جلسهٔ ۴۲

از جلسات کیولیست
پرش به: ناوبری, جستجو

به نام حق


این دفعه دوره را با یک آیه قران به مناسبتی شروع می کنم و در همین آ یه صحبت می کنم و در مورد اینکه این جلسات در باره چه چیزی باشد هم حرف میزنم – ربط دارد – فکر می کنم این آیه را خیلی خوانده ام . دلیل آن هم این است که آدم وقتی کتابی .چیزی می خواند مخصوصا وقتی یک اثری جنبه ی هنری داشته باشد یک جاهایی را خیلی خوشش میآید به دلایلی ممکن است خیلی دوست داشته باشد .و شاید هم نشود در مورد یک چیزی که خیلی دوست دارد صحبت کند . و خوب معنی کند . من سعی میکنم این آیه را بخوانم و بگویم که چرا برای من خیلی جالب بوده . چندین بار تا حالا توی قسمت های مختلف ارجاع به آن داده ام .آیه ای توی سوره نمل است .جایی که آن داستانی که توی سوره ی نمل است سلیمان به هدهد می گوید نامه ای راببر برای ملکه سبا . اولین جایی است که چیزی در باره ی ملکه سبا گفته شده .نامه را پیدا کرده و این عبارت را می گوید : قالت یا ایها الملاء انی القی الی کتاب کریم انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمان الرحیم . این جایی است که توی قران . توی متن یک بار بسم الله آمده است . حالا چرا این ایه جالب است . یک دلیل آن برای خاطر این است که آن بحثی که من توی آخرهای دوره ی اول بحث ها ی زیبایی شناسی قران چیز هایی را مطرح کردم .حرفی زدیم در مورد اینکه اصولا .حتی .بعضی ها ملاک ادبی بودن یک اثر را می گویند باید یه جوری آشنایی زدایی بکند . یک جوری از قواعد نرم زبان که همه با آن صحبت می کنیم انحراف پیدا کند تا یک اثر ادبی حساب شود .

من واقعا می گویم وخیلی منصفانه .اگر بخواهم یک روزی یک جایی چیزی بنویسم و بگویم که اشنایی زدایی کردن یعنی چی؟ مثالهای کلاسیکی وجود دارد .مثلا اگر کتابها را نگاه بکنید .مثل اینکه ارجاع می دهم به یک کتاب داستان انگلیسی که توی یک قسمتی ازکتا ب طرز خوابیدن یک نفر روی تخت را دراز کشیدن او را خبر داده و اینکه خبر بدی را شنیده . اینکه خیلی طول میکشد و با جزییات زیاد میآید نظر آدم را جلب می کند . خلاف عرف است که اینقدر در مورد جزییات شرح دا ده شود . که اینقدر در باره ی دست و صورت آن که چه جوری قرار می گیرد شرح دهد . یک جوری از نرم زبان خارج می شود برای اینکه این ویزگی خاص که در این حرکت است . میزان تاثیری که در این لحظه حادثه ای روی آن آدم گذاشته را به طور خوبی بیان کند . من واقعا اگر منصفانه بخواهم یک جایی یک مثال بزنم که مردم بفهمند که اشنایی زدایی یعنی چه ؟ همین ایه را می خوانم . که اینجا در واقع چه چیزی دارد اشنایی زدایی میشود . این عبارت تکراری اول همه ی سوره ها که ما به طور عادت می گوییم بسم الله الرحمان الرحیم اینقدر به طور عادت ااین را گفته ایم . که یک جوری . خیلی به محتوای آن هم دقت نمی کنیم . در اثر تکرار زیاد . اینکه چرا همیشه اول یک سوره یا اول کارهایی که می کنیم یک عبارت را می گوییم یک جوری تبدیل می شود به یک چیز فرهنگی خیلی نرمال .مردم مرتب می گویند .چیزی که خیلی تکرار می شود کم کم از آن محتوای واقعی خود ش دور می شود و دیگر خیلی تاثیر تمی گذارد . و دقیقا آ شنا می شود با این وازه و ما با ابن عبارت بیش از اندازه آشنا هستیم از سنین خیلی خیلی پایین شنیده ایم . شاید لازم باشد که یک بار شما یک جور دیگری آن را بشنوید . چرااینجا این مثال خیلی خوبی از اشنایی زدایی است برای اینکه وقتی شما دارید این داستان را می خوانید این آدمی که این نامه را دریافت کرده اولین بار است که این عبارت را دارد می بیند . با تعجب دارد این را میگوید . اشنا یی زدایی دقیقا یعنی همین . شما را این داستان توی موقعیتی قرار می دهد که یک بار این عبارت را غیر آشنا ببینید .آن طوری ببینید که ملکه سبا دارد می بیند .برای اولین بار نامه ای به دست او رسیده و می بیند برای اولین بار که بالایش به جای اینکه نوشته باشد به نام مثلا داریوش کبیر یا به نام شاعر فلان جا .یک چیز عجیب نوشته . نوشته به نام خداوند مهربان مهربان . واقعا رحمان و رحیم بخشاینده ی مهربان از نظر وازه تقریبا یک معنا را می دهد به نام یک موجودی به نام اله که خیلی خیلی مهربان است این را بالای یک نامه نوشته است . شما وقتی این نامه را از دید ملکه سبا دارید میخوانید یک لحظه جای او هستید . و آن شگفتی که دارد به او دست میدهد .به شما هم دارد دست میدهد . که یک نامه ای آمده است و معلوم نبست که کی فرستاده ولی بالایش یک همچین عبارتی است ا ین دقیقا مثال خیلی خوب از آشنایی زدایی است . فکر می کنم هر کس که این داستا ن را دارد می خواند یک حس این جوری به او دست میدهد. اینکه ا نگار برای اولین بار دارد این عبارت را می بیند . دیگر برایش آشنا نیست همانطور که برای آن آدم آشنا نیست .یک عبارت عجیبی است شما این جوری به آن نگاه کنید ببینید یک نامه ای یک چیزی شروع شود با نام الا و بعد دوبار تکرار شود که مهربان مهربان است . این عبارت عجیب بودنش همان جوری که به نظر ابن ادم می آید به نظر شما هم می اید . این یک دلیل خیلی خوب است که من خودم واقعا گاهی وقتی می خواهم مثلا بسم اله الرحمان الرحیم را خیلی از ته دل بگویم ان موقع حداقل چند بار می خوانم مثل اینکه یک بار دارم برای اولین بار می گویم ومی بینم .یه جوری حس آدم را عوض می سود . برای من همیشه این جوری است . برای همین از این چیزیکه اینجا هست در واقع از این تکنیکی که اینجا این کار را انجام می دهد خیلی خوشم می اید . نکته ی دیگر اینکه این در واقع یک جوری وصف خود قران هم هست یعنی من می توانم این را برای خودم بخوانم .من هم یک کتاب در یافت کرده ام . کتابی کریم که بالایش نوشته بسم الله الرحمان الرحیم یعنی این در واقع مثل مکتوبی که این ادم دریافت می کند . موقعیتی است شبیه موقعیت ما .واقعا ما هم یک نامه ای دریافت کرده ایم که بالایش نوشته بسم الله الرحمان الرحیم

بنابراین یک بار دیگر در واقع این یک نکته ی جالب به نظر من توی این آیه ها ست که با اینکه خیلی کوتاه است ولی خیلی جالب می کند آن را . اینکه در واقع این بسم الله الرحمان الرحیم . این موقعیت را این نامه را شبیه می کند به موقعیت خود ما در حالیکه یک کتاب کریم .یعنی یکنامه ی مثلا خیلی –وقتی کریم را به نامه نسبت می دهند یعنی مثلا فکر می کنم –به طور استعاری –نویسنده اش آدم خیلی بزرگواری است و این بزرگواری توی خود نامه هم در واقع حتی منعکس شده .لزوم ندارد حتی خود نامه خوانده شده باشد . خود نامه شکل و شمایلش ممکن است نشان بدهد و یکنکته ی دیگر در مورد اینکه واقعا اینجا یک اشاره ای به وضعیت خود قران هم در این آیه هست به اضافه ی اینکه . در مورد آن مسئله ی آشنایی زدایی که داشتیم می گفتیم اصولا جدای از اینکه محتوای این آیه چه باشد .بد نبود که با این نکته شروع بکند .اینکه خود این موضوع توی قران از نظر فنی چیز جالب وکمی غیر متعارف است .اینکه تمام سوره ها بسم اله الرحمان الرحیم دارد .یک سوره ندارد . یک سوره هست که توی متن آن بسم اله الرحمان الرحیم دارد اشنایی زدایی یعنی همین . این ساده ترین کار است . شما وقتی همیشه همه سوره ها را با بسم اله الرحمان الرحیم شروع بکنید یه جوری ممکن است معنی خودش رااز دست بدهد .مه این بسم اله الرحمان الرحیم چیزی است که اول همه ی کارهایمان می گوییم و اول همه ی سوره هاهم هست وقتی توی یک سوره این را از اولش بردارید حالابقیه ی بسم اله الرحمان الرحیم ها معنی پیدا می کند . اینجاسوره توی آن یک چیزی هست مثلا رحمتی توی ان است که مناسبت داردکه با بسم الله الرحمان الرحیم شروع شود . و اینکه یک سوره هست که بسم الله الرحمان الرحیم ندارد . اگر آن یک سوره که ندارد نبود .واقعا ممکن بود عده ای فکر کنند بسم الله الرحمان الرحیم یک چیز دیگه ای است مثل یک تعارفی که اول همه ی سوره ها نوشتیم . شاید اصلا جزء سوره حساب نمی شود فکر می کنند اجماع وجود دارد که بسم الله الرحمان الرحیم را جزء سوره می دانند برای خاطر اینکه یک سوره هست که این را ندارد .دقیقا این ساده ترین استدلال است که آ ن بقیه که دارند یک ویزگی در واقع آن سوره ها دارند که با این بسم الله الرحمان الرحیم شروع می شوند و بعد یکی این نکته که یک سوره ای وجود داردکه توی آن بسم الله الرحمان الرحیم نیست و بعد یک جای دیگری این بسم الله الرحمان الرحیم طوری بکار رفته که در واقع دارد این وظیفه ی آ شنایی زدایی را انجام می دهد .کسی دارد از آن صحبت می کند که برای اولین بار است که دارد می بیند و بعد آن شگفتی که به ما به دلیل آشنا شدن دیگر به ما دست نمی دهد به او دست می دهد . و یک نکته ی دیگر که این برای خودم هم میگو.یم خیلی قابل تاکید نیست من احساس می کنم که شاید این عبارت را اولین بار سلیمان بکار برد . شاید یه جوری نشان دادن ریشه ی این عبارت هم هست . همه ی پیغمبران شاید بالای نامه هایشان شاید این عبارت را نمی نوشتند .حتما با نام خدا شروع می کردند ولی اینکه با دو وصف مهربان بیاورند یک جوری مثل یک ایده خاص است .که شاید اولین بار سلیمان این کار را کرده و اینجا هم دارد روی آ ن تاکید می شود . در واقع داریم تاریخچه این عبارت را انگار می بینیم و این نکته ی اصلی آن به نظر من هم این است که یک سوره توی قران هست که بسم الله الرحمان الرحیم ندارد و یک جایی توی آ ن سوره به یک وضع خیلی خاصی توی یک صحنه ی خاص که آن وظیفه ی آشنا یی زدایی را دارد شما بسم الله الرحمان الرحیم که انگار آنجا حذف شده است را اینجا می بینید یه جوری که انگار تمام آن بسم الله الرحمان الرحیم که حذف شده را دارد نشان می دهد .معنا میدهد .و از آ ن حالت عادت خارج می کند . یکی از کارهایی که این جلسه باید بکنم اینکه سعی کنم بگویم این جلساتی که شروع شده در باره ی چی هست و واقعیت اینکه تصمیم خاصی نگرفته ام که بگویم مثلا مثل دوره ی اول بگویم خیلی مشخص بود که دارم چه کار می کنم . دوره ی اول بغیر از یک مقدمات چند جلسه ای اولیه ی که قرار شد در مورد قران بحث بکنیم . من در دوره ی اولیه تعدادی جلسات مقدماتی گفتم که به نظرم می آمد که خیلی لازم هستند . با اینکه ربط مستقیم به قران نداشتند . اینکه مثلا ما دیدمان زیادی انتزاعی است .یا مثلا از تمثیل استفاده نمی کنیم . یا اینکه به مسائل عاطفیتوی کشف حقیقت مدت ها ست که دیگر اهمیت نمی دهیم و... مثلا در مورد مفهوم والد صحبت کردم برای خاطر اینکه فکر می کنم قران خیلی برای آدم ها یی که خیلی عادت دارند چیزها ی معمولی و عادی ببینند و افرادی که خیلی والد هستند و به یک سنت وابسته هستند و اصولا خیلی اهل این نیستند که خودشان بنشینند فکر بکنند و چیز ها یی که به آنها گفته می شود را خیلی خوب بررسی کنند معمولا ویزگی خیلی ساده شان این است که دوست ندارند حرفها ی جدید بشنوند و دوست دارند تکراری بشنوند . مثلا فرض کنید اگر بگویید یک آدمی آمده است مثلا در مورد این آدمها یی که بت پرست بودنند ویک پیامبری آمده . آدمی که می گوید تمام این چیزهایی که تا حالا شنیده اید همه غلط است و بیاید حرفهای جدید بزند و بگوید بیایید تا من بگویم حرف درست چیست ؟ اصلا حوصله ی این را ندارند یک آدمی بیاید حرفها ی جدید بزند . ذهن آنها در گیر بشد با اینکه این درست می گوید یا اینکه آن چیزهایی که قبلا می دانستیم دقیقا از همین فرا می کنند .

من واقعا فکر می کنم کسی که می خواهد قران بخواند و خوب بفهمد باید توانایی این را داشته باشد که کمی نوع فکر کردن خودش را عوض کند . بعضی از عقاید ی که دارد شاید برایش موقع خواندن قران زیر سوال برود که جرات این را داشته باشد که بررسی بکند . بعضی از عقاید خودش را و به آن اصطلاحی که آن موقع به کار می بردم عقاید خودش را باید به حالت تعلیق لاافل در آورد یعنی اگه من به یک چیبزی معتقدم و وقتی توی قران می خوانم و می بینم صراحتا یک چیز دیگری نوشه و بعضی از اعتقادات من وقتی دارم قران می خوانم حس میکننم به بعضی از اعتقاداتم فشار دارد می اید انگار دارد از یک چیزی آ ن را از دور خارج می کند حداقل این حس را داشته باشم که بتوانم اینها را به حالت تعلیق در اورم . یعنی خیلی این عقایدی که چیزهاییکه شنیدهام و تا حالا پذیرفته ام به من نچسبیده باشد . فکر می کنم واقعا یکی از چیزها یی که توی قران هست اینه که آ دمها را این جوری بار می اورد که زیاد فکر کنند . زیاد تعقل کنند به چیز هایی که معتقدند برسند . من دوباره تاکید می کنم با فرض اینکه همه ی عقایدی که بطور موروثی به ما رسیده باشد صد در صد درست باشد . فکر می کنم توی آن جلسه یک استدلالخیلی کلی از نوع استدلال ها ی نه خیلی انتزاعی کردم که اصلا نمی شود از سنت هیچ وقت بوجود بیاید .که همه ی چیزها یی که توی ان تعلیم داده می شود صد در صد درست باشد . برای اینکه همیشه چیزی که توی سنت دارد تعلیم داده می شود به عموم .عامیانه است . واقعا ویزگی همه ی سنت ها است . مثلا شما نمی توانید یک جور عرفان خاص را یه جوری تبدیل به سنت بکنید و به همه ی مردم کوچه و بازار یاد بدهید .مثلا شما نمی توانید از بچگی به مردم بگویید وحدت وجو د . مثلا اصلا تو وجود نداری . مردم اصلا نمی توانند بفهمند که یعنی چه تو وجود نداری . بعد می گویند نه وجود داری ولی باز هم وجود نداری . این آخرش اگر سعی کند یک نفر که مثلا وحدت وجود را که مثلا یک انگیزه ی عرفانی را تبدیل به یک سنت بکند خود به خود عامیانه می شود . یعنی تبدیل می شود به یک عقیده ی انحرافی که دیگر آن عقیده ی اولیه نیست . به نظر من کاملا بدیهی است .وقتی با یک جمعیت بزرگ سرو کار پیدا می کنی و می خواهی نظام بعلیم وتربیت در واقع طراحی بکنی نمی توانی خیلی حرفهای سطح بالا بزنی . بنابراین من با فرض اینکه همه ی چیزها یی هم که توی سنت حالا 90% آن هم گزاره ها ی درستی باشد به نظر من قران چیزی را که تعلیم می دهد این هست که شما باید این چیزها را خودتان به آن برسید .مثلا من باید سعی کنم مفاهیم دیند را خودم حس کنم . درک کنم تا جایی که مثلا فرض کنید چیزی را که پذیرفته ایم . چیز درستی را پذیرفته ایم .ولی به این دلیل پذیرفته ایم که به من گفته اند . پدر و مادر به من گفته و من پذیرفته ام . نه اینکه کاملا بی ارزش باشد ولی آن چیزی که قران می خواهد نیست . به نظر من مومن در قران آن کسی است که همه چیز را می بیند . به حدی رسیده که عقایدش برای او مسلم است .نه با استفاده از تلقین . یه جوری در قران مومن شبیه آن چیزی است که مثلا ما می گوییم عارف . بار ها تاکید کرده ام وقتی قران می خوانید متوجه باشیم که وازه ی مثلا یا ایها الذین آ منو ممکن است خطاب به همه ی آ دمها یی که دور بر پیغمبر هستند باشد بعضی ها این را می گویند ولی وازه ی مومن یا مومنین که بکار میرود اگر دقت منید همیشه آدمها ی سطح بالا هستند . نماز خواندنشان کیفیت است . همه اش حرف از کیفیت است . این جوری نیست که مثلا چون ادعای ایمان می کنند- به زبان - توی قران وازه مومن در مورد آن بکار برود .

این مقدمات در دوره ی اول گفته شد . بعد یک طرح خیلی گفته شد که چه جوری می شور که مفاهیمی که توی علوم قرانی مطرح است در باره ی آ نها صحبت کرد . در مورد وازگان وگرامر و کمی در باره ی زیبایی شناسی صحبت کردم و احساسم این بود که داست خیلی شخصی می شد . و دو تا ایراد داشت . یکی اینکه هر چه حلوتر می رفت یکی خودم مجبور بودم مطالعه کنم خوب بود ولی برای من در آن موقع خیلی مطلوب نبود . و دیگر اینکه چون خیلی داشت تخصصی می شد احساس می کردم جمعیتی که اینجا می اید خیلی در آن رابطه فکر نمی کنند و بیشتر خودم را داشتم تحمیل می کردم و سوالات خیلی از افراد اصلا نبود و برای خودم بیشتر مطرح بود . دور اول را خلاصه با یک جلسه که در باره ی یوسف بود تمام کردیم . که جزء بحث هایی بود که در باره ی زیبایی شناسی داشتیم . مثلا در باره ی داستانهای زیبایی شناسی قرآ ن که من به عنوان مثال یوسف را مطرح کردم . ولی دور دوم همان مثال تبدیل شد به یک دوره ی جدید 14 جلسه .همان یوسف را با جز ئیات زیاد گفتم . یک دلیل آن این بود که خودم دوست داشتم انها را بگویم و یکی اینکه همان جلسه ی آ خر برای من خیلی feed back داشت . و خوششان آمده بود و می گفتند از بهترین جلسات بود . داستان را همه دوست دارند . فکر می کنم دو ره دوم زیاد به این احساس نرسیدم که دیگر علاقه ندارد بقیه ی داستان را بشنود .داستان این خاصیت را دارد که یک نفر تا یک جایی را می شنود دیگر بقیه اش را هم دوست دارد بشنود . آ ن هم تمام شد . آ ن را می توان جوری چسباند به این بحث ها ی زیبایی شناسی ولی واقعا یک بحث جدایی بود . حالا چیز هایی در ذهنم دارم که می خواهم یک اشاره ای بکنم . وسو سه ای خیلی قدیمی است .فکر می کنم خیلی خوب است که آ دمها در بار ه ی آیه هایی که دوست دارند بیایند صحبت کنند . آ یه ها یی که دوست دارند نه آ یه ای که مفاهیم فلسفی عمیق دارند . فرض کنید یک آیه ای که روی من اثر خاص دارد . فکر می کنم مثلا اگر یک سنتی بود از همان اول که قرآن آ مده 1400 سال آ دمها یی که با سواد هستند . عارف هستند . اهل قرآن هستند . یک چیز کوتاهی در بار ه آ یه ای که فکر می کردند خیلی دوست دارند یا روی انها خیلی تاثیر دارد یه چیز هایی می نوشتند خیلی سنت خوبی می شد . فهم عمیق یا احساس ها ی عمیقی که از خواندن قرآن و ایه ای خاص به آنها دست می داد را می نوشتند . فکر می کنم خیلی خوب بود اگر اینکار می شد . من این جلسه را با یک آیه ای شروع کردم که اولا بسم الله الرحمان الرحیم داشت بعد جدای از همه ی این حرفها یی که زدم اصلا این آیه را دوست دارم و گاهی وقتها برای خودم می خوانم . بعضی آیات هست که یک حالت شیرینی برای آدم دارد. ممکن است شما توی حالت خاصی یک بار یک آ یه را خوانده اید . همان طور که نسبت به آثار هنری این طور است که ممکن است آدم یک فیلمی را خیلی دوست دارد . یک داستانی را خیلی خوشش می اید . خودش هم نمی تواند بگوید از چه چیز آن خوشش می اید . چه چیز جالبی او را جذب کرده . حالا من جدای از این حرفهایی که در بار هی این ایه زدم . که به نظرم حرف ها یی هست که توجیه می کند که چرا جالب است ولی همین طور ی به نظر من یک آیه یک ایه ی خیلی جالبی است . ینی مو قعیت خیلی جالبی هست در یافت کردن یک نامه . توی یک داستانی که اگر همه ی داستان را بخوانید این لحظه لحظه ی خاصی است توی این داستان . مثل اینکه مثلا فرض کنید من یک بار در موقعی که در بارهداستان یوسف صحبت می کردیم در بار ه ی یک آ یه تاکید کردم که اگر من بخواهم در این داستان سک آیه را انتخاب کنم که در خود من از نظر حسی خیلی تاثیر می گذارد یک جایی هست که شاید خیلی بی ربط است . جایی که یوسف بعد از اینکه برادر ها یش را می خواهد بفرستد می گوید این چیز ها را در رحل آن ها بگذارید بعد این جمله را می گوید ک : لعلهم یعرضون .....الی اهلهم .. یک حسی است یوسف را من احساس می کنم . تمام این داستان یک جوری به شدت عاطفی است . من ا ز آن حالت قدر ت مندانه ای که می بینم دارد کاملا عاقلانه و حساب شده رفتار می کند و هر چیز را می داند که چه می کند اینجا تنها جایی است که یک خورده آدم او را متزلزل می بیند . و به نظر من خیلی جالب است . و این تصو راتی که در باره ی پیامبران است که مثلا مثل یک ماشین یک سری فرامین را می گیرند و اجرا می کنند و هیچ حسی هم ندارند . اتفاقا در همین داستان یوسف اواخرش همین که یعقوب چرا اینقدر ناراحت است . بحثی هم در کلاس شد مثلا ابراهیم ابراهیم واقعا ناراحت شد ؟ نشد ؟ واقعا این جوری هستند . مثلا مقتی به ابراهیم گفته شد سر او را ببر گفت باشه می برم .و اصلا ناراحت نشد ؟ حتی یک کمی ؟ یا اینکه کمی با خودش کلنجار می رود که دستور را عمل کند . کتاب کیر کگور – ترس ولرز – چیزی در مورد همین است که ابراهیم وقتی این دستور را دریافت می کند و قرار است سر پسرش راببر د،چه تصوراتی دارد در مورد اینکه اینجا واقعا چه اتفاقی دارد می افتد .

خوب من در مورد اینکه در مورد چه چیزهایی قرار است صحبت کنیم فعلا می خواهم شروع کنم با داستان افرینش توی قرآن . داستان آدم و حوا . به یک دلایلی که مثلا یکی اینه که فکر می کنم واقعا مهم ترین داستان قرآن است .رسما مهم ترین معنی ای که در واقع داستانی است که در مورد هیچ موقعیت خاص دیگری نیست . به نظر من خیلی واضح است هدف این داستان این است که موقعیت انسان را به طور کلی توی جهان که چرا مثلا خلق شده و چه کار دارد می کند یک حرفهایی بزند . شخصیتی اصلا توی این داستان وجود ندارد . آدم واقعا مثل یک انسان به معنای کلی است در واقع این داستان سک داستان فلسفی است . داستان به معنای متعارف آ ن نیست بعضی ها اصلا معتقدند این داستان لزوما حقیقت ندارد می توان به منزله یک تمثیل به آن نگاه کرد . مثلا اینکه آنجا آدم بوده .حوا بوده . یک تمثیل است .خلاصه قرار است شما موقعیت بشر را به طور کلی درک بکنید به عنوان یک مخلوقی که در این دنیا خلق شده . چه کاره است ؟چه انتظاری از آن می رود ؟ کلیات زندگی او چیست ؟ مهم ترین مولفه ها ی زندگی بشر چیه ؟ دقیقا یه جوری فلسفه است . فلیفه یعنی همین دیگه . شما در مورد کلی ترین مولفه های هستی بشر صحبت بکنید . بهر حال یک داستان خیلی خاص است خیلی فرق دارد با داستان مثلا پیامبران برای خاطر همین ویزگی که اصولا شما قرار نیست تحت تاثیر یک شخصیت قرا ر بگیرید . قرا ر نیست یک کلام خاصی را از یک پیامبر بشنوید و یا روی شما تاثیر بگذارد . کاملا یک داستان است که توی فضای خیلی اسطوره ای می گذرد . فضای تمثیلی می گذرد . فرضا فکر می کنم همان طور یک جلسه قبل گفتم و لازم نیست تکرار کنم حداقل من احساسم این است که لزومی ندارد تمثیلی بودن یک داستان را به معنای این بگیریم که واقعا اتفاق نیافتاده می شود فرض کرد که این عینا اتفاق افتاده . نقل می شود و کاملا تمثیلی و کلمه به کلمه اش تمثیل هم تویش است . و همه واقعیت ها در واقع ابعاد تمثیلی هم تویش است . و همه واقعیت ها در واقع ابعاد تمثیلی دارند . و اینکه شما اگر یک واقعیت را خوب به آن نگاه بکنید می شود مثل یک تمثیل هم آن را ببینید . در عین حال که اتفاق هم افتاده که یبه جوری دو تا دنیا ببیند دنیا ی واقعیت ها و دنیای مثلا همین دنیای مثل . دنیای تمثیل ها که توی آن اتفاق می افتد . به نظر می آید یک همچین جدایی که به نظر می اید وجود ندارد . بنابراین مثل داستان آفرینس را به یک دلیل که باز فکر می کنم یک مقدمه ی خوبی که بشود بعد بحث ها یی را به دنبالش مطرح کرد . مطرح می کنم . اصلا انتظار نداشته باشید که یک بحث ها ی خیلی عمیقی بشود . واقعا فکر می کنم اگر یک نفر ادعا کند داستان آ فرینش را در قرآن خیلی خوب فهمیده در واقع همه چیز را فهمیده در واقع کلی ترین مسائل وجود بشر را به طور کا مل فهمیده . داستان از یک جهاتی خاص است برای اینکه هر وازه ای که توی آن می اید یه جوری اهمیت دارد . اگر قبول کنید که این داستان دارد به طور کلی وضعیت بشر را بیان می کند که چرا خلق شدیم . در چه موقعیتی قرا ر گرفته ایم . گذشته و آینده مان چه بوده است . خیلی کلی دارد بحث میکند تک تک وازه ها یی که در این داستانها بکار می روند به نظر من خیلی اهمیت دارند آن وازه ها طبق آنچه قبلا نقل کردم – جمله ی قشنگی از هایدگر که می گوید : زبان خانه ی انسان است . وازه ها یی که ما داریم با آنها کار می کنیم انگار یک پوششی هستند که ما را در بر می گیرند . در این دنیا خیلی مهم است که این وازه ها چه هستند ؟ وازه گان این داستان به نظر من ستونهای اصلی خانه ی انسان تو ی دنیا می توانند باشند . با فرض اینکه این داستان هدفش بیان وضعیت کلی بشر است و همه ی کلیات هستی بشر را دارد درباره ی آن صحبت می کند . می گویم همه چسزش ابعاد خیلی خیلی مهمی پیدا می کند . خیل هم سخت است فهمیدن آن واقعا فکر می کنم به هیچ وجه پیچیدگی آن – مثلا داستان یوسف پیچیدگی دراماتیک دارد . که شما باید سعی کنید داستان را بفهمید تا آن پیچیدگی ها ی دراماتیک آن را بفهمید ( انگیزه ها چه بوده ) این داستان آ دم و حوا هیچ پیچیدگی دراماتیک ندارد . همه چیز خیلی رک ؛خیلی خیلی صریح و رک وراست دارد رخ می دهد . به نظر نمی اید یه جایش کمی پیچانده شده باشد . مثلا چرا این حرف را زد ؟ بنشینیم فکر کنیم چرا این حرف را زد ؟ اصلا داستان آ نقدر کوتاه است که جای این حرفها را ندارد . شخصیت پردازی شده باشد ؛ هدفش هم این نیست . خیلی رک و راست داریم در باره ی وضعیت بشر صحبت می کنیم . می خواهم در مورد چیز ها یی که در ذهنم هست به غیر از آن وسوسه ای که ممکن است گاهی اوقات یه آیه ای را همین جوری اول یا آخر جلسه بخوانم و بگوییم چرا به نظر من خیلی آیه ی جالبی است شاید این کار را بکنم یک بار اعلام کنم می خواهم یک جلسه بیایم –خودم را بگوییم – چه اشکالی دارد . مثلا یک سنتی هست توی منتقدین سینمایی ؛ نویسنده ها ؛ هر کسی می بینی می گوید ده فیلم محبوبش چیست . یه رای گیری کنیم چه اشکالی دارد .

یک بار یک رای گیری در باره ی حافظ شده در ایران که بهترین غزل چه بود . فکر می کنم غزلی که آخرش می گوید (شروعش یادم نیست ) از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر – یادگاری که در این گنبد دوار بماند - اگه اشتباه نکنم رای اول یا دوم را آورد . توی یکی از این مجلات فرهنگی انجام شد . خوب می شود در مورد سوره ها آیه ها هم انجام داد فکر نمی کنم حرمتی داشته باشد . یک حس عامیانه وجود دارد که اگر از یک نفر بپرسید از کدام آیه قران خوشت می اید می گوید از همه خوشم می اید –حالا اصلا طرف قران نخوانده – از هر کس بپرسی همین را می گوید - واقعا این جور نیست . من یک سوره ای را بیشتر دوست دارم . بهتر می فهمم . یه جوری با طبع من جورتر می اید . هیچ اشکالی ندارد .به نظر من آدم ها خیلی رک وراست بگویند از کدام آیه خیلی خوششان می اید . حتی اشکال ندارد و حتی آدمها یی خیلی صادقانه بگویند از چه آیه هایی چرا خوشان نمی اید . نمی فهمند . ای کاش نبود . خیلی آدمها وقتی دارند قران می خوانند بگویند ای کاش این آیه نبود . مثلا بعضی ها در این کلاس در دلشان می گویند ای کاش توی آن سوره ی نساء ای کاش این آیه -یضربن - نبود . هر وقت دارم آن را می خوانم به آنجا که می رسم فکر می کنم چرا این آیه هست سعی می کنم یه جوری رد بشوم سوره ها هم همینطور . مثلا فرض یک آدمی که دارد قران می خواند یه سوره ای را دارد تند تند می خواند . اصلا نمی فهمد هیچ وقت نسده در یک جایی از آن احساس خاصی به او دست بدهد . ولی شاید جایی خیلی خوشش بیاید احساس به ان دست بدهد . مثلا برادر من آدم رک وراستی است خیلی مذهبی کلاسیکی هم نیست کار هنری هم می کند هر وقت صحبت بکنی می گوید همیشه اول سوره ی روم را دوست دار م من فکر می کنم خیلی از جاهای قران را شاید یکی دو بار بیشتر نخوانده ولی هر وقت حال داشته باشد می نشیند سوره ی روم را می خواند . به نظر من این بد نیست که آدم با خودش رو راست باشد حداقل پیش خودش بداند که از این آیه ها خوشش می اید . از این ایه خیلی خوشش نمی اید منتهی موضع او این نباشد که این ایه چیز خوبی نیست من از آن خوشم نم اید این کمی حرمت دارد . من می گویم این آیه خوب نیست یا من نمی فهمم یا یه جوری با احساسات من جور نیست من مشکل دارم من فکر می کنم برخوردطبیعی نه با قرآن که تقدس دارد و کلام خداست - حتی نسبت به آثار هنری هم فکر می کنم همین جوری است . مثلا می گویند بهترین فیلم دنیاست و شما می بینید و خوشتان نمی اید . می شود یک کمی به خودتان شک کنید نه ممکن است واقعا فیلم خوبی نیست همه الکی می گویند ولی احتمال ان ریاد نیست . اگه می خواستید این جوری فکر کنید از اول هم که می رفتید کلاس اول می گفتید من حساب دوست ندارم همه هم که می گویند حساب خوب است ممکن است خوب نباشد دارند ما را گول می زنند یک مقدار هم اگه یک چیز راهمه می گویند آدم به خودش شک کند به هر حال شاید یک دلیل قانع کننده ای و جود دارد من فکر می کنم واقعا مخصوصا در بر خورد با مسائل هنری خیلی مهم است که آدم کمی این جور باشد اگه این جور نباشد واگه شما فی البداهه از هیچ اثر خنری خوشتان نیاید تلاش کنید برای اینکه خوشتان بیاید مثلا یه چیز خیلی معروف دیدید خوشتان نیامده مثلا یک نفر از همینگوی خوشش نمی آید و همه می گویند نویسنده ی خوبی است خوب یکی دو بار تلاش کند احساس کند که این جا یک چیز هنری هست که من حس ان را ندارم خوب کمی تلاش کند این جور ادم پیش می رود و گرنه اگه از هیچ چیز خوشم نیاید ممکن است خیلی سلیقه ی مبتذلی دارم در همان ابتذال هم تا آ خرش می مانم . مثل آدمهایی که تا آخر عمرشان فیلم هندی می بینند . هر فیلمی هم می بینند فکر می کنند فیلم مزخر فی است . فیلم هندی فکر می کنم فیلم آسان و سهل الهضمی است از هر نظر . از نظر عاطفی در سطح پایین است و همه می توانند با آن ار تباط بر قرار کنند . فکر می کنم خوبه که آد م اگر توی قران واقعا جایی هست که احساس می کند نمی فهمد و یا ناراحت کننده است برایش ، آن را به حالت تعلیق در آورد ، از ذهنش پاک نکند بگوید خوب من با این ایه مشکل دارم ، راهش این است که برود فکر کند . تفسیری نگاه کند ، شاید چیزی که خیلی فرق دارد می فهمد . بهر حال من فعلا تصمیم دارم که حدودی در باره ی این داستان آ فرینش صحبت کنم . بعد فکرم این ا ست که در باره ی حج صحبت کنم . و اگر جرات بکنم ممکن است در بار ه ی داستان مریم صحبت کنم . فکر نمی کنم جراءت کنم . داستان آ دم وحوا چندین بار توی قرآ ن آمده ، دو تا از مهم ترین جاها که هست تقریبا شاید از نظر بحث بیشتر ، یکی در اوایل سوره ی بقره است که از یک جهاتی ویزگی خاصی دارد یعنی یک کمی زودتر از بقیه ی داستان ها شروع می شود از یک جای زودتر ، همه ی داستان ها از این شروع شده که خلقی شده و حالا قرار است ملائکه سجده کنند . ولی اینجا یک دیا لوگی بین خدا و ملائکه هست که اعلام می کند که می خواهد خلق کند و ملائکه سوال می کنند ، که همه شنیده اید و این یک و یزگی دارد . در واقع داستانی که توی سوره ی بقره آمده که شاید طو لانی ترین شکل این داستان است اصلا یک قسمتها یی دارد که در داستانهای دیگر نیست سوره ی اعراف هم هست تقریبا ا حساس من این است که اگر ایندو تا را کنار هم بگذاریم ، یک چیز هایی اینجا هست که انجا نیامده تاکید ببیشتری روی ابلیس هست توی این داستان که اینجا نقل شده ،نهایتا در این دو تا همه ی نقل ها یی که هست را گفته . قبل از اینکه شروع کنم در با ره ی خود داستان صحبت کنم می خواهم کمی بیشتر در باره ی این صحبت کنم که چرا این جوری است که یک داستان اینجوری در قرآن نقل شده . بعضی از دلستان های قرآن مثلا در 6 سوره بیشتر از همه ی داستانها داستان موسی جاها ی مختلفی واقعا نمی دانم در چند سوره به آ« اشاره می شود . و جاهایی از داستان موسی نقل می شود . گاهی کاملا تکراری .چیزی که عینا توی یک سوره دیگر هست حتی گاهی در حد جمله های تکراری ، مثلادر سوره ی طه نقل شده و عینا در سوره ی قصق با یک تغییر جزئی آ مده ، جاهایی هم ممکن است نقل شده باشد . صحنه ها ی تکراری که خیلی زیاد است ، مثلا همین داستان آدم و حوا صحنه ی سجده همه جا که این داستان نقل شده ، این قطعه هست . یادم نیست که جایی این داستان باشد و این نیامده باشد . گاهی فقط یک جمله است . مثلا به ملائکه گفتیم سجده کنند . ابلیس سجده نکرد همین . توی همه ی شکل های مختلف در واقع هست . من قبلا سعی کردم این را بیان کنم که چرا این جوری است . داستان به طور معمول چه طوری نقل می شود ؟ یک داستان نویس چه کار می کند داستان را یک بار از اول تا آ خرش به بهترین وجه ممکن این کار را انجام می دهد آ یا سراغ دارید یک نویسنده ای داستان را مثلا ده بار تعریف کند . بعد هر دفعه با دفعه ی قبلش یک کمی تغییر دهد . همه ی داستان مثلا تئوریک هست فرض کنید بعضی آدمها فقط داستان عا شقانه می نویسند . یعنی یک بار یک داستانی نوشته بعد به نظرش آ مده وقتی که داشته چاپ می کرده فکر می کند که حیف شده ایده اش عوض می شود که باید چیز ها یی را هم اضافه می کرده آن وقت دوبار ه نشسته از اول نوشته . ولی این نرم نیست مثلا فرض کنید داستانی در سوره ی بقره آمده بعد به سوره ی اعراف که رسیده یک چیزی فراموش شده اینجا دارم آن را می گوییم . با اینکه یک جمله چند بار دارد تکرا ر می شود . من یک بار این بحث را کرده ام شاید مثلا اگر واقعا شما بخواهید روی اهمیت یک داستان تاکید کنید بهتر نیست که عینا نقل کنید یا با تغییرات مثلا کمتری نقل بکنبد . داستانها یک جورهایی تغییر می کنند . مثلا داستان آ دم و حوا توی این سوره با آن سوره کمی فرق دارد . شاید بگویید آ ن فرازی که تکرار می شود خیلی مهم است مثلا داستان موسی به دلایلی خیلی مهم است . چرا اینقدر داستان موسی توی قران زیاد است برا ی خاطر اینکه این تقریبا تنها مثال قرآن است که یک قومی دنبال پیامبرشان راه افتاده اند یک امت مثلا مومن تشکیل شده ، در قرآن همیشه پیامبرانی را می بینید که دارند یک قومی را دعوت می کنند و آنها هم ایمان نمی اورند . ما الان موقعیت مان چه جوری است ما موقعیت مان شبیه بنی اسرائیل است یعنی قومی هستیم که ادعا می کنیم ایمان آ وردیم ولی واقعا ایمان نیا ورده ایم و آن کار ها یی را می کنیم که بنی اسرائیل با موسی می کردند با دین خودمان یک همچین بلا ها یی سر خودمان می اوریم ، قبول دارید که نشان دادن بنی اسرائیل حرفها یی که می زنند نوع برخوردشان با مسائل . این حداقل اخطار می دهد به ما که آ دها وقتی واقعا ایمان ندارند و دنبال یک پیامبر می افتند در همه ی ادیان ، وقتی ایمان واقعی ندارند ولی یک جایی بدنیا می ایند و یک چیزی را می پذیرند غالب شان این جوری است . دقیقا بنی اسرائیل این طوری است که یک عقاید درستی را گرفته اند ولی نه به دلیل این که واقعا به درستی آن رسیده اند مثل مومنین خاصی که اطراف پیامبران ظا هرمی شوند . تمام قرآن پیامبران را با چند نفر آدم آدمهای خیلی بر جسته که واقعا مفاهیم تو - حید ی را می فهمند همراه می کند . مثلا یک بار به طور خاص توی سوره ی یس تصویر یک آدمی هست که وقتی سه تا پیامبر توی یک قوم می اید اصلا داستان انگار آن پیامبر ان در حاشیه هستند داستان این آدم است . آدمی دوان دوان از راه دور می اید و به مردم می گوید از این پیامبران پیروی کنید خودش آدم بر جسته ای است که انگار همه چیز را می داند . بلا فاصله که شنیده یک عده ای آ مده اند و گفته اند نماینده خدا هستیم و این حرفها را دارند می زنند . از حرفها بلا فاصله این را می فهمد که پیامبر هستند می آید مردم را دعوت می کند و آنها او را می کشند . معمولا شکل عمو می داستان پیامبران این است . ولی ما بیشتر در گیر با شکل بنی اسرائیل هستیم .

آ دمها یی هستیم که ادعا می کنیم به یک پیامبر ی ایمان داریم ولی واقعا از آن نوع ایمانی که باید داشته باشیم نیستیم . باز توی مسلمانان هم آ دمها ی خاصی هستند که آدمها ی مومن واقعی هستند . د رمسیحی ها هم همینطور مومن واقعی هستند و همه ی اد یانی که یک جمعیتی ایمان می اورند و ادعای ایمان می کنند یک این چنین وضعیتی دارند .

اینکه یک داستان به یک دلایلی مهم است که تکرا ر شود . ابعاد خیلی مختلفی دارد . شما داستان موسی را از زاویه های مختلفی می بینید هم خود موسی به دلیل نوع خاص وحی که به او شده داستان خودش مهم است برخوردی که با فرعون پیدا می کند در گیر ی موسی با یک قدر ت تحکیم شده کمی پیچیده تر است همه ی اینها به موقعیت ها ی ما نزدیک تر است تا مثلا یک قومی که خیلی بدوی هستند . به اضافه ی این که خود داستان بنی اسرائیل هم هست که یک ویزگی های خاصی در رابطه با موسی دارند .

ولی یک نکته ای که احساس می کنم گفته ام ساده هم هست . سوره های قران مستقل از هم هستند . قران کتابی نیست که اول تا آخرش بخوانی یک چیز را یک بار توی ان ببینی مثلا سوره ی بقره سوره ای است که از اول که شروع می شود تا آخر یک چیز مستقل است . تقسیم بندی قران به سوره ها .

در قران واحد معجزه سوره است . هر یک سوره انگار یک چیز خیلی خاصی است که یک مطلب در حد اعجاز را دارد بیان می کند . بنا براین خیلی واضح است که اگر مثلا در باره ی مفهوم خاصی توی یک سوره ای در بار ه ی موسی هست قسمتی از داستان موسی مطابق با محتوای کلی سوره می اید .

داستان آدم و حوا یک جایی اشاره می شود اگه یک نفر بگویید این خلاف بلاغت است که د رمورد یک داستان چند بار صحبت شود . این عین این است که یک نفر برود غزلیات حافظ را بخواند بگوید این تشبیه گل وبلبل را آنجا هم گفته بود . یک تشبیه ممکن است 50 بار توی یک غزل های مختلفی باشد . تشبیه چیزی را بیان می کند و مثلا هر وقت که رسید به آن از آن استفاده می کند . داستان آدم و حوا یک مفهوم کلی دارد و به این اشاره می خواهم بکنم که این جوری نگاه نکنید که یک سوره اطلاعات به شما بدهد .یا مثلا گزاره ای را منتقل کند . تقریبا در واقع فهمیدن یک سوره این است که یک حس کلی به شما دست دهد . حال و هوایی دارد شمارا وارد یک فضای خاص می کند .

به نظر من دلیل خیلی ساده ی این ماجرا این است که سوره ها مستقل از هم هستند و اصلا مسئله انتقال اطلاعات نیست . که من بگویم موضوع سجده کردن به آدم را یک بار که گفت دیگر لازم نیست . ما در کتابهای درسی اگه یک مطلب را شما دو بار ببینید عادت ندارید در مناسب ترین جا یک بار به بهترین وجه می گویند و کار تمام می شود . توی آموزش هم همین . شما وقتی می خواهید آموزش دهید گاهی ممکن است شما یک بار به آن اشاره کنید یک بار کامل بگویید یک بار دوباره بگویید . شما در هر کتاب آموزش ممکن است تکرار هایی را بینید . این یک نکته ، در باره ی اینکه فراموش نکنید که سوره ها مستقل از هم معنی دارند واینکه توی قران هم چون هدف انتقال اطلاعات نیست که تکراری دیدن یک داستان مشکل ایجاد کند مثلا لحظه ی وحی شدن به موسی خیلی تکرار می شود لحظه ی خاصی است مشابهی در بقیه ندارد . و همین است که خیلی جالب است گاهی شما در ابتدای یک سوره می بینید که یک آیه لحظه ی وحی را فقط یاد آوری می کند . بعد شروع می کند به بقیه ی مطالب برای اینکه خوبه در ابتدای این سوره این حس دو باره برای شما ایجاد شود . شما یک بار دیگر موسی را ببینید آن آدم با آن گذشته که رسیده به جایی که مستقیم دارد مورد خطاب خدا قرار می گیرد . سوره های بلند را خیلی سخت است که انسجام آ نها را کاملا ببینیم . سوره ها ی کوتاه به وضوح راحت تر هستند .روی یک چیز متمر کز هستند و چند آیه هستند بعضی سوره ها ی بلند را مثل سوره ی یوسف ارتباط دادن مطالب آن ساده است ولی شاید بعضی از سوره ها نتوانید ارتباط اول و آخر سوره را پیدا کنید . در تفسیر ها هم این کار را نمی کنند مثلا محتوای یک سوره را می گویند د رمورد توحید و معاد و ...دارد صحبت می کند ولی اینها با هم فرق دارند . بهر حال تعجب نکنید از اینکه چرا راحت نیست .

قرار نیست آدم وقتی یک سوره می خواند تحت تاثیر قرار می گیرد خوشش می آید کامل فهمیده باشد .ممکن است تحت تاثیر یک آیه شما قرار بگیرید. فکر می کنم یک آدم خیلی باید کلاسش بالا باشد که تحت تاثیر یک "سوره" قرار بگیرد، احساس کند که من این را کاملا فهمیده ام.

نکته ای که قبلا گفته ام . الان مد شده  - پست مدرن – شما یک داستان را از دید چند نفر روایت کنید  یک بار از دید یک نفر روایت کنید تمام که شد  حالا از دید نفر دیگر ابعاد جدیدی پیدا می کند . پست مدرن است  جالب است  در واقع تکثر است  شما داستان را زدید یک نفر می گویید همه ی زوایا را می بیند . از چند سال پیش که نگاه کنید ممکن است خیلی چیزها را بفهمید – فیلمی است به اسم جک براون -  ممکن است خیلی غیر عادی بنظر برسد  ولی توی این فیلم این کار را کرده  جایی یک صحنه ای فکر می کنم سه بار تکرار می شود  از دید سه نفر . یک بار از دید کسی که منتظر ایستاده  - یک بار از دید کسی که دارد می آید – هر دفعه شما یک چیز را می بینید  که دفعه ی قبل نمیدیدید . در واقع چند نفر از آنها در دادگاه سوال میشود  و هر کس یک روایت دارد . سه چهار نفر روایت ها ی خیلی متنوعی از ماجرا ی یک قتل دارند . هر دفعه آدم احساس می کند از دفعه ی قبل بهتر فهمیده  یک چیز ها یی برایش روشن  شده  ولی نمی توانید با قاطعیت بگویید حرف کی راست بوده و حرف کی دروغ بوده . می خواهم بگویم این یک تکنیک است . جدای از مستقل بودن سوره ها . مثال من دفعه قبل این بود که شما یک بار توی یک سوره ای جزئیات غرق شدن فرعون و اطرافیان شان راتوی رود نیل می بینید  ولی توی سوره ی قصص فقط یک عبارت خیلی کوتاه می بینید . می گوید اینها را گرفتیم  و در دریا انداختیم . حسی خاص ایجاد می شود از نظر سادگی کار  ، اینها این همه جزووز کردند که چه می کنیم  چه می کنیم  . یک جایی عبارتی بکار می برد از قول فرعون ( لشرذمه ) اینها مثل مورچه هستند . خیلی به نظرشان کار ساده ای می دیدند. دقیقا برعکس، می گوید که خیلی کار ساده ای بود، ما اینها را گرفتیم انداختیم توی دریا و تمام شد. اگر این را با جزئیات نقل کند دیگر این تاثیر را نمی گذارد. سریع بودنش یک تاثیری می گذارد، که مثلا این کاری ندارد دیگر. در قرآن یک تهدیدی هست، می گوید اگر شما یک کاری بکنید اصلا همه تان را برمی داریم و یک خلق دیگری می آوریم. زیادی مثلا شلوغ کنید همه تان را جمع می کنیم یک دور دیگر از نو خلق می کنیم! اگر فکر می کنید خیلی جایگاه مستحکمی دارید، ... این سادگی واقعا ازین سرعت واقعه به نظر آدم می آید. شما نمی توانید هم جزئیات را بگویید و هم این حس سریع بودن را برسانید. این که چند بار روایت می شود، دقیقا یک دلیلی دارد، مثل همین دیدن از زاویه های مختلف. شما جایی که دارید غرق شدن فرعون را می بینید انگار از دید خود فرعون جزئیاتش را نگاه می کنید. مثلا پشیمان می شود وقتی دارد می میرد حرفی می زند، جوابی می شنود. آنجا دیگر محتوا این نیست که کار آسان بوده. شما آن جا دارید مرگ فرعون را مشاهده می کنید. ولی یک جای دیگر از یک زاویه ی خیلی بالا شما چند تا مورچه را می بینید که گرفته اند انداخته اند توی دریا. فرعون اصلا آن جا دیگر مطرح نیست. بنابراین اصولا ذکر کردن د استان بدون این مساله ی استقلال سوره ها، این مزیت را دارد، چون داستان دقیقا که تکرار نمی شود، از دیدگاه های دیگری انگار دارید نگاه می کنید. شما داستان موسی را هرجایی نگاه کنید با توجه به قبل و بعدش یک حسی دارد که ممکن است شما دفعه ی قبل که خوانده اید این حس را بهش نرسیدید. 

به هر حال از نظر من این خیلی اشکال نیست که خیلی در موردش بخواهیم صحبت بکنیم، شنیده ام بعضی ها این را می گویند که چرا در قرآن داستان ها یا آیه ها تکرار می شوند. این با آن منطق خیلی انتزاعی که ما بهش عادت کردیم که کتاب نوشتن و حرف زدن یعنی گزاره هایی را و اینفورمیشن هایی را به دیگران منتقل کردن. و این بله، تکرار کردن یک چیز ممکن است کار درستی نباشد.اما قرآن، هما ن طور که من از جلسات اول تاکید کردم بیشتر شبیه یک اثر هنری است تا اثر علمی. قرار است که روی شما تاثیر بگذارد و با عاطفه ی شما هم درگیر بشود نه این که فقط یک سری اطلاعات بدهد.

خب. از این ویژگی این داستان که بگذرید که این داستانی است که خیلی تکرار شده، ویژگی دیگر این داستان این است که برخلاف اکثر داستان های قرآن نه شخصیت پردازی هست و نه هیچ. همان طور که اول جلسه گفتم، این داستان از نظر فرم بیشتر مشابه حکایت های تمثیلی متداول در همه ی سنت های فرهنگی تاریخ است. مثلا شما کلیله و دمنه که می خوانید که یک داستان کاملا تمثیلی است، مثلا به جزئیات این که گرگ بود چرا رفت فلان جا توجه نمی کنید. می دانید که اینها تمثیلی از یک چیزهای دیگری است. خیلی اتفاقا متداول است که در داستان های قدیمی مثل اسطوره ها، شما یک چیزهای غیر معمولی را برای بیان کردن مفهومی ببینید. من می خواهم این ویژگی را بگویم که این از معدود داستان های قرآن است که شخصیت پردازی ندارد. مثلا حوا به غیر از این که ذکر می شود که وجود دارد تقریبا ازش ذکری در داستان نیست. آدم هم همین طور. با این که یکی دو جمله ازش نقل می شود این جوری نیست که شما شخصیت خاصی در ذهنتان بیاید، یک انسان به معنای کاملا کلی است. در واقع دارد نقش یک آدم کلی به معنایی که ما به کار می بریم را بازی می کند. نکته ی دیگر این که در داستان دیالوگ بین خدا و فرشتگان هست، خیلی فضای متفاوتی است، یک بخشی از داستان در زمین انگار اتفاق نمی افتد، در آسمان هاست. داستان خلقت است دیگر، انگار شروع همه ی داستان هاست. انتظارهایی که مثلا از داستان یوسف دارید، دیالوگ هایی که شخصیت پردازی آدم ها را نشان می دهند و ...، نباید از این داستان داشته باشید.

چیزی که من آن جا خیلی تاکید می کردم این بود که چقدر هر دیالوگی شخصیت خاصی را نشان می دهد، هر کسی با آهنگ و کلمات خاصی حرف می زند. برادران زیاد قسم می خورند، یوسف قاطعانه حرف می زند، زنان مصر مرتب واژه هایی را تکرار می کنند. این جا اصلا این طوری نیست. دقیقا به معنای واقعی کلمه داستان فلسفی و شبیه تمثیل است. من اصلا هم روی این بحث نمی کنم که آیا این اتفاق ها واقعا افتاده یا نه، چون هیچ نتیجه ای ندارد بحث کنیم که آیا واقعا این دیالوگ بین خدا و فرشته ها اتفاق افتاده، یا امر به سجده واقعی است یا تمثیلی . فرقی نمی کند واقعا. انگار اصلا بدنه ی داستان وجود ندارد، همان مفهومی که منتقل می شود مفهوم اصلی است. من شخصا فکر می کنم، از توی قرآن یک نفر بدون این که بخواهیم بحث فلسفی درباره ی امکان وقوع و ... بکنیم، از ادبیات قرآن بر می آید که این یک واقعه ی اتفاق افتاده است. نشانه ای در خود داستان نیست که بگوید این تمثیلی است که اتفاق نیفتاده. مثل یک واقعیت ورای زمینی است که ما نمی توانیم در مورد این که خدا چه طوری با ملائکه صحبت می کند و ... بگوییم. یک عده بحثی می کنند که این جنت چی بوده، بهشت الان مگر وجود دارد. این خیلی بحث معروفی است در مورد این داستان، که آدم و حوا را خدا کجا گذاشت؟ در همان بهشت موعود گذاشت؟ مگر بهشت موعود در ازل وجود داشته؟ بیشتر به نظر می آید که بهشت بعدا ایجاد می شود، این را از خود قرآن هم می شود برداشت کرد. واقعا من نمی فهمم چه ربطی به محتوای این داستان دارد. مثلا نظر آقای طالقانی این است که این باغی است در خود کره ی زمین. آدم و حوا در زمین اند و هیچ اشکالی ندارد وقتی می گوید "هبوط کنید" به زمین. در جاهای دیگر قرآن هم این به کار می رود،مثلا وقتی می گوید "اهبطوا مصرا"، هبوط کردن به هر نوع پایین رفتن اطلاق می شود، لازم نیست از آسمان بیفتند به زمین.

من می خواهم در مقدمه بگویم که تا حد ممکن از این جور بحث ها اجتناب می کنم و می خواهم در مورد مفهوم کلی که این داستان به ما منتقل می کند حرف بزنم.

-...

بله . یک چیزی هست که اگر ما بخواهیم بفهمیم احتیاج به تمثیل دارد. مثلا وقتی خدا و ملائکه با هم حرف می زنند به زبان عربی که حرف نمی زنند، پس حد اقل این است که این جمله ها این جوری گفته نشده اند. بعضی ها واقعا به این جا هم می رسند دیگر! یک چیزی می گویند، دیگر باید پایش بایستند. بعضی ها می گویند که در قیامت به بعد همه عربی صحبت می کنند!!!

اگر شما به دلایلی بگویید که بهشت روی زمین بوده، یک عده آدم هستند که بلافاصله می ریزند سر شما که کجا بوده؟! بعد می شود سال ها روی این بحث کرد. مثلا مثلث برمودا!

خوب من کاری که می خواهم این جلسه بکنم، مثل همان کاری است که با داستان یوسف کردم. سوالاتی مطرح کنم، که چرا این واژه آمده، منظور این عبارت چی است، همین طور پیش برویم، ممکن است ابهامات زیادی در داستان باشد.

د استان در سوره ی بقره با این جمله شروع می شود که : به یاد آر که پروردگارت به ملائکه گفت که من در زمین خلیفه ای قرار می دهم . "و اذ قال ربک انی جاعل فی الارض خلیفه". سوال اول این است که خلیفه یعنی چه؟

"و اذ" که اول خیلی از داستان ها گفته می شود بعضی ها ترجمه می شود "هنگامی که".

ممکن است شما سوال هایی مطرح کنید که من بگویم جواب نمی دهم. .مثلا یک نفر ممکن است بپرسد خدا چرا چنین چیزی را به ملائکه می گوید که آن ها جواب بدهند؟

من هیچوقت سوالی که چرا خدا این کار را می کند جواب نمی دهم! احساس من این است که خود سوال و جوابش معمولا در یک سطح خیلی احمقانه ای اتفاق می افتد که چرا خدا یک کاری را انجام می دهد یا یک چیزی می گوید. من اصلا نمی فهمم این سوال یعنی چی که بخواهم جوابش را بدهم.

می خواهم یک تاویلی از خلیفه بدهم که جانشین خدا در زمین آن انسانی است که ازش تعبیر به انسان کامل نی کنیم، مثل پیغمبران و اولیای خداوند در زمین.

آیا واقعا این جوری است؟ یا همه ی ما خلیفه ی خدا در زمین هستیم؟ "خلیفه الهی" آیا یک مقام است که بعضی انسان ها به آن می رسند؟ همچین تعبیر عرفانی وجود دارد اگر شنیده باشید. این که آدم های خوب به مقام خلیفه الهی می رسند . منظور از این آیه این است، یا همه ی آدم هایی که در کره ی زمین هستند خلیفه ی خدا هستند؟

دوتاچیز به نظر می رسد: یکی این که آدم، انسان اصولا هر کاری هم که بکند خلیفه ی خدا روی زمین است و مقام خلیفه اللهی دارد.و می شود این جوری تعبیر کرد که به قول عرفا آن مقام اتمش،اکملش آن هایی که به مقام انسان کامل می رسند ، به یک معنای برتری جانشین خدا هستند.این یک سوال.

به نظر من سیاق آیه این را می گوید که هر آدمیزاد اصولا خلیفه ی خدا روی زمین است. همه چیز دست خداست، اما مثل این که انسان ها یک جور دخل و تصرف هایی در کره ی زمین می توانند بکنند. همه ی کرات آسمانی در مدارهای خودشان گردش می کنند و انگار همه چیز از پیش تعیین شده است، اما یک موجود مختار که ویژگی های الهی دارد، می تواند خلق کند، تمدن به وجود می آورد ، خراب می کند، و صفات این شکلی دارد، انگار که دارد فرمانروایی می کند در کره ی زمین. مثل این است ، مثلا، که انگار در کره ی زمین قرار است بعضی از کارها را اینها به عهده بگیرند، که جانشین خدا هستند. جانشین کسی است که نقش یک نفر دیگر را ایفا می کند، در جایگاه یک کسی قرار می گیرد به طور بدلی. واقعا این کاره نیست ولی به خواست خود خدا، مثلا می تواند این جا کارهایی انجام بدهد که با خواست خدا مخالفت بکند. اینها بحث های یک خرده از این سطحی که ما داریم بحث می کنیم بالاتر است، این که تناقضی ندارد با این که اراده ی خدا هم در زمین انجام بشود. بهتر است وارد این بحث های یک جور عمیق فلسفی که شاید خیلی هم عمیق نباشند نشویم. از این آیه چی می فهمیم. جانشین خدا دارد روی زمین می گذارد یعنی چی؟ یعنی یک سری کارهایی که به طور معمول خداوند باید انجام بدهد را این دارد انجام می دهد. جایی می تواند بسازد، جایی می تواند خراب کند، دخل و تصرف می کند.

سوال: بعضی ها می گویند این حرف ملائکه مال این است که این سابقه داشته، و کسانی قبلا روی زمین بوده اند که فساد کرده بودند. و خلیفه بودن انسان به معنای جانشین آنها بودن است.

می توانیم در مورد همه ی اینها بحث بکنیم. این حرف خیلی عجیبی است، اصلا کل بحث خلیفه اللهی را مختل می کند.تو داری درباره ی یک موجود مجهولی حرف می زنی که قبلا بوده .

-احادیثی هست در این رابطه

من نمی خواهم جواب قطعی بدهم، می شود روی این هم فکر کرد. من می خواهم حالا حداقل این داستان را تا آخر بخوانم و سوالاتی مطرح کنم که بشود رویش فکر کرد.

-...

این نکته ی مهمی است. این اتفاق می افتد، از اول معلوم است. این موجود موجودی است که توی بهشت ماندنی نیست، این اتفاق می افتد و هبوط صورت می گیرد از همه چیزش پیداست! نمی شود جلویش را گرفت، موجودی است که جایگاهش بهشت است-یک چیز پیچیده ای اینجا دارد گفته می شود-جایگاهش بهشت است ولی نمی تواند . باید انگار یک مرحله ای را بگذراند بعدا دوباره وارد بهشت بشود. این جوری نیست که یک نفر فکر کند که ای کاش آدم این کار را نمی کرد ما هنوز هم توی بهشت بودیم. اصلا از اول حرف از این است که آدم قرار است خلیفه ی خدا روی زمین بشود . روی همه ی اینها می شود بحث کرد.

من یک سوال دارم. خیلی احتمالا شنید ه اید که انسان کامل، خلیفه ی خدا در کل کائنات است. این طوری تعبیر می کنند بعضی از عرفا. در جغرافیای زمین نیست. انسان کامل مقام خلیفه اللهی دارد در بین همه ی موجودات. این تعبیر از کجا آمده؟ این جا حداقل دوتا نشانه وجود دارد که انقدر هم اوضاع آن جوری نیست،نباید خیلی گنده اش بکنیم. یکی این که می گوید انی جاعل "فی الارض " خلیفه. در کره ی زمین خلیفه ای می گذارم، نه در همه جهان .

-...

ایشان سوال خوبی مطرح کرد. می گوید چون همه ی فرشته ها مامور به سجده می شوند، بنابراین یک پدیده ی بین المللی است!

نکته ی بعدی، نمی گوید "الخلیفه". من "جانشینم" را در زمین قرار می دهم. من در کره ی زمین "جانشینی "قرار می دهم. می شود گفت جانشین های دیگری هم هستند. من می خواهم بگویم از این آیه بر نمی آید که جانشین های دیگری در جهان وجود ندارند. که خلیفه ی خداوند در جهان بشر است. اگر خدا فقط یک جانشین داشت، معرفه می شد دیگر، می گفت الخلیفه. اما از زمین شروع می کند، و می گوید جانشینی. نکره است. حتی در کره ی زمین هم می تواند یک خلیفه ی دیگر باشد!

کسی می تواند بگوید چرا این تعبیر به وجود آمده و این انقدر بزرگ شده، با توجه به این که عرفای اسلامی خیلی روی نثر قرآن احتجاج کرده اند، ولی اصلا به این چیز ساده دقت نکرده اند؟

برای این که همه ی دنیا زمین بود! یک زمین بود، یک چیزهای نورانی هم در آسمان وجود داشت. جای دیگری جز زمین وجود نداشت! ما الان احساسمان این است که زمین یک چیز کوچولویی است و اووه این همه کرات، خدا می داند چند جای دیگر هم مثلا خلیفه نصب شده باشد. تصور قدیمی از دنیا این بود که همه ی دنیا همین زمین است، و آسما ن هم یک جوری کوچک تر از زمین است! تصورشان این نبود که آسمان یک چیز خیلی عظیمی است و خیلی امتداد دارد. بنابراین حالا که کل دنیا زمین است، به نظر می آید که خلیفه در دنیا دارد نصب می شود دیگر، جای دیگری نیست. در ماه که دیگر خلیفه نمی گذارند به این کوچکی! به نظر من این تصویر خیلی گمراه کننده ی بود که تا همین چند وقت پیش هم بود و بنابراین خیلی جاها ممکن است اشتباه پیش آمده باشد.

یک دلیل برای این که انسان یک موجود خیلی خاص است این است که موجود دیگری ما در قرآن نمی بینیم هم سطح انسان. ما ملائکه را می بینیم ، در کره ی زمین ، موجودات دیگری به اسم جن هستند، ملائکه هم که به ما سجده کردند.

هیچ وقت فراموش نکنید، من قبلا هم تاکید کردم، ما دنیای انسان را در قرآن می بینیم نه همه ی دنیا را. اصلا یک چیزهایی در دنیا هست که ما اصلا درکش نمی کنیم و به ما ربطی هم ندارد. اینها در قرآن بهش اشاره نمی شود. ما چیزی را در قرآن می بینیم که یک جوری ربط به انسان دارد. این کلام خدا برای بشر است، سند بین المللی نیست، برای ما نازل شده. در مورد حتی روح وقتی سوال می کنند می گوید سوال نکنید چون نمی فهمید. همین قدر بدانید که این جا یک چیزی هست در مورد حتی خودتان که شما هیچوقت نمی فهمید چه برسد در مورد چیزهای دیگر. در قرآن هست که مومنین شب ها پا می شوند آسمان را نگاه می کنند می گویند:"ربنا ما خلقت هذا باطلا". یک حسی دارند که این جا چیزی هست که ما نمی فهمیم. که ورای این زمین مثلا در این آسمان ها یک چیزهایی هست، یک جریان هایی هست، اینها اینهمه دارند حرکت می کنند اینطرف و آنطرف می روند دلیلش ما نیستیم. که مربوط به ما نیست.

-...

مثلا وقتی می گوید که ارض را زیر پای شما گستردیم، یعنی چی؟ یعنی همین که زیر پای شماست. وقتی در قرآن می گوید ارض منظور کره ی زمین نیست، فضایی فکر نکنید. جیزی است که ما رویش راه می رویم. مثل سفره است. یک چیزی زیر پای ما هست از تویش غذا در می آید. ما نشسته ایم سر این سفره . تصور زمین در قرآن این است. نه این که مخالف این باشد که کره است، اما ربطی هم ندارد. اشاره به این چیزی است که زیر پای ماست و ما ازش غذا می خوریم. اصلا مهم نیست که چه شکلی است، کره است، مسطح است، کجا قرار گرفته، چند تا از اینها داریم. این که بگوییم اینهایی که در جاهای دیگر هستند هم به چیزی که زیر پایشان است گفته می شود زمین تصور عجیبی است. اگر در زمانی که قرآن نازل شده مردم از ارض همین را می فهمیدند که من دارم می گویم، معنیش همین است. با تمام توصیف هایی هم که در قرآن از زمین آمده همین است که من می گویم. یک سفره ای است که زیر پای شما گسترده شده.

ملائکه جواب می دهند که آیا کسی را در زمین قرار می دهی که در زمین فساد کند و خون بریزد؟ سوال اول: از کجا می دانند که این موجودی که هنوز به وجود نیامده این ویژگی ها را دارد؟ مثلا من می گویم فلانی را می خواهم جای خودم بگذارم آن جا. بگویند : می خواهی بگذاری آنجا پدر مردم را در بیاورد؟ این ممکن است معنی بدی بدهد دیگر. خلیفه است. آیا خدا تا حالا داشته این کار را می کرده که خلیفه اش بکند؟ از چه چیزی ملائکه این نتیجه را می گیرند که این موجودی است که می خواهد خون بریزد و فساد کند؟ ادامه ی حرف ملائکه این است که ما تو را تسبیح می کنیم و تقدیس و ستایش می کنیم . اگر منظور این است که اینها هم در زمین تو را عبادت کنند، خوب ما داریم به بهترین وجه این کار را می کنیم. جواب خداوند این است که من چیزی می دانم که شما نمی دانید. بعد قرار است شرح این بیاید که این چه چیزی است که خداوند می داند و اینها نمی دانند. این ماجرا می آید که خداوند اسماء را به آدم یاد می دهد. به وضوح سوال این است که این اسماء چی است؟ چه ارزشی دارد که آدم این اسماء را می داند؟ مثلا یک چیزهایی است که مثل بچه ها، آدم بلد است اینها بلد نیستند؟ اتفاقا آنها هم همین جوری برخورد می کنند. می گوید "آگاه کنید مرا به نام های اینها اگر صادق هستید." جوابشان این است که : "سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا". ما همان چیزهایی را بلدیم که به ما یاد داده ای. مثل این که جواب این است که خوب به ما یاد ندادی که، به اون یاد دادی.اون هم که از تو یاد گرفت. به ما هم یاد می دادی شاید مثلا یاد می گرفتیم. یک همچین حالتی دارد یک خرده. من علیه ملائکه دارم حرف می زنم!! بعد می گویند "انک انت العلیم الحکیم".اظهار عجز می کنند که ما نمی دانیم و فقط چیزهایی را می دانیم که تو بهمان یاد دادی و بعد به آدم گفته می شود که آنها را آگاه کند به اسماء . دوباره این تکرار می شود که خداوند می گوید :"آیا به شما نگفتم که من پنهان در آسمان و زمین می دانم""انی اعلم غیب السموت و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون".این عبارت یعنی چه؟ می دانم آن چه را که آشکار می کنید و آنچه پنهان کردید. چی را دارند پنهان می کنند؟ من نمی خواهم به همه ی این سوالات کامل پاسخ بدهم.


به ملائکه امر می شود که سجده کنند و همه به جز ابلیس سجده می کنند. اینجا بحث معروفی هست که ابلیس جزء ملائکه بوده یا نه . چون یک جایی می گوید :"و کان من الجن". اما این آیه"و سجدوا الا ابلیس"انگار ابلیس هم جزء ملائکه بوده. خیلی ها هم در تاریخ تصوف خیلی سمپاتی داشته اند نسبت به ابلیس، رسما تبرئه می کردند ابلیس را ازا ین که مرتکب گناه کرد. امتناع کرد، "و استکبر و کان من الکافرین". و از کافرین بود. گزاره به زمان گذشته است. من دیگر بیشتر از این سوال مطرح نمی کنم ، اینها را می گذاریم برای جلسه بعد.

به نظر من داستان از این جا شروع می شود که این اتفاق ها می افتد و آدم در بهشت ساکن می شود. این شروعش، این که ما بتوانیم درک بکنیم که این دیالوگ بین خدا و ملائکه چرا این جوری است و چرا این را دارند می گویند، این که ملائکه چرا دارند این حرف ها را می زنند و ... یک خرده به نظر من وارد شدن به این بحث ها زیاد کار جالبی نیست. نه این که هیچی نفهمیم. شاید مثلا پیغمبر همه ی اینها را می فهمیده. من می خواهم بگویم که این قسمت داستان خیلی ثقیل است. داستان یوسف و برادرانش نیست که یک ماجرایی است که در کره ی زمین اتفاق افتاده.خیلی امیدی به این که ما که خیلی موجودات زمینی هستیم این دیالوگ بین خدا و ملائکه و سوال کردن از این که چرا خلق کرد ، این حرف را زد، ... امید کمتری است. قبول دارید که یک جاهایی از قرآن هست، مثلا چی می فهمید از این که می گوید :"هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن". قرار نیست همه جای قرآن یکنواخت فهمیده بشود. ما چی می فهمیم از این که "سدره المنتهی " یعنی چی؟ شاید از اول تاریخ به جز پیغمبر چند نفر بیشتر نفهمیدند که سدره المنتهی یعنی چی. این که همه چیز کتاب فهمیده نمی شود اصلا چیز عجیبی نیست. هر چقدرش را می شود فهمید سعی می کنیم حرف بزنیم. اما این که مثلا بپرسیم چرا این دیالوگ انجام شد؟ من نمی دانم اصلا چطور می شود این را جواب داد. چرا خدا قبل از این که می خواهد یک چیزی خلق کند به ملائکه دارد می گوید و به نظر می رسد که آنها دارند جواب هم می دهندٌ! یک جوری حالت حداقل تعجب دارند دیگر، حالا نگوییم اعتراض. که این چه کار عجیبی است می خواهی بکنی.

-...

یک نکته ی منطقی و خوبی توی حرف ایشان هست اگر دقت بکنید. یک چیزی است مربوط به خدا و ملائکه. مثلا خدا دارد یک چیزی به ملائکه می گوید که بعدا ناراحت نشوند! مثلا می گویم!! دیالوگ بین خدا و ملائکه را از ملائکه بپرسید که چرا خدا این را بهتان گفت! یک چیزی برای ما هم دارد.

پیاده شده در 12/تیر/89