جلسه ۲ مسیحیت

از جلسات کیولیست
پرش به ناوبریپرش به جستجو

احتمالاً الهیدانان مسلمان برای توضیح مبانی دین خود، اصول عقاید اسلام را مطرح می‌کنند و سعی می‌کنند آنها را ثابت کنند. اما یک مسیحی چنین نمی‌کند. اگر مبانی دینی را با برهان بیان نکنیم، چه راههای جایگزینی داریم؟

مقدمه

وقتی میخواهیم در مورد مبانی عقاید مسیحی صحبت بکنیم، انتظار می‌رود یک مسیحی چگونه از عقایدش دفاع کند؟ اصولی را به عنوان اصول پذیرفته شده اش بگوید و بعد آن‌ها را با براهین عقلی ثابت کند؟ فکر میکنم مسلمانها اگر قصد تبلیغ دینشان را داشته باشد، اینگونه عمل خواهند کرد. کلاً یک الهی دان مسلمان حسش این است که میتواند براهینش را اثبات بکند. همه ی ما میدانیم که مسیحیان این کار را نمیکنند. کمتر میبینید که بیان مسیحی حتی در کتاب‌های فلسفی الهی دانهای درجه یکشان، جنبه ی اثبات عقاید داشته باشد. امروز میخواهم در این مورد صحبت کنم که اگر مبانی یک اعتقاد را نخواهیم به صورت برهان عقلی ارائه کنیم، چه راههای معقول دیگری در پیش رو داریم؟ میخواهم به شما نشان دهم طوری که بعضی میگویند نحوه ی بحث کردن مسیحیان نامعقول نیست و اتفاقاً از جنبه‌هایی خیلی معقول به نظر میرسد.

نقد استدلال دکارتی

تعریف روش دکارتی

روش خاص استدلال کردنی که من آنرا دکارتی مینامم (در واقع از ارسطو شروع شد و دکارت به آن رسمیت داد)، به این معناست که یک فرد میتواند تمام معلومات خود را کنار بگذارد و از یک سری اصول بدیهی خیلی واضح، شروع کرده و با استفاده از اصول منطق تمام حقایق را کشف کرده و بیان کند. توجه کنید که این شیوه ی استدلالی صرفاً در جهت بیان حقایق نیست بلکه برای کشف حقایق هم هست. در‌واقع فرد، افکارش را از اصول موضوعه‌ای (نقطه ی صفری) شروع میکند که قبلاً آن‌ها را پذیرفته، و با استفاده از قواعد منطق (که آن‌ها را نیز قبلاً پذیرفته) سعی میکند حقایق را اثبات و کشف کند (کاملاْ شبیه هندسه ی اقلیدسی). حقیقت این است که حتی ارسطو هم روش منطقی را اینگونه تعریف نمیکرد و برای همین است که بهتراست نام این روش را دکارتی بگذاریم و نه روش استدلال یونانی.

اشکالات وارد به این نوع استدلال

1- اصول مورد توافق همگان امروز وجود ندارد، سطح دقت آنقدر به تدریج بالا رفته که دیگر تقریباً هیچ چیز را نمیتوانم ثابت کنم: کلاً هدف از استدلال کردن به روش دکارتی این است که دقیق باشیم. به همین جهت لازم است سیستم اصول موضوعی را فُرمال و صوری کنیم و حقایقی را که می‌خواهیم اثبات کنیم، به صورت گزاره‌های صوری بنویسم. از طرف دیگر برای هر گزاره در منطق صوری، باید یک تعبیر در عالم واقع بیابیم. حال هرچه در این سیستم ثابت شود، در دنیای واقعی هم ثابت شده! اگر قرار است ما اصول خود را به گزاره‌های صوری تبدیل کنیم و نتایج صوری را نیز به عالم واقع برگردانیم، پس دقت را به طور کامل به دست نمی‌آوریم. ممکن است در نگاشت عالم به گزاره‌ها (در ابتدا) و در نگاشت گزاره به عالم (در پایان استدلال) دچار اشتباه شویم. در ضمن توجه کنید که اصول موضوعی را ثابت نمیکنیم (یعنی اصلاً قابل اثبات نیستند)، وآن‌ها را میپذیریم و فرضمان این است که مورد توافق همه هستند! در حالی که اصول مورد توافق همگان حداقل در قرن اخیر وجود ندارد! در‌واقع به تدریج از زمان ارسطو تا قرن نوزدهم، سطح دقت آنقدر بالا رفته که به تدریج به اینجا رسیده‌ایم که با این دقت، تقریباً هیچ چیز را نمی‌توانم در مورد جهان خارج ثابت کنم. جمله ی معروف وینکنشتاین این است که چیزی را که نمیتوان به دقت بیان کرد، نباید بیان کرد! رساله ی خود او که معتقد بود همه ی چیزهایی که میتوان به دقت بیان کرد را در آن گفته، چند صفحه بیشتر نشد! و آخرین جملاتش هم این است که این را هم دور بیندازید چرا که این‌ها را هم چندان نمیتوان قبول کرد! کلاً این شیوه ی دقیق بحث کردن به نظر نمی‌آید راه به آنجا ببرد که به توافق کلی بر سر آن برسیم. حداقل از لحاظ کاربردی خیلی کاربرد ندارد و در این 2000 سال تاریخ به جایی نرسیده! به همین دلیل است که فلسفه ی اواخر قرن نوزدهم و بیستم از فرم استدلالیش خارج شده و کسانی مثل نیچه و هایدگر پیدا شده اند که بیشتر به نظر می‌آید شعر میگویند تا استدلال بکنند! هایدگر شعر را به صراحت ابزار برتری جهت بیان حقایق میداند.

2- ذهنی که این نحوه استدلال میکند بیشتر میخواهد دیگران را قانع بکند تا خود به حقایق برسد: شما وقتی به سراغ استدلال و دقیق بیان کردن می‌روید که ذهنتان بیشتر به این سمت متمایل باشد که میخواهید دیگران را قانع بکنید. خوش‌بینانه ترین چیزی که میتوان گفت این است که در ابتدای کار یعنی یونان قدیم، آکادمی هایی به وجودآمد که آدمها مینشستند و با هم بحث و استدلال میکردند و در واقع کشف حقیقت یک امر انفرادی نبود. بنابراین همزمان با کشف حقیقت، من دائم در این فکر بودم که چگونه میخواهم آنرا به دیگران بگویم. این روال کم کم به آنجا رسید که سعی کنیم حرفهایمان را در قالب منطق و استدلالی که قبلاً رویش توافق کرده‌ایم بریزیم. در حالیکه در همان زمان یونان و ارسطو و افلاطون، کمتر میبیند که مقید به این استدلالات باشند. سعیشان این بود که آنچه را که درک کرده‌اند به بهترین شکل ممکن بیان بکنم. اما شیوه ی استدلالی، در زمان دکارت جنبه ی ریاضی و هندسی پیدا کرد و از بعد از دکارت تا اواخر قرن نوزده و بیست به حالتهای عجیب و غریبی رسید! مثلا به جاهایی مثل «رساله ی منطقی فلسفی» وینکنشتاین که آنقدر شور اینگونه بحث کردن درآمد، که دیگر کلاً این نوع بحث کردن منقرض شد و وجهه اش را از دست داد.

3- در این طرز استدلال پیش فرضهای ناگفته هست، مثل امکان بیان حقایق در قالب زبان: چند درصد از مغز بشر را آن قسمتی تشکیل داده که با سمبلهای ریاضی و انتزاعی کار میکند و میتواند استدلال کند؟ بخش بسیار کوچکی! چند درصد قوه ی شناخت بشر را این بخش استدلالی تشکیل داده است؟ پس بقیه ی مغز چه میشود؟ بقیه ی مغز، بستر امکانات شناختی و بیانی دیگری است که شاید در درک حقیقت مؤثرتر باشند و کار معقولی نیست که وقتی من امکانات مختلفی برای شناخت دارم، خود را محدود به قسمتی خاص و کوچک بکنم. گویی انسان برای بلند کردن وزنه ای سنگین خود را مقید کرده که فقط از دو انگشتش استفاده بکند و حال بعد از 2000 سال موفق به انجام اینکار نشده! خوب منطقیست که حال که وزنه سنگین‌تر است از آنچه تصور میکردم، باید از تمام امکانات و توانم استفاده بکنم! در‌واقع در این طرز تلقی پیش‌فرضهایی وجود دارد که معمولاً هم بیان نمیشود؛ مثلاً اینکه حقایق را می‌توان در قالب زبان بیان کرد. می‌توان به راحتی در امکان بیان حقایق در زبان طبیعی تردید کرد، چه برسد به بیان حقایق در قالب زبان صوری که محدودتر هم هست. خواندن یک شعر خوب هم یک تجربه است. یعنی زبان میتواند واسطه ای برای انتقال تجربیات باشد ولی هنگام استدلال عقلی، آن تجربیات عمیق و شخصی منتقل نمیشوند و ما از یک زبان سطحی و ماشینی استفاده میکنیم. ارسطو میگوید از تمثیل حق استفاده نداری استفاده کنی و فقط باید از قیاس استفاده کنی در حالیکه امروزه برخی دانشمندان علوم شناختی معتقدند که استعاره پایه ی تمامی ادراکات انسان‌ است و حتی آنجا که حس میکنید دارید استدلال صوری میکنید درک شما بر اساس استعاره است.

4- این عقل مدرن مردانه است: یکی از ویژگی‌های این عقل مدرن، مذکر بودن آن است و ارتباط با مردسالاری دارد. این شیوه ی مردانه، هیچ شیوه ی دیگری غیر خود را نیز به رسمیت نمیشناسد در حالیکه ما شیوه‌های شناختی بسیار پیچیده‌تری داریم که کاملاً هم عاقلانه هستند و ما را به حقایقی نیز میرسانند.

5- طبق فرض این استدلال، یک بچه ی تازه به بلوغ رسیده، در اوج قدرت خود برای شناخت دنیاست: پیش‌فرض عجیب و غریب دیگری که پشت این استدلالات وجود دارد؛ این است که از چهارده پانزده سالگی به بعد، عقل بشر قدرتش اضافه نمیشود. طبق این تصور جدید و عجیب، این روشهای استدلالی در یک بچه ی سیزده یا چهارده ساله، به کمال قدرت خود میرسد! معنی این حرف این است که یک فرد در این سنین برای اثبات و فهمیدن حقایق با شیوه ی استدلالی کاملاً آماده است و گذراندن سالهای بعدی عمر، چیزی به او اضافه نمی‌کند. این در حالیست که در تمام تفکرات کلاسیک حداقل تا چهل سال منتظر بودند که قدرت ذهنیشان اضافه شود.

6- ارتباطی در این شیوه بین طرز زندگی فرد و اعتقاداتش در نظر گرفته نمیشود: در این طرز تلقی دکارتی، کشف حقیقت ربطی به شیوه ی زندگی فرد ندارد. در واقع فرد هر چه می‌خواهد بکند ولی در طول روز، مدتی را در دفتر کارش بنشیند و کتاب بخواند و استدلال بکند تا به حقیقت برسد! در‌واقع پیش‌فرض این است که شیوه ی عملی زندگیتان در قوه ی شناختی تان تأثیری نمیگذارد ولی اگر کتاب زیاد بخوانید و قدرت استدلالتان خوب باشد، قوه ی شناختیان میتواند شما را به حقیقت برساند. شما نگاه کنید، فیلسوفان اکثرشان زندگی خیلی نرمالی نداشته اند. نمیخواهم بگویم بی قید و بند بوده اند، نه، اتفاقا اکثر فیلسوفان بزرگ قید و بند اخلاقی داشته اند، بلکه منظورم این است که عجیب و غریب بوده اند. به نظر می‌آید خیلی از استدلالات و فلسفه شان، جنبه ی دفاع از ضعفهای زندگی شخصی خودشان را دارد. همانطور که فوکو کتاب خودش را در مورد جنون می نویسد، گویی دارد از خودش در مقابل سنت روانکاوی که او را روان پریش تشخیص داده بود دفاع میکند. یا مثلاً نیچه قدرت پرست است و دائم از ابر مرد صحبت میکند، دلیلش هم این است که یک آدم بسیار ضعیف است و هر کس از راه میرسد توی سرش میزند. گویا در اتاقی نشسته و دارد با این عقاید، جبران زندگی شخصی اش را میکند. این در حالیست که در تمام مکاتب قبل از مدرن، تصور طبیعی این بود که شما باید مسیری را طی بکنید که بخش عمده‌ای از آن جنبه ی جسمانی دارد و در نهایت ذهنتان به حدی از کمال برسد که بتوانید حقیقت را کشف بکنید. من فکر میکنم به طور غریزی در نهاد انسان این حس وجود دارد که کشف حقیقت در یک فرد، با ظهور نشانه‌هایی در او (مستقل از حرفهایش) همراه است. مثلاً آوردن معجزه نشان دهنده ی ارتباط شخص با برخی حقایق است و اینکه این فرد خودش آدم خاصی شده است. اما در جهان مدرن، تجربه و عمل کاملاً مستقل از فرآیند شناخت هستند. هیچ‌کس به این نگاه نمیکند که مثلاً نیچه تقریباً دیوانه بوده! هیچ کسی نمیگوید من کتاب‌های این آدم را نخوانم. در این نگاه، یک فیلسوف که خودکشی کرده و زندگی خوبی هم نداشته است، ممکن است به شناخت حقیقت رسیده باشد. در حالیکه مثلاً پیامبران یا عرفا، نحوه ی زندگیشان جاذبه داشته‌ و داستانهای زیادی درباره ی روش زندگیشان وجود دارد. در‌واقع به نظر می‌آید بین عقیده و عمل رابطه‌ای دیالکتیک وجود دارد؛ بدین معنا که من چیزی را میدانم، به آن‌ عمل میکنم و باز بیشتر جلو می‌روم و بیشتر به دانسته‌هایم افزوده میشود.اگر بخواهم یک مثال ساده بزنم از اینکه چگونه عمل و تجربه ی انسان، روی عقایدش اثر میگذراد، میتوان از تجربیاتی یاد کرد که به آن‌ها تجارب دینی میگویند و شخصی طی تجربه‌ای، حقایقی را میبیند که بین الاذهانی هم نیست. در روایتی هست که کسی پیش امام جعفر صادق آمد و گفت که به خدا شک دارد. امام گفت که او را در آب بیندازند و برای مدتی زیر آب نگهش دارند. وقتی از آب بیرونش آوردند، ایمان آورده بود! چرا؟ زیرا دچار تجربه‌ای شده بود که بارها در قرآن از آن صحبت میشود. درست است که در شرایط خاصی این تجربه را کرد و چیزی را دید، ولی به هر حال آنرا دید دیگر! اینطور نیست که هر کس را به آب بیندازید این باور را پیدا کند ولی گویا این آدم ویژگی ای داشت که میشد با این تجربه ی خاص، این عقیده را در او ایجاد کرد. گویا طی شرایطی خاص، دری را برای این فرد باز کرده‌اند و فرد پشت آنرا دیده و حال اگر در را هم ببندند، این فرد دیگر میداند که پشت آن در چیزی وجود دارد. وینکنشتاین که به معنای متعارف متدین حساب نمیشود، در آثارش از تجربه‌ای شخصی که چند بار داشته صحبت میکند. تجربه‌ی احساس امنیت مطلق و باورش به خدا هم به همین تجربیاتش وابسته است نه به استدلالات عقلی. این فرد، تحت شرایط روانی خاص، تجربیاتی داشته که با ابزار زبان هم نمیتواند آن حقایق را انتقال دهد و این روش شناخت روش نامعقولی نیست. بسیار بدیهی است که ما به دلیل روش زندگیمان، تجربیات خاصی میکنیم که روی شناختمان اثر میگذارند. کلاً در دوران مدرن جا افتاده که شما به زندگی شخصی افراد کاری نباید داشته باشید و حتی زشت است اگر کنجکاوی کنید! این جدایی به نظر من یک ایده ی مدرن است. حتی در مورد هنرمندان. در گذشته هنرمند به گونه‌ای مقدس دانسته میشد و آنچه می آفرید نتیجه ی نوعی الهام الهی دانسته میشد. اما امروزه معمولاً جمعهای هنری منبع فسادند و خیلی میبینید که حریم های اخلاقی را اولین بار هنرمندن شکستند. اینکه این آدم به نظر من خوب باشد، لزوماً به معنی درست بودن تفکراتش نیست ولی ایندو به هم بی‌ربط نیستند. هرچقدر بحثها تئوری تر باشند این ارتباط کمتر است. مثلاً در مورد قضایایی که یک ریاضیدان کشف میکند، مهم نیست روش زندگیش چطور باشد اما در مورد رسیدن به حقیقت مهم میشود. نیچه حرفهای خیلی خوب هم دارد و انتقادات خوبی به عقل مدرن دارد، ولی اینکه نمونه ی خوبی به عنوان یک انسان کشف کننده ی حقیقت باشد نه. شاید یک آدم بد میتواند حرفهای خوب هم بزند. اما نمی‌توان گفت آدمی که زندگی‌اش فاجعه است حقیقت را درک کرده است. به کمال رسیدن یک چیز همه جانبه است، هم از نظر شناختی هم عملی.

7- ما انسان‌ها شناخت را بیش از هر چیز برای عمل کردن نیاز داریم. در فلسفه ی مدرن انسان‌ها کاری به زندگی ندارند و فقط دنیا را نظاره میکنند! در عقل گرایی شناخت اولین و آخرین کار ماست!! هایدگر یکی از اساسی‌ترین انتقاداتش از فلسفه ی دکارتی این است که سوژه و ابژه اشتباه در نظر گرفته شده اند. یعنی اینکه به نظر می‌رسد در شیوه ی دکارتی، انسان موجودی دانسته می‌شود که در گوشهٔ ی اتاقی نشسته است و از پنجره‌ٔی آن به جهان نگاه می‌کند. این انسان براساس بازتاب جهان در پنجره می‌اندیشد و شناخت به دست می‌آورد. این پنجره در واقع همان چارچوب منطق است که دکارت شناخت انسان را محدود به استفاده از آن می‌کند.در حالیکه انسان موجودی نیست که در اتاقی نشسته باشد و از پشت پنجره دنیا را ببیند و تحلیل کند و تئوری بسازد. هایدگر میگوید یکی از مهمترین تجربیات هر انسان، این است که در جهان حضور دارد و همین الان ممکن است برایش اتفاقی بیفتد و بیشتر از میل به شناخت اصلاً دلهره دارد! شناختهای ما بیشتر از این لحاظ مهمند که مقدمات عمل را فراهم آورند. ما در درجه ی اول به دنبال زنده بودن و زندگی کردنیم اما در عقل گرایی مدرن، شناخت اولین و آخرین کار ماست! این شیوه ی برخورد، مثل این است که شما گرسنه باشید و مقدار خیلی زیادی از غذاها در اختیارتان باشد و شما خیلی وسواسی باشید و بگویید باید کشف کنم کدامیک بهترین غذاست و دقیقاً بر بدن من چه اثری خواهد گذاشت. بنابراین سالها مشغول تحقیق روی این غذاها شوید و تا وقتی بهترین را پیدا نکرده‌اید لب به غذا نزنید. این شیوه اصلاً ممکن است؟ قبول دارید اگر کسی اینگونه زندگی کرد، میتوانیم بگوییم اصلاً گرسنه نیست؟ این وسواس منطقی دوران مدرن دلیلش این است که میخواهند که به هیچ نتیجه‌ای نرسند تا هر کار میخواهند بکنند. در سه قرن اخیر هر چه به سمت جلو پیش رفته ایم، شیوه ی منطقی دقیق و دقیقتر شده و همه ی حقایق زیر سؤال رفته و از لحاظ اخلاقی هر دیگر انسان هرکار میخواهد میکند چرا که دیگر حقیقتی وجود ندارد! آیه‌ای از قرآن میگوید انسان دلش میخواهد جلویش باز باشد و هرکاری میخواهد بکند و میگوید دقیق به من بگویید این قیامت کی است؟ یا مثلاً ماجرای کشتن گاو بنی اسرائیل. بنی اسرائیل از مصر آمده‌اند و گاو برایشان مقدس است و دوست ندارند گاو بکشند و برای همین است که دائم سؤال میپرسند. چرا که نمیخواهند اینکار را بکنند! به نظر من وسواس زیاد آدمها روی شناخت، برای این است که میخواهند جلویشان باز باشد چرا که شما هر عقیده‌ای را بپذیرید محدودیتهایی جلویتان میگذارد. پس چه بهتر که سطح دقت راجایی بگذارید که اصلاً نتوان چیزی را ثابت کرد. پست مدرنها معقتدند که کشف کرده‌اند که در هر دورانی «فراروایت» دارد. فراروایتها چیزهایی هستند که استعاره گونه در پشت تمامی استدلالهای منطقی و افکار وجود دارند. مثلاً قرن هجدهم قرن فراروایت نیوتونی است. مثلاً انتقال از قرون وسطی به مدرن، تشبیه جهان به انسان، در زمانی به فراوایت تبدیل جهان به ماشین شده است. یکی از انتقادات ریشه‌ای پست مدرنها به دوران مدرن، بر خلاف تفکرشان که همه چیز را منطقی میگویند، کلی استعاره و تمثیل در پس ذهنها بوده که باعث شده چنین ایده‌هایی به وجود آید. اگر این را قبول کنید، دوران اسطوره ها یا برخی شیوه‌های بیان دینی که مستقیماً این استعاره ها را بیان میکنند، خوبست که ما استعاره ی خودمان را بیان کنینم. مثلاً اگر دکارت فراروایتی برای انسان دارد، خوبست که این‌ها را مطرح کنیم. مثلاً دکارت بگوید که من انسان موجودی می‌بینم که پشت یک پنجره نشسته و دنیا را میبیندو داستانکی است که بدون آنکه آن را روشن بیان کند، ما را به پیروی از آن می‌خواند. . یادمان نرود که پس ذهنمان داستانکی شکل گرفته. بنابراین مسیحیت را محکوم نکنیم اگر مبانی حرفش چنین روایتهایی است و بر اساس یک داستانی صحبتهایمان را بنا میکنیم. آنکه داستان نمیگوید هم داستان دارد در پس حرفش. واقعیت این است که هیچ چیزی در مورد جهان واقع در سیستم صوری قابل اثبات نیست. فلسفه در قرن بیستم نیز از فرم استدلالی دکارتی خارج شده است. ر‌واقع در شیوه ی دکارتی، شما خود را از منابعی که به هیچ وجه استدلالی نیستند محروم میکنید. منابعی مثل: تجربیات اجداد، فطرت، هدیه هایی که طبیعت برای بقا در وجود ما گذاشته (تفکر داروینی)، و شناختهای عمیقی که از بدو تولد در وجود ما بوده‌اند و به تدریج باز میشوند.

بنابراین میخواهم بگویم جریانات فلسفی از نیمه ی قرن بیستم، همه نشاندهنده ی شکست جریان دکارتی است. در جریان رنسانس، یک نکته ی مهم که معمولاً فراموش می‌شود این است که یک شیفتی از فکتها و مسائل مربوط به انسان، به مسائل مربوط به طبیعت اتفاق افتاد. علاقه ی آدمها این نبود که این‌ها را بدانند. تا قبل از انقلاب علمی، بیشتر مسائل حوزه ی انسانی بود که مورد توجه بود. فلسفه ی الهیات مورد توجه بود نه فلسفه ی طبیعت. فلسفه ی طبیعت را با این قصد میخواندند که بعدها بتوانند وارد بحثهای الهیات شوند. نیوتن آمد و ادعا کرد قوانین جهان شمولی را بیان میکند که زمین و آسمان را با یک سری قوانین بیان میکند. بعد انسان و حیات را کنار گذاشتیم و زمین و آسمان را با هم متحد کردیم. قانون جهان شمول یعنی چه؟ یعنی انسان هم چیزیست مثل مولکول و اتم و بنابراین قوانین نیوتن میتواند زندگی انسانی را هم توجیه کند؟ فکتهای انسانی واقعاً با قوانین نیوتن قابل توجیه است؟ میخواهم بگویم انقلاب علمی فقط انقلاب متودها و وارد کردن ریاضیات نیست، بلکه علوم انسانی هم موقتاً کنار رفت و توجه انسان به سمت مطالعه ی طبیعت رفت آنهم با یک شیوه ی خاص. یک فیلمی را در تلوزیون میدیدم که پروژه ی خاک برداری از مریخ را نشان میداد و در جایی یک جمله بیان کرد: اگر بتوانیم این کار را بکنیم، بشر به یکی از بزرگترین آروزهایش میرسد!!! کجا بشر صد سال قبل چنین آرزویی داشت؟ این جمله یا از جهت تبلیغاتی گفته می‌شود و خوب طبیعیست که هر نهاد اجتماعی به دنبال کسب درآمد است؛ و یا اینکه آنقدر درگیر کار خودش شده است که واقعاً مهمترین آرزویش همین است! شما اگر تاریخ دانش بشر را ببینید، خیلی از مسائلی که ادعای حل شدنشان وجود دارد، قبلاً اصلاً مساله نبوده اند! به عنوان مثال، یک بحثی وجود دارد بین محمد بن زکریای رازی، آن زمان که مشغول مطالعه روی مواد بود و مخالفینش. او اهل تجربه بود و در آزمایشگاه کار میکرد. خیلی هم در نوشته هایش تأکید دارد که این شیوه ی خوبی برای مطالعه ی طبیعت است. بسیاری از مخالفینش، حرفشان این بود که این‌ها در شان بشر نیست! بشر در این دوره ی کوتاه زندگیش، باید به الهیات بپردازد و با جهان ماورا آشنا شود. از نظر الهی دانها، کیمیاگری کار پستی دانسته میشد. سؤالات اصلی بشر این‌ها نبوده. در گذشته اگر هم علم تجربی وجود داشته با این قصد بوده که در نهایت الهیات را بهتر بفهمند. نیوتن در اواخر عمرش، نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشته و در آن گفته «همه ی کارهای علمی ای که من کردم، از دید من در حد حل کردن جدول کلمات متقاطع است. من همه ی این کارها را کردم تا حوزه ی ذهنیم قدرت بیابد و بتوانم الهیات را بفهمم». میدانید که نیوتن سالهای آخر عمرش را مشغول الهیات شد هر از گاهی هم که یک مساله ای پیدا میشد که کسی نمیتوانست حل بکند مینشست حل میکرد. در آن موقع کسی پیش‌بینی نمیکرد که این کارهایی که شروع شده چند قرن بعد به تکنولوژی هایی برسد که زندگی بشر را متحول بکند. آن موقع فعالیتهای نظری شناختی بود که خوب و جالب بود، اما چندان مهم به نظرشان نمیرسید. ما در انقلاب علمی، توجهمان را از عالم انسانی به سمت عالم طبیعت بردیم آنهم به گونه‌ای خاص که بتواند پیش‌بینی بکند و نتیجه ی این پیش‌بینی ها، تسلط بر طبیعت بود.

روش پیشنهادی پوپر

حالا چه باید بکنیم؟ به هر حال میخواهیم حرفهای خود را به هم منتقل کنیم. اگر خود را به شیوه ی استدلالی محدود کنیم، محدودیت آنقدر می‌شود که نه من میتوانم راحت بگویم نه شما خوب بفهمید. پس محدودیت‌های زبانی را برداریم. اما خوب صحبتمان بی در و پیکر هم نباید باشد. چه پیشنهادی به جای بحثهای عقلی وجوددارد؟ من میخواهم از نگاه پوپری استفاده کنم و شیوه ی کلی ای برای بحث استفاده کنم که محدودیت هایش کم است و نام آنرا روش تعمیم یافته ی پوپری میگذارم. او میگوید اساساً کار اشتباهی است که از یک نقطه ی صفر شروع کنم و حرفهایی که میخواهم بزنم را اثبات کنم. لزومی ندارد تئوری ام را برایتان اثبات کنم. من تئوری ام را بیان میکنم برای اینکه واقعیت‌ها را توجیه کنم. هیچ‌کس از انیشتن نمیتواند بپرسد از کجا نظریه ات را آورده ای و نقطه ی صفرت کجا بود. ممکن است خواب دیده باشد! هیچ اشکالی ندارد یک روز یک فیزیکدان بگوید من این تئوری را در خواب دیده‌ام و بسیار خوب هم فکتها را توجیه میکند. اساس حرف پوپر این است که بیایید وسواس دکارتی برای اینکه هر چیز از کجا آمده را کنار بگذاریم و هر کدام آنچه را فکر میکنیم درست است بگوییم و بعد ببینم صحبت چه کسی بهتر فکتهای زندگیمان را توجیه میکند. این یک شیوه ی بحث بین الاذهانیست، فکتها چیزهایی است که انسانها رویش توافق کرده اند، و بر اساس این‌ها تئوری‌هایی ساخته شده. الان بیش از هشتاد سال است که فرمولهای تئوری کوانتوم وجود دارد و استفاده می‌شود در حالیکه کسی نمیداند چگونه از واقعیت‌ها استنتاج شده اند، اصلاً معنیشان را هم نمیفهمیم، ولی کاملاً معتبرند چون تمام آزمایشها را توجیه میکنند. در‌واقع این ایده‌ها از فلسفه ی فیزیک آمده‌اند و پوپر در آخر عمرش این ایده‌ها را به کل فلسفه تعمیم داد. کتاب کوچکی دارد به نام «سرچشمه های دانایی و نادانی» (نوشته ی کارل ریموند پوپر؛ ترجمه عباس باقری، نشر نی)، که درآن تحول فکر بشر را از لحاظ تاریخی بررسی میکند و سعی میکند از شیوه ی پیشنهادی خودش دفاع کند. میگوید ببینیم واقعیتهایی که ملموسند و ما میتوانیم رویشان توافق کنیم چه هستند و بعد ببینیم کدام تئوری این واقعیت‌ها را بهتر توجیه میکند. اگر داستان دین مسیح را باور بکنید جهان برایتان معقولتر است یا اگر یک اسطوره ی یونانی را باور بکنید یا اگر داستان داروین را باور بکنید. اینکه این داستانها از کجا آمده‌اند را کنار بگذارید. پوپرهمانطور که روی اینکه یک تئوری از کجا آمده محدودیت نمیگذارد، روی اینکه فکتها از کجا آمده‌اند هم محدودیت نمیگذراد و تنها می‌گوید که نوعی هیئت داوری باید آنها را بپذیرند. مثلاً جامعه ی فیزیک، جامعه ی مسلمانان یا یک شخص خاص با تجربه‌های خاص هستند که فکتها را تعیین میکنند. مثلاً در مجامع علمی، وقتی هیئت ژوری فکتهایی را تأیید کرد و مثلاً مقاله‌ای در مجله ی نیچر چاپ شد، همه ی جامعه ی علمی جهان میپذیرد که این اتفاق افتاده و کسی شک نمیکند. بنابراین فکتها به توافقی که جمع با هم دارند بسیار بستگی دارد. البته در مورد فکتها و تجارت شخصی، لزومی ندارد مورد قبول جامعه باشد. شما اگر تجربیاتی خاص دارد میتوانید تئوری ای خاص که آن‌ها را به بهترین شکل توجیه میکند بپذیرید. این شیوه ی پوپری، دست و بال آدمها را باز میکند تا بتوانند آنچه را در ذهنشان هست راحتتر بیان بکنند و وسواسی روی منشأش نداشته باشند و بیشتر درگیر این باشند که تئوریشان فکتها را توجیه میکند یا نه. در واقع دکارت میخواهد از جایی بسازد و جلو برود و به آدمها میگوید ببینید من درست ساخته‌ام یا نه. در حالیکه پوپر میگوید من کاری ندارم چگونه ساخته ای، نتایجت را میشنوم و میسنجم که وقایع دنیای من را توجیه میکند یا نه. وقتی این تئوری را میشنوید متوجه می‌شوید که مهمترین نکته ی مؤثر در تئوری ای که شما در مورد جهان میپذیرید یا میسازید، اینست که فکتها و تجارب زندگی شما چه هستند. چه چیزهایی هست که در زندگیتان لمس کرده‌اید و مطمئنید درست اند. این مهمتراز این است که روشهای استدلال شما چقدر قوی هستند. مجموعه فکتهای شما هستند که مهمند. شما به چه چیزهایی در جهان توجه کرده‌اید و چه چیزهایی را پذیرفته اید. اینطور که نگاه کنید عقاید انسان‌ها در مورد جهان به این وابسته می‌شود که علایقشان کجا است و چه تجاربی داشته اند. طبق این روش، یک آدم متدین و موحد نه تنها گزاره ای را تحت عنوان اینکه خدا وجوددارد و یکیست قبول کرده، بلکه تجربه ی این جهانیش هم این است که خداوند است که همه چیز را اداره میکند و فقط یکیست. در‌واقع تئوری ای که پذیرفته باید با فکتهای زندگی روزمره اش هم سازگار باشد. یعنی در زندگی روزمره اش هم توحید را ببیند. مثلاً کسی که مهمترین موضوعِ زندگیش فوتبال است، بیشتر حقایقش نیز برگرفته از فوتبال است و به دنبال تئوری‌ای است که این حقایق را توجیه کند. فرض کنید این آدم مسلمان است و بعد میبیند تیمهای اسلامی همه شکست میخورند. همه ی دنیا را از منظر فوتبال میبند پس انتظارش این است که خدا باید مسلمانها را کمک بکند در مسابقات. عقیده اش اینرا پیش‌بینی میکند و در عمل چیز دیگری میشود. پیش خودش توجیه میکند و میگوید لابد چون مربی کافِر بود شکست خوردیم. مربی را عوض کردند و باز همان‌طور میشود! این آدم قاعدتاً بعد از مدتی باید کافِر شود! چرا که اگر واقعاً فوتبال مهمترین مساله ی دنیا بود و تیمهای مسلمان دائم شکست میخوردند، کم کم باید به اسلام به عنوان یک تئوری برای توجیه فکتها شک میکردیم. مثل یهودیان. آن‌ها تقریباً ملاک اینکه خدا همراهشان هست یا نه برایشان این بود که در جنگ پیروز شوند یا شکست بخورند. خوب این آدم دچار تناقض می‌شود دیگر! یعنی فکتهایی که در زندگی تجربه میکند با عقایدش نمیخورد. میخواهم بگویم علایق و حساسیت‌های شما در مورد دنیاست که باعث می‌شود تئوریهای شما ساخته شود. نیچه اصطلاحی دارد که در فلسفه‌اش هم مفهوم مرکزی است و آن «چشم انداز» است. میگوید هر آدمی دنیا را از یک چشم انداز میبیند. برحسب اینکه چه تجاربی داشته‌اید و چه دوست دارید، فکتهای زندگی شما نقش میگیرد. برای همین است که زندگی مومنانه باید داشته باشید اگر میخواهید موحد باشید. نمیتوانید هرجور زندگی بکنید و توحید را هم حفظ بکنید. روزی که همه ی زندگیتان فوتبال باشد واقعاً نمیتوانید توحید را حفظ کنید چرا که مثلاً دائم دعا میکنید تیمتان ببرد و هیچ اتفاقی نمیفتد و آخر یا دچار یأس می‌شوید یا به این نتیجه میرسید که خدا نیست. پس با پیش گرفتن این روش، بیش از اینکه دقت کنیم تئوری‌ها را چگونه میسازیم به این توجه خواهیم کرد که فکتهایمان چیستند و از کدام حوزه ها انتخاب شده اند. مثلاً مسیحیان مجموعه فکتهایی که میخواهند درباره‌اش صحبت کنند با ما متفاوت است! و خوب طبیعی است که وقتی ما تئوری و عقایدشان برای توجیه این فکتها را میشونیم به نظرمان جالب نمی آید. آن‌ها هم در مورد اسلام همین حس بهشان دست میدهد.

نکته‌ای در مورد پوپر

یک نکته ی مهم میخواهم بگویم. وقتی من از پوپر نام میبرم همیشه این نگرانی هست که سوتفاهمهایی پیش بیاید. در ایران مجموعه‌ای از دشمنان پوپر زندگی میکنند، خصوصا به خاطر کتاب سیاسی اجتماعی «جامعه باز و دشمنانش». پوپر غیر از اینکه فیلسوف علم است، در فلسفه ی سیاسی به شدت طرفدار لیبرال دموکراسی است و همیشه با حالت ستایش آمیزی از وضعیت سیاسی اجتماعی آمریکا در مقابل اروپا صحبت میکند و دشمن سرسخت کمونیسم و بلوک شرق است. من شخصاً با این نوع تفکراتش احساس همدلی نمیکنم ولی این استفاده‌ای که من از سخنانش میکنم نه به عقایدش در فلسفه ی علم به طور کامل ربط دارد و نه ربطی به فلسفه ی سیاسی‌اش دارد. بلکه استفاده میکنم از قسمتی از سخنرانی‌هایش که در جزوه ی کوچک «سرچشمه های دانایی و نادانی» آمده و در آن ایده ای جالبی میدهد. ایده ی خیلی کلی ای در مورد اینکه لزومی ندارد ایده ی دکارتی را برای بیان عقاید خودمان استفاده کنیم به این معنی که یک اعتقاد که به آن باور دارید در صورتی موجه است که بتوانید روی فاندیشن خوبی آنرا سوار کنید. پوپر چون سازو کار واقعی علم خصوصا فیزیک را دیده، مخالف فاندیشنالیسم است و راه چاره‌ای در مقابل آن باز میکند و چیزی را مطرح میکند که تحت عنوان کوهرنتیسم میشناسیم. یعنی یک اعتقاد موجه است اگر با مجموع اعتقاداتتان سازگار باشد و لازم نیست فاندیشن منطقی برای آن داشته باشید. همینکه گزاره های کوچک و بزرگی که به آن‌ها معتقدید با فکتهایی که میبینید تضاد نداشته باشد کافیست و اینهم یک نوع توجیه عقلانی حساب میشود. به این ترتیب میتوانیم ایده ی دکارتی را کنار بگذاریم که دست و پایمان را خیلی میبست ولی حس منطقی بودن را هم حفظ کنیم.

استفاده ی ما از روش پوپری تعمیم یافته

حالا ما هم در این بحثهایمان داریم به دوران قبل انقلاب علمی برمیگردیم و در مورد فکتهای خیلی ساده ی جهان انسانی صحبت میکنیم. تأکید هم دارم که شیوه مان عقلی است اما دکارتی نیست. اتفاقاً یکی از قویترین جریانات مخالف روش دکارتی یعنی فلسفه ی اگزیستانسیالیست، از ناحیه ی فلسفی مسیحی آمد. پدر این فلسفه کیرکگور، این حرفها را به همین دلیلی که من الان دارم میزنم زد. احساس میکرد که هیچ سنخیتی بین دیدگاههای مسیحی با این شکل نگاه کردن به دنیا وجود ندارد. مسیحیت بیشتر با مسائل روزمره ی زندگی مثل مرگ و گناه مربوط است. نه با چیزهایی مثل جوهر و عرض و عدم و... فلسفه ی پدیدار شناسی و اگزیستانیسیالیسم تا حدودی به هم مربوطند. فلسفه ی پست مدرنیسم هم همینطور است. این نوع برگشتن به ابزارهای بیانی، به نظر من یک‌جور پیروزی دیدگاههای دینی و عرفانی محسوب میشود. ما تمام ابزارهایی که ادیان برای بیان عقاید خودشان استفاده میکردند، مجددا در فلسفه ی مدرن داریم استفاده میکنیم. فیلسوفها الان داستان، نمایشنامه و فیلمنامه مینویسندو حس میکنند فلسفه شان را اینگونه بهتر بیان میکنند و میبینید که در کتاب مقدس و قرآن بسیار داستان وجود دارد و این‌ها با فلسفه ی موجود هماهنگی دارد. البته ما روش پوپر را تغییراتی میدهیم. مثلاً خود پوپر میگوید فرمال بیان کنید اما ما اجازه میدهیم که برای بیان تئوری از ابزارهایی که جنبه ی عاطفی هم دارد استفاده شود، مثل شعر، تمثیل و غیره. یا مثلااجازه میدهیم با ابزارهای مختلف از حقانیت خود دفاع کنند حتی شیوه‌های عملی مثل معجزه. بنابراین شیوه مان برای بیان فلسفه ی مسحیت را، شیوه ی پوپری تعمیم یافته مینامیم.


[در این جلسه روایت اسقفی آغاز شد که برای انسجام بیشتر در بحثهای جلسهٔ بعد آورده شده است. همچنین بخشهایی مربوط به روش پوپر که در جلسات سوم و چهارم آورده شده بود، در این جلسه ادغام شد.]