جلسه ۴ یهودیت
ادامه مباحث جلسه گذشته در توضیح آیات ابتدایی سوره بقره در مورد ویژگیهای الذین فی قلوبهم مرض و در پایان توصیف دو تمثیل ابتدایی سوره در مورد این آدمها
فایل صوتی جلسه چهارم سری یهودیت در قرآن
دریافت فایل صوتی جلسهی ۴ با کیفیت بالاتر
دریافت فایل صوتی جلسهی ۴ با حجم کمتر
خلاصه جلسه
جلسه چهارم
یادآوری
· "الذین فی قلوبهم مرض" گروه مهمی هستند چون پیچیدگی هایی دارند نسبت به متقین و کفار. و مطرح کردن بحث راجع به این گروه از آدمها زمینه ای است برای فهمیدن کل سوره بقره و کل وضعیت اهل کتاب و اینکه اینها همان ها هستند که ادیان را تحریف می کنند.
· یادآوری تفاوت "اللذین فی قلوبهم مرض" با "منافقین"
تاکید بر روی اهمیت این گروه از آدمها ممکن است این سوال را پیش بیاورد که اگر این مساله اینقدر اهمیت دارد چرا در قرآن زیاد روی آنها بحث نشده است. یعنی تقریبا به جز در سوره بقره و یکی دو بار دیگر که اسم "الذین فی قلوبهم مرض" می آید خیلی در قرآن در موردشان بحث منسجمی دیگر وجود ندارد. جواب این سوال به نظر من خیلی واضح است و آن این است که اینها اهمیت شان دقیقا در این است که شما اگر فهمیده باشید که اینها چطور آدمهایی هستند، هر جای قرآن را که باز کنید تقریبا حضور اینها را می بینید. یعنی تمام بحث هایی که در مورد اهل کتاب هست در واقع بحث راجع به این جور آدمهاست. پس وقتی معرفی این گروه از آدمها انجام می شود، شما صدها جا در قرآن را می توانید پیدا کنید که مربوط به این آدمها است. یعنی قرآن خودش را محدود نمی کند به اینکه همه توصیفات این طور آدمها را در همان جایی که آنها را تعریف کرده و ویژگی هایشان را گفته بیاورد و بحث را تمام کند. بحث هایی که مثلا در مورد بنی اسرائییل و علمای یهود در قرآن هست را می توانید به عنوان منابع اطلاعات برای این دسته از آدمها به حساب بیاورید. از طرف دیگر اگر کسی چنین اعتراضی بکند که راجع به این آدمها در قرآن کم صحبت شده، می توان اینطور پاسخ داد که همین اعتراض در مورد گروه مومنین هم وارد است، چون کمتر جایی در قرآن مومنین تعریف می شوند. مثلا اولین آیات سوره مومنون چند تا عبارت در مورد آنها هست. اگر خیلی دوست داشته باشید که گزاره های کلی بشنوید راجع به ایمان و مومن، خیلی در قرآن پیدا نمی کنید ولی مثلا تمام آیه هایی که در مورد پیغمبرها یا پیروان راستین آنها هست به نوعی مشخص کردن این است که مومن کیست و چه کار می کند. مثلا در سوره غافر تعریفی از مومن ارائه نمی شود ولی مثال خیلی روشنی از اینکه مومن چطور آدمی است در آنجا زده می شود. این اصولا زبان قرآن است که بحث های انتزاعی و کلی خیلی توش نیست و اگر مسایل کلی ای را مطرح می کند بعدا شما با مثال ها هست که آن را کاملا می فهمید.
ما خیلی به بحث های انتزاعی علاقه مندیم. یعنی انتظار داریم که وقتی راجع به چیزی می خواهیم صحبت کنیم، اول آن را تعریف کنیم. اول یک definition بیاوریم و بعد چند تا property بیاوریم و ذهنیتمان در موردش شکل بگیرد. در این آیات اولیه سوره بقره تا حدی مطابق تمایل امروزی ما عمل شده و آن این است که اینجور آدمها بالاخره یک تعریفی دارند و تعریفشان این است : هرکسی که ادعا می کند که ایمان دارد به خدا و روز قیامت ولی مومن نیست جزو اینهاست. حالا اینکه این موجود در چه حدی از خودآگاهی یا ناخودآگاهی است خیلی مهم نیست. به هر حال یک چیزی شبیه definition اینجا داریم. بعد یک سری صفاتشان گفته می شود و نهایتا در یک آیه اشاره می شود به اینکه چرا اینها این صفات را پیدا کرده اند، بعد دو تمثیل راجع به اینها هست که اصلا در دنیای مدرن به روش کار ما نمی خورد، ما معمولا از تمثیل در کتابهای امروزی مان استفاده نمی کنیم، ولی قرآن زیاد از تمثیل استفاده می کند. در آخر هم راه حل اینکه اینها چکار بکنند که اینطوری نباشند هم هست. تقریبا یک جور روال خوشایند ما اینجا وجود دارد. در قرآن خیلی وقت ها نه گزاره کلی که شبیه definition باشد وجود دارد، نه خیلی لیستی از property ها وجود دارد، ممکن است حتی در مورد چیزی که دارد صحبت می شود فقط یک نمونه خاص گفته شود و بعد گفته شود کسانی که مثل فلان هستند ... . اتفاقا امروز در روش های هوش مصنوعی این طرز کار هم وجود دارد، در concept learning از روی چند نمونه و مثال سعی می شود که یک concept تولید شود. به هر حال در بیست-سی سال اخیر کمی دارد این فضای چند هزار ساله بحث منطقی و ... کمی شکسته می شود... یک گروه از دانشمندان که روی نحوه کار مغز انسان کار می کنند یک حرف خیلی قابل تاملی زده اند که خیلی ساختار شکنانه است و آن این است که اصولا مغز انسان همیشه دارد با استعاره کار می کند. این خیلی قابل تامل است چون کسانی که این حرف را زده اند آدمهای مهمی در این زمینه هستند، مثل لیکاف. اگر این حرف پیش برود و شواهدی برای این امر پیدا شود و در زیر همه ادراکات ما استعاره وجود داشته باشد، وحشتناک است! اینکه چقدر بشر راه انحرافی رفته و اصولا استعاره و تمثیل و ... را از متون حذف کرده و گفته اینها بدند و یک سری استدلال قیاسی را جایگزین کرده اند. در این قسمت آیات از انواع ابزار و روش ها برای معرفی این دسته از آدمها استفاده شده است.
نهایتا یک جایی بعد از اینکه ویژگی های این آدمها گفته می شود، یک آیه کلی وجود دارد که "اولئک اللذین اشتروا الضلاله بالهدی" اینها کسانی هستند که ضلالت را به هدایت ترجیح دادند و معامله کردند و ... . فکر می کنم از ابتدای این بحث ها من مطرح کردم که اساسا وجود این آدمها وابسته است به نزول هدایت، یعنی قبل از اینکه دینی از طرف خدا باشد چنین موجوداتی وجود نداشتند. اینها ضایعات نزول دین و هدایت از طرف خداوند هستند. این آیه صراحتا دارد به همین نکته اشاره می کند که اینها آدمهایی هستند که به نوعی هدایت بهشان عرضه شده و اینها آن را پس زده اند و ضلالت را انتخاب کرده اند. این انتهای این آیات است. اگر این را خوب فهمیده باشید آن تمثیل ها هم برایتان واضح می شود. فهمیدن کامل این آیات نیاز دارد که شما راجع به انسان و روانشناسی انسان چیزهایی بدانید، مبانی باید داشته باشید که بتوانید یک جور روانشناسی خاص را درک کنید، باید یک مدل از انسان ارائه بکنید که در آن مدل این آدمها وضعیت شان روش باشد، ولی ما اصولا در دورانی داریم زندگی می کنیم که این بحث ها خیلی پیش نرفته است، چون به دنبال چیزهای مهمتری! مثل تسخیر فضاو ارتباطات! و ... هستیم. بشر کلا یک چند هزار سالی است که زیاد در مورد خودش مطالعه نکرده است و بیشتر در مورد اسباب بازی هایی که درست می کند مطالعه می کند. ...
در مورد ویژگی های این آدمها: اولین ویژگی این آدمها این است که اهل فریبند، می خواهند دیگران را فریب دهند ولی واقعیت این است که خودشان را فریب می دهند. که قبلا صحبت شد و زیاد بهش نمی پردازیم. فقط یک سوال مطرح شد که چرا اولین باری که فعل خدعه اینجا صرف شده "یخادعون الله" است و دومین بار می گوید "یخدعون". آیه این است: "یخادعون الله واللذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم و لا یشعرون". این سوال از نظر صرف و نحوی خیلی سوال خوبی است. جواب استاندارد به این سوال که کاملا هم درست است این است که "یخادعون" که از باب مفاعله است و یکی از معانی که از افعال باب مفاعله می توان استنباط کرد "در صدد کاری بر آمدن" است نه "کاری را انجام دادن". یعنی قصد کاری را کردن. اصولا "یخدعون الله" غلط است چون این معنی را می دهد که اینها خدا را فریب می دهند، در حالیکه اینها می خواهند که خدا را فریب بدهند. پس اینکه این دو تا فعل نباید به یک شکل بیایند واضح است و باب مفاعله این کار را در زبان عربی انجام می دهد.
در مورد آیه "فزادهم مرضا ...." (یادآوری بحث جلسه قبل در مورد عذاب این دسته از آدمها) . یک نکته در مورد این بحث وجود دارد و آن این است که اگر خوب این طور آدمها و این مرض را شناخته باشید باید به خوبی بفهمید که چرا این مرض یک مرضی است که مدام در حال زیاد شدن است. در مورد این مرض گفته می شود که خداوند این مرض را اضافه می کند. در این مورد بعدا بیشتر توضیح داده می شود.
در مورد ویژگی های این آدمها، اولین ویژگی که گفته شد این بود که اینها مرض و مشکلات شناختی پیدا کرده اند. ویژگی بعدی اینها این بود که وقتی بهشان گفته می شود که در زمین فساد نکنید می گویند ما داریم اصلاح می کنیم و کلا گفته می شود که این آدمها آدمهایی اهل فساد در زمین هستندو ... . چیزی که ما بهش اعتقاد داریم در مورد انسان این است که انسان از درون به نحوی هدایت شده است و هدایت درونی دارد. چیزی به نام عقل هست که به من می گوید چه کار بکنم و چه کار نکنم. اگر عقل سالم باشد به من می گوید که حق چیست و باطل چیست. ما دستگاههای درونی داریم که حق و باطل را تشخیص می دهد. بنابراین مثلا این روایت که می گوید: عقل همان چیزی است که اگر بهش گوش بدهید دقیقا بندگی خدا را کرده اید. ما ندای درونی داریم که درست و غلط را به ما می گوید و اگر به حرفش گوش کنیم اتفاقی برایمان نمی افتد. اتفاقی که در طول تاریخ خداوند وعده اش را داده بود و اتفاق هم افتاده این است که این حقایقی که در درونمان هست از بیرون هم در غالب زبان به ما گفته شده است. انبیایی آمده اند و حقایق را با یک سری باید و نباید ها به ما گفته اند. بنابراین ما هم یک جور هدایت درونی و تکوینی داریم و هم هدایت تشریعی. این آدمها آدمهایی هستند که به حرف عادی درونی خودشان گوش نکرده و نمی کنند و علاوه براین به چیزهایی هم که از بیرون بهشان عرضه شده را نپذیرفته اند. حال اینکه رسیدن هدایت به این آدمها یعنی چه ... خوب یک نفر مثلا در زمان یک پیامبری قرار می گیرد و آن پیغمبر چیزهایی می گوید و رسیدن هدایت به معنی رسیدن سخن پیغمبرا ست و ما هم که در زمان هیچ پیغمبری نیستیم به هر حال شریعت و احکام الهی از یک کانال هایی با یک نویز هایی به ما رسیده، قرآن دستمان هست، روایات و کتابهای دینی هستند، باید ها و نباید ها و مسایل اخلاقی با یک اعوجاجی به ما رسیده. همه اینها و به خصوص مسایل اخلاقی در درون ما هم هست، یعنی چیز تازه ای نیست، اینکه دروغ نباید گفت و ... اینها چیزهای بدیهی است که همه ما می دانیم. اتفاقی که برای این آدمها می افتد در واقع این است که برای فرار از هدایت، همانطور که آن سخن های درونی را نپذیرفته اند و کج و معوجش کرده اند، این سخن های دینی را هم که بهشان می رسد نمی توانند بپذیرند و در واقع اینها آدمهایی هستند که به معنای متعارف مذهبی هستند و در جامعه دینی دارند زندگی می کنند، نمی گویند که ما اسلام را نمی پذیریم ولی درک خودشان را از اسلام به نحوی دچار اعوجاج می کنند که بتوانند به کارهای خودشان برسند. در واقع خودفریبی از اینجا شروع می شود که اینها کارهایی که نباید بکنند را می خواهند انجام بدهند، بنابراین ذهنیت هایی می سازند و تغییراتی می دهند که یک جورهایی کلاه شرعی درست کنند یا بگویند که این موردی که من الان دارم این کار را می کنم دلیلش این نیست و آن است که بتوانند کار خودشان را انجام دهند. این منشا اصلی تحریفاتی است که در دین انجام می شود. اینها برداشت هایی از دین می کنند و ... و دین را تبدیل می کنند به یک سری مسایل ظاهری، حکمی که آمده این است که نماز بخوانید به معنای اینکه یک عمل عبادی انجام بدهید و به خدا توجه کنید، ولی این آدمها مدام به بخش ظاهری اش اضافه می کنند و به بخش های باطنی کمتر توجه می کنند. اینکه چرا همه ادیان به این سمت می روند که مدام احکام ظاهری در آنها خیلی وحشتناک زیاد می شود و جنبه های اخلاقی و معنوی اش کمتر می شود، در آموزش های دینی هم می بینیم که این اتفاق می افتد، نتیجه ی این است که ما با آدمهایی به طور معمول سروکار داریم که چنین ویژگی هایی دارند که اینجا دارد گفته میشود.
یک اتفاقی که برای این آدمها می افتد این است که درکی که اینها از هدایت دینی پیدا می کنند با یک اعوجاج هایی همراه است، مثل اینکه یک سری گزاره های غلط در ذهنشان تولید می شود حتی وقتیکه گزاره های درست را می شنوند. قبلا بحث کردیم راجع به اینکه چطور واژه ها را از معانی خودشان خارج می کنند، البته نه به قصد فریب مردم بلکه در درون خودشان. این آدمها واژه هایی درست می کنند که به چیزی اشاره نمی کند و واژه های موجود را هم تغییر معنا می دهند. به نظر من وضعیت این آدمها اینطوری است که به دلیل امیال نادرستی که دارند و برای توجیه اینکه چرا این امیال نادرست را دارند و به آنها برسند با حفظ دینداری، این است که یک سری گزاره های درست و یک سری گزاره هایی که تحریف شده اند و کاذبند را قبول می کنند. بیایید همین درک ساده را مبنا قرار دهیم. یعنی فکر کنیم که کاری که این آدم ها انجام می دهند اصولا این است که برای توجیه رفتارهای خودشان و برای تحقق امیالشان، در هدایت هایی که در قالب زبان به آنها عرضه شده، در معنی کردن گزاره ها و واژه ها اعوجاج ایجاد می کنند. هدایت درونی ما در غالب زبان نیست، یک جور حس های درونی است که ما را هدایت می کند و امیال طبیعی است که ما داریم. ولی هدایت بیرونی همان هدایت درونی است که در قالب زبان ریخته شده است.
واضح است که اگر شما گزاره های غلط را وارد یک سیستم از گزاره ها بکنید، زمان که می گذرد این مجموعه گزاره های غلط و اعوجاج پیدا کرده رشد می کند. اگر مرض این افراد را اینطور تعبیر بکنید که اینها آدمهایی هستند که بیماری شناختی شان این است که به دلیلی درک های نادرست تولید می کنند. آدمی که دچار چنین وضعیت بیماری شد، به طور طبیعی بیماری اش رشد می کند. یعنی همینطور میل های خلافی که وجود دارد، هر روز برای انجام دادن اینها یک تغییراتی می دهد، گزاره های درست هم ویژگی شان این است که وقتی با گزاره های نادرست ترکیب می شوند گزاره های نادرست تولید می کنند. وضعیت این است که در یک سیستمی یک اختلالی بوجود آمده و این اختلال مدام در حال گسترش است. در ابتدا، بچه ها حس های خیلی درستی دارند، در نوجوانی اگر هم آدمها کمی گمراه باشند ولی خیلی کم گمراهند، ذهنیت های عجیب و غریب و درک های عجیب و غریب از مسایل دینی ندارند، ولی همینطور که ادمها دارند رشد می کنند و پافشاری می کنند در اینکه در این حالت گمراهی بمانند، مدام به وضعیت بدتری از نظر ذهنی کشیده میشوند، تاجایی که حتی ساده ترین حقایق را هم دیگر نمی توانند بفهمند. می خواهم بگویم که یک توجیه خیلی ساده برای من وجود دارد که این نوع مرض که ذهنشان کذب تولید می کند چون به این کذب نیاز دارند، مرضی است که زیاد می شود و گسترش پیدا می کند.
آن حرفی که ابن عربی می زند که "هر حرفی سخن خداست"، انسان موجودی است که هیچ کاری به غیر از کار درست نمی تواند انجام دهد. اگر می خواهد یک کاری را انجام بدهد یک جوری ذهنیت اش را باید شکل بدهد که آن کاری که می خواهد بکند درست به نظر برسد. ما ذاتا توانایی غیر از تبعیت از حق را نداریم. اینجوری خلق شده ایم. بنابراین اگر می خواهیم ناحق زندگی بکنیم، راه چاره مان این است که باید ذهنیت نادرست برای خودمان درست بکنیم. شما یک \\ آدمی که به ناحق ترین شکلی زده و یک آدمی را کشته است را هم که باهاش صحبت کنید آخرش به یک دلایلی به شما می گوید که او حقش بود، مثلا فلان کار را کرده بود. معمولا هم اینطوری نیست که این ذهنیت را از قبل داشته باشیم، بلکه اینطوری است که وقتی آن کار را انجام دادیم، آن آدم را می گذاریم جزو کسانی که حقشان بوده که از بین بروند.
امیال ما و کارهایی که می کنیم روی ذهن ما تاثیر می گذارد. تمام تفکر معنوی عرفانی تمام طول تاریخ اساسش این بوده که باید درست زندگی بکنید تا حقایق را درک کنید. فقط از یونان نهضتی شروع شد که می شود با تفکر خالص و استدلال کردن و چیزی شبیه بحث فلسفی حقایق را بشناسیم و درک بکنیم. اصولا ادیان زیر مجموعه آن نوع تفکری هستند که بینش ها و شناخت های ما را جدا از زندگی و اعمال ما نمی دانند. یعنی اگر شما بگویید که یک آدمی به یک جایی رسیده که حقایق را نمی بیند، دین به شما نمی گوید که بیا این کتاب را بخوان تا حقایق را ببینی و درک بکنی، دین به شما می گوید که اگر این آدم حقایق را نمی بیند حتما زندگی بدی کرده و رفتارهای بدی انجام داده و اگر می خواهد که حقایق را ببیند باید بیاید و کارهای خوب بکند. دقیقا مشکلی که ما داریم این است که مدلی که از انسان داریم به ما خیلی راحت توضیح نمی دهد که چطور اعمال روی ذهنیت های ما تاثیر می گذارد. اگر شما فرض بکنید که انسانها همیشه می خواهند خودشان را به نحوی وابسته بکنند به حق و از حق تبعیت کنند و دوست دارند اینطوری باشند، بنابراین وقتی اشتباه می کنند ناگزیرند که حقایق را کج و معوج بکنند و این آدمها این کار را می کنند. اینها هدایت از درون و بیرون بهشان عرضه شده ولی نمی خواهند، میل ندارند از هدایت تبعیت بکنند برای اینکه امیال نادرست دارند نتیجه اش این است که همه چیز را به هم میریزند و این تبدیل می شه به یک مرضی که اینها را به تاریکی می کشاند و همه چیز از سادگی خودش در می آید و پیچیده می شود و ... مثل مورد آمریکا، آمریکایی ها یک موقعی خیلی راحت استدلال می کردند که علت مداخله شان در کشورهای دیگر این است که می خواهند از حقوق بشر دفاع بکنند. بعد یک جاهایی یک موقعیت های خوبی برایشان پیش آمد که نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و حمله نکنند، با اینکه خیلی بهانه حقوق بشری هم در آن مورد نبوده است، مثلا مجبور شدند از کودتای شیلی که یک کودتای ضد دموکراتیک بود حمایت بکنند، بعد اونجا را یک طور دیگری توجیه کردند، گفتند که درسته اونجا حقوق بشر رعایت نشد و ما هم قبول داریم ولی چون مثلا فلان طور بود مجبور شدیم این کار را بکنیم. بعد مورد هایی پیش آمد که اونطورهم نبود! ولی باز هم نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و کارهایی کردند و ... اگر در طول 100 سال گذشته وضعیت و توجیهات وزارت امور خارجه آمریکا را مدنظر بگیرید می بینید که توجیهات مدام پیچیده تر شده است. مثلا به دو جا حمله کرده اند که با اون گزاره کلی دفاع از حقوق بشر نمی خوره! بعد مجبور شده اند که مدام تبصره اضافه بکنند و ... . اینطوری است که مدام قانون های ساده پیچیده می شود، برای همین این آدمها ذهنیت های پیچیده ای پیدا می کنند، چون امیال عجیب و غریب و متنوعی دارند که باید همه را یکطوری توجیه کنند، پس از سادگی در می آیند. بنابراین اگر شما می خواهید که با حفظ ایمان و مذهبی بودن هر کاری که می خواهید بکنید، دچار مشکل می شوید و ذهنیت های پیچیده پیدا می کنید، مجبورید احکام و حقایق را بپیچانید و ... .
حال اینکه چرا این طور آدمها ممکن است مومنان واقعی را یک طوری آدمهای سفیه بدانند؟ شما یک آدمی را اگر بهشان معرفی بکنید که خیلی صاف و ساده ایمان آورده، خیلی برای اینها به نظر مومن نمی رسد. اینها اصولا دین و ذهنیت های پیچیده تری دارند و آدمهایی که خیلی ساده ایمان دارند به نظرشان سبک عقل می آیند. کفار به مومنین چطور نگاه می کنند؟ مثل یک آدمهایی که واقعا باورشان شده که بعد از مرگ زنده می شوند و ... شما اگر این حقایق را درک نکنید و برایتان واضح نباشد که آخرتی هست، احساستان این است که آدمهایی که اینها را پذیرفته اند آدمهای صاف و ساده ای بوده اند که بهشان گفته اند آخرت هست اینها هم باورشان شده و حالا بر اساس اینکه فکر می کنند آخرتی هست می روند و جانشان را به خطر می اندازند و آدمهای احمقی هستند. واقعا آدمهایی که ایمان ندارند به مومنین اینجوری نگاه می کنند. یک مشت آدم خنگ فریب خورده که مجموعه ای از اعتقاداتی که پایه و اساسی از نظر آنها ندارد و اگر هم داشته باشد خیلی پیچیده است و این آدمی که خیلی ساده در مغازه اش نشسته و هیچ کتابی هم نخوانده نمی تواند ادعا کند که ایمان دارد، آدم ساده ای است که یک چیزی بهش گفته اند و او هم قبول کرده است. ما ها در نظر دوستان خودمان که آدمهای مذهبی نیستند معمولا اینجوری به نظر می رسیم، آدمهای صاف و ساده و سفیه . چون این گزاره ها برای یک انسان کافر نه تنها واضح نیست، بلکه برعکس به نظرش واضح می رسد که این گزاره ها غلط هستند. بنابراین چه تصوری ممکن است از کسی که اینها را باور کرده داشته باشد؟ که اینها یه جورهایی فریب خورده اند. و خودشان را همیشه در یک موضعی بالاتر می دانند، که مثلا ما آدمهایی هستیم که کنجکاوی داشتیم، همین ها را به ما هم گفتند در مدرسه ولی ما با دیده عقلانیت انتقادی! نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اینها غلط هستند و کاملا احساس برتری می کنند. این آدمها آدمهایی هستند که کاملا باطن شان کفر است ظاهرشان ایمان است. احساسشان راجع به کسانی که همینجوری ایمان دارند همین است. چون خودشان اگر هم ایمان دارند با یک سری استدلال فلسفی پیچیده ایمان دارند و بنابراین ایمان ساده برایشان ارزشی ندارد. در حالی که واقعیت این است که معمولا مومنین واقعی جزو همان ها هستند که خیلی صاف و ساده ایمان می آورند. اصلا به نظر من ایمان با سواد خیلی رابطه مثبتی ندارد، اگر رابطه منفی نداشته باشد! مخصوصا در دوران جدید. بنابراین اینها آدمهایی هستند که قوای شناختی شان ضعیف است و یکجورهایی با استدلال های پیچیده دارند این ضعف را جبران می کنند و طبعا به آدمهایی که پیچیده نیستند با یک نگاه منفی نگاه می کنند و آنها را سفیه فرض می کنند. مثلا من آدمهای مذهبی دیدم که وقتی با جوان های مومن دوران جنگ که راحت می رفتند و شهید می شدند روبرو می شدند به نظرشان می آمد که چقدر این ها آدمهای ساده ای بودند که بهشان گفتند برو جنگ اگر بمیری بهشت می روی و آنها هم رفتند. ... اصولا آدمی که مذهبی این تیپی است نسبت به آدمی که خیلی راحت جانش را در راه دین می دهد شما انتظار دارید چه احساسی داشته باشد؟ معمولا احساسش این است که طرف همینجوری یک چیزهایی بهش گفتند، قبول کرد و رفت جان خودش را هم داد. در حالیکه خودش اصلا حاضر نیست جانش را بدهد، قطعا کلی پیچیدگی وجود دارد در شرایطی که آدم شهید می شود یا نمی شود! ممکن است هنوز اون شرایط ایجاد نشده باشد و باید بررسی شود که آیا مثلا این جنگ در حدی هست که آدم بره توش و ... کلی دنگ و فنگ دارد و هیچ کاری را ساده انجام نمی دهد و ...
در جواب سوال: کفار مومنین را ساده و سفیه می بینند در حالیکه دقیقا کسانی که اینطور فکر می کنند خودشان سفیه اند. من اصلا حرفم این نیست که مومنین ساده اند. آدم ساده به چه معنا؟ دین چیز ساده ای است و حقایق هم برای آدم مومن ساده است. آدمی هم که حقایق را می بیند ساده است. هر چه یک آدمی قوای شناختی اش قوی تر باشد برایش خیلی ساده تر است که حقایق را ببیند. ببینید که در قرآن پیغمبر ها چقدر ساده حرف می زنند. خدا را عبادت می کنند و ... آدمی که همه چیز برایش واضح است بیان خیلی ساده ای هم پیدا می کند و از طرف آدمهایی که این چیزها را نمی بینند سفیه به نظر می رسند. اگر شما ساده بودن را به معنی منفی اش یعنی کسی که فریب می خورد بگیرید، مومنین که فریب نخورده اند، این طور آدمها هستند که فریب خورده اند. خیلی همه چیز را پیچیده کرده اند و آخرش خودشان گول خورده اند، یک مدتی برای زندگی داشته اند و به بدترین شکل ممکن زندگی کرده اند. آدمهای مومن فریب خورده نیستند چون در طول زندگی هم خیلی زندگی خوبی می کنند. مومنین کسانی هستند که اصلا گول نمی خورند. نه خودشان فریب خورده اند و نه کسی را فریب می دهند. مثلا در قرآن آیه هست که متقین کسانی هستند که وقتی شیطانی دورشان می گردد فوری زنگ خطرشان به صدا در می آید، در حالیکه اینها آدمهایی هستند که فریب شیطان می خورند.
این آدمها واضح است که چرا مفسد فی الارض هستند در حالیکه ادعاهای دیگری دارند. عمدی بودن این قضیه هم که اینجا اصلا مطرح نیست. طرف واقعا احساس می کند که نماز را باید اینطوری خواند که اثر بکند! کارهای عجیب و غریب، تولید مراسم مختلف و ... بهرحال آدمهایی که دین در درونشان تحریف شده است آن را به بیرون هم انتقال می دهند. همانطور که خودشان کارهای خرابی انجام می دهند دنیا را هم خراب می کنند. آیه ای در سوره بقره هست که می گوید: "و من الناس من یعجبک قوله فی الحیات الدنیا و ... " می گوید که یک آدمهایی هستند که وقتی می آیند و حرف می زنند، تعجب می کنی از اینکه چقدر حرفهای خوبی دارند می زنند. وقتی برمی گردند انگار با تمام وجود سعی می کنند همه چیز را خراب می کنند. این توصیف رهبران چنین گروه هایی است که انگار دقیقا فهمیده اند که چکار باید کرد ولی نتیجه اش چیزی به جز فسادهای خیلی شدید نیست.
آیه : "و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینیم قالوا انا معکم انما نحن مستهزئون الله یستهزی ء بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون"
نکته بعدی اینکه بیشترین جایی که احساس می شود که شاید اینها به طوری آگاهانه دارند این کارها را می کنند این آیه آخری است که " ... و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم و ..." همین که اینها خلوت با شیاطین دارند یعنی چه؟ با شیاطین نامرئی یا با آدمهایی که اونها اینجا اصطلاحا شیاطین نامیده شده اند؟ برداشت اینکه شیاطین یک سری آدمها هستند که خصوصیت های شیطانی دارند برداشت درستی نیست. اولا لزوما شیاطین که اینجا گفته می شه انسان نیست و برعکس. یعنی اگر کسی بخواهد بگوید اینجا منظور از شیاطین آدمها هستند باید دلیل بیاورد. کسی هم که بخواهد بگوید اینکه خلوت کردن با شیاطین یعنی اینکه بروند توی یک اتاقی خلوت با آدمی که شیطانشان است، دارد یک چیزی به این آیه می بندد که باید برایش دلیل بیاورد. توضیح اینکه خلوت شیطانی یعنی چه : لازم نیست شما در محضر یک آدمی باشید تا یک حرفی با اون آدم بزنید. ممکن است تنها باشید و یک حرفی بزنید، در درونتان انگار با کسی صحبت کنید. بدیهی است که حرف زدن لزوما معنی اش این نیست که من با یک آدمی خلوت بکنم، من به خلوت خودم می روم ولی در درونم یک آدمهایی زندگی می کنند. اصلا واقعیت این است که من با شما هم که الان دارم صحبت می کنم در واقع دارم با تصویری از شما که در ذهنم هست صحبت می کنم. مثلا اگر من آدمی را مدتی بشناسم، این آدم یک تاثیری روی من گذاشته و من تصویری از او در ذهنم ساخته ام، اینکه او چه چیزهایی را می داند و چه چیزهایی را نمی داند، چه چیزهایی را قبول دارد، چه چیزهایی را مسخره می کند، چه چیزهایی به نظرش جالب می رسند و ... مثلا وقتی من جلوی کسی می ایستم و برخلاف چیزی که در ذهنم هست حرفی برای خوشایند او می زنم، این نتیجه این است که من فکر می کنم این آدم از این جور حرفها خوشش می آید. آدمهایی که خیلی شخصیت محکمی ندارند ویژگی شان این است که به هر کسی که می رسند برای خوشایندش یک چیزهایی می گویند، اگر قبلا چیزی را مسخره کرده باشد دیگر جرات نمی کنند آن حرف را جلویش بزنند و ... . ما با یک عالمه تصویر از آدمهای دیگر در ذهن خودمان زندگی می کنیم و حتی ممکن است گاهی با آنها حرف بزنیم، در خلوت نشسته ایم و خودمان را در محضر یک آدم دیگر تصور می کنیم و یک جورایی داریم جوابش رو می دیم. خیلی از آدمها وقتی یک ماجرایی پیش می آید پیش خودشان می گویند اگر الان فلانی بود اینجا چی می گفت و ... . وقتی یک آدمی روی کسی خیلی تاثیر گذاشته باشد انگار همیشه کنارش ایستاده و او باید در حرفهایی که می زند و کارهایی که می کند جواب او را هم بدهد. موضوع این است که این تصاویر همان شیاطین هستند تا آن آدمها. قبلا هم این حرف را زده ام. شما ممکن است یک عمر یک کارهایی بکنید برای جلب رضایت مثلا پدرتان. ممکن است کارهای بدی هم بکنید چون فکر می کنید پدرتان از این کار خوشش می آید. در حالیکه ممکن است واقعا پدرتان هیچ وقت چنین چیزی ازتان نخواسته باشد و این یک برداشت کاملا اشتباه باشد. یک تصویر تحریف شده از خواست های دیگران در ذهن شما ممکن است بوجود بیاید که بر اساس آن شما خیلی از کارهای درست را نکنید و کارهای نادرست را بکنید. اینکه این تصاویر ممکن است تصاویر شیطانی باشد ... واقعیت این است که همه آدمها اگر عمیق بهشان نگاه بکنید از کارهای درست خوششان می آید و از کارهای غلط بدشان می آید. اینکه چطور در ذهن یک آدم تصویری از آدم دیگر شکل می گیرد که برای کسب رضایت او آن آدم اشتباه زندگی می کند، اینجا یکجور دخالت های شیطانی ممکن است وجود داشته باشد. حالا ممکن است این دخالت های شیطانی واقعا در آن آدم خاص در بیرون اتقاق افتاده و آن آدم واقعا چیزهایی از آن شخص خواسته به دلیل اینکه شیطان منحرفش کرده، یا نه اصلا در این کانال ارتباطی شیطان دخالت کرده و تصویری ساخته که دارد فشار می آورد که یک کارهایی بکند یا نکند.
در محضر شیاطین بودن ... شیاطین از طریق تصاویر واقعی یا تحریف شده از آدمهای که اطراف من هستند در درون من دارند زندگی می کنند. من در خلوت هستم ولی دارم یک جورهایی جواب این شیاطین را می دهم. من واقعا آدمهایی را می شناسم که این پدیده را کاملا درک می کنند، مثلا در خانواده هایی بزرگ شده اند که همیشه دین در آن به مسخره گرفته شده است، طرف الان ممکن است گاهی یک چیزهای دینی ببیند و خوشش بیاید، ولی درون خودش هم حتی جرات نمی کند که از همچین چیزی خوشش بیاید، چونکه این چیز در کانون خانواده او مورد تمسخر بوده است ... مجبور است که یکجوری خودش را بزند به این حالت مسخره کردن ... چیزی به او فشار می آورد ... تصویر والدی که در درونش هست بهش فشار می آورد که احساس خوبش به دین را از بین ببرد. پس "خلوا الی شیاطینهم" به این معنی نیست که واقعا یک آدمی هست که هر از چند گاهی اینها به محضرش می روند و خلوت می کنند و می گویند که مثلا ما این حرفهایی که به این آدمها زده ایم داشتیم مسخره اش می کردیم .... این یک برداشت فانتزی از این آیه است که مفهوم آیه را عوض می کند و جور هم در نمی آید. به نحوی ساده و رئالیستی تر این آیه دارد می گوید که این آدمها یک خلوتی دارند از شیاطین، که این شیاطین آن تصاویر شیطانی است که در ذهن خودشان دارند، ممکن است که یک تصویر واقعا مربوط به دوستشان باشد که وجود دارد در عالم خارج، ولی حتی واقعا لازم نیست که این آدم واقعا وجود داشته باشد. ... مهم نیست که واقعی باشد یا نباشد، مهم این است که اینها در درون خودشان با چنین موجوداتی روبرو هستند. ممکن است با مومنین معاشرت داشته باشند و به دلیل فشارهایی که از درون دارند بعضی کارهای مومنین به نظرشان مسخره برسد، مثل آدمی که جزو مومنین است و می آید به مسجد و با بعضی از مومنین که به نظرش خیلی آدمهای صاف و ساده ای هستند که همه چیز را باور می کنند و .... می نشیند و صحبت می کند و تا وقتی که با آنها است تصدیقشان می کند که بله انسان شهید می شود و به بهشت می رود و ... و وقتی برمی گردد به سمت خانه سرش را با تاسف تکان می دهد و می گوید که چه آدمهای احمقی پیدا می شوند! ...
لزومی هم ندارد که این شیاطین تصویر انسانها باشند، یکجور عقاید اینطوری داشتن هم کافیست. اصولا اینها آدمهایی هستند که از این جور خلوت ها زیاد دارند، که با خودشان حرف بزنندو ... اصلا یکی از ویژگی هایشان این است که خیلی تحت تاثیر والدشان هستند. چرا ایمان دارند؟ به دلیل والدشان. اینها آدمهایی هستند که خودشان به ایمان نرسیده اند، بلکه در محیط مذهبی بدنیا آمده اند و ایمان را قبول کرده اند، ولی ندیده اند و به عقاید دینی نرسیده اند. آدمی که تحت تاثیر والد است یکی از ویژگی هایش همین است که درونش شلوغ است، هی دارد توضیح می دهد و بحث می کند با آدمهایی که اصلا وجود ندارند، چون ذهنش توسط نیروهای خارجی کنترل می شود. یکی از نشانه های بلوغ فکری این است که آدمها حتی در ذهن خودشان هم به کسی توضیح نمی دهند که چرا یک کارهایی کرده اند یا نکرده اند. بعضی از آدمها همیشه در محضر دیگرانند، حتی در خلوت هم که نشسته اند و حالت در جمع بودن حالت طبیعی شان است و انگار اصلا بدون جمع وجود ندارند و وجودشان وابسته به جمعی است که در آن زندگی کرده اند.
در انجیل روایتی هست که مسیح از درون آدمها شیطان ها را اخراج می کرد، یکهو هفتاد تا شیطان را از درون یک نفر اخراج می کرد. اینکه در درون آدمها ی گناهکار انگار واقعا یک موجوداتی دارند زندگی می کنند. روایتی هست که کاری که شیاطین می کنند این است که می آیند در درون قلب مومن تخم گذاری می کنند و از درون این تخم ها شیاطین جدیدی ایجاد می شود. اولین باری که من این روایت را شنیدم احساس کردم که این روایت چقدر توصیف خوبی است از اینکه اگر یک گزاره غلط در آنجا بگذاری از تویش هفتاد تا گزاره غلط دیگر در می آید و همین طور تکثیر می شود.
در جواب سوال: ممکن است یک نفر دقیقا به دلیل اینکه معاشرت با آدم های خوب می کند برعکس همین حالت برایش پیش آمده باشد. یعنی این حالت ممکن است نتیجه مثبت هم بدهد. به همین دلیل است که معاشرت با آدمهای خوب توصیه شده و آدمها را خوب می کند. چون این آدمها در درونش زندگی می کنند. ممکن است در زمانی میل پیدا کند که کار بدی بکند ولی با خودش می گوید که اگر فلانی من را ببیند چه می گوید و این کار را نمی کند. به هر حال همه ما تحت تاثیر چنین چیزهایی هستیم و نمی توانیم آن را صفر کنیم. وقتی در یک جمع خوب قرار می گیریم این آدمها در ذهنمان تصاویر خوبی تولید می کنند و نظارتی می کنند که حتی در خلوت هم روی ما تاثیر می گذارد. بنابراین به نفع آدمهاست که تا جایی که ممکن است با آدمهای بهتر از خودشان ارتباط داشته باشند. در درون حضرت ابراهیم هیچ کس زندگی نمی کند و هر کاری که می خواهد بکند به این فکر می کند که خدا الان چه می گوید. این حالت ایده آل است.
سوال: تفاسیر و حرفهایی که الان می زنیم ... به نظر من داریم پیچیده صحبت می کنیم، مثلا مطالبی که در مورد داستان آفرینش گفته شد برای من خیلی عجیب بود یا مثلا بعضی آیه ها ... توضیحشان خیلی پیچیده و عجیب است. پس در زمان پیغمبر ... (نا مفهوم)
جواب: پیامبر خیلی ساده و بدون پیچیدگی قرآن را درک می کرد. من همیشه روی این نکته تاکید می کنم، مثلا در سوره یوسف خیلی بحث های عجیب و غریب کردیم که من سعی کنم یک چیزهایی رو توضیح بدم. در حالیکه به نظر من پیغمبر آن لاین و بلافاصله تمام چیزها را در مورد سوره یوسف می فهمد، یعنی هزار برابر چیزهایی که من با این پیچیدگی ها توضیح دادم را می فهمد. این ربطی به زمان قدیم یا جدید ندارد، آدمها ی زمان پیامبر سوره یوسف را نمی فهمیدند. سادگی به معنی خنگ بودن و استدلال نکردن و ... چیز خوبی نیست. سادگی به معنی سادگی ایمان و حقایق را به وضوح دیدن است. مثلا من کلی توضیح دادم که چرا ما سوره یوسف را نمی فهمیم؟ چون ما بیشتر توجهمان به یعقوب و فراغ یوسف و ... جلب می شود، ادبیات ما هم همش به همین مسایل توجه می کند، یا مثلا توجهمان جلب می شود به رابطه یوسف و زلیخا. پیغمبر تا سوره یوسف را بخواند توجهش جلب می شود به اینکه این برادر ها که طفلی ها این کار را کردند حالا در آن دنیا چه بلایی سرشان می آید. آدمی که همه ذهنیتش با آخرت پیوند خورده اصلا به اینکه یعقوب دارد اینجا ضجر می کشد توجه نمی کند، یعنی نگرانی پیغمبر بلافاصله این است. برای یک آدم واقعا مومن اگر این سوره را بخوانید بلافاصله توجهش جلب می شود که 10 نفر اینجا یک گناه بزرگ انجام دادند حالا چکار باید کرد. بنابراین سوره یوسف را می خواند و انتظارش این است که یوسف کارهایی بکند که برادرانش را یکجوری درست بکند. من حرف شما را کاملا تایید می کنم که فهم قرآن برای پیغمبر ساده بوده است و ما به دلیل اینکه واقعیت ها را واضح و روشن نمی بینید مجبوریم طوری توضیحشان بدهیم که پیچیده می شود. من واقعا فکر می کنم که وقتی سوره یوسف را توضیح می دهم نهایتا مساله خیلی ساده است، ممکنه راه پیچیده ای پیدا بکنم برای اینکه آن را به شما بقبولانم که اینجوری است. آخرش ولی واقعا ساده است، الان اینطوری نیست که بگوییم مثلا سوره یوسف خیلی سوره پیچیده ای است. واقعیت های ذهنی ما باعث می شوند که بعضی چیزها را نفهمیم. یعنی آن چیزی که کار را پیچیده می کند این است که ما باید خیلی چیزها را بشکنیم و ذهنیت هایی که داریم را بزنیم کنار تا بتوانیم یک چیزهایی را ببینیم. کلا بیان قرآن بیان پیچیده ای نیست ولی ما به این بیان عادت نداریم و باید کلی تلاش کنیم تا یک چیزهایی را بفهمیم. مشکل واقعا سبک بیان نیست. ما احساساتمان طوری است که حقایقی را هم که واضح می بینیم با چیزی که پیغمبر می دید خیلی فاصله دارد ... پس باید راه پیچیده ای را طی کنیم.
جواب یک سوال دیگر: من ادعا نمی کنم که مومنین کاملا قرآن را می فهمند، پیغمبر است که کامل قرآن را بلافاصله می فهمد. مومنین به هر حال همه شان به هرحال به دلیل اعوجاج هایی که دارند ممکن است جاهایی را نفهمند یا تاثیر درستی هم رویشان نگذارد. سادگی ایمان، یعنی اینکه یک نفر خیلی ساده به خدا و آخرت ایمان داشته باشد، اینجا هم حرف از ایمان به خدا و آخرت است. مثلا شما فکر می کنید برای مومنین واضح است که چرا شریعت اینطوری است و همه چیز شریعت را می فهمند؟ خیر. بلکه برای پیغمبر واضح است. برای پیغمبر جزییات شریعت هم جزو بدیهیات است.
در مورد تمثیل ها
دو تا تمثیل اینجا وجود دارد. وجه مشترک این تمثیل ها این است که دارند آدمهایی را تصویر می کنند که توی تاریکی گیر افتاده اند و احتیاج به نور دارند برای اینکه راه بروند. تمثیل اول محیطش آرام تر است و تمثیل دوم محیط ترسناکتری دارد، تاریکی همراه با رعد و برق و ... است. یک جایی در تمثیل دوم می گوید که حتی ترس از مرگ در آنجا هست. تفاوت عمده اولی با دومی این است که در اولی اینها خودشان دارند سعی می کنند که یک آتشی روشن بکنند و فاعل هستند و سعی می کنند که نوری برای خودشان درست بکنند. یعنی تمثیل اول تصویر آدمی است که در تاریکی گیر کرده و دارد سعی می کند یک آتشی روشن بکند تا راه را پیدا بکند. در تمثیل دوم آدمها مفعولند. یعنی در آن آدمها در یک جایی قرار گرفته اند که از خارج یک سری نورهایی همراه با صدا و رعد و برق می زند، باز مساله اینها نور است. اینها حتی در نور برق هم سعی می کنند که در ظلمت یک راهی پیدا بکنند. بنابراین جفت این تمثیل ها مربوط به این است که انسانی در تاریکی است و دنبال نور است. در تمثیل اول خودش سعی می کند که یک نوری ایجاد بکند، در تمثیل دوم محیط است که نور را ایجاد می کند و اینها سعی می کنند که از نور استفاده بکنند. این آدمها کسانی هستند که در زیر کذب هایی که ساخته اند و شناخت های غلط به تاریکی رسیده اند، کلی روی خودشان را پوشانده اند که حقیقت را نمی بینند. اینها کسانی هستند که از نظر باطنی کافرند. اینها در پوشش و حجاب هایی قرار گرفته اند که ناشی از امیال و اعمال اشتباه است.
اینکه چنین آدمهایی سعی می کنند یک نورهایی بدست بیاورند ... شما این نور را با توصیفی که من در سوره نور کردم مقایسه بکنید ... چیزی که من در مورد تمثیل اول به ذهنم می رسد این است: شما همه آدمهایی که مذهبی هستند ولی به آن ایمان و تقوای واقعی به معنای واقعی کلمه نرسیده اند را در نظر بگیرید، واقعا گاهی یک تلاش هایی می کنند در جهت اینکه ایمان بدست بیاورند، حال مذهبی پیدا بکنند و ... وقتی کسی در محیط ایمانی زندگی می کند بلاخره نماز می خواند، ممکن است برود در یک مراسم دعا شرکت کند. ممکن است چنین آدمی حتی نماز شب بخواند، یک تلاش هایی انجام می دهد بالاخره برای ایمانش. قبول کنید که بالاخره هر چقدر هم که یک نفر به دلیل گناهانش قوای شناختی اش آسیب دیده باشد گاهی یک شور و حال مذهبی پیدا می کند ... انگار یک چیزهای مبهمی می بیند ... ممکن است به طور لحظه ای واقعیت هایی را درک کند، ولی این مساله پایدار نیست. نکته مهم در این تمثیل ها این است که این نورهایی که اینها بهش می رسند ناپایدار است. در تمثیل اول شخص سعی می کند نوری درست بکند ولی خدا می گوید که من این نور را خاموش می کنم و نمی تواند از نور استفاده بکند. .... مثلا شما مراسم دراویش را نگاه بکنید، برای اینکه نور تولید بکنند سماع و ... می کنند. می نشینند هی هی و هوهو می گویند تا یک شوری درشان بوجود بیاید، ولی این شور خاموش می شود. در آن حالی که آن شور عرفانی، مذهبی بوجود می آید انگار واقعا یک چیزهایی می بینند. اینها محیط روانی شان نور را پس می زند، نور در دلشان نمی ماند.
در مورد تمثیل دوم ... بالاخره خدا با همه موجودات زنده روابطی دارد. شما حالتی را در نظر بگیرید که یک شخص در زندگی شخصی خودش هیچ کاری برای رسیدن به نور نکرده ولی یک اتقاق هایی افتاده ، نزدیک شده به مرگ و بعد از نزدیکی به مرگ یک پرده ای انگار از جلوی چشمانش کنار رفته که من مثلا داشتم در زندگی چکار می کردم ... چرا به آخرت خیلی توجه نمی کنم ... خلاصه یک چند روزی در حالتهای مذهبی هست و بعد از بین می رود. این ها مثل این صاعقه هاست. لحظه هایی در زندگی آدمها هست که کاری نکرده اند ولی در فضای ذهنی شان و زندگی شان یک نورهایی روشن می شود ... شما نور صاعقه و بردش را در نظر بگیرید، در صاعقه شدید ممکن است آدم یکهو خیلی چیزها را ببیند، حتی چیزهای دوری را که ممکن است بهش کمک کند که راهش را پیدا کند ببیند. چرا در صاعقه حالت خوف وجود دارد؟ برای اینکه معمولا اتقاقا این حالت های روانی خیلی موثر است ... یک آدمی که چسبیده است به دنیا شما اگر یک لحظه ذهنش را به طور مصنوعی روشن کنید دچار وحشت می شود. مثل یک آدمی که آمادگی کنده شدن از دنیا را ندارد. چرا حالت "حذرالموت" دارند اینها؟ اگر یک آدمی که واقعا مومن نیست حقایق را ببیند یکهو غش می کند! از اینکه تا حالا اینجوری زندگی کرده و حالا باید یک جور دیگه زندگی بکند .... آیه ای که من خیلی بهش ارجاع می دهم آیه ای است که در مورد یک شخصی می گوید: (سوره اعراف) "ما به این آدم آیات خودمان را دادیم و لکنه اخلد علی الارض " ... یعنی خلاصه این آدم دنیا را ول نکرد. می گوید "این آدم مثلش مثل سگی است که اگر به سمتش نروی پارس می کند واگر به سمتش بروی هم پارس می کند". شما یک آدم مذهبی را در نظر بگیرید که تمام مدت نشسته و دعا می کند که خدا یک حالی بهش بدهد و از ظلمات خارجش بکند، ولی اگر یک حالی بکند برعکس واقعا می چسبد به دنیا. یعنی اگر خدا بهش رو نیاورد که این همش دارد جزع و فزع می کند که چرا بر من تجلی نمی کنی و اگر تجلی هم بکند شروع می کند به داد و فریاد که خدایا چکار داری بامن ... من داشتم زندگی ام را می کردم! مثل کسی که می داند خدایی هست ولی از نظر عملی نمی تواند با خدا زندگی کند. فضای ذهنی و زندگی اش زندگی الهی نیست.
این شخصی است که می داند خدا هست و می خواهد باهاش ارتباط داشته باشد، ولی ارتباط با خدا برایش سخت است. خداوند در مورد اللذین فی قلوبهم مرض می گوید ما سالی یکی دوبار اینها را در شرایطی قرار می دهیم و امتحانشان می کنیم که توبه کنند، این مثل همان صاعقه است، که چیزهایی را روشن می کند و شخص می فهمد که این بالاخره چه وضع زندگی مسخره ای است که می کند .... تفاوت این دو تمثیل در این است که یک جاهایی اینها خودشان تلاش هایی می کنند که نور پیدا بکنند و یک جاهایی خداوند از آسمان برایشان نور می فرستد. ولی نه آن نور اولی به دردشان می خورد و نه دومی. ...شما به آخر آیه توجه کنید که می گوید: "صم بکم عمی فهم لا یرجعون" یعنی اینها نمی خواهند برگردند ... دنیا یک جاهایی دارد که روشن اند، اینها مثل آدمهایی هستند که رفته اند در یک جنگل های تاریکی زندگی می کنند چون آنجا را دوست دارند. اینها دوست دارند که آنجا باشند ولی در ضمن سعی می کنند که شعله هایی هم روشن کنند که در ضمن نور هم داشته باشند. نمی شود! جاهایی که خدا تاریک قرار داده روشن نمی شود. اینها جایی رفته اند که نباید باشند ولی بر هم نمی گردند ... در دنیا خورشید است که نور می دهد، نه صاعقه برای این کار است نه شعله های کوچک ... یک جاهایی در دنیا روز است ... ما با کارهایی که انجام می دهیم مثل این است که در جغرافیای هستی جای خودمان را تعیین می کنیم. اگر کارهای بدی انجام دهیم به سمت تاریکی ها می رویم . اگر بخواهیم در تاریکی نباشیم باید برگردیم. نمی شود همانجا بمانیم و هوای نفسمان را هم داشته باشیم و در ضمن نور هم داشته باشیم ... اینکه خدا می گوید که من نور را خاموش می کنم، در حقیقت همین هوای نفسانی است که شعله های نور را خاموش می کند، نشنیده اید روایت هایی که هست که می گوید که خدا می گوید من لذت عبادت را به کسی که غیر من را دوست داشته باشد نمی چشانم ... نمی شود که تو هوای نفس داشته باشی و از طرفی لذت عبادت هم داشته باشی، اگر می خواهی لذت عبادت داشته باشی و وجودت نورانی باشد باید یه چیزهایی را ول کنی ...
این دو تا تمثیل در واقع تصویر فضای ذهنی تاریک این طور آدمهاست که به دلیل کارهایی که خودشان انجام داده اند به تاریکی ها رسیده اند، نه خدا اجازه می دهد که آنجا بمانند و برای خودشان نور مصنوعی تولید بکنند و نه آن جرقه های آسمانی به دردشان می خورد و اینها اساسا در حالت خوفند از جرقه هایی که می آید ... چون آمادگی رویارویی با حقیقت را ندارند .... حال آدم وقتی این تمثیل ها را می خواند به این فکر می کند که اگر ما در چنین شرایطی قرار داریم چطور می توانیم به نور برسیم؟ آیه آخر ایه الکرسی را به یاد بیاورید که انگار ادامه این تمثیل هاست، می گوید: "الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور .." یعنی خدا کارش این است که کسی که ایمان می آورد خدا تعهد می کند که ولی کسی است که ایمان می آورد و او را از تاریکی به سمت نور می آورد. پس راهش این است که ولایت خدا را بپذیرند و ایمان بیاورند تا به نور برسند. آیه بعد از آن تمثیل هم دارد همین را می گوید ولی از آن ورش ... از این طرف اگر به ولایت نگاه کنید می شود عبودیت ...می گوید "یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و ..." اگر می خواهید به تقوا برسید باید ولایت خدا را بپذیرید، اگر بپذیرید خدا شما را به سمت نور می برد. این کلیت این دو تا تمثیل است که تمثیل های جالبی اند ، چون احساسی راجع به درون وحشتناک این آدمها پیدا می کنیم ...