چيزي است که خدا براي ما تعيين کرده است وپيغمبران براي نشان دادن اين راه آمده اند.کسي که چيز هميشگي را به هم مي زند وحرف جديدي مي زند،بايد دليل داشته باشد.پيغمبر اينگونه تبليغ کرده است و روال هميشگي اين بوده است.همه ما مي دانيم که پيامبر شرع وضع مي کرده است و خودش نيز به احکام شرعي عمل مي کرده است.تعبير تو از دين جديد است،بنابراين بايد دليل بياوري. ولي براي من کافي است که هميشه اينگونه بوده است و از قرآن هم چيزي خلافش استنباط ني شود.
بعنوان قسمت آخر بحث:همانطور که متوجه شدي والد چقدر چيز بدي است،انانيت هم چيز بدي است.در بشر ميل به متفاوت بودن وجود دارد.در مقدمه اي که گفتم،اشاره کردم که هم فرويد و هم يونگ متوجه شدند که چيز تخريب کننده اي در وجود انسان وجود دارد و اين مساله موجب پيچيده شدن تئوري آنها شد.ما در دينمان با توجه به قرآن مي دانيم که موجود خارجي وجود دارد،که مي خواهد من را تخريب کند.در سر قلاب اين موجود انانيت وجود داردوبه جنبه هايي که تو از تفاوت خودت لذت مي بري، گير مي کند. عصيان به اين معني است که تو سرت را پايين نمي اندازي وبه چيزي که به تو مي گويند،عمل نمي کني.سرت را بالا مي گيري و در نتيجه به قلاب گير مي کند.عملکرد شيطان اينگونه است.نمي شودتصميم گرفت که کاملاً ابتکاري رفتار کرد.بايد سعي کنم که چيزها و حقايق کلي را بفهمم واحساس کند که خدايي وجود دارد و او بايد بندگيش را بکند.بندگي کردن نياز به دستورالعمل دارد، مثلاً ابراهيم بدنبال رب خودش مي گردد،که مطابق ميل او عمل کند.اساس دين اين است و اگر اين را حس نمي کني مشکلي در وجودت هست.انسان بايد از اينکه از گفته هاي خدا پيروي مي کند،لذت ببرد.منظور من از ناسپاسي نسبت به پيامبر اين است که پيامبر براي آوردن وبيان دستورالعملها خيلي تلاش کرده است وما براي اينکه بتوانيم وجودمان را تسليم خدا بکنيم نياز به دستورالعملهايي زيادي داريم که بتوانيم بکمک آنها زندگيمان راپوشش دهيم.بايد از اينکه به روش پيامبر عبادت مي کنم،لذت ببرم،نه اينکه خودم با الفاظ الکي که معنيش را درست نمي فهمم،چيزهاي بيخودي درست کنم. انسان بايد از يک جايي تابع بودن در ذاتش باشد.اگر بخواهي تا آخر خودت تشخيص بدهي و تابع هيچ چيز نشوي، مثل جريان حضرت آدم است.محدوده اي گذاشته اند ،مثل اينکه نبايد جايي بروي وعلتش را هم نبايد بپرسي.بعد از اينکه هوشيارانه دين را انتخاب مي کني،بايد از اينکه از دستورالعمل واحدي تبعيت مي کني،لذت ببري.حتي اگر علتش راهم ندانم،بايد دوست داشته باشم که مثل بقيه مسلمانان به حج بروم ودرآنجا متفاوت نشوم.اگر اين حس را داشته باشي،اينگونه سوالات برايت پيش نمي آيد و از اينکه از يک جايي به بعد استاندارد عمل کني لذت مي بري.اگر بخواهيم تا آخرين لحظه عمر تشخيص بدهيم که چه کاري را بايد انجام بدهيم،مثل حضرت آدم ممکن است اشتباه انجام دهيم و مرتکب خطاي بزرگي شويم.اساس سه گانه بالغ، والد، کودک اين است که مثلاً مثل حضرت ابراهيم مي خواهيم با تمام وجود خود را تسليم کسي کنيم وکنجکاويمان تنها اين است که اشتباهي خود را تسليم ستاره، بت نکنيم.ابتدا خدا را پيدا کنيم و سپس خود را تسليم او کنيم. احساس من اين است که شما اصلاً نمي خواهيد خود را تسليم کنيد.به نظر من انسان بايد از اينکه پايه اصلي شرع ثابت وهمان گفته خداست،لذت ببردو در عوض کردن چيزها سخت بگيرد.در غير اين صورت بايد براي آمدن پيامبران فلسفه ديگري داشت.
من در موضع قدرتم و توصيه کردم،شما هم که خيلي با موضع قدرت سر وکار نداريد.نکته ديگر اين است که چقدر حس تسليم شدن به خدا در وجودتان وجود دارد؟من نمي فهمم که چرا نبايدکسي ازاينکه به روش پيغمبر عبادت مي کند، نبايد لذت ببرد.هر وقت که قرآن مي خوانم،يک جوري نسبيت به پيامبر احساس دين مي کنم.چرا که براي رسيدن اين کتاب به من رنج عظيمي کشيده است.شايد اغراق باشد ولي مي گويند که وقتي به پيامبر آيه نازل مي شده است،يک کسي سعي مي کرده است که بر روي جا پاي پيغمبر راه برود!ولي کسي مثل علامه طباطبايي شوق خاصي دارد که کتاب"سنن النبي" را مي نويسد ودر آن شرح داده است که پيامبر در شرايط مختلف چه کاري انجام مي داده است.حتي اگر مساله مديون بودن به پيامبر راهم ناديده بگيريم، نکته اينجاست که پيامبر در اوج عبادت براي خدا چيزي را سروده است.آيا من بايد چيزهاي خودم را براي عبادت با خدا بخوانم يا سعي کنم که مثل او با خدا ارتباط برقرار کنم.بهترين حرفها درمقابل خداراپيامبران زده اند و سخت افزار وجودي انسان هم که تغيير نمي کند.اگر من پيروي پيغمبر هستم بايد از اينکه گفته ها و حرکات او را در برابر خدا تکرار مي کنم، لذت ببرم واگر لذت نميبريم، يک جاي کارمان ايراد دارد. وقتي کار ابراهيم ارزش دارد که مي خواهد پروردگار خود را پيدا کند،نه اينکه به ميل خود بگردد و بگويد که از فلان چيز بيشتر خوشم آمد.حس مي کن که موجودي او را خلق کرده است و مي خواهد خود را تسليم او کند وحساسيت او در اين است که صرفاً به گفته پدر و مادرش گوش نکد،بلکه بدنبال آن کسي که خلقش کرده است،بگردد.اساس دين اين است که خدا چيزي را فرستاده است و از ما خواسته که ازش تبعيت کنيم.تا جايي که مي شود بايد از داشته ها حمايت کرد ولي اگر شرايط اجتماعي تغيير مي کند،قوانين اجتماعي نيز تغيير مي کنند.اگر مي تواني بگويي که جهشي اتفاق افتاده است و نوع بشر با انسان زمان پيامبر تغيير کرده است، در اين صورت مي تواني عبادتها را هم تغيير بدهي. به نظر من اين اتفاق نيفتاده است و تو نيز اينگونه استدلالي نداري،پس بايد از اينکه مانند پيامبر عبادت ميکنيم، لذت ببريم.آخرين حرف من اين است که اگر در زبان مشکل داري،زبان مادريت را بايد عوض کني.اگر من به اين احساس برسم که چون زبان مادري من عربي نيست، نمي توانم نماز را خوب بخوانم،با بچه هاي خودم عربي حرف مي زنم تا زبان مادري آنها عربي شود و از لذت عبادت محروم نشوند،که البته اينگونه نيست.گفته هاي قرآن و دعاهاي پيامبر به قدري مقدسندکه ترجيح بدهيم زبان مادري که بخاطر شرايط جغرافيايي کسب کرده ايم را عوض کنيم. ولي واقعاً زبان مادري هيچ اهميتي ندارد.من فکر ميکنم موضوع والد و بالغ موجب شده اسيت که از هيچ چيزي تبعيت نکنيم.مهم اين است که انسان درست تشخيص بدهد که از چه چيزي تبعيت مي کند.