جلسهٔ ۴۶
در ادامه بحث در مورد داستان آدم س...
جلسه ۴۶
دریافت فایل صوتی این جلسه با کیفیت بالاتر
دریافت فایل صوتی این جلسه با حجم کمتر
متن صحبتها
اول ، به عنوان يک موضوع معترضه اشاره کنم که : روال صحبت کردن راجع به اين داستان هم طبق روال داستان هاي قبلي پيش مي رود ، يعني من مي خواستم چيزي حدود 3 تا 4 جلسه راجع به اين داستان صحبت کنم ، در حالي که الان جلسه پنجم هستيم و فکر مي کنم حد اقل تا 10 جلسه طول بکشد اين اتفاق هم هميشه اينطوري پيش مي آيد که من خيلي از مطالبي را که بيان مي کنم قرار نبوده است که بگويم ولي وقتي که اينجا آمدم به ذهنم رسيده اند يا شما سوال کرده ايد و گفته ام .
شايد هم علت آن اينست که من بعضي از مطالب را چند بار تکرار مي کنم ، ولي فکر ميکنم که اين کار لازم است ، مثلا در داستان یوسف چيزي تکرار نمي شود چون که یک چیزی در ذهن من آماده است و نهایتا به حجمش کمی اضافه می شود ولي وقتي راجع به موضوعي همين الان دارم فکر مي کنم و مي خواهم براي اولين بار بگويم ، هميشه فکر مي کنم که آن را خوب نگفته ام و براي همين ممکن است که چند بار آنها را تکرار کنم ولي اين جلسه هم خيلي از چيزها را معوق مي کنم ولي سعي مي کنم مطالب جديد هم بگم .
يکي از دلايلي هم گاهي اين بحث ها طول مي کشد اينست که مطالب معترضه بين بحث ها خيلي مطرح مي شود مثلا در داستان يوسف روي هم رفته به اندازه 2 جلسه راجع به "مردسالاري" صحبت شد يا همين جلسه يکسري مطالب نوشته ام که اصلا ارتباطي با موضوع ندارند و اگر احساس کنم که وقت داريم ، مي گويم چون فکر مي کنم که مهم هستند .
من مي خواهم به يک موضوع ديگر هم تاکيد کنم که با توجه به صحبت ها و سوال هايي که خارج يا داخل جلسه مي شوند من حس مي کنم که هنوز براي بعضي از افراد مشخص نيست که من دارم چه کاري انجام مي دهم ، من دقيقا همان کاري را که در داستان يوسف انجام دآدم مي خواهم انجام بدهم ، يعني به نظر خودم در پايين ترين سطح ممکن سعي مي کنم اين داستان را بخوانم
مثلا يکبار يک نفر در کلاس گفت که : "اگر کسي توحيد را نفهمد ، اين داستان را نمي فهمد " من هم کاملا موافقم يعني من احساسم اينست که همه جاي قرآن، از داستان گرفته تا همه جا ، يک شکل هرم مانند دارد ، يعني يک چيز سطحي در حد الفاظ و اينکه بفهميم در اين داستان دارد چه اتفاقي مي افتد ، هست بعد مثلا يک جنبه هاي تمثيلي هم دارد و يا ممکن جنبه هاي خيلي خيلي عميق تر داشته باشد که نهايتا به توحيد ربط داشته باشد من آنجا اينکار را نکرده ام که بخواهم مثلا تعبيرهاي عرفاني که عرفا بکار برده اند بيان کنم و اصلا قصدم اين نبوده است ،الان هم احساس خودم اينست که در سطح بسيار پاييني راجع به اين داستان صحبت مي کنم ، فقط در اين حد که بفهميم که چرا با اين ديالوگ شروع مي شود يا مثلا چرا اين عبارت مي آيد يا چرا شيطان سجده نمي کند ؟ اينها مثل اينست که مي خواهيم يک داستان را بفهميم و علت اينکه فضاي بحث راجع به اين داستان با فضاي بحث راجع به داستان يوسف فرق دارد اينست که اين داستان با داستان يوسف خيلي فرق دارد يعني اين داستان جنبه دراماتيک به آن شکل داستان يوسف ندارد و شخصيت ها آدم نيستند که مقابل هم مثل داستان يوسف بخواهيم خيلي عادي برخورد کنيم، يعني خود به خود اين داستان يک وجه تمثيلي و يک بار فلسفی دارد که هر کسي در مورد اين داستان بخواهد بفهمد که چرا اين داستان دارد به اين شکل گفته مي شود ، مجبور است وارد بحث هايي غير از بحث هاي دراماتيک شود .
حالا من تاکيد خودم اينست که دارم در پايينترين سطح ممکن راجع به اين داستان صحبت مي کنم اصلا قرار هم هست که همين طور صحبت کنم مثلا يکي از چيزهايي که يادداشت کردم در مورد مفهوم جعل هم در فلسفه هم در عرفان ، اينکه اصلا وقتي که مفهوم جعل در مقابل خلق در قرآن بکار مي رود يعني چه ؟ خيلي بحث ها و چيزهاي سختي گفته شده بخصوص در فلسفه که مفهوم جعل را خيلي راجع به آن بحث کرده اند یا خيلي چيزهاي ديگر مثل مفهوم اسماء يا خليفه و غيره که من فکر مي کنم در کمترين حد نگه مي دارم . یعنی شما مي توانيد در کتابهاي عرفاي تفسيرها نگاه کنيد و ببينيد که خيلي حرفا زده شده که به نظر من حرفاي خيلي جالبي هم هستند ولي مربوط به اينکاري که من مي خواهم بکنم نمي شود . من حداکثر مي خواهم يک بحث سطحي در حد همان داستان يوسف بگم و در آخر هم اگر وقت شد يکسري چيزها که جنبه تمثيلي دارند اضافه کنم .
سوال ؟؟؟؟
يکي از چيزهايي که من الان در نظرم هست که از 2 يا 3 جلسه پيش شروع کردم و مي خواهم ادامه بدهم اينست که بجاي اينکه فقط بگوييم اين داستان معني اش چیست کار داشته باشم اينست که سعي کنم که جدا کنم که چه چيزي را دارم از متن مي فهمم و چه چيزي را دارم مثلاخودم از يک نظريه ديگر استفاده مي کنم . و به نظر من اين خيلي مهم است که اينکه آدم وقتي دارد يک چيزي را مي فهمد گاهي دارد از اشاره هاي زباني يک مطلب را می فهمد ، مثلا شايد براي اولين يک چيزي به ذهنش مي رسد و مي فهمد که قبلا در فکرش نبوده است و گاهي ممکن است به اين خاطر که ممکن است من عقايد خاصي نسبت به زبان دارم يا يک چيزي بلد هستم خود به خود يک داستان را آن بخشش که راجع به زبان است يک جور خاصي مي فهمم . به نظر من خيلي مهم است که شما وقتي هر متني را ، مخصوصا قرآن يا متون ديني ، که سعي کنيد که ذهنيت هاي خودتان را يک مقدار از چيزي که مستقيما داريد از متن مي فهميد ، جدا کنيد . خيلي نمي توان جدا کرد ، يعني بالاخره من هر چيزي را که از متن مي فهمم يک جوري به دانش زباني من ، به اينکه واژه را چگونه مي فهمم ، به اينکه از چه روشي استفاده مي کنم ربط پيدا مي کند و خلاصه يک طيفي وجود دارد يعني اينکه گاهي اوقات آدم دارد کاملا از يک نظريه خارج از متن استفاده مي کند و گاهي سعي مي کند که استدلال هايش به نوعي استدلالهاي مربوط به متن و زبان باشد .
حالا من همين جلسه هم سعي مي کنم که خيلي سريع علاوه بر اينکه چند مطلب را تکميل مي کنم ، مطالبي را که فکر ميکنم از متن فهميده مي شود را بگويم و بعد بروم سراغ مطالبي که ضرورتا از متن فهميده نمي شود و در واقع به نظر ما نسبت به زبان و يا به چيزهاي ديگر بستگي دارد .
من چيزهايي که از متن روي آنها تاکيد کردم يکي اين بود که اين داستان مثل خيلي از جاهاي ديگر در قرآن دارد خطاب به پيامبر بيان مي شود ، داستان هم اگر دارد روايت مي شود براي پيامبر دارد روايت مي شود ، گاهي اوقات اين تاکيد که اين داستان دارد براي پيامبر روايت مي شود معني دار است يعني مثل اينکه حضور پيامبر براي روايت آن داستان لازم است و من قبلا اين را گفتم که اين در متن است که اين داستان از آن داستان هايي است که دارد رسما با خطاب به پيامبر بيان مي شود و چيز ديگري که دفعه قبل به آن اشاره کردم و اين دفعه مي خواهم يک نکته راجع به آن بگويم اينست که جلسه قبل که يک کم جلوتر رفتم برگشتم و راجع به اين که اين ديالوگ اول در داستان چه نقشي دارد توضيح دآدم الان مي خواهم که به يک جنبه ديگر آن اشاره کنم که خود اين داستان با يک خبر دارد (قبل از اینکه آدم به وجود بیاید)شروع مي شود . خداوند دارد اين خبر را که مي خواهد انسان را به زمين بفرستد ، مي دهد و به نظر مي آيد که آن چيزي که در عالم ملکوت متداول تر است امر است نه خبر دادن يعني فکر مي کنم که ملائکه عادتشان اینست که چيزهايي به آنها امر بشود و انجام بدهند
من چيزي که دفعه قبل گفتم که اين ديالوگ ، ديالوگ خوبي نيست و اظهار نظري که ملائکه مي کنند اظهار نظر خوبي نيست شايد واقعا يک مقدارش هم مربوط به اينست که داستان دقيقا دارد با همان چیزی که بعدا هم می بینیم که ظهور انسان هم باعث می شود که این بسط پیدا کند ؛ با خبر دادن شروع می شود .
خبر دادن در واقع می تواند چیزی باشد که ما نسبت به آن علم قطعی هم نداریم و در واقع فقط در زبان اتفاق می افتد . داستان با خبر اینکه انسان دارد به زمین می رود، مثل اینکه خداوند دارد به ملائکه خبر می دهد و نظرشان را می خواهد که چیز متداولی برای ملائکه نیست و این در واقع مقدمه خوبیست برای موجودی که زندگیش با خبر می گذرد و در واقع زندگیش باخبر می گذرد ، دارد ظهور می کند و خود داستان هم همینطور شروع می شود .
شما در زبان خود ما نگاه کنید ، واقعا بیشتر گزاره ها خبری هستند تا امری . یعنی ما هم در بین خودمان علاقه خاصی به خبر دادن و خبر گرفتن داریم و الآن هم وارد دنیایی شده ایم که رسما دنیای Information است و Information دقیقا مقابل همین خبر است یعنی یک اطلاعاتی را می توانیم در قالب زبان به هم منتقل بکنیم و این یک ویژگی مهم انسان است و می بینید به محض اینکه انسان ظهور می کند اولین کاری که از انسان خواسته می شود اینست که خبر اسماء رابه ملائکه بدهد مثلا انگار یک جور صفت خبرنگار بودن در ذات انسان هست . مفهوم علم چیزی نیست که برای انسان به نظر یک مفهوم خاص برای انسان باشد ولی "نبأ" مثل اینکه یک جور ویژگی خاص انسان است و در انسان بارز است و مرتبا خبر جابجا می کند .
راجع به واژه "جعل" ، که من نمی خواهم وارد این بحث بشوم که فلاسفه چه چیزهایی گفته اند و اصلا نمی دانم که دقیقا چه گفته اند و فقط می دانم که خیلی بحث کرده اند . بجای آن می خواهم راجع به یک مطلبی که قبلا نگفته ام و یا روی آن تاکید نکرده ام اشاره کنم که این استفاده از این واژه جعل به این صورت که : "انی جاعل فی الارض خلیفه" اگر بخواهیم یک چیز ساده برداشت کنیم اینست که انگار زمین جایگاه طبیعی زندگی انسان نیست ، در واقع "قرار دادن" این معنی را می دهد که انگار یک موجودی هست که می تواند خیلی جاهای دیگر هم باشد ولی من دارم این را ، اینجا می گذارمش . مثل اینکه انسان اصلا جای دیگر خلق شده است و بعدا هم شما درداستان همین را می بینید جایگاه اولیه انسان در یک جایی هست که در اینجا از آن به عنوان "جنت" یاد می شود و بعدا وارد زمین می شود مثل قرار دادن است . حداقل چیزی که انسان از جعل می فهمد اینست که این رابطه ، رابطه ای ضروری نیست. انسان می تواند جای دیگری هم باشد . حتی به نظر من از داستان این گونه می فهمیم که حتی جایگاه "طبیعی" انسان هم اینجا نیست و زمین در واقع برای انسان مثل تبعیدگاه است و جای ما اینجا نیست . این همان احساسی است که شعراء هم خیلی بیان کرده اند ، یعنی یک احساس واقعی که به این احساس می رسند که جایشان اینجا نیست . مثل اینکه از یک جای دیگری آمده اند و احساس اینکه به اینجا تعلق ندارند یک زندگی موقتی را به شکل تبعید انگار دارند اینجا می گذرانند و اینکه حالا آیا واقعا تبعید است و معنی بدی دارد بعدا شاید کمی راجع به آن صحبت کنیم . ولی من می خواهم بگویم که توی واژه جعل این مفهوم هست . اینکه انسان جایگاه ضروری و جایگاه طبیعیش اینجا نیست .
سوال ؟؟؟؟
خب حالا در مورد خلیفه من فکر می کنم در این کلاس به یک چیزی اشاره شد و باز می خواهم تاکید بکنم و همه این چیزهایی دارم می گویم احساس می کنم که یک جوری دارد از متن در می آید یعنی هر کسی هر تئوری راجع به هر چیزی داشته باشد تا حدود زیادی باید همین چیزها را از متن بفهمد .
اینکه وقتی شما حرف از خلیفه یا جانشین (اگر معنیش را همین در نظر بگیریم )می زنید انگار که موجودی نیست و یا غایب است و کسی را دارد به جای خودش می گذارد و یک جور تفویض اختیارات می کند در یک زمینه هایی که خودش به نوع هایی غیبت دارد . فهمیدن خود این به نوع هایی سخت است اینکه اصلا چطور خداوند یک جاهایی غایب است و اینکه خدا یک چیزی را در اختیار کسی قرار می دهد و فکر می کنم که اصلا مفهوم اصلی توحید اینست که هیچ چیزی را خداوند به کسی واگذار نمی کند .
و راجع به معنی خلیفه هم بحث شد و این که معنی آن را همان جانشین در نظر یگیریم مگر اینکه کسی پیشنهاد بهتری داشته باشد .
و نکته دیگری که من خیلی روی آن تاکید کردم این بود که به نظر من این خیلی نکته مهمی است که شروع داستان با مساله شر است و اصلا شما باید این داستان را این گونه بخوانید یا کنجکاوی اینکه اصلا این داستان چگونه دارد مساله شر را حل می کند . اولین چیزی که با حرف جعل انسان در زمین زده می شود ، جعل خلیفه، اینست که یک اتفاقات بدی دارد می افتد انسان کارهای بدی می کند یک جوری انگار کسی قبلا کار بدی نمی کند یک جوری شر دارد ظاهر می شود و در مقابل اینکه ملائکه خودشان را توصیف می کنند که در حال تسبیح هستند و همواره دارند کار های خوب می کنند .
اینها باز چیزهایی هستند که ما مستقیما از متن می فهمیم
باز من فکر می کنم که دفعه قبل تاکید کردم که نوع پاسخی که اینجا دارد به مساله شر داده می شود این نیست که شر وجود ندارد یا چیزهای دیگری که در بحث فلسفی می گویند یک جور پذیرفته می شود که اینجا یک نوع شر وجود دارد . فقط در واقع مساله اینست که چیز دیگری مطرح می شود که این پاسخ شر است یعنی یک ویژگی در انسان هست که این ویژگی یک ویژگی مهم است و این یک جوری توجیه کننده اینست که چرا می شود آن شر را تحمل کرد .
من آخر جلسه قبل فکر می کنم که این مساله را گفتم که امروز هم می خواهم راجع به آن بحث بکنم و آن اینکه اگر بخواهیم قبول بکنیم که مثلا فرض کنید که این مساله اسماء به این شکلی که اینجا ذکر شده است ، جواب شر است باید یک جوری سعی کنیم که این جوری بگوییم که جواب داده شده است که هر وقت که یک موجودی به وجود بیاید که یک دانش زبانی جامعی داشته باشد مانند انسان ، خود بخود این شر ضروررتا ایجاد می شود و اگر ما بگوییم که این موجود این خوبی هارا دارد و این بدی ها ار هم دارد هنوز این سوال باقی می ماند که می توانست موجود این خوبی ها را داشته باشد و این بدی ها را نداشته باشد دیگر . بر فرض که بخواهیم شر را توجیه بکنیم باید به یک ویژگی در انسان اشاره بکنم که این ویژگی خیلی با ارزش است و نمی شود این ویژگی را بدون در نظر گرفتن مساله شر که آنها به آن اشاره می کنند به وجود آورد و گرنه ممکن است که جواب قانع کننده به نظر نرسد که من یک موجودی درست بکنم که خیلی شر دارد ولی مثلا یک مقدار خوبی ها هم دارند که این خوبی ها تا حدی وجودش را توجیه می کند و می توانستم موجودی به وجود بیاورم که دانش زبانی جامعی داشته باشد و شر هم تولید نکند و من فکر می کنم که دارم از روی این متن استدلال می کنم که از دانش زبانی اینگونه در بیاید که چرا شر همیشه همراه یک همچنین دانشی به طور طبیعی هست .
من یکسری چیزهایی که فکر می کنم از داخل متن گفته ام تکرار کردم که بحث هایی که امروز بیان می کنم به نوعی برداشت های خارج از متن حساب می شود ولی معنی آن هم این نیست که مرتبا آدم باید برگرددو چیزهایی که در ذهنش هست را کمک بگیرد و باز میتوانید چک بکنید این چیز را که گفته با متن سازگار هست یا نه ، متن همیشه به عنوان یک ملاک هست و ما سعی می کنیم که بهتر آن را بفهمیم
سوال : ؟؟؟؟
اصلا اين جواب سوال ملائکه است ديگر ببينيد عبارتي که ملائکه يک چيزي را مي گويند که تو چرا داري اينکار را مي کني و خداوند اين کار را مي کند و يک آزمايشي ترتيب مي دهد که به آنها نشان بدهد که شما يکسري چيزها را نمي دانيد و اين موجود مي داند واين موجود چيزهايي را به شما خبر مي دهد در واقع دارد ويژگي مثبت انسان بيان مي شود ونهايتا کار به اينجا مي رسد که خداوند از ملائکه مي خواهد که به موجودي که تا الآن اعتراض داشته اند ، سجده کنند . يعني خداوند در واقع دارد عظمت يک چيزي در انسان را دارد نشان مي دهد و اين توجيه اين است که انسان چرا دارد خلق مي شود و در زمين قرار مي گيرد
سوال ؟؟؟؟
ملائکه اصلا نمي دانند که ويژگي خوب اين موجود چيست
سوال ؟؟؟؟؟
من مي گويم ويژگي خاصي از انسان که نشان مي دهد انسان خيلي موجود خوبي است را نشان مي دهد و ملائکه قرار است در نهايت قانع شوند که اين موجود ارزش خلق شدن و قرار گرفتن بر روي زمين را دارد و من مي خواهم بگويم که اين سوال پاسخ داده نمي شود که چرا اگر قرار است يک موجودي آن طور که من تعبير کردم نقش زبان هستي را بازي بکندچرا طوري خلق نمي شود که ديگر آن شر ها را بپا نکند من مي خواهم بگويم باید بشود نتیجه گیری کرد که هر موجود ديگري هم اگر بخواهد اين نقش را بازي بکند خود به خود شر درست مي کند اين بنظر مي آيد که پاسخ کاملتري از اين است که شما ببينيد اگر موجود جنبه هاي منفي دارد جنبه هاي مثبتي هم دارد اين که مثبت ها که علت خلق و جعل انسان بر روي زمين هستند همين که در واقع يک زباني را ؟؟؟؟؟؟ مي دهد و يک لايه جديدي انگار به وجود اضافه مي کند اين لزوما آن شر را همراه خودش دارد ديگر من فکر مي کنم که اين توجيه قوي تر است تا اينکه فقط بگوييم که يکسري چيزهاي خوبي هم دارد که شما نمي بينيد .
بحثي که بار ها در کلاس مطرح شده است اينست که گاهگاهي يک روايت هايي هستند که در مورد معني يک آيه و در اينجا به طور خاص در مورد تعليم "اسما" چيزهايي مي گويند که يک دفعه هم کسي در بيرون از کلاس به من گفت که در يک روايت گفته شده است که اينجا تعليم اسما معنيش اينست که خداوند معصومين را مثلا يا پيامبران ، به هر معني (که من دقيقا نمي دانم متن روايت چيست) را به آدم تعليم کرده است و بعد به ملائکه عرضه کرده است و آنها نمي دانسته اند و انسان اسماء آنها را ياد گرفته است . اين مطلب که وقتي يک همچنين روايت بسته به اينکه محکم باشد يا نباشد موجود است ، خيلي ها، در واقع يک جريان تفسيري وجود دارد (تفسير روايي)که هيچ چيزي نمي گويند ، مگر اينکه از روايت يک شواهد بياورند که معني متن را درک بکنند من مي خواهم يک مقداري به عنوان حاشيه ، چون خيلي راجع به اين مطلب در کلاس بحث شده است راجع به اين مطلب صحبت بکنم که اصولا چقدر مي شود بر روايت ها اتکا کرد وقتي داريم سعي مي کنيم که متن بفهميم ؟
اين صحبتي که من مي خواهم بکنم يک بخشش خيلي خيلي کلي است اينکه اصولا شما چقدر اجازه داريد در هر جايي براي درک کردن يک متن از اطلاعات خارج از متن استفاده بکنيد ؟
مثلا من همين الان دارم مقداري از فلسفه و زبان شناسي استفاده مي کنم و روايت هم جزء چيزهاي خرج از متن است يعني من اين را از خود متن نمي فهمم ، کس ديگري دارد اين اطلاعات را به من مي دهد که به درد فهميدن متن مي خورد اولين نکته اي که راجع به بحث هاي روايي مطرح مي شود اينست که همه ما مي دانيم که تعداد زيادي روايت مخصوصا در مورد شان نزول و تقسير قرآن جعل شده است يعني هميشه خطر اين وجود دارد که ممکن است اصلا اين روايت غلط باشد ما اعتماد بسيار زيادي به درستي و صحت قرآن داريم اصلا يک جوري مي توانيم روی "واو" آن هم قسم بخوريم که متن کاملا حفظ شده است ولي در مورد روايت اينگونه نيست و يک نقطه ضعف وجود دارد يعني اگر من متن را دارم يک جوري مي فهمم که به نظر سازگار هم هست ، اگر يک روايت دقيقا مخالف با چيزي که من دارم از متن مي فهمم وجود داشته باشد خوب در اينجا اگر روايت سست باشد مي توانم آن را به راحتي به کنار بگذارم .
من دارم يک چيز قاطعي را از متن مي فهمم با روايتي جور در نمي آيد و روايت هم روايت قويي نيست بنابراين خيلي راحت روايت را مي گذارم کنار و اين در واقع عين يک روايت است که مي گويد :"اگر روايتي از ما ديديد که با قرآن سازگار نبود ، روايت را بزنيد به ديوار "
کساني که خيلي از روايت استفاده مي کنند و بعضي جا ها ما در اين تفاسير روايي يک چيز هاي خيلي عجيبي مي بينيم که با متن اصلا سازگار نيست مخصوصا در مورد شان نزول هايي که ساخته شده است ، يک تعداد خيلي زيادي شان نزول ساخته شده است براي مقاصد خاصي که يک طيف خيلي وسيعي از آدمها هم به نظر من درگير ساختن اين شان نزولها بوده اند مثلا خلفا ، خلفا براي توجيه کارهاي خودشان استناد مي کردند به کارهايي که پيغمبر کرده است اگر نه يک آيه قرآن را يک جوري يک چيزي اطرافش مي گذاشتند و مي گفتند که معني آيه اينست و يک چيزي را توجیه مي کردند
به هر حال اين يک مکانيزم کلي هست که اگر يک روايتي هست که دارد چيزي که مي گويد مخالف چيزي است که قرآن دارد به طور مستقيم مي گويد يا از آن استنباط مي شود ، مي توان روايت را به راحتي کنار گذاشت به ويژه اگر روايت ، روايت قويي هم نباشد
من در مورد روايت ها يک چيز ديگري هم مي خواهم بگويم و آن اينست که در مورد روايت ها هميشه يک خطري وجود دارد و آن اينست که خود ائمه تاکيد مي کردند که :"ما در حد عقل آدمهايي که از ما سوال مي کنند حرف مي زنيم " اين خيلي روايت معروفيست و خيلي هم علما ، علمايي که خيلي اخباري گري به مضاقشان خوش نمي آيد ، روي روايت هاي با اين مضمون تاکيد کرده اند در واقع ما بايد هميشه مواظب اين مطلب باشيم که چه کسي رفته است و از ائمه سوال کرده است و اين جواب را شنيده است مثلا در مورد خداشناسي ، مي گويند که يک پزشک هندي ، از امام جعفر صادق در مورد خدا و قيامت پرسيد و امام جعفر صادق جواب داد که: "فرض کن که خدا نباشد و من عبادتش کردم خب وقتي من مي ميرم ضرري نمي کنم ، ولي اگر باشد و من عبادتش نکرده باشم ، وقتي مي ميرم ، دچار عذاب ابدي مي شوم پس بهتر است که عبادتش بکنم " .
به نظر من اين جواب همه آدمها را قانع نمي کند ولي قبول داريد که يک تيپي از آدمها را که خيلي عملگرا هستند به راحتي قانع مي کند اين که آيا من بيايم و به هر کسي اين توضيح را بدهم کار درستي است و همه جا بگويم که خب امام جعفر صادق اين را گفت . و يا يک نمونه که فقهي است و بعضي ها روي آن اعتراض دارند اينست که روايت هايي وجود دارند که مصارف زکات را به 4 مورد محدود کرده است خب بعضي از فقها هستند که اين قبول ندارند در واقع ممکن است که يک آدمي رفته است و از امام جعفر صادق اين سوال را پرسيده است و امام جعفر صادق اين آدم را مي شناخته است و به او گفته است که از اين 4 مورد بايد زکات بدهي اينکه من بيايم و اين را به عنوان يک حکم کلي بدون توجه به اينکه اين حرفها يبن چه کساني رد و بدل شده است و آن را به صورت يک حکمي که تا ابد به همين ها زکات تعلق مي گيرد و مثلا برنج زکات ندارد ولي شتر مثلا زکات دارد ...
مثلا يک فردي کارخانه و خيلي هم درآمد داشته باشد به او زکاتي تعلق نمي گيرد در حالي منبع درآمد اصلي يک آدم است ولي يک سري چيزهاي کشاورزي خيلي خاص به آنها زکات تعلق مي گيرد .
يک عده فقها روي اين اعتراض دارند و اعتراض هم روي همين است ديگر که امام جعفر صادق به چه کسي اين حرف را زده است و اين مهم است که من بفهمم که مخاطب چه کسي بوده است .
مثلا در مورد اين روايت خاص(اسماء) بگذاريد من يک چيزي بگويم : يک نفر چيزي که از اين روايت مي فهمد اينست که خداوند يک تمثالي از ائمه و پيامبران به حضرت آدم نشان داده است و اسمهاي آنها مثلا زير آنها نوشته شده بوده است بعد آدم اين اسمها را حفظ کرده است و بعد به فرشته ها هم اين ها را نشان داده است و فرشته ها گفته اند ما که اينها را نمي شناسيم و بعد خدا گفته است که ببينيد آدم اينها را بلد است !! اين که ديگر واقعا کمدي است ديگر قبول داريد ؟ انگار تقلب شده است ديگر !!
ببينيد واقعا چگونه بايد اين روايت را فهميد ؟ من مي خواهم بگويم اگر يک نفر خوب فکر کند و سعي کند اين روايت را بفهمد يعني اين حالت کمدي ظاهري آن را کنار بگذارد ممکن است امام جعفر صادق واقعا دارد با يک آدمي صحبت مي کند که فهمش واقعا خيلي بالاست خيلي توضيح نمي دهد و او مي فهمد که اين يعني چه مثلا بگذاريد من اينجوري بگويم وقتي ما مي گوييم خداوند اسما را به آدم ياد داد مثلا فرض کنيد ، رحمت الهي ، رحيم بودن رحمان بودن (حالا فرض کنيم اينها اصلا اسماء الهي هستند) و فکر مي کنم که اکثر مفسرين به اين معني مي گيرند خب ما که نمي توانيم اسم رحيم بودن را به آن معني واقعيش که خداوند دارد بفهميم ، انسان همه چيز را تا يک حدي مي تواند بفهمد ديگر ، قبول داريد حدش همان اولياء هستند ؟ و اولياء هم وقتي يک اسم را فهميده اند يعني يک گونه درون آنها ظهور پيدا کرده است حالا بعدا راجع به اين کمي بحث مي کنم اگر يک نفر يک اسم را مي فهمد و reference آن پيش او هست يعني اينکه آن reference را تا آن حد توانسته است پيش خودش ظهور دهد اينکه اولياء خداوند در واقع جلوه هاي اسماء الهي هستند ديگر و آن آخرين حدي هم هستند که بشر مي تواند بفهمد اگر حالا با اين ديد به روايت نگاه کنيم ، روايت خيلي معني خوبي پيدا مي کند اين مي شود که اسما الهي تا آن آخرين حدي که فهم بشر است به حضرت آدم عرضه شد که همان تجلي خداوند به صورت اولياء خداوند است و در واقع اين اسماء را در قالب اولياء خدا فهميد . من فکر مي کنم که اگر يک همچنين روايتي را به يک نفر که بيشتر به معاني تا به ظاهر توجه مي کند هم بدهيد يک همچنين چيزي مي فهمد و اين با اين چيزي که من مي گويم اصلا تناقضي ندارد
افرادي که معمولا اخباري گري مي کنند معمولا فقط ظاهر روايت را مي بينند يک جوري انگار تعمد دارند که اين روايت را حتي خيلي کم هم فکر نکنيم که يک چيز عميقي از آن بفهميم
اگر شما تفسير هاي روايي را نگاه بکنيد مي بينيد که خيلي چيزي دست آدم نمي آيد ديگر ، حالا بغير از نکات ديگري که گفتم .
نکته اصلي که مي خواهم بگويم يا حد اقل کاري که من دارم مي کنم اينست که دارم سعي مي کنم که وقتي داريم راجع به قرآن بحث مي کنيم يک جوري بحث ها حالت سيستماتيک داشته باشد و متد داشته باشيم مثلا بگوييم واژه ها را چگونه بايد فهميد سعي کنيم بگوييم که با اين روشها واژه ها را مي فهميم حتي در مورد گرامر ، يا هر چيزي که داريم مي فهميم چگونه داريم يک چيزي را استنباط مي کنيم من به عنوان مثال بگويم که من هميشه از اين تمثيل استفاده مي کنم که قرآن واقعا يک جور در موازات کل جهان خلقت است اينکه ما ، قرآن را بگذاريد کنار ، ما داريم سعي مي کنيم که دنيا را هم بفهميم ديگر و الآن هم خيلي مد شده است ديگر که بگويند دنيا را هم داريم به صورت يک متن مي فهميم ديگر ، يعني ادبيات مبادي نظريه انتقادي جديد بيان مي کند که همه چيز متن است ما مثلا فيزيک را داريم سعي مي کنيم بفهميم من مي خواهم بگويم که چيزي که دارد اتفاق مي افتد به اين صورت است فرض کنيد که روايت هاي بسيار مستندي از ائمه داريم که چيزهايي راجع به فيزيک گفته اند و گزاره هاي فيزيکي مثلا از ائمه به ما رسيده است که چون روايت ها مستند هستند و ما به ائمه اعتماد داريم ايمان داريم که گزاره ها درست هستند مثلا فرض کنيد که يک سري معادله هستند که به نظر مي آيند ممکن است برقرار نباشند حالا من اين جريان فهميدن فيزيک را تمام طول تاريخ داشته ام مثلا يک نقطه عطفي در رنسانس داشته است کم کم مثلا روش تجربي آمده است و کم کم يک تئوري هاي فيزيکي داده ايم و الآن نهايتا به يک تئوري هايي رسيده ايم که فکر مي کنيم مي توانيم طبيعت را تا يک حدودي به صورت رياضي بفهميم به نظر من پروسه فهميدن يک چيزي را جع به قرآن با استفاده از روايت مثل اينست که يک نفر به ما بگويد که همان فرمولهايي که ائمه به ما گفته اند قبول داريم و ديگر کسي نرود که جور ديگري فيزيک را مطالعه کند .
حالا من مثال از ائمه نمي زنم فرض کنيد که يک کتابي يک جوري از موجودات فضايي که فيزيک را خيلي خوب بلد بودند به ما رسيد و ما يک سري فرمول درست فيزيک را داريم آيا دليل مي شود که من کار نکنم روي فيزيک مثلا براي اولين بار مکانيک کلاسيک به وجود بيايد بعضي از معادلات مکانيک کلاسيک با معادلات آن کتاب نمي خواند من نبايد تلاش خودم را براي سيستماتيک فهميدن فيزيک متوقف کنم چون چند تا معادله فيزيکي را مي دانم يا شما بگوييد که همه فرمولهاي درست فيزيک را بدانيد يعني يکسری کتاب فرمول به شما داده باشند و درون آن خيلي فرمول زياد باشد اين که من سعي کنم که اول به صورت کلاسيک بفهمم و بعد کوانتوميش بکنم و بعد يک جوري نظريه ها را جلو ببرم اين فعاليتي نيست که با وجود يک کتابچه پر از فرمولي که مطمئن هم هستيم درست است متوقف شود و فقط چه کمکي مي توانيم از آن بگيريم ؟ اينکه مثلا وقتي که مکانيک کلاسيک را ساختيم و دقيقا فرمول هايش منطبق بر فرمول هاي آن کتاب نيست خيلي هيجان زده نشويد يک موقع فکر مي کردند که مکانيک کلاسيک ديگر همه چيز را حل کرده است اين مي تواند به نشان بدهد که متد هاي ما هنوز خوب پيشرفت نکرده است و نظريه ما هنوز کامل نيست و هنوز نياز داريم روي آنها کار کنيم يعني من مي خواهم بگويم که فرض کنيم شما با روش هاي متديک که خودتان وضع کرده ايد و تمام سعي خودتان را مهم داريد مي کنيد که متن را خوب و مستدل بفهميد از متن يک چيزي را مي فهميد ولي توي روايت چيز ديگري آمده است ، چيزي که شما بايد بفهميد اينست که متد شما هنوز متد پيشرفته و دقيقي نيست يعني اگر بخواهيد متن را خوب بفهميد بايد بتوانيد را متن را به همان جايي برسانيد که ائمه رسانده اند و يا لااقل بخش عمده اي از ان چيزي که ائمه گفته اند در بياوريد
اينکه وجود يک سري گزاره درست که تعدادشان هم مي دانيم زياد نيست در مورد متن به اين بزرگي، بخواهيم روش خودمان را متوقف بکنيم ، اينکه واقعا يک عده اي، و اصلا اخباري گري يعني اين که يک عده اي اصلا مخالف اين هستند که شما روي قرآن فکر بکنيد ، تفسير بنويسيد و سعي بکنيد که اين تفسير در طول تاريخ کم کم تکامل پيدا بکند ، به نظر من اين گونه فکر کردن اصلا فاجعه است به استناد اين که چند تا گزاره درست داريم در مورد بعضي از آيه هاي قرآن و واقعا هم مي دانيم که تعدادشان خيلي کم است با فرض اينکه همه درست هستند .
( يکبار هم در کلاس راجع به اين بحث کردم که ) 2 تا چيز در قرآن راجع به رسالت پيامبران بيان مي شود يکي آوردن کتاب و يکي آموزش حکمت (که فکر کنم قانع کننده بود که به وضوح از روي خود قرآن معلوم است که يعني روشهاي احکام عملي حالا جنبه هاي اخلاقي ممکن است داشته باشند يا جنبه تشريع داشته باشند) به وضوح خود ائمه همان طور که زندگي خود پيامبر صرف آن قسمت بسط حکمت شده است آن را ما بايد از پيغمبر مي گرفتيم ، در واقع در مورد کتاب پيغمبر دارد نقش مديوم را بازي مي کند يعني فقط انگار دارد يک چيزهايي وحي مي شود و پيامبر دارد بيان مي کند و در واقع کار خود شخص پيغمبر آن بخش آموزش حکمت است ما داريم چيز عملي از پيغمبر ياد مي گيريم
به وضوح ائمه در اين بخش بسط حکمت است که خيلي حرف زده اند و کار کرده اند نه در تفسير کتاب ما مجموعه تمام اين حرف هايي که ائمه يا خود پيغمبر راجع به کتاب زده اند را جمع کنيم ، بحث هاي تفسيري خيلي خيلي کمتر است نسبت به آنچه ما در مورد احکام عملي و حکمت مي بينيم و وظيفه پيغمبر و معصومين به نظر من همين بوده است در واقع آموزش دهنده حکمت باشند ، آموزش دهنده کتاب هم هستند ولي وزن بيشتري به آموزش حکمت داده اند و ديگر لازم نيست من دليل بياورم و به وضوح اين گونه هست .
شما يک کتاب روايت برداريد و ببينيد چند تا روايت در مورد تفسير است و معمولا هم تفسير در مورد جواب سوال هاي بوده است که از آنها مي شده است يعني مستقلا چيزي راجع به تفسير نمي گفته اند البته بعضي از آدمها معتقد هستند که چيزي از ائمه به شکل تفسير از بعضي سوره ها باقي مانده است ولي من فکر مي کنم که تعداد اين آدمها زياد نباشد.
من اين نکته را گفتم چون به نظر آمد که فکر کردن روي روايت هم فرقي نمي کند و از نظر من جالب هم هست و اينکه اصولا استفاده از اطلاعات خارج از متن چه از نوع روايت و چه از نوع ديگر مثلا چيزهايي که از زمينه هاي علمي و غير علمي مي فهميم اينها با فهميدن متديک متن نبايد تناقض داشته باشد چون ما بايد سعي بکنيم که متن را با يک روش هاي خوب و درستي بفهميم روشهايي مربوط خواندن متن است .
من کم کم دارم چيز هايي رو مي گويم که قبلا گفته ام و الآن تکميل مي کنم و اينها مستقيما از خود متن در نمي آيد يعني فکر مي کنم اگر بعدا يک فردي يک چيزهاي دیگري راجع به زبان بفهمد و وقتي که فهميد چيز کاملتري در بياورد در مورد اين مسائل که من دارم راجع به آنها صحبت مي کنم .
يک تفاوتي قبلا بين "تعليم" و "انباء" گفته ام فکر مي کنم درون متن است . يعني اين را جزء نظرات خودم نمي دانم در واقع از اين تفاوتي که بين Sense و reference است ، دارم استفاده مي کنم و حداقل من ايده اش را از خارج از اينجا گرفته ام و در زبان شناسي يک تفاوتي بين اين دو مي گذارند يک بخش مربوط به فرمال زبان و يک بخشي که مربوط به معاني مي شود يعني اين را من از خود متن نمي توانم استنتاج بکنم به نظر من تعليم در واقع مجموعه همه چيزها يعني در واقع من يک چيز را بگويم و شما همه reference هايش هم بفهميد و "نبا" مي تواند اينگونه نباشد و مورد يوسف يک همچنين اتفاقي مي افتد اگر يادتان باشد قرار است که "انباء" انجام شود ولي آخرش مي پرسد که علم پيدا کرديد يا نه ؟ در واقع انگار يک مرحله بالاتر است. "انباء" انجام شده است ولي معلوم نيست که علم پيد کرده اند يا نه ؟
اينجا هم يک همچنين اتفاقي دارد مي افتد ديگر نمي دانند ، ولي مي توانند خبرش را درک بکنند و اسمها را بفهنمد و ياد بگيرند .
من تعبيري که کردم و فکر مي کنم واقعا به نظر مي آيد که از متن دارم مي فهمم که نکته اصلي در مورد بشر که دارد راجع به آن بحث مي شود چيزي است که من الان مي خواهم برايش يک اسم بگذارم اين که : " علم الآدم الاسماء کلها " اين ويژگي انسان که عبارت دانش زباني در مورد انسان خيلي متداول است که در مورد انسان به کار مي رود اينکه انسان دانش زباني کاملي دارد چيزي که در مورد انسان دارد به کار مي رود را مي توانيم اسمش را بگذاريم دانش زباني جامع اين که همه چيز را در واقع در بر مي گيرد حداقل در همان معنايي که همه اسماء تعليم داده شده است من تعبيري که نهايتا کردم اين بود که ، ببينيد يک اتفاق خيلي مهمي انگار دارد مي افتد الآن مي خواهم مطالبي را که آخر يک جلسه خيلي کوتاه گفتم بسط دهم و سعي کنم که بگويم که به مساله شر با استفاده از زبان چگونه مي شود نگاه کرد .
حداقل چيزي که مي توان از همينجا فهميد اينست که به نظر مي آيد که بعضي از اسماء الهي مکتوبند حتي ملائکه اسم آنها را هم نشنيده اند ، در حالي که به نظر مي آيد ملائکه موجودات خيلي بالايي هستند ديگر (حداقل در اين جهاني که ما مي شناسيم ) ملائکه نه تنها نمي توانند علم داشته باشند به بخشي از صفات الهي حتي اسم آنها را هم نشنيده اند يک اتفاقي مثل اينکه با ظهور انسان دارد مي افتد اينکه همه هستي انگار يک جوري امروز بازنمايي دارد مي شود و من اين رو قبلا هم گفتم ولي دوست دارم اين را خوب بفهميد مثل اينکه انگار دارد يک لایه اي به هستي اضافه مي شود
مثل اينکه دارد يک آينه اي در مقابل هستي دارد قرار مي گيرد که همه چيز درون اين بازتاب پيدا مي کند هر موجودي توي دنيا دارد اين کار را تا حدودي انجام مي دهد مثلا ملائکه با يک جنبه هايي از از جهان هستي در تعامل هستند و جهان توي ملائکه يک بازتابي پيدا مي کند همه حيوانات اين گونه هستند ديگر براي يک موجود خيلي کوچک هم اين يک بازتابي دارد و با يک جنبه اي از جهان درگير است که در واقع بيشتر مربوط به حياط خودش مي شود .
اينکه انسان در واقع مثل يک آينه اي است که انگار جلوي همه هستي گرفته شده و تمام هستي به علت اين ويژگي زباني خاصي که دارد بازتاب پيدا مي کند يعني يک بار جهان به صورت تکويني که انگار وجود دارد حالا انگار جهان به صورت بازنمايي شده در جهان دارد به وجود مي آيد .
هيچ موجودي انگار قبل از انسان (اين هيچ را که مي گوييم با يک قيد خيلي کلي است که اين جهاني که ما داريم درون خود قرآن مي بينيم و توصيفش را مي شنويم اينکه قبلا اين اتفاق ها افتاده است ممکن است خيلي اتفاق ها قبلا افتاده باشد ولي الآن خيلي به ما ربطي ندارد مثلا فيزيک دان ها مي گويند که جهان هاي موازي وجود دارند که به ما هيچ ارتباطي هم ندارد خب درون قرآن هم شرح اين جهان موازي را قرار نيست که ما بشنويم توي قرآن فقط چيزهايي که به ربط دارد قرار است پيدا کنيم اينکه هر وقت از هيچ و همه و هر استفاده کردم به اين دنيايي که به ما مربوط است برمي گردد) اين جامعيت را نداشته است يعني همه چيز را نمي توانسته است که بازتاب دهد ظهور انسان در واقع يک جوري به وجود آمدن يک زبان است که همه چيز را مي توان درونش جا داد و چيزي که به آن مي گوييم ذهن يک چيزي است که همه چيز درون آن قابل انعکاس دادن است ما در قرآن واژه ذهن نداريم و بحثي هم به اين شکل که در فلسفه و فرهنگ بشر هست نيست الان تقريبا همه يک جوري قانع شده اند که ذهن يک چيز وابسته به زبان است در واقع چيزهايي که در ذهن انعکاس پيدا مي کند چيزهايي است که ما به آنها مي گوييم reference و ما در درون خودمان حس مي کنيم و اينها واقعا وابسته اند به زبان يعني به فرماليسم وابسته اند يعني اگر فرماليسم نباشد اين چيزي هم که ما به آن مي گوييم ذهن هم وجود نخواهد داشت همه موجودات زبان دارند و ذهن دارند ولي در حد خودشان من مي خواهم روي ابن تاکيد بکنم که يک اتفاق خيلي خاصي دارد با خلقت انسان مي افتد بعدا اين صحنه عجيبي که ملائکه امر مي شوند که سجده بکنند و شيطان نمي کند اين سجده کردن به انسان دليل اين است که انسان دارد يک نقش خيلي مهمي را در جهان ايفا مي کند در واقع انگار وقتي انسان به وجود مي آيد يک لایه جديدي دارد به وجود افزوده مي شود آن لایه اي که همه چيز درون آن باز نمايي شده است مثل تصاويري که در درون يک آينه باز نمايي شده است و نکته خيلي مهم اينست که با ظهور انسان انگار اين پديده "انباء" دارد به وجود مي آيد و يا حداقل تکميل مي شود مثل اينکه اسماء الهي هستند که در جهان مکتوب بوده اند و هر موجودي با يک اسمائي در واقع سرکار دارد انسان حداقل ظهورش نه تنها خودش تمام اسماء الهي را پيدا مي کند لااقل اين اسماء در حد خبر دارند به تمام عالم مي رسند و همين اتفاق ، اتفاق خيلي مهمي است که ملائکه دارند با همه اسماء آشنا مي شوند به واسطه انسان .
انسان يک واسطه ايست مثل يک موجودي که يک قابليتي دارد از لحاظ علمي که همه چيز را بفهمد و بعد اين را در قالبي بيان بکند و همه چيز در واقع خبر ها دارد درون عالم پخش مي شود تا حداقل در حد خبر همه شنيده باشند.ملائکه حداقل همه اسماء را شنيده اند چيزهايي را هم که دقيقا نمي توانند درک کنند هم حداقل مي دانند که وجود دارد . اين لایه جديد که در واقع خيلي لایه جديد و شکننده اي هم هست در واقع به انداره همان تصوير در آينه بازنمايي دارد خيلي لایه ارزشمندي هست به اين علت که يک جوري به نظر مي آيد که ظهور خداوند دارد تکميل مي شود به چه معني ؟ اينکه ملائکه اگر آن جنبه هايي از وجود خدا که تا قبل از آن هيچ درکي از آن نداشته اند بعد از خلقت آ ن با آن جنبه ها حداقل در حد نبا دارند مي فهمند ديگر . هر موجودي انگار با يک بخشي از اسماء الهي با جهان در ارتباط است ولي در حد خبر مي تواند ارتباطش را توسيع دهد (من در واقع دارم استدلال مي کنم که يک موجودي مثل انسان در جهان لازم است اگر خداوند دنيا را خلق کرده است مثلا آن طوري که در حديث نبوي آمده است که خداوند مي گويد : "گنج پنهاني بودم ، خلق کردم تا شناخته شوم " اينکه خداوند در هر جايي تا حد ممکن ظهور مي کند من می خواهم بگويم که يک حد ممکني است که دارد با انسان تکميل مي شود يعني ملائکه اگر نمي توانند نسبت يک اسمائي علم پيدا کنند ولي مي توانند خبرش را بشنوند اين اتفاق دارد مي افتد يعني همه موجودات انگار با ظهور دانش بشري دارند مستفيض مي شوند يعني يک اخباري را دارند دريافت مي کنند از چيزهايي که نمي توانند نسبت به آنها علم پيدا کنند . بنابراين يک لحظه خاص است که دارد يک اتفاقي درون دنيا مي افتد
سوال ؟؟؟؟؟
مي گويد که : "ثم اعرضهم علي ملائکه" منظور "اسماء کلها" است ديگر "فقال انبئوني باسماء هؤلآء"
من نمي دونم که از کجا داري برداشت مي کني که اين ضمير دارد ...
... شما فکر مي کنيد که ملائکه و يا مثلا ستارگان چيزي از "تواب" مي فهمند ؟ يا اصلا مي دانند که "مغفرة" چيست ؟ اصلا مگر آنها گناه مي کنند که اينها به آنها مربوط شود که آنها اينها را بفهمند ؟ يکسري چيزهايي هست که هيچ کسي نمي فهمد چون به زندگيش ربطي ندارد من الان هم دارم از يک چيز خارج از متن استفاده مي کنم و آن اين است که زبان به نحوه حيات ربط دارد . ما در واقع يک جور پيچيدگي در حياتمان هست از ساختارمان گرفته تا نحوه اداره حياتمان که باعث مي شود که همه چيز را بفهميم . ما همه کار مي کنيم ديگر مثلا گناه مي کنيم و بعد بايد توبه کنيم انگار در وجود ما همه reference ها قابل عرضه و فهم و درک است . چيزي که به ملائکه عرضه مي شود من در واقع اينجوري مي فهمم که همان reference هاست بعضي ها در وجود ملائکه بازتاب طبيعي دارد مثلا رحمت خدا را مي فهمند اما بعضي چيزها را هم نمي فهمند
سوال ؟؟؟؟؟؟
به همان "اسماء کلها" برمي گردد گاهي ممکن است به معناي با آن چيز فرمال يا بدون فرمال آن برگردد چيزي که دارد خبر داده مي شود آن بخش فرمال است ديگر اسمهايي که انگار ملائکه خودشان هيچ وقت با آنها آشنا نبوده اند ولي حالا دارند اسمها را ياد مي گيرند سعي کردم يک چيزي را کمي کامل تر بگويم يک نکته اي در بوجود آمدن انسان هست اينکه انگار زبان دارد هستي را باز مي کند با تمام هدف خلقت اينکه خداوند همه جا در حد ممکن ظهور مي کند و جلوه خودش را به نمايش مي گذارد سازگار است .
سوال ؟؟؟؟؟
مسمي يعني همان reference اينکه دارد همان reference ها عرضه مي شود مثلا رحمت الهي را من درون خودم يک جوري حس مي کنم (من خيلي وقت ها يک چيزي را حس مي کنم که اسمش را نمي دانم و اسمي برايش ندارم )ملائکه يک چيزهايي را درون خودشان حس مي کنند و چيزهايي را ممکن است هيچگاه نتوانند به طور کامل درک بکنند .
الان من به اعتماد به اين حرف که اين اسماء ، همان اسماء الهي هستند ، بيشتر روي اين تاکيد مي کنم و هميشه هم گفته ام که اگر اينجوري نگيريم و اسماء را بصورت کل اسماء همه چيز در عالم بگيريم اين طور هم مي شود تعبير کرد ولي لزومي ندارد . اگر "ابن عربي" اين جا بود مي گفت :"فرقي نمي کند ديگر" !! از يک چيز يک خورده سطح بالايي که عرفا گفته اند استفاده مي کند و از يک بحث هايي فرار مي کند و مثلا اگر الان "ابن عربي" اينجا نشسته بود مي گفت که همه اسماء ، اسماء الهي هستند و همه چيز همان است و فرقي نمي کند .
من از دفعه قبل شروع کردم و الان مي خواهم ادامه بدهم و روي اين مطلب بحث بکنم که چرا شر حتما همراه زبان هست ؟ تاکيد اصلي من در واقع روي اينست که وقتي که شما مي خواهيد يک زبان جامع داشته باشيد و ويژگي هايي داشته باشد که همه چيز را بتواند انعکاس بدهد به طور طبيعي اين زبان بايد به قول زبان شناسان ويژگي productive بودن داشته باشد يعني نبايد زبان از يک تعداد اسما و گزاره ها تشکيل شده باشد اينکه شما بتوانيد Product بکنيد و بي نهايت جمله بسازيد و بي نهايت اسمهاي مختلف بگذاريد مثل اينکه در واقع اين يک طوري است که قرار است تمام دنيا را بپوشاند و يک آينه ايست که قرار است جلوي همه جهان گرفته شود و حتما بايد Product درونش باشد يکی از مهمترين ويژگي هاي زبان انسان در مقايسه با زبان حيوان است دراين مورد تقريبا همه قبول دارند که حيوانات مي توانند يک چيزهايي را بيان بکنند مثلا يک حس هايي را مي توانند با يک صداهايي بيان بکنند اصولا به نظر نمي رسد حيوانات بتوانند از کنار هم قرار دادن 2 صدا يک مفهوم جديد به وجود بياورند بغير از اينکه همه الآن تقريبا قانع شده اند که پرندگان تا حدودي اين کار را تا انجام مي دهند حداقل 2 صدا بغل هم تقريبا يک جور معني جمله سازي مي دهد . هفته گذشته يک Workshop در تهران بود (علوم شناختي ) يک نفر از انگلستان آمده بود که يک سخنراني راجع به تکامل زبان کرد و محتواي سخنرانيش اين بود که تعدادي از حرفها که قبلا قبول نداشتند ولي الان همه قبول دارند را گفت و بعد چندتا کشفيات جديد هم گفت يکي از آن چيزها اين بود که بر خلاف تصور قبلي، خيلي از موجوداتي که در سلسله به اصطلاح تکامل از نظر خويشاوندي از ما دورترند از لحاظ زباني به ما نزديک ترند تا آنهايي که با خويشاوند نزديک هستند . در گذشته همواره سعي مي کردند که بروند و به ميمونها زبان ياد بدهند ، عمر خودشان را تلف کردن تا اينکه يک ميموني چند هزار کلمه ياد گرفت ولي به نظر مي آيد که چيزي از زبان نفهميد در حالي که يک طوطي را که عکسش را هم نشان داد به اسم "آلکس"و گفت که اين الآن در حدي است که معقولات را مي فهمد زبان بلد است به معني که مثلا 2 شي مي گذارند يکي مکعب و يکي کره که هردو سبز رنگ هستند و از طوطي مي پرسند که اين 2 چه چيز مشترکي دارند ؟ و او ميگويد که :"رنگ" !!!!!! يعني يک جور دارد زبان مرتبه دوم مي فهمد و بسته به اينکه چه چيزي آنجا مشترک باشد جواب مي دهد اصلا اشتباه نمي کند !! و خيلي هم شهرت جهاني پيدا کرده است و الآن همه قانع شده اند که پرنده ها زبان پيچيده دارند .
من يک چيزي جند بار گفته ام بگذاريد که يک بار ديگر هم بگم يک اتفاق چرندي در دنيا بوده است . يک گسستگي در فرهنگ جهاني حداقل در غرب اتفاق افتاده است و در همه جهان هم شيوع پيدا کرده است اينکه همه آدمها در طول تاريخ تا اين زماني که معروف به عصر روشنگري علم آمد خيلي زحمت کشيده اند و يک چيزهايي را فهميده بودند و يک دفعه اين اتفاق افتاد که همه را ريختند دور و يک سري چيزهايي را از شروع کردند به گفتن ! مثلا گفتند تفسير رؤيا و آنها گفتند که خرافات است و بعد 200 سال گذشت (اول قرن بيستم) و بعد کم کم معني دار شد ولي گفتند که اينجور که آنها مي گفتند نيست ، اينجوري است که براي اطلاعات روان کاوي خوب است و بعد 40 – 50 سال گذشت و بعد گفتند که يک چيزهايي را هم مي شود با رؤيا پيش بيني کرد و تقريبا شد همان چيزي که قبلا مي گفتند ! فقط يک مقداري اين شيوه هاي مطالعه فرق مي کند من فکر مي کنم که يک نمونه اش همين است ديگر اينکه تقريبا تمام دنیا مي دانستند که پرندگان اين همه مي نشینند با هم حرف مي زنند اگر يک موجودي بتواند حرف بزند و ما حرفش را بفهميم ، "منطق الطير" است مثلا پرنده ها هستند که خوب حرف مي زنند . رفتند و گفتند که : "نه ! شامپانزه خوب حرف مي زند و 100 سال عمر خودشان را تلف کردند و به يک چيز بدیهي رسيدند تنها موجودي که ما مي بينيم زياد حرف مي زند پرندها هستند از صبح مي نشينند و هي حرف مي زنند حرفي که به نظر نمي آيد مربوط حرفهاي روزانه شان باشد يعني شما فکر مي کنيد جنگل آنقدر پر سر وصداست اينها دارند راجع به غذا خوردنشان با هم صحبت مي کنند ؟؟!!! خيلي حيوانات گاهگداري براي کارهاي حياتي خودشان از خودشان صدا در مي آورند و پرنده ها مي نشينند و روزانه آواز مي خوانند يعني دقيقا آواز مي خوانند و بعد جالب اينست که مي گويند: "کشفيات جديد"! يعني اينها در نهايت به نام آنها تمام مي شود . يک جوري اين احساس را داشتند که همه چيز تا الآن خرافات بوده و همه آدمها احمق بوده اند و همه چيز را بريزيم دور و هيچ چيز را نگه نداريم چون متد عوض شده است در حالي که قديمي ها هم متد داشتند ديگر و اينطور نبود که به طور تصادفي حرف بزنند .
سوال ؟؟؟؟؟
مي بينيد که بعد از سالها به وضوح معلوم شد که چيزي به نام علوم تجربي وجود ندارد يعني تجربه خودش مبناي متا فيزيکي دارد .
سوال ؟؟؟؟؟
پس ببينید يک چيزي در اينجا بايد وجود داشته باشد اينست که زبان بايد Productive باشد .
خوب من الان يک زبان دارم ، يک لایه فرمالي دارم که با آن هر کاري مي توانم بکنم .
مي توانم گزاره هاي کاذب بسازم . کذب يک چيزي است که مربوط به لایه زبان است ديگر مي توانم يک چيزي به وجود بياورم که اين درست نيست . در واقع توي اين آينه در سطح فرمالش چيزهايي مي توانم بسازم که ما به ازاي خارجي ندارند ديگر من مي خواهم روي چيزهايي که وجود ندارند اسم بگذارم من مي توانم گزاره هايي توليد بکنم که به هيچ واقعيتي اشاره نمي کنند.
آن ويژگي Productive بودن زبان که باعث مي شود زبان جامعيت پيدا کند و همه چيز را در واقع بتواند در خودش نمايش دهد خودبخود اين ويژگي را هم به وجود مي آورد که چيز هايي را نمايش بدهم به صورت فرمال که ما به ازاي خرجي ندارند اين ويژگي زبان است من مي خواهم بگويم که چه چيز منحصر به فردي در زبان است که در تمام عالم منحصر به فرد است .
اين که در تمام دنيا در عالم ترکيب يک چيزهايي هستند و يک چيزهايي هم نيستند چيزي که يک جوري پوچ باشد وجود ندارد اگر يک موجودي يک حسي دارد آن حس را دارد حس غلط ديگر نداريم همه موجوداتي که زبان محدود دارند و در واقع يک حيات طبيعي دارند اينها همه حس هايي که برايشان واقع مي شود درست است . و يک چيز واقعي را دارند نمايش مي دهند در حالي که انسان اينگونه نيست ديگر ، انسان مي تواند به دليل همين ويژگي فرمال زبان از يک چيزي که وجود ندارد بترسد !! من مي خواهم بگويم که يک ويژگي در آن لایه فرمال وجود دارد ، حالا توي اين لایه ذهني که Reference ها قرار مي گيرند انعکاس پيدا مي کنند . تمام موجودات اين گونه هستند که چيزي که هستند در ذهنشان منعکس مي شود چيزي که وجود ندارد منعکس نمي شود .
انسان به علت ويژگي خاصي که در زبانش وجود دارد که به يک فرماليسم کاملي رسيده است که مي تواند همه چيز را بفهمد و همه چيز را بيان بکند . قرار است جهان اينجا منعکس بشود و اين برود داخل زبان .
روند برعکس آن هم اتفاق مي افتد يعني در زبان به صورت فرمال يک اشتباهاتي صورت مي گيرد منعکس مي شوند نه در جهان ، توي ذهن انسان منعکس مي شوند .
من براي يک چيزي که وجود ندارد اسم بگذارم آن چيز به وجود نمي آيد ولي آن چيزي که وجود ندارد مي تواند مرا بترساند يعني يک حالت دروني و ذهني به من بدهد که ما به ازاي خارجي ندارد و اينجوري من به اشتباه مي افتم يعني حالت هاي ذهني تحت تاثير فرماليسم زبان پيدا مي کنم و اين پديده جديد است يعني در حدودي جديد است .
سوال : در طبيعت ، جديد است ؟
جواب : بله ، يعني موجودات ديگر اين گونه نيستند . يعني ملائکه اينگونه نيستند ، کرات آسماني اينگونه نيستند . از لحاظ قرآني(و نه فلسفي) کرات آسماني هم به يک معنايي ذهنيت و زبان در حد وجود خودشان دارند ولي داخل ذهنشان چيزي که نيست انعکاس پيدا نمي کند ما به نظر مي آيد در ذهنمان در اثر روند برعکسش يک چيزي که وجود ندارد انعکاس پيدا مي کند من مي توانم از مربع 3 گوش حرف بزنم .
و نه تنها مي توانيم از اشيائي صحبت بکنيم مثل بتها (اصلا در شرک نمونه واضح اين حرف را مي بينبيم همان طور که در سوره يوسف توضيح دآدم يک چيزهايي که وجود ندارند مي توانيم اسم بگذاريم و حتي بپرستيم و در مقابلشان احساس خضوع و خشوع بکنيم شرک دقيقا نمونه واضح اين بحث است و در واقع در مقابل موجوداتي که نيستند يک کاري را انجام مي دهند و اوهام از اينجا مي ايند که براي چيزي که نيست اسم گذاشته اند و به نظر مي آيد که در درون من يک انعکاس واضحي پيدا کرده ام) ما نه تنها مي توانيم واژه هايي وضع بکنيم که به چيزي اشاره نمي کنند مي توانيم خيلي وسيعتر از اين چيزهايي را توليد بکنيم که به چيزي اشاره نمي کنند من همين الان که داشتم مي آمدم ياد يک چيزي افتآدم : يک هندسه دان خيلي بزرگي هست به نام "وين مور" اگر کسي رياضي دان باشد حتما "وين مور" را مي شناسد .
مي گويند که توي يک جلسه دفاع دکتري شرکت کرد که يک دانشجو از "تز" خودش دفاع کرد "تز" اين جوري بود که يکسري اشياء هندسي را تعريف کرده بود و در تمام طول "تز" اين اشياء را که انتزاعي بودند را بررسي کرده بود مي گويند که وقتي که جلسه تمام شد "وين مور" ثابت کرد که يک همچنين اشيائي وجود ندارند يعني مجموعه اي که تز راجع به آن نوشته شده است تهي است و بشر قدرت اين را دارد که راجع به هيچي تز بنويسد !! همه گزاره هاي تز هم درست بودند ديگر ، براي اينکه هيچي بودند ! به انتفاي مقدم همه شان درست مي شوند !
اين ويژگي در واقع توي ما وجود دارد که در مورد چيزهايي که نيستند و چيزهايي که در واقع فقط به صورت فرمال وجود دارند حرف بزنيم ازشان بترسيم ، عاشقشان بشويم و هزار کار برايشان انجام بدهيم !
مي شود در مقابل چيزي که وجود ندارد يک انسان را قرباني کرد و اين واقعا ويژگي جالبيست در مورد انسان که خودش مي تواند براي يک نفر ديگر اسم بگذارد و آن را درست کندکه اصلا نيست و بعد يک بيچاره اي را که هست از بين ببرد .
سوال : مي شود همه اينها را به زبان برگرداند ؟
جواب: من مي خواهم بگويم که در طول تاريخ همه اش بحث از ذهن بوده است و الان تازه اين اتفاق افتاده است که به زبان اولويت مي دهند مثل اينکه ذهن يک جور همبسته با زبان است لزومي ندارد که شما راجع به زبان يک سري بحث هاي جداگانه اي راه بيندازيد و توي بحث هاي به اصطلاح فلسفه زبان و زبان شناسي زبان و ذهن خيلي به هم نزديک شده اند و من تاکيد بر اين است که اينجا حرفي از ذهن نيست ديگر همه اش بحثهاي زباني است .
سوال ؟؟؟؟؟
نه من منظورم از کذب دروغ به معني اخلاقيش نيست ، کذب به معني گزاره کاذب .
اصلا کذب به معني کاذب بودن ويژگي زبان است يعني يک چيزي که اينجا همه فرمال مي نويسند که يک reference دارد اين با جهان خارج انطباق ندارد
حالا من مي خواهم اين را برايتان توصيف بکنم که آيا خداوند مي شود غايب باشد يا نه مثلا خلافت دارد يا من الان مي توانم روي تخته بنويسم که خداوند وجود ندارد !!
الآن فرهنگ ما را نگاه کنيد (فرهنگ بشري) قبول داريد خداوند يک جوري داخلش غايب است يعني تا يک حدود زيادي ديگر ظهور ندارد و زبان است که ديگر ظهور ندارد ما فرهنگمان در واقع يک چيز زباني است ديگر يعني مجموعه از عقايد و افکار و هر چيز ديگري که فکر کنيد (انواع representation هاي هنري را بگذاريد داخلش) توي اين فرهنگي که ما داريم خداوند غيبت دارد به اين معني که من بنويسم و بگويم که خدا نيست اينکه مثل نيچه بگويم که : "خدا مرده است" يک آزادي عملي در زبان وجود دارد که من در واقع مي توانم کتابي بنويسم که توي ان اشاره اي به خداوند نمي شود
خب حالا يعني جه که خداوند غايب شده است خب اينکه اين يک کتاب است اگر انسان نخواند که اتفاقي نمي افتد
يعني وقتي من اين کتاب را نگاه مي کنم يک مجموعه اي از مولکول ها از کاغذ و جوهر و اينهاست که خيلي هم خدا شناس هستند و دارند به خوبي زندگي مي کنند
مساله اينست که آن نماد هايي که در آن جا به کار رفته است وقتي انسان مي خواند به جهاني reference مي دهند که يک جهان موهومي است که خداوند درون ان وجود ندارد مي خواهم بگويم که اتفاقي در جهان خارج نمي افتد فقط توي چيزي مي افتد که من به ان مي گويم ذهن
فقط انسان است که يک جور غايب مي شود من در ذهن خودم يک چيزي را پيدا نمي کنم نه اينکه جايي از جهان هست که خدا توي آن نيست يعني اين اصلا اشکال فلسفي حساب نمي شود که خداوند يک جايي غايب است من يک دفعه يک چيزي از "ايزوتسو" نقل کردم در مورد واژه دان اينکه يک آينه تمام نمايي از فرهنگ واژگان است و آن structure رابطي است که واژگان پيدا مي کنند
لينکه در واژگان قرآن خداوند خيلي بزرگ است و در آن مرکز قرار گرفته است و به همه چيز link دارد در حالي که در توصيف "ايزوتسو " در فرهنگ عرب يک جهار خانه هايي کشده است که خداوند در يکي از آن چها خانه ها قرار دارد و به هيچ چيز ربط ندارد اينکه من مي توانم در ذهنيت خودم با استفاده از زبان يک همچنين ذهنيتي ايجاد بکنم و اين چيزي نيست که جايي خارج در جهان وجود داشته باشد
در واقع مساله غيبت خداوند اينست که ما مي توانيم به خداند توجه نکنيم و جايي از جهان نيست که خداوند نباشد من مي توانم رويم را برگردانم و اين اصطلاحي است در قرآن زياد استفاده مي شود
مي گويد که رويتان را بر نگردانيد
در مقابل "صلي" "تولي " دارد صلي يعني رو به خدا گرقتن و تولي يعني روي برگشتن
بنابراين غيبت به معناي واقعي وجود ندارد و در واقع ما هستيم که غايب مي شويم و من مي گويم نکته اش اين است که به يک فرماليسمي رسيده ايم که در آنجا آزادي عمل داريم شما هر گزاره فرمالي که توليد مي کنيد مي توانيد يک نفي اولش بگذاريد و گزاره نقيضش را توليد کنيد بنابراين حداقل نفس زبان چرند است ديگر ! يعني يکي از اين 2 تا اشتباه است ! يعني به يک چيز واقعي اشاره نمي کند
حالا من به يک مثال اشاره کنم : شما در جهان غير انساني (با عرض معذرت حيوانات را هم جزء جهان انساني حساب مي کنم يعني به نظر من آنها هم به يک معناي انساني زبان خاصي دارند که توي آن ممکن است کذب به وجود بيايد اگر کسي مخالف است صحبت بکند من کلا خيلي احترام قائلا براي حيوانات ) (امسال ماه رمضان يک سخنراني هايي از شبکه چهار بعد از افطار پخش مي شد يک آقايي به اسم "دولابي" يک آدمي است که چند سال است فوت کرده است و از آدم هاي عارف مسلک بوده است که يک کلاس هاي خصوصي داشته است که چند سال پس از فوتش در تلويزيون سخنراني هايش را پخش مي کردند خيلي سخنران ظاهرا ساده اي بود و اصطلاحات عرفاني نداشت ولي واقعا حرف هاي خيلي عميقي گاهي مي زد يک جلسه بار ها اين را گفت : "تمام مساله اينست : چيزي که هست ، هست و چيزي که نيست ، نيست !" به نظرش کل ماجرا اين بود که ان چيزي هايي را که هست بگوييد هست و آن چيز هايي هم که نيستند نيستند ديگر ما مشکلمان همين است ديگر : چيزهايي که هستند مي گوييم نيستند ! و چيزهايي که نيستند مي گوييم هستند ! ما داخل زبانمان انگار يک جور داريم با کلمات بازي مي کنيم ) انعکاسي که در ذهن همه موجودات (من ذهن را براي ساير موجودات را هم بکار مي برم اگر ناراحت نمي شويد چون که بشر دوست دارد که بگويد که فقط من زبان و ذهن دارم ولي داخل قرآن اينجوري نيست) پيدا مي کند هيچ کذب و نادرستي ندارد اگر مثلا کلائکه از خداوند مي ترسند از آن چيزهايي که خداوند هست مي ترسند از آن چيز هايي که نيست نمي ترسند بخاطر اينکه فرض کنيد موضوع زبان فرمال نباشد يک چيز فيزيکي بايد وجود داشته باشد که يک تاثيري روي اين موجود بگذارد تا بترسد مي دانيد منظورم چيست ؟ اينکه يک چيزهايي که به هيچ چيز اشاره نمي کنند در جهان وجود ندارد و چيزي را که يک موجود غير انساني مي خواهد ، همان چيزي است که به آن نياز دارد نياز و خواست در جهان منطبق است اين نکته اساسي که در مورد بشر اتفاق مي افتد اينست که من چيزي را که به آن نياز ندارم مي توانم بخواهم چرا؟ چون که فرهنگ به من مي گويد که بخواه شما از اولي که بدنيا آمده ايد اين زباني که بشر داشته است باعث شده است که يک فرهنگ همين طور تلمبار شود که پر از گزاره هاي غلط و پر چيزهاي اعتباري غلط (بنابراين ما در يک جهان اعتباري زندگي مي کنيم ) باشد و ما ياد مي گيريم که آن را بخواهيم
بايد و نيايد هايي به ما گفته مي شود که بايد اين کار را بکنيم بايد اين چيز را بخواهيم مثلا يک نفر ياد مي گيرد که بايد به يک مقام اجتماعي برسد ) اين نيازش نيست که به او مي گويد تو بايد به اينجا برسي يک چيزي دارد از بيرون به او القاء مي شود اين پديده اي است که ما انسآنها بر خلاف همه موجودات به چيزي که مي خواهيم نمي رسيم (يکي از منابع شر همين است ديگر) يعني به آرزويي که دارم نمي رسم و از همين رنج مي برم
بشر باز اين ويژگي را به علت زبان ، زباني که فرهنگ را ايجاد مي کند و درون آن خواستهايي مطرح مي شوند که ممکن است بر نياز هيچ کسي منطبق نباشد
اينکه آن خواسته به يک سري چيز هاي کاملا معدوم اشاره بکند و ما در واقع ياد مي گيريم که چه چيز هايي را بخواهيم و چه چيزهايي را نخواهيم در حالي که بقبه جهان اينگونه نيست ، موجودات چيزهايي را که نياز دارند مي خواهند واسطه اي اينجا وجود ندارد من آخر جلسه دفعه قبل هم بيان کردم که خواست مثل انعکاس نياز است در زبان من به يک چيزي نياز دارم بعد يک چيزي ر ا به عنوان خواست بيان مي کنم در اين مرحله ي ترجمه است که فرهنگ دخالت مي کند اينکه من چه نيازهايي را حس کنم و کدام ها را بيان بکنم و دنبال کدام بروم اينها به بايد و نبايد هايي مربوط مي شود که من از والد دارم مي گيرم بنابراين يکي از منابع شر اينست که من چيزهايي را بخواهم که نياز ندارم
خداوند نيازهاي همه موجودات را برطرف مي کند بنابراين همه موجودات دارند در اوج خوشي زندگي مي کنند بغير از انسان ها که دچار اين پديده شر هستند خداوند "نياز" همه موجودات را برآورده مي کند ولي "خواست" همه موجودات را برآورده نمي کند (مثلا اگر من پدرم به من گفت که بايد رئيس فلان اداره بشوي خداوند قرار نيست که اين خواست مرا برآورده بکند چون ممکن است نياز من اين نباشد مثلا ممکن است که نياز من اين باشد که بروم و يک گوشه دنجي بنشينم و در درون خودم تامل بکنم و اگر رئيس آنجا بشوم بدبخت مي شوم و اگر از پديده شر مرگ و مير و يک سري چيز ديگر را بگذاريد کنار خيلي وقت ها بشر به اين علت احساس بدبختي مي کند که يک چيزي را مي خواهد و به به آن نمي رسد و دچار رنج هرمان مي شود و مشکل است اين است که نمي داند به چه چيزي نياز دارد و خيلي وقتها خيلي از خواستها به او تحميل مي شود ) اين يک نکته و نکته ديگر اينکه گزاره هاي نادرست و يازنمايي هاي نادرست و حتي اگر نيازي را درست تشخيص بدهم و بخواهم دنبالش بروم راه را ممکن است اشتباهي بروم نمي دانم که چطور بايد به آن نياز برسم ما هميشه يک واسطه براي تماس با دنيا براي ديدن دنيا براي فهميدن دنيا داريم که ذهنيت ماست من بر حسب اين چيزهايي که مي بينم تصميم مي گيرم که چه کاري انجام بدهم يعني اين انعکاس دنيا در درون من به من مي گويد که اکر از اين نقطه بخواهي به آن نقطه بروي (اولا که ممکن است که يک چيزي که درون به من بگويد بايد به اين نقطه بروي که همان اشتباه در فهميدن هدف است که اين نتجه زبان است من مي خواهم بگويم که هدف غلط در دنيا وجود ندارد مثلا ستارگان هميشه هدفهاي درست دارند و هميشه همه کارهايشان درست است اين که من به کجا مي توانم بروم به خاطر اين ويژگي فرهنگي ذهني بشر که زاييده زبان است ممکن اسن نقطه اشتباهي باشد و راه اشتباهي هم پيدا کند ) توصيفي که من دارم که از اين راه چگونه بايد رفت اين زاييده ذهن من است و ممکن است که اشتباه باشد من فکر مي کنم که مثلا براي اينکه به فلان هدف برسم بايد اين ها را همه را بکشم و بعد مي روم همه اينها را مي کشم و به آن هدف هم نمي رسم و مي بينم که تنها کاري که کرده ام اين بوده است که فقط يک سري از موجودات را از بين برده ام و ما بالاخره داخل ذهنيت خودمان داريم زندگي مي کنيم بنابراين اشتباه مي کنيم و به چيزهايي که مي خواهيم نمي رسيم و آدم مي کشيم
هيچ انساني نياز ندارد که انسان ديگري را بکشد اگر کسي فکر مي کند که نياز درانسان هست که کس ديگري را بکشد بايد بگويد که به کدام يم از نياز هاي انسان مربوط مي شود ما کارهايي مي کنيم که به نياز هاي ما ربط ندارد ما حتي کاهايي مي کنيم که خواستي هم نداريم نسبت به آنها مثلا ما بک نفر را مي کشيم و مي گوييم که نمي خواستم او را بکشم من فکر مي کردم که اگر اين را بخورد ببهوش مي شود ولي مرد
اين مربوط به يک سري هست هايي است که بازنمايي اشتباه شده اند ديگر و من فکر مي کنم که اگر اين را به اين بدهم فقط ببهوش مي شود ولي وقتي دآدم مرد
مثلا اولين قتلي که اتفاق افتد وقتي قابيل هابيل را کشت ، ربطي به اين نداشت که اگر اين باشد يا نباشد خداوند به او توهج بکند يا نکند
مثل اين است که شيطان تفريحش اين است که وقتي يک نفر يک چيزي دارد به او بگويد تو اين را نداري و او را گول بزند و به او بگويد که تو بايد فلان کار را بکني که اين را داشته باشي و اين دقيقا همان کاري است اگر آن کار را بکند از دست مي دهد
اولين دروغي را که شيطان گفت اين بود که آدم در جنت بود و خلد آشيان هم بود و همه چيز هم در اختيارش بود تناه کاري را که نبايد مي کرد را شيطان گفت اگر مي خواهي که تا ابد اينجا باشي و يا اينکه ملک بشوي (در حالي که از ملک بالاتر بود) اين است که از اين شجره بخوري يعني دقيقا همان کاري بود که اگر مي کرد همه اينها را از دست مي داد يک چييز را نمي دانست که دارد و از دست داد
حالا من بالاخره 2 تا چيز مختلف گفتم که ما چگونه هم در مورد "بايد ها و نبايد ها" در اثر فرهنگ زبان اشتباه مي کنيم (هدفي انتخاب مي کنيم که نياز ما نيست) و همين که راههاي اشتباهي مي رويم چون هست و نيست ها را درست نمي فهميم يک نکته راجع به فرهنگ بشر يک نکته را نگاه کنيد که مي رود به سمت اشباع شدن از لحاظ زباني بياييد که اينگونه به اين مطلب نگاه بکنيم که همه گزاره هاي ممکن را دارد کم کم توليد مي کند مثلا تا يک زماني شايد گزاره "خدا نيست" وجود نداشت بعد کم کم اين گزاره بوجود آمد حرف هايي را که هيچ کس نزده است ، مردم مي زنند و درون دوره مدرنيسم اين اصلا تبديل به يک قاعده شد اين که من يک چيزهايي را بگويم که کسي تا بحال نگفته است بنا براين به نظر مي آيد که در طول زمان اين هست و نيست بيشتر دارند با هم قاطي مي شوند خلاصه آخرش خدا يا هست يا نيست ولي هر گزاره با نفي آن در فرهنگ ما موجود است بعضي ها به اين معتقدند و بعضي ها به آن معتقدند ما يک جوري داريم به سمت يک فرهنگي که فرهنگ پست مدرن است پيش مي رويم اينکه يک مجموعه تختي از گزاره ها که همه در کنار هم وجود دارند و يک حسي که به وجود آمده است اينست که اصلا نمي تواند قضاوت که کدام يک از اين گزاره ها درست است و حقيقت چيست ؟ حرف از اين است که اصلا حقيقتي وجود ندارد و يک جوري در آن سطح فرمال زبان (من جلسه قبل صحبت کردم يکي از ويژگي هاي مرد سالاري رفتن به آن لایه نوشتار رسيدن زبان است اين که در آخرين لایه )همه گزاره به اندازه هم و در کنار هم وجود دارند
اصلا چه چيزي باعث مي شود که گزار هها با هم فرق کنند ؟ آن reference هاي آنها در جهان خارج
و وقتي که شما خيلي متوجه آن سطح فرمال زبان بشويد ديگر خيلي فرقي نمي کند
و مي شود که گفت که فرهنگ بشر قدم به قدم به طور صعودي به لایه هاي فرمال زبان تر نزديکتر مي شود من دفعه قبل "؟؟؟؟؟" را مثال زدم به عنوان آدمي که ديگر به طور رسمي گفتار را در مقابل نوشتار قرار مي دهد و نوشتار را رسما در مقابل گفتار ارجح مي داند
هر چقدر شما به البه هاي بيروني زبان نزديک مي شويد گزاره هاي بايد فرق خودشان را از دست بدهند بنابراين اين اتفاق عجيبي نيست و ما داريم در دنيايي زندگي مي کنيم که گزاره ها با هم خيلي فرقي نمي کنند هر مدتي يکبار يک در اين کلاس مي آيد و از اين حرف هاي مي زند مثلا اينکه اصلا عقل وجود ندارد و نمي شود اينها را ثابت کرد اين حرفها مد ديگر در دنياي پست مدرن که حقيقتي وجود ندارد و هر کس براي خودش در وجودش يک چيزي انعکاس پيدا مي کند و همه ما حقيقتيم و يک خرده از اين حرف هاي عجيب و غريب مي گويند
و من يکبار توصيف کردم که يکي از پابه هاي بيان رسمي نشده پست مدرن اينست که آدمها خيلي زياد با هم فرق دارند و بنابراين نمي شود از يک حقيقت مشترک بحث کرد به غير از زن و مرد که ؟؟؟؟؟
دقيقا اين ترکيب فمنسيم (به اين معناي متداول)و پست مدرنيسم خيلي چيز کميکي است من نمي دانم چرا کسي خنده اش نمي گيرد !؟؟
خلاصه بخاطر اين گرايش به فرماليسم است که روي همديگر تلمبار مي شوند و همواره اين نظارت روي درستي و نادرستي گزاره ها دارد ضعيف تر مي شود باز من به عنوان يک نکته مي خواهم به بحث هاي قبلي ارجاع بدهم که منشا شر براي بشر به اين معنايي که من دارم مي گويم در واقع توي والدش است و سخني است که از بيرون مي آيد همه موجودات انگار بر حسب درونشان است که انگار دارند زندگي مي کنند و بشر بر اساس يک چيز بيروني است که دارد به اشتباه مي افتد من يک بار مثلا گفتم که دشمن انسان در درونش نيست و در بيرونش است در واقع ما نيازهايي داريم که اگر فرهنگ نادرستي نباشد و انسان هدايت شده باشد به اين معني که چيزهايي که هست را بداند که هست و چيزهايي را هم که نياز دارد درست برايش باز نمايي شده باشد ديگر اشتباه نمي کند . اصلا براي چه بايد اشتباه بکند ؟ نياز هايي درونش قرار دارد و بر اساس همان نياز ها هم تصميم گيري مي کند شر وقتي پيش مي آيد که يک گزاره نادرستي بدست مي آيد از فرهنگ (از بيرون) يک چيزي که اشتباه باز نمايي شده است به وجود مي آيد .
حالا ممکن است که نفر بگويد که : "ذهن بشر خودش ممکن است که گزاره اشتباه توليد کند " خب من بحثي ندارم ولي عملا نگاه کنيد عملا 99% فرهنگ نادرست است که ممکن است گزاره نادرست توليد کند ما کمتر خودمان generate مي کنيم
من دارم دوباره اين را در تاکيد اين مي گويم که والد است نقش اصلي در گمراهي ايجاد مي کند
شرک را شما از والد مي گيريد هيچ آدمي اگر در جاي عجيب و غريبي باشد نمي رود که بت درست کند من اين را خيلي عجيب و غريب مي دانم . ممکن است که يک ترسهاي موهومي پيدا کند و يک چيزي درست کند و اسم بگذارد ولي اينها يک عمل ها اجتماعي هستند که در فرهنگ بتدريج به وجود مي آيد ما در نگاه ديني حتي معتقديم که يک موجودي حتي خارج از عالم انساني است که شر را دارد ايجاد مي کند و اولين گزاره نادرست را شيطان در واقع دارد به انسان القاء مي کند .
يک جوري در ديدگاه ديني به نظر من اين چيزهايي که در روانشناسي مي گويند که ما درون خودمان يک غريزه مرگبار و خود تخريبي داريم اينها با ديدگاه ديني سازگار نيست يعني چيزي که بشر را تخريب مي کند خارج از محدوده بشر است بشر هم مثل ساير موجودات ديگر ساختار يکپارچه دارد اينکه بين دو گرايش بين مرگ و زندگي در نوسان باشد به نظر مي آيد که در ديدگاه ديني ما اين طور نيست .
وقتي يک گزاره کذب وارد ذهن شما شد شما گزاره هاي کاذب را با اين بذر generate مي کنيد اين عين متن يک روايتي است که مي گويد کاري که شيطان مي کند اينست که در قلبهاي شما بذر مي کارد و از اين بذر ها شيطانک هايي به وجود مي آيند و قلب شما را مثلا پر مي کنند .
يک گزاره نادرست در یک "سيستم اصل موضوعي درست" يک "سيستم اصل موضوعي نادرست" ايجاد مي کند اين بخش را ما generate مي کنيم . من مي خواهم بگويم روايت ديني هميشه اشاره به اين دارد که گزاره هاي نادرست را اولين ابتکارش حداقل کس ديگري به خرج داده است .
خود ما بعدا generate کرده ايم و در اينکار استاد شده ايم ! و از همين گزاره هاي نادرستي که خودمان اخيرا generate کرده ايم و بتي را که اخيرا تازه ساخته ايم و بعد هيچ کس اين را نمي پرستيد بچه خودمان را مجبور کرده ايم که اين را بپرسد اينها را ما کرده ايم ولي من فکر مي کنم که اين داستان دارد اين را مي گويد که منشا اين گزاره هاي نادرست بيرون از وجود بشر است .
نهايتش اين است که چيزي در همه جهان وجود دارد براي همه موجودات و آن انعکاس يک اسم الهي در همه موجودات بدون استثناء است و آن صفت "هادي" بودن است .
يعني همه موجودات بنا بر نص صريح قرآن هدايت مي شوند . چگونه موجودات هدايت مي شوند ؟ مثلا بگذاريد در مورد حيوانات مثال بزنم با اينکه فکر مي کنم مثال يک مقداري منطبق نباشد (چون ما حيوانات را يک مقداري بيشتر از ستاره ها و ملائک مي شناسيم ) حيوانات چگونه هدايت مي شوند ؟
حيوانات به وسيله احساسات دروني خودشان هدايت مي شوند يعني مي فهمند که چه کار هايي را بايد بکنند و چه کار هايي را نبايد بکنند يعني لازم نيست کسي به يک حيوان درس داده باشد که چه قارچهايي سمي هستند وقتي که به يک موجود سمي نزديک مي شود حس خطر مي کند .
حيوانات در مقابل موجوداتي که يک جوري برايشان خطر ناکند (مثلا بچه گورخر مادرش به او نمي گويد که اين کفتار ها دارند مي آيند تو را بخورند و بيا دنبال من بدو ! اين به طور اتوماتيک وقتي کفتار مي بيند مي ترسد و نمي تواند بيان هم بکند که از چه چيزي دارد مي ترسد) آموزش نمي بينند
خيلي از موجودات وقتي احساس بيماري مي کنند مي روند توي جنگل و گل ها و علف ها را بو مي کنند و يکي از آنها را انتخاب مي کنند و مي خورند آن لحظه حس مي کنند که اين به دردشان مي خورد و فرمولش را بلدند و اصلا مي دانند که مرضشان چيست وقتي بويش به مشامشان مي رسد يک جور مکانيسم بدنشان بهشان مي گويد که اين براي تو خوب است و ما هم مکانيسهاي مشابهي داريم مثلا نمومه اش موقع باروري زنها هنگامي استخوان هاي بچه دارد شکل مي گيرد و بدن نياز به سيليسيم دارد حتي نسبت به بوي خاک عکس العمل نشان مي دهند (بعضي هاشان خجالت مي کشند و يواشکی مي روند يک گوشه و خاک مي خورند و برايشان يک جور مفيد هم هست به خاطر اينکه بهترين منبع سيلسيم است ). ببينيد همه حيوانات يک جور هدايت تکويني دارند از يک چيزهايي خوششان مي آيد و از يک چيزهايي بدشان مي آيد و از يک چيزهايي مي ترسند اينها باعث مي شوند که درست رفتار کنند . در موقعيتي که قرار مي گيرند اين موقعيت يک جوري در وجودشان انعکاس پيدا مي کند و با احساساتشان يک جور ترکيب مي شود که باعث مي شود درست عمل کنند.
بشر به علت زبان فرمالي که دارد اين برايش کافي نيست براي اينکه من که ديگر بوي فرهنگ اشتباه را که نمي فهمم . گزاره کذب بوي خاصي نمي دهد که به من بگويد که اين گزاره کاذب است و به من بگويد که طرف آن نرو ما بغير اشتباهات معمول که ممکن است به طور غريزي بکنيم (اگر امکانش باشد)مشکل ما اينست که داخل يک تور فرهنگ نادرست گير مي افتيم (اولي که بدنيا مي آييم ) چيزي که از نظر مذهبي (که بحثش را بعدا مي کنيم ) جرقه اش را شيطان زده است يک موجودي که از خارج انسان است . حالا ما پس به چيزي نياز داريم که براي هدايت (هدايتي که به همه موجودات مي رسد بايد در فرهنگ بشر انعکاس پيدا کند من دارم بر مي گردم به اولين جلسه که گفتيم قرآن اصلا اين است ) به اينکه متن داشته باشيم متني که در واقع درونش هست ها ، هست و نيست ها ، نيست و بايد ها همان چيزهايي است که با نياز هاي ما منطبق است و ... قرآن يک چيز ضروري است و هدايت خداوند من مي خواهم بگويم که بايد در زبان بشر ظهور پيدا بکند .
ظهور هدايت خدا در زبان بشر همان چيزي است که ما به آن مي گوييم قرآن
من مي خواهم يک جمله اي نقل کنم از آقاي جوادي آملي که فکر مي کنم درست است . ايشان مي گويند که هر هدايتي که در جهان وجود دارد قرآن است يعني اگر يک آدمي قبل از اينکه قرآن نازل بشود هم يک چيزي گفت و يک نفر هم هدايت شد يک چيزي است که از قرآن است .
مجموعه چيزهايي که بشر را هدايت مي کند همان چيزي است که در قرآن است ممکن است که شما بتوانيد يک چيزهايي در يک موقعيت هاي ديگر بگوييد و اين هدايت منحصر در قرآن است يعني هر چيزي که در قرآن آمده است به يک نوعي مثلا در قرآن به آن اشاره شده است به زبان عربي به آن اشاره شده است و طي يک داستان به آن اشاره شده است و يا ممکن است که به يک نحو ديگري به آن اشاره کرده باشد آن چيزهاي زباني که باعث اصلاح reference ها مي شونداينها همان چيزهايي است که در قرآن آمده است.
من اولين جلسه اي داشتيم گفتم که ضرورت دارد که براي هدايت انسان يک کتاب نازل شود يک چيزهاي کلي گفتم و اين جلسه هم راجع به "علم الآدم الاسماء" خيلي کوتاه اشاره کردم که فکر مي کنم که روشنتر شد.
قرآن يک حقيقت کلي است همان حقيقت هدايت است که به صورت زبان در آمده است :
من از سوره رحمان اين را مي فهمم وقتي که مي گويد : "علم القرآن_خلق الانسان_علمه البيان" بنابر خود قرآن ، قرآن يک حقيقتي جداي از انسان است انگار به همه تعليم داده شده است يعني قرآن بروز يک هدايتي است که به طور تکويني بعضي ها دارند . هدايت تکويني و تشريعي نداريم نه اينکه نداريم هدايت تشريعي همان چيزي است که ما به آن مي گوييم قرآن که جنبه هاي مختلفي ممکن است داشته باشد و اين همان چيزي است که به ديگران هم تعليم داده شده است همان غرايز يک جوري اين که چه کاري بايد کرد و چه کاري نبايد کرد و چه چيزهايي هست و چه چيز هايي نيست . قرآن به هر کسي در حد خودش به تکويني تعليم داده شده است و انسان وقتي که ظهور مي کند داخل دنيا و شايد اين مجموعه هدايت به صورت فرمال براي اولين بار به يک موجود داده مي شود يعني همه موجودات معيشت شان آنقدر پيچيده نيست که به همه قرآن نياز داشته باشند ممکن است که با يک چيزهاي خيلي کوچکي نيازشان برطرف بشود ولي براي انسان قرآن را به يک معني به طور کامل به وجود مي آورد . اين اسماء مي تواند به همه اسماء داخل قرآن اشاره بکند (که باز هم فرقي نمي کند ديگر! همه اسمائي که در قرآن آمده است اسم خداست.)
من اينجا يک چيزهايي راجع به حيوانات نوشته ام که نمي گويم چون که هر دفعه راجع به حيوانات صحبت مي کنم با اعتراض رو برو مي شوم بعضي ها حاضر نيستند حيوانات را جزء آدمها حساب کنند !!
حيوانات در واقع projection هاي انسان هستند در يک محور هاي محدود آنها هم ويژگي هاي زباني دارند و همه آنها گمراه مي شوند . شر همان جور که در انسان ها وجود دارد به همان معني در حيوانات وجود دارد ولي اگر من اين را بگويم شما ناراحت مي شويد.
يعني ممکن است حيوان چيزي را که نبايد بخورد ، بخورد . به نظر من ذهنيتش است که او را به اشتباه مي اندازد ديگر من نمي دانم چه چيز ديگري ممکن است که به اشتباه بيندازدش ؟
من نمي دانم که چه عشقي در انسان ها وجود دارد که بين خودشان و حيوانات يک gap بينهايت بزرگ ايجاد مي کنند و مي گويند که آنها از غريزه هايشان استفاده مي کنند و ما يک جور ديگر استفاده مي کنيم در حالي که اصلا اين جوري نيست حيوانات بيشتر از غريزه به صورت استفاده مي کنند و يک چيزهاي ذهني هم دارند و انسان برعکس بدون اينکه متوجه باشد کلي از غرايزش استفاده مي کند و فکر مي کند که دارد به صورت خود آگاه دارد انتخاب مي کند .
سوال ؟؟؟؟؟
جواب ؟؟
ببينيد شما نقش شيطان را در اين داستان هيچوقت فراموش نکنيد . مثلا بعضي ها مي گويند که اين خاصيت بشر است که عصيان مي کند در حالي که به نظر مي آيد الان شيطان دارد عصيان مي کند و اولين عصيان گر تاريخ است يعني انسان به تبع شيطان عصيان مي کند.
من سوالم اينست که و اميدوارم همه تان قانع بشويد هر کس که در طول تاريخ اين داستان را بخواند و راجع به آن فکر کند بايد اين سوال ها برايش مطرح شود و به آنها جواب بدهد يعني من سوال عجيب و غريبي مطرح نکردم اينکه شر چه ربطي به تعليم اسما دارد متن ايات را مي گويد ديگر که بايد يک جوري سعي کنيم که با استفاده از اين مفهوم تعليم اسما برويم و ببينيم که شر چرا به وجود آمده است و اين در جاهاي ديگر قرآن هم اشاره شده است مثلا در داستان يوسف و جاهاي ديگر .
به نظر من سوالهاي ديگر هم طبيعي است يک سوال ديگر اينست که اين سجده کردن ملائکه در مقابل بشر يک صحنه بينهايت عجيب است . اينکه خداوند امر مي کند که به غير از خودش سجده کنند و بعد صحنه را تجسم بکنيد که يکي نمي کند . براي اولين بار در طول تاريخ يک جمع بزرگي هستند که همه سجده مي کنند و يکي نمي کند و بعد در سوره اعراف مي ايستد و در مقابل خداوند حرف دارد يعني مي گويد نمي کنم حرف هاي شيطان را در سوره اعراف بخوانيد هر چقدر که حرف هاي ملاوکه غريب است حرفهاي شيطان آشناست ! من بهترم ، من از آتشم من ... ما خودمان از اين حرفها زياد مي زنيم لحن صحبت شيطان خيلي فروان تر از لحن صحبت قرآن است .
من تمام اين داستان را با کنجکاوي راجع به انسان مي خوانم مي شود يک نفر قرآن را بخواند و اصلا شيطان شناس بشود !!
شما مي توانيد موجودات را در قرآن از نحوه حرف زدنش بشناسيد يک حرف خيلي جالبي مي زند شيطان که در آن دنيا کسانيکه گمراه شده اند به خداوند مي گويند که اين ما را گمراه کرد شيطان مي گويد که من شما را به سمتي که خيرتان نبود دعوت کردم و خداوند هم شما را به سمتي که خيرتان بود دعوت کرد شما خودتان انتخاب کرديد يعني بدترين جواب را مي دهد ديگر. يعني حالا که اينها را در جهنم انداخته است يک کاري مي کند که اينها بيشتر بسوزند ! و حرف درستي هم مي زند که من اينکار را کردم و خدا هم ان کار را کرده بود حالا شما چرا آمديد اين طرف مي خواستيد برويد آنطرف ؟؟
يعني سخن هاي ديگري هم وجود داشت حالا سخن شيطان در فرهنگ وجود نداشت شما چرا سخن باطل را پيروي کرديد ؟ خيلي حرف خوبي مي زند !
بگذاريد من راجع به اين مطلب صحبت بکنم که اين سجده کردن معني مي دهد يا فقط مساله اکرام مثلا
سوال ؟؟؟؟؟
اينکه اصلا مساله عصيان خودش يک مطلبي است ديگر خداوند مي گويد که من هر چيزي را که بگويم باش به وجود مي آيد چطور يک موجودي يک کاري خلاف مر خداوند انجام مي دهد؟ يعني يک چيزي که از نظر من خوبست اين است که اولين عصيان را در محدوده قرآن شيطان کرد و شايد جاي خوبي باشد که انسان بفهمد که عصيان يعني چه و اينکه وقتي ما داريم مثلا نافرماني مي کنيم يعني چه ؟
به چيزي که شيطان مي گويد فکر کنيد همين که فکر مي کند بهتر است ، به دليل سجده نکردنش ، يک حرف هايي مي زند که نمي شود به راحتي گفت که اين حرف هاي چرند است مثلا اشاره مي کند به منشا خلقت خودش . اينکه چرا شيطان سجده نمي کند سوال خوبي است که آدم درک بکند که چرا شيطان سجده نمي کند ؟
نکته خيلي خيلي مهم ! اينکه به نظر مي آيد که آمدن انسان به کره زمين و بعد وجود شر اينها همه از اول داستان پيداست به نظر مي آيد که شيطان دارد نقش عمده اي را در اين داستان بازي مي کند . يعني قابل پيش بيني است که شيطان اين نافرماني را مي کند و حالا اين کاري را که دارد انجام مي دهد انجام بدهد . شيطان به چه دردي مي خورد ؟ (يک سوال کاملا طبيعي ) چرا انسان بايد در کنار شيطان باشد ؟
سوال ؟؟؟؟؟؟
من قبول دارم که اين سوال مهمي است که به نظر مي رسد که همه چيز در عالم يک فايده اي دارد ديگر يعني شيطان يک جوري براي آدم مضر است يعني به سوال قبلي ربط دارد .
دقيقا ما بعضي وقت ها بعضي از سوالات به ذهنمان مي رسد از بس که اين داستان برايمان آشناست ويعني اين پديده اي که يک نفر سجده نمي کند سوال برانگيز است اينکه ملائکه بايد سجده بکنند و يک نفر سرباز مي زند آدم بايد سعي کند اين صحنه را خيلي خوب بفهمد .
و اينکه انسان دستور پيدا مي کند که برود داخل جنت و يک شجره اي آنجاست که بايد بفهميم اين شجره چرا آنجاست ؟ شما اين داستان را براي اولين بار اگر براي يک بچه تعريف کنيد اولين سوالي که از شما مي پرسد اينست که چرا به يک درخت نبايد نزديک شد ؟ اگر يک باغ به انسان مي دادند و مي گفتند که هر چه دوست داري برو بخور مي رفت مي خورد ديگر و مشکلي هم پيش نمي آمد اينکه يک چيزي آنجا تعببه شده است که نبايد به آن نزديک شد را بايد جواب بدهيم و واقعا يک سوال اينجا وجود دارد اينکه چرا خداوند اين کار را مي کند ؟ و مثلا چه فايده اي دارد؟ همه چيز بايد براي بشر يک جور فايده داشته باشد ديگر و دليلش چيست که يک چيزي وجود دارد که نبايد از آن خورد ؟
و اين حرف هايي که شيطان در سوره اعراف مي زند خيلي جالب است و بايد راجع به آنها صحبت بکنيم .
من يکسري چيزها را مي خواستم بگويم که وقت نشد حداقل بگذاريد سوالش را مطرح بکنم
سوال ؟؟؟؟؟
آره مي توانيم بگوييم که هدايت تکويني در حد فرمال هم آن اول هم وجود دارد ولي مشام ما همان اول آلوده مي شود ولي قبول کن که يک سيگنال هاي آنقدر ضعيف که در اين فرهنگ گم مي شود ديگر عملا شما درستي و غلطي گزاره ها را به اين راحتي درک نمي کنيد از بچگي اصلا داريد واژگان اشتباه استفاده مي کنيد در زندگي تان يعني اسمهايي گذاسته شده براي چيز هايي که اصلا لياقت اسم گذاشته شدن ندارد و داريد با همين ها زندگي مي کنيد ديگر يعني مساله خيلي عميق است و فقط بحث چند تا گزاره نيست اصلا زبان غلط شده است ! مثلا فرض کنيد واژه "مروت" به معني "مردانگي" که واژه مقدس اعراب بوده است و در قرآن نيامده است به چيزي اشاره نمي کند يعني هيچ چيزي به اسم مروت در جهان وجود ندارد ولي در فرهنگ مي تواند به وجود بيايد تمام ويژگي ها و صفاتي که مي بينيد همه اعوجاج دارند يعني به reference هاي درستي اشاره نمي کنند براي همين است که خيلي از واژه ها از قرآن حذف هستند . شجاعت اصلا در قرآن نيست . شجاعت را سعي بکنيد تعريف بکنيد مي بينيد که اصلا نمي شود ! شجاعت به هيچ چيز اشاره نمي کند ! چيزهايي هستند که بشر بايد از آنها بترسد پس شجاعت يعني چه ؟ يعني اينکه انسان از چيزهايي که نبايد بترسد ، نترسدو از چيزهايي که بايد بترسد ، بترسد ؟ پس شجاعت يک جوري دارد به وسيله ترس تعريف مي شود در قرآن هم اينجوري است ترس داريم ولي شجاعت نداريم در قرآن مي گويد که از غير از خدا نترسيد اين مي شود معني شجاعت ديگر ولي وقتي يک عرب از کلمه شجاعت استفاده مي کند حالت روحي به نظرش مي آيد که يک آدم بي کله ايست که از هيچ چيز نمي ترسد واقعا عرب شجاعت را به اين معني به کار مي برد اينکه ترس در وجودش نيست . مي خواهم بگويم که آدمي وجود ندارد که ترس در وجودش وجود ندارد . حتي اگر ديوانه هم باشد باز از يک چيزهايي مي ترسد اصلا شجاعت وجود ندارد واژه اي نيست که به چيزي اشاره کند يعني واژگان غلط داريم گرامر غلط داريم و زبان غلط است حتي در زبان حافظ هم واژگاني وجود دارند که به هيچ چيز اشاره نمي کنند وجود دارند قرآن يک کتابي است که قرار است که اين گونه بخوانيمش که واژگاني دارد که به چيز هايي اشاره مي کنند که هستند و مقوله هايي که واقعلا وجود دارند .
اتفاقا اولين بحث معروف زباني ، که براي تعريف واژه ها انجام شده است ،"سقراط" اولين بار مفصلا بحث کرده است راجع به شجاعت و صفحاتی بحث کرده است بين سقراط و خيالي که سعي مي کند تعريف ارائه بدهد و هي ايراد دارد و به نظر من موضوع بدي را انتخاب کرده است چون شجاعت را نمي توان تعريف کرد چون وجود ندارد .