مسیحیت - جلسه ۱
انگیزهام از طرح موضوع و نحوه ی پرداختن به آن
به نظر میآید که میان مسلمانان و مسیحیان کوه بزرگی قرار دارد و پیروان این دو دین نسبت به یکدیگر احساس «پشت کوهی بودن» میکنند. هیچ کدام هم دین طرف مقابل را در حدی جالب نمیدانند که بخواهند مطالعه کنند و به سمتش گرایش خاصی داشته باشند چرا که در نگاه اول آنرا عجیب و غیر معقول میدانند. واقعاً باید از خود بپرسیم که اگر این عقاید اینقدر عجیب و غریب است چرا این تعداد زیاد به مسیحیت معتقد اند؟حتی اگر بگوییم بسیاری مسیحیان به دلیل فتوحات اروپاییان مسیحی شده اند، اما افراد بسیاری هم هستند که به طور تاریخی مسیحی مانده اند. مهم است که آدمهای هر طرف کوه بفهمند که آنطرف کوهی ها هم برای خود منطقی دارند و وجه معقولی دردینشان هست. در پاسخ به این سئوال که انگیزهام از طرح بحث مسیحیت چیست و یا میخواهم به چه هدفی برسم، چهار نکته را ذکر میکنم:
- اکنون در شرایط خاصی هستیم ؛ یعنی دوران پستمدرنیسم و پلورالیزم. به نظر میآید که آشنایی، گفتگو و تفاهم میتواند بین ادیان به وجود آید. اگر مسلمانان ادعا دارند که برگ برندهای دارند، هماکنون بهترین زمان برای رو کردن آن است. به نظر میآید علاقه به برگزاری جلسات مباحثه وجود دارد که البته بیشتر از طرف مسیحیان پیگیری شدهاست. مسلمانان هم شرکت میکنند و آدمهای معتبری را برای بحث میفرستند. مسیحیان هم اصلاً برای ظاهر سازی این کار را نمیکنند، واقعاً معتقدند که دینشان برتر است و خوب به قصد اثبات این برتری میآیند، همانطور که احتمالاً یک مسلمان معتقد هم، میرود که بیشتر صحبت کند تا گوش کند. این جلسات این فایده را دارد که آن حس پشت کوهی بودن کم میشود. یعنی کمی افراد حرف یکدیگر را بیشتر میشنوند. در این شرایط، منابع خوب فارسی هم پیرامون مسیحیت بسیار است. هماکنون در ایران کتابهای بسیار خوبی از مسیحیت چاپ شده خصوصاً از ده سال گذشته تاکنون. یکی از انتشاراتیهای بسیار عالی که در مجموع حدود ۵۰ کتاب چاپ کرده، «دفتر مطالعات ادیان» است که به عنوان مثال پروفسور لگنهاوزن یکی از افراد اصلی آنجاست که خط میدهد چه کتابهایی ترجمه شود. کارهای حرفهای زیادی انجام دادهاند. دو سه ماه قبل هم کتابی به نام «اسطورهی تجسد خدا» را دیدم که چاپ کردهاند و عالیست. در این جلسات به این کتاب اشاره خواهم کرد.
- مسیحیت در شرایط خاصی است. مطالعات انتقادی در مورد این دین در حال انجام است و نوعی تجدید نظر طلبی در برخی عقاید احساس میشود. کشف کتابخانه «نجع حمادی» در سال ۱۹۴۵ و قدمت زیاد نسخ پیدا شده، انتشار کتاب «داوینچی کد» و... هم که به طور وحشتناکی فروش رفت، بر این روند تأثیر گذار بودهاند.
- آشنایی با مسیحیت فایده دینی دارد. در قرآن در توضیح متقین آمدهاست: کسانیاند که به آنچه قبل از پیامبر نازل شده است، ایمان دارند. آیا از آنچه بر پیامبران پیشین نازل شده است اطلاع داریم؟ آگاهی از ادیان دیگر ما را به فهم بهتر دین خودمان میرساند. مخصوصاً اینکه در جایجای قرآن از اقوام مسیح و یهود و عقاید آنها مطالبی ذکر شده است.
- فرهنگ و هنر غرب با مسیحیت پیوند عمیقی دارد. در بسیاری از آثار هنری وابستگی و اشارات مسیحی وجود دارد، مثلاً موضوع انتظار برای بازگشت مسیح. بنابراین برای آشنایی با فرهنگ و هنر غرب، ناگزیر از شناخت مسیحیت هستیم. شیوهی کار جلسات این گونه است که در چهار روایت به بررسی مسیحیت میپردازیم:
۱- روایت ضد مسیحی متداول؛ انتقادات و ایرادهای متداولی که به مسیحیت وارد میکنند.
۲- روایت اسقفی؛ در نقش یک مبلغ مسیحی، صد در صد خالص، الهیات مسیحی را توضیح میدهم.
۳- نقد منصفانه.
۴- مسیحشناسی قرآنی.
حال میخواهم توضیحی راجع به این بدهم که چرا فرمت جلسات را اینگونه انتخاب کردهام که طی چند جلسه مطلقاً از طرف مسیحیان صحبت کنم و خود را در نقش یک اسقف مسیحی ببینم و بعد نقش خود را عوض کنم و آنچه را از قول اسقف گفته بودم، نقد کنم.
حداقلش این است که به نظرم تجربهی خوبی است که صحبتهایی را بشنوید که از نظر خود من صد در صد درست نیستند ولی همان موقع نقدشان را نشنوید؛ یعنی اینکه خودتان بتوانید تشخیص بدهید.
فروید در صحبتهای روانکاویاش، از پدیدهای به نام «ترنسفر» صحبت میکند. این مفهوم یعنی با توجه به اینکه بیمارهای روانی بالغشان به اندازه کافی رشد نکرده، همیشه این خطر هست که روانکاو را به جای والد بگذارند. در نتیجه یا خشمی که از والدشان دارند و یا عشقی را که به او دارند به روانکاو منتقل میکنند. مثلاً در حالت شیفتهی روانکاو شدن، هر چه روانکاو بگوید را به طور تلقینی قبول میکنند حتی اگر بگوید دیگر خوب شدهای و هنوز خوب نشده باشند! یعنی رابطهشان از حالت طبیعی دو بالغ که با هم صحبت میکنند خارج میشود. میخواهم بگویم این ایدهی ترنسفر فقط مربوط به رابطهی بیمار و پزشکش نیست و این خطر همیشه وجود دارد. تمام آدمها از بدو تولد تا نوجوانی مخلوطی از والد و کودکند و کم کم بالغشان دارد رشد میکند و اینکه در چه سنی این بالغ میتواند عنان اختیار را بدست بگیرد خیلی نباید خوش بین بود که مثلاً در همان جوانی این اتفاق بیفتد. همیشه این خطر هست که جوانی که از خانوادهاش خارج میشود والد دیگری را به جای والد قبلیاش بگذارد. دیگر هر چرندی دوست یا استاد جدیدش بگوید قبول میکند. من همیشه نگران این هستم که کار به جایی برسد که من حرفی را بزنم که غلط هم باشد و آدمهایی بگویند خوب تا حالا که حرفهای درستی میزد، حالا هم که این حرف را زده با اینکه به نظرم درست نمیآید و دلایلش هم به نظرم منطقی نیست، ولی لابد من نمیفهمم و حرفش درست است. کلاً طرفدار کسی بودن یعنی چه؟ مثلاً کسی میگوید من طرفدار شریعتیام. یعنی هر حرفی را شریعتی بزند من قبول میکنم!؟ همهی آدمها تا آخر عمر این نقطه ضعف را تا حدودی دارند که با مسائل اینطور برخورد کنند.
من یادم هست که وقتی دبیرستان بودم، دوستانی داشتم که یک کتاب از مکاتب سیاسی میخواندند، و با آن مانند کتاب درسی برخورد میکردند. زیر جملاتی خط میکشیدند و میگفتند خوب این را گفته پس تعریف این پدیده همین است. در حالی که کتاب درسی را هم نباید اینطور خواند!! من الآن از اینکه جلسات اینطور است و مشخص نیست که کجای سخنانم را درست و غلط میگویم لذت میبرم. خودتان باید بتوانید تشخیص دهید دیگر! البته این را هم بگویم که فکر نکنید حرفهایم خیلی هم غلط است و این باعث شود نگذارید سخنان رویتان اثر بگذارند!
درواقع قصد واقعیام از بیان این مطالب این است که یاد بگیرید وقتی مکتبی را مطالعه میکنید، از زاویهی همان مکتب دنیا را نگاه کنید و مطالب را درک کنید. انگار که ما یاد گرفتهایم از زاویهای خاص و با مبنایی خاص دنیا را ببینیم. مثلاً وقتی با مبانی اسلامی، گزارههای دینی مسیحیت را نگاه میکنید، به نظرتان یک مشت چرندیات میرسند. همانطوری که آنها هم وقتی با مبانی مسیحیت حرفهای ما را میشنوند همین احساس بهشان دست میدهد. به نظرشان اسلام دینی میآید که اصلاً جای بررسی ندارد! مسیحیت از جای دیگری شروع میکند و انتظاری که مسیحی از دین دارد چیز دیگری است. در حالی که اسلام از جای دیگر شروع میکند و انتظار دیگری دارد. سعی من این است که وقتی مکتبی را میبینید بفهمید آن طرف چه مبنای دینیای دارد، از دین چه انتظاری دارد و چرا مسیحیت به نظرش کاملاً معقول میآید.
بنابراین، امروز به قسمت اول کارمان میپردازیم. یعنی انتقادات رایجی که در مورد مسیحیت مطرح میشود را میگویم و درواقع راه را باز میکنم تا بعد روایت اسقفی را بگویم.
روایت ضد مسیحی متداول
مسلمانان که کلاً حس خوبی به مسیحیت نداشتهاند و در فرهنگشان همیشه حالت تحقیری به مسیحیت بوده. دوران مدرن هم در این صد و پنجاه سال اخیر، بد و بیراهی نبوده که به مسیحیت نگفته باشد. میتوان گفت در دوران مدرن یعنی بعد از جنگ جهانی دوم (دهه شصت)، غرب حتی شاید خودآگاهانه، به گونهای به فلسفه و تفکر یونانی خود بازگشته است. و حتی کم کم مراسم مشرکانه در غرب جلوههایی پیدا میکند. یعنی جماعتی سالانه در جاهایی جمع میشوند و کارهای خاص عجیب غریبی انجام میدهند. فرقههایی را میبینید که یکجور کارهای شرک و کفرآمیز و همراه شیطان پرستی انجام میدهند. به گونهای فرهنگ شادخواهی و لذت پرستی که نیچه هم خیلی به آن علاقه داشت، و درواقع نوعی بدون عقیده زندگی کردن است. به نظر میرسد حتی دارند به دوران اولیهی یونان باز میگردند.
اشکالات عقیدتی
۱. عقل گریزی: اشکالات دستهی اول به عقاید مسیحی است. اینکه مسیحیت شامل مجموعه عقایدی همراه با عقل گریزیست. حرفهایی میزنند که نامعقول است و وقتی شما میپرسید که یعنی چه میگویند که با دلت باید ایمان بیاوری و عقل راه گشا نیست. و خوب این مشکلزاست چرا که اگر معیار خاصی تحت عنوان عقل نداشته باشم، به نظر میآید عقایدم بی در و پیکر میشود و معلوم نیست چه چیز را قبول میکنم و چه را رد. معتقدند که خداوند به عیسی تبدیل شده و به کرهی زمین آمده، ولی این پسر که از پدر به وجود آمده همان پدر است و جدایی از او ندارد. عیسی هم فرزند مریم است و بنابراین مریم مادر خداست! این در حالیست که وقتی شما فشار بیاورید و سعی کنید جلوی یک سری سؤالات را بگیرید، ممکن است نتیجه برعکس باشد و افراد به طور افراطی عقل گرا بشوند! به نظر میآید منشاء برخی انحرافات فعلی غرب، این حالت عقل گریزی و ضدیت با علم و عقل در دورهی قرون وسطی است. گویا ناگهان انفجاری رخ داده. بنابراین میتوان گفت در این میان مسیحیت نقش منفی را بازی کرده و عقل گرایی افراطی و مذهب گریزی که امروزه هست، مقدار زیادیاش به دوران قرون وسطی باز میگردد. در حالیکه قبل از مسیحیت دوران درخشش فرهنگ یونانی است. اما سیستم حکومتی بینظیری که در آن زمان ایجاد کردند، با ظهور مسیحیت و مسیحی شدن امپراطوری رم، در کمتر از صد سال به توقف میرسد. به نظر میآید نقش تاریخی مسیحیت از بین بردن حکومت درخشان رم و فرهنگ هلنیستی است. یک مشکل دیگر، این است که سراسر کتاب عهد عتیق را به عنوان کتاب مقدس خودشان میشناسند در حالیکه پر از عقاید عجیب و غریب است. یعنی معتقد به تحریف در عهد عتیق نیستند و هر چه هست را میپذیرند. مثلاً اینکه یعقوب با خدا کشتی گرفته و ماجرای لوط و دخترانش.
۲. عقاید بت پرستانه: به نظر میآید مسیحیت نوع برگشت به عقاید بت پرستانه است. یهودیان افتخار دارند که عقاید یکتا پرستی را در جهان گسترده کردند و شرک در عقایدشان نیست. اما بعد دوران مسیحیت را میبیند که به تثلیث (سه خدا) اعتقاد دارند و کلیساهایشان بیشتر شبیه بتکدههای قدیمیست تا معابد یهودی و اسلامی. اصلاً در کلیساهای مسیحی حتماً باید تمثالها و مجسمهها وجود داشتهباشند. اما خصوصاً بعد از ظهور اسلام، مسیحیها کمی متوجه این شدند که زیادی به سمت اینها رفتهاند. در کل به نظر میآید یکتا پرستی خالص یهودیت و اسلام در اصول اعتقادی مسیحیت نیست.
۳. نداشتن شریعت مقدس: به علاوه، مسیحیت، دینی فاقد شریعت مقدس است. شریعت حضرت موسی را که در عمل کلاً کنار گذاشتهاند و به نظر میآید برای خود هم شریعتی به وجود آوردهاند که متصل به کسی نیست. یعنی اول منکر این شدند که شریعتی وجود دارد و بعدها خودشان شریعتی ایجاد کردند.
۴. مرد سالاری: وقتی شما به خداوند پدر میگویید و او پسر دارد، ذات دین مسیحیت را مردسالارانه کردهاید! کلاً با یک خداوند مرد سرو کار دارید! جهتگیری جنسیتی دیده میشود و این راه را برای انتقادات فمنیستی باز کرده یا تحلیل فروید که خدا را مفهوم متعالی شدهی پدر میداند.
اشکالات تاریخی
۱. قتل و خونریزی: تعدای از اشکالات، تاریخیست. اینکه مسیحیت در تاریخ چه نقشی داشته و برای بشر در طول تاریخ مفید بوده یا نه. تاریخ مسیحیت سرشار از قتل و خونریزی است و خودشان هم از آن شرمندهاند (خصوصا قرن چهارم و پنجم به بعد که به قدرت رسیدند)، در حالیکه خود دین سرشار از مهربانیست و اینکه اگر سیلی به تو زدند، سمت دیگر صورتت را هم بیاور. چندین بار متونی خواندهام که در آنها وقتی مسیحیان به اولین فتح اورشلیم در جنگهای صلیبی میرسند، دیگر خیلی وارد جزئیات نمیشوند و فقط اظهار تأسف میکنند. بدتر از آن دورهی استعمار است، یعنی اینکه دریانوردان قارههای جدید کشف میکردند و بعد استعمار آغاز میشد. کل آمریکای لاتین قتل عام شدند و این کار تحت حمایت کلیسا انجام گرفت! در کل تاریخ، یک صحنهی عادی این است که یک موسیونر مسیحی به جایی میفرستند، آن قوم اینها را میکشند و بعد با بهانههای مذهبی، حملهای برای قتل عام آن قوم شروع میشود. موسیونرها به گونهای سردمداران حضور استعماری کشورهای غربی در آسیا و آفریقا بودند. معمولاً راهب بودهاند و تبلیغ مسیحیت را میکردند، اما به نظر میآید بیشتر شبیه سفارت خانه بودهاند! کتابی هست تحت عنوان «گزارش کارملیتها از ایران». بخشی از نامههای موسیونرهای کارملیت در دوران زندیه و افشاریه است. گزارشهایشان پر از گزارشهای سیاسیست و اتفاقاً اسناد تاریخی خیلی خوبی محسوب میشوند. در گزارش یک موسیونر از آفریقا، میخواندم که گفته بود «اینجا الماسهای درشتی پیدا میشود»!!
قسمت دیگر خونریزیها، قتل عامهای فرقهای بود که وقتی پاپ عدهای را فرقهی ظاله اعلام میکرد، چند دهکده به صورت کامل قتل عام میشدند. یا مثلاً کشت و کشتاری که بعد از به وجود آمدن پروتستانیسم توسط کاتولیکها انجام گرفت. تفتیش عقاید هم که میدانید به بهانهی مبارزه با جادوگری و ارتداد انجام میشد و به خاطر شکنجههای وحشتناک، چه رعب و وحشتی ایجاد کرده بود.
به هر حال تاریخ مسیحیت بر خلاف تبلیغشان از اخلاق، مهربانی و... اصلاً اینطور نیست و به نظر میآید این توصیههای اخلاقی برای تودهی مردم است که شلوغ نکنند و به حکومت کاری نداشته باشند. وگرنه حکومت مسیحی دست مسلمانها را از پشت بسته است (خودمان هم چندان تاریخ درخشانی نداریم ولی فکر میکنم پدیدهی استعمار نداشتیم، قتل عام کمتری داشتیم و اگر هم بوده دورهی کوتاهتری دوام داشته. حتی در زمان خلفای اُمَوی). مسیحیان خصوصاً کاتولیکها شرمندهی تاریخشانند و اصلاً یکی از انگیزههای ایجاد پروتستانیسم، رهایی از تاریخ مسیحی بود! چرا که کاتولیکها باید معتقد باشند هر چه پاپ گفته فرمان خدا بودهاست.
۲. فساد دستگاه پاپی و کلیسا: گذشته از این جنگ و خونریزی ها، فساد دستگاه پاپی و کلیسای روم و کلاً جریانات کلیسایی هم از انتقادات وارد به تاریخ مسیحیت است. اصلاً یکی از دلایل به وجود آمدن اصلاحات دینی همین فسادهای مالی بود. مناسب کلیسایی فروخته میشد، همچنین بهشت!! یعنی با سندی که صادر میشد، شخصی مالک قسمتی از بهشت میگشت! شریعت یهود و اسلام، شیوههای تصویب شدهای برای گرفتن پول از مردم دارند اما چون این شریعت در مسیحیت نیست دائم روشهای ابتکاری و محلی در تاریخشان، برای گرفتن پول از مردم به وجود آمدهاست.
فساد جنسی داخل کلیسا در قرون وسطی هم که با توجه به اجبار مجرد بودن و طبعاً فشار جنسی، وجود داشته. مثلاً این ماجرای تجاوز به کودکان یک معضل کلیساست که هر از گاهی صدایش در میآید که حتی یک اسقف به بچهای تجاوز کرده. یک چیزی را من وقتی دبیرستان بودم اخبار اعلام کرد و واقعی بود که یک سری کشیش انگلیسی از اسقفی خواسته بودند که هم جنس گرایی را بین خودشان آزاد اعلام کند!
کتاب جالبی از خانم بارربارا تاچمن، به نام «سیل نابخردی از ترویال تا ویتنام» هست که در سه بخش دربارهی پاپهای رنسانس، وقتی آمریکا از بریتانیا جدا شده توضیح داده و در یک بخش هم دربارهی جنگ ویتنام صحبت کرده. ایشان رئیس انجمن تاریخ آمریکاست و بسیار شناخته شدهاست. سه قسمت تاریخ را توضیح میدهد که انسانها اعمال بسیار نابخردانهای انجام دادهاند و حتی خودشان میدانستهاند ولی گویا نمیتوانستهاند این کارهایشان را قطع کنند. بخشی از کتاب، دربارهی پاپهای رنسانس و جداشدن پروتستانهاست. مثلاً میگوید پاپ الکساندر ششم که دوازده سال پاپ کلیسای رم بوده است، در آن زمان هفت بچه داشت بدون اینکه ازدواج کرده باشد. حتی معشوقهی علنی داشت و بعد از فوت او، دخترش نقش معشوقهاش را پیدا کرد! این آدم پاپ بوده! یکی از پاپهایی که در این کتاب معرفی میشود، همیشه در حال جنگ و انجام فتوحات بوده. یا مثلاً پاپی دیگر که هر شب مراسم بزم داشته. درواقع دوران قرون وسطی، حکومت قدرتمندی بوده که اینها پادشاهانش بودهاند. بعد از این دوران، قابل تصور است که تحولاتی مثل دو تا شدن کلیسای مرجع پیدا شد. یعنی دو پاپ در آن واحد داشتیم و بعدها هم پروتستانها انشعاب کردند. پس واضح است که تاریخ مسیحیت نقطه ضعفیست برایشان که خودشان هم علاقهی چندانی ندارند به آن اشاره کنند.
«نوسانات فرهنگ غرب در تاریخ» هم نام کتاب دیگریست که گزارشهایی از مسائل درون کلیسا و مسائل فرهنگیای که در پی داشته ارائه میدهد. البته خیلی کتاب معتبری نیست چون خیلی به کتابهای ضد مسیحی وابسته است ولی با اینحال فکتهای جالبی در آن هست. مثلاً از دورانی در مسیحیت یاد میکند که اگر کشیشی با زنی ارتباط داشته و دستگاه کلیسا این را میفهمیده، او ترجیح میداده بگوید گرفتار زنا شدم تا اینکه با این زن ازدواج کردهام. چرا که میتوانست بگوید یک هوس آنی به من دست داد ولی اگر میگفت با او ازدواج کردهام یعنی فکر کردهام و بر خلاف تعهدات کشیشیام عمل کردهام. این عجیب است دیگر! گناهی که در همهی ادیان کبیره شناخته میشود، اینجا از ازدواج بهتر شناخته میشود!
اشکالات اخلاقی
۱. سختگیریهای جنسی: یکی دیگر از ایراداتی که به مسیحیت گرفته میشود اخلاق است. مثلاً سختگیریهای جنسی. خیلیها بی بند و باری فعلی غرب را به محدودیتهای ایجاد شده توسط مسیحیت و حس بدی که به ازدواج دارد مربوط میدانند.
۲. گسترش اخلاق بردگی: اگر با عقاید نیچه آشنا باشید، شنیدهاید که دائم میگوید مسیحیت اخلاق بردههاست. یعنی این اعتقاد به تقدیر، توسریخور شدن را برای مردم عادی به بار میآورد.
خوب، روایت اولم را که انتقادات متداول به مسیحیت بود تمام شد.
مقدمه برای شروع روایت اسقفی
انتظار نداشته باشید اگر من در مقام یک اسقف ظاهر شوم، بیایم از تاریخ مسیحیت دفاع کنم! کلاً به نظرم الگوی غلطی است که برای نقد یک عقیده، به تاریخش نگاه کنیم. مثلا تا حرف مارکسیسم میشود، میگویند مارکسیسم را نگو که در روسیه چه جنایتها که نکرد. آیا چون عدهای به اسم این عقیده جنایتهایی کردهاند، باید باعث شود که دیگر به آن عقیده معتقد نباشیم؟ پاپی که هر شب مجلس بزم دارد چه ربطی به مسیحیت دارد؟ او دارد تحت لوای یک دین کارهای خودش را میکند. مسیحیت باید پاسخگوی این افراد باشد؟ این حرفها را در مورد هر عقیدهای باید کنار بگذاریم. مثلاً خلفای مسلمان! خوب هر کاری کردند! کلاً این سنت خوبی برای انتقاد کردن از یک اعتقاد نیست. مگر اینکه بتوانید ثابت کنید که اتفاقاتی که افتاده مطابق اصول این دین یا اعتقاد است و الآن هم این دین آنها را قبول دارد. اما اگر اتفاقات تاریخی را نتوانید به عقاید رسمی آن دین استناد دهید، دیگر دلیلی برای جوابگوییش ندارد و نقطه ضعفی برایشان حساب نمیشود.
انحراف در تاریخ مسیحیت
در مورد مسیحیت قطعاً این رخدادها مطابق عقایدشان نیست. پروتستانها که قطعاً با تاریخ مشکل داشتند، کاتولیکها هم اعتقاد دارند که پاپ هنگام صدور اعتقادنامه معصومیتی از جانب روحالقدس پیدا میکند تا خطا نکند ولی در زندگی روزمرهاش چنین نیست.
واقعاً به دلیل گرایشات غیر مذهبی که در یکی دو قرن اخیر در اروپا ایجاد شده، تحریفات زیادی در تاریخ هم رخ داده. مثلاً داستانهایی که در مورد دادگاههای تفتیش عقاید و ضدیت کلیسا با علم گفته میشود واقعاً اغراق شدهاست! از همین روست که از دههی شصت به بعد تحقیقات تاریخی آکادمیک در جهت اصلاح کردن اغراقهایی است که از اواخر قرن نوزدهم انجام گرفته. تحریفهایی مثل ماجرای گالیله و...
امروزه به گونهای شده که اصلاً کلمهی قرون وسطی با دوران سیاه یکی دانسته میشود. در حالیکه سقوط تمدن هلنیستی به مسحییت ربط نداشت و قبل از ظهور مسیحیت به دلیلی اختلافات داخلی دچار افول شده بود. اتفاقاً پذیرش مسیحیت توسط کنستانتین نتیجهی اختلافات داخلی بود. به نظر من اینها از نظر تاریخی کاملاً قابل بررسی است. در ضمن به تمام فلسفه و علم یونان، در دستگاه کلیسا به حد تقدس توجه میشدهاست. مشکل گالیله بیشتر از مشکل مذهبی، به خاطر مخالفتهایش با طبیعیات ارسطو بود که باعث دادگاهی شدنش شد. در همین دوران قرون وسطی بود که از تمام کتابها، بارها نسخه نوشتهاند. راهب ها یک فعالیت روزمرهشان این بوده که به عنوان یک وظیفهی مقدس، کتابهای قدیمی را نسخه برداری کنند. اینکه ممنوعیتهایی بوده که هر کتابی دست همه مردم نیفتد به نظر من به معنی مخالفت با علم نیست. اختراع چاپ را ببینید که یکی از بزرگترین اختراعات بشر است در این دوره رخ داده! واقعاً بیانصافی است که بگوییم دانش یونانی را از بین بردهاند. هر چند در قرون اول به نظر میآید بدبینیای هست ولی حداقل از زمان ظهور آگوستین، علم و فلسفهی یونانی رسمیت یافت چرا که موفق شد اعتقادات الهیات مسیحی را بر مبنای تفکرات یونانی بازسازی کند و جنبهی عقلانی به آن دهد. مسیحیان کاملاً حس میکردند که معقول عمل میکنند.
یا مثلاً پدیدهایی مانند به وجود آمدن مدرسههای عمومی، از ابتکارات کلیساست. در تاریخ بشر هیچگاه، حتی در تمدن اسلامی، نمیبینید که شور علمآموزی به صورت عمومی در آن حد بوده باشد. اگر واقعاً تمدن کلیسایی احساس ضد علم و ضد عقل بودن میکرد، به مردم آموزش سواد نمیداد تا کتاب بخوانند.
بنابراین، از جلسهی آینده اعتقادات و الهیات مسیحی را بیان میکنیم و چند جلسه ادامه خواهیم داد. از آنجا که هدف جلساتمان این است که در نهایت با استفاده از قرآن، به دیدگاه مستدلی دربارهی مسیحیت برسیم، هم از لحاظ تاریخی و هم از لحاظ عقیدتی، سعی میکنیم در همان پنج شش قرن اول مسیحیت بمانیم. چرا که آنچه قرآن در مورد مسیحیت میگوید، مربوط به همان پنج، شش قرن اول است و بنابراین بر روی تحولات دو سه قرن اخیر مسیحیت تأکیدی نخواهیم کرد.
[جهت حفظ انسجام جلسات، قسمتهایی از جلسهی چهارم در این جلسه ادغام شد].