جلسهٔ ۱۱
از روانکاوی و فرهنگ
جلسه یازدهم (سال جدید)
میخوام که از کاربردهای کلاسیک فروید بگم.کاربرد های اجتماعی نظریه فرویدو میگم.بیشترین کاربردها مال نظریه های فرویده چرا که حجم بیشتری از آدمها به فروید اعتقاد پیدا کردن و تا دهه 60 سعی میکردن ازش استفاده کنن.یونگ و لکانت جدیده.
چجوری میشه از نظریات فروید برای تکمیل نظریات مارکس کمک گرفت.گرایش مارکس به ضد روانشناسی هست اما در طی سالهای طولانی انواع تلفیق ها از این دو نظریه به وجود آمده.شاید دلیل این تلفیق اینه که هردو نظریات قوی هستن و افراد زیادی رو در قرن 20 به خود معتقد کردن.وقتی دو ایده در ذهنتون باشه خود به خود در ذهن تلفیق میشن.در فرانسه الان این اتفاق بین آرای لکانت و مارکس افتاده.فروید به شما مدلی از انسان ارائه میده و از آنجا که فرهنگ محصول انسانه،نظریات فروید کمک زیادی به نظریات فرهنگی میکنه.در نظریات اجتماعی هم همینطور چرا که رفتار محصول انسان در طول تاریخه.مارکس هم به دنبال نظریاتی محکم و ثابت برای روند کلی سیر تاریخ بود که بتونه گذشته رو تحلیل کنه و آینده رو پیش بینی.لازمه ی کارش در قدم اول تعریف انسانه.تا بعد بتونه بگه جامعه انسانی چیه.
هدف و نظریات مارکس.مارکس در نظریه انتقادی همون محوریتی رو داره که فروید داره.گویا چارچوبی شبیه دارند.سرچشمه نظریه ی انتقادی مال مارکسیسمه که از مکتب مارکسیستی فرانکفورت ایجاد شد.ایده کلی مارکس: ارائه یه دیدگاه کاملا ماتریالیستی و جبر گرایانه برای تاریخ و تحولات جامعه بشری.هنوز هم کسانی باشعوردر سطح بالا هستند که دیدگاههای ماکسو قبول دارند.پس نظریات قوی ای بوده.در دیدگاه مارکس هم اون دید ماشینی و جبری فرویدو داره.به نوعی همون کاری رو که فروید در مورد انسان میکنه مارکس در مورد جامعه میکنه.اگر در دیدگاه فروید خود و ناخودآگاه هستن، در نظریات مارکس (که قدیمی ترند)هم رو و زیر بنا وجود داره.رو بنا اون چیزیه که ما فکر مکنیم(فرهنگ،دین،هنر و ...) اما زیر بنا مسائل اقتصادی اند.با اینکه ممکنه فکر کنی بسیاری فعالیتهای انسان عقیدتی و فرهنگیه،اما در واقع همه چیز حتی دین،نتیجه ی زیر بنای اقتصادیه.هر چند متوجه نباشی. شیوه معیشت و تولیده که همه چیزو داره شکل میده.کلیت ادیان به خاطر اقتصاده.تحولات بزرگ رو نه لزوما همه ی جزئیات.اصلا مهم نیست برای مارکس که افراد آزادند یا نه.مهم اینه که ایده ای در جامعه ای میگیره.اون چیزی که در جامعه ای به عنوان ایده اولوژی پیروز میشه که با وقایع اقتصادی و معیشت اون جامعه هم خوانی و سازگاری داره.نه اینکه هر آدمی لزوما از روی مسائل اقتصادی ایدئولوژی رو انتخاب کنه.باید کلیت رو ببینی.
ابزار تولید و نحوه تولید بشر باعث میشه در طول تاریخ ساختار اجتماعی متفاوت به وجود بیاد و ایدئولوژی ها و هنرهای متفاوت هم در این نتیجه ی به وجود میاد.مثال: نگاه به نظام ارتش در طول تاریخ بکنید.ممکنه احساس کنی به طور تدریجی تغییراتی در نظام و سلسله مراتب به وجود اومده .اما اون نظام قدیمی که توش فقط یه فرمانده بوده مال زمانی بود که صداها کاملا انفرادیه.یعنی هر کس با شمشیر خودش میجنگیده واینجوری نبود که آدمها رو در نظامهای پیچیده بچینی.لزومی نداشته.حالا در دوره ای سلاحی مثل توپ به وجود میاد.برای استفاده از اون سه چهار ��
نفر باید باهم در گروههایی کار کنن.و باید مسئول داشته باشن.انگار اول ایده هایی در سخت افزار جنگ به وجود اومده و بعد تغییرات نرم افزاری در پی اون ایجاد شده.نگاه مارکس به تاریخ اینجوریه.میگه از دوران اول که انسانها به دنبال روشهایی برای معاش بودند این بود که نظامهای اجتماعی رو شکل داد.مثلا دوران برده داری: افراد معدودی زمین دارن و برا دو طرف بهتره قرارداد بلند مدت داشته باشن بینشون.در نظام بعدی که فئودالیه شخص زمینو میگیره و بعد محصول دادن مقداری برا خودش میذاره و بقیه رو میده ارباب.بعد هم در دوران سرمایه داری و انقلاب صنعتی حالا میتونی کارگر روزمزد داشته باشی چرا که کارها جنبه ی تخصصی مثل قدیم نداره و هرکس میتونه در چرخه ی تولید کارهایی بکنه.نظام تولید خاصی ایجاد شده در نتیجه نظام اجتماعی و ایدئولوژی جدیدی به وجود آورده.
بعدها ماکس وبر هم توضیح میده"اخلاق سرمایه داری و روح پروتستانیسم".میگه چه تحولات اقتصادی باعث شد پروتستان ایدئولوژی غالب در اروپای صنعتی بشه.بنابراین نمیتونی بگی آدمها عاقل تر شدن یا ... قبل از اون نیازی به وجود پروتستان نبود.مارکس یه کتاب نوشته و توش بدون احساسات انقلابی و به شکل علمی سعی میکنه بگه چرا نظام سرمایه داری به بن بست خواهد رسید و به طور جبری انقلابهایی که به حکومت کمونیستی منتهی میشه در جهان به وجود خواهد آمد.نظام سرمایه داری روزی توسط یه انقلاب کارگری سرنگون خواهد شد.حتی فرقی نداره من بگم یانه.این انقلاب به صورت جبری به وجود خواهد آمد.بعضی میگن این حرفاش باعث شد سرمایه دارها کمی محتاط بشن و شاید اگه نمیگفت انقلاب کارگری به وجود می آمد.کلا مارکس تمام تاریخو به صورت نظام طبقاتی می بینه و تمام تاریخو درگیری بین طبقات میدونه.در همه دورانها عده ای دارن از دسترنج دیگران استفاده میکنن(اقلیت).خلاصه از نظر مارکسیست ها انقلابی در دنیا اتفاق نمیفته مگر اینکه به معیشت و تحولات اقتصادی مربوطه.
مارکس دشمن سرمایه داری نیست.نگاه علمی داره و بد و خوب نمیاره.حتی اونو پیشرفتی در جامعه انسانی میدونه.این سیر طبیعی جامعه انسانیه. گفتیم که در قرن بیستم موثرترین آدم مارکس بوده. خلاصه این دید که به دنبال زیربناها و چیزهای پنهان بگردم شبیه روانکاویه.انگار مارکس میگه ناخودآگاه آدمها تحت تاثیر معیشتشونه.به من بگو چه میخوری تا من بگم چه فکر میکنی.
اتفاقی که افتاده اینه که نظریات مارکس به مشکلاتی برخورد و گویا برخی پیشگویی های مارکس وقوع پیدا نکرد.طبیعتا حس نیاز به اصلاحاتی به وجود آمد.مثلا یه اتفاق خیلی مهم اینه که چرا در روسیه انقلاب کمونیستی اتفاق افتاد در حالی که مارکس فکر میکرد مکانهای صنعتی دچار این انقلاب شوند.روسیه تو اون زمان هنوز تو دوران فئودالی بود.مثال دیگر اینکه اتفاقاتی در قرن بیست افتاد که خیلی کمونیستی به نظر نمیاد.مثل ظهور فاشیسم تو اروپا.مثلا فاشیست های ایتالیایی که عموما از کارگر ها بودن در جهت خواست هیئت حاکمه با شادی جنگیدند واسه پرچم ایتالیا و کشته شدند! در حالی که دید مارکسیستی جور دیگه ای پیش بینی میکرد.کشورهای صنعتی از انقلابات کارگری مصون ماندند.از سوی دیگه مدینه فاضله ای که قرار بود بعد انقلاب کمونیستی به وجود بیاد ، به وجود نیومد و خیلی از آدمها در بدبختی زندگی میکردن.
��
کسی مثل آندرشیت سفری به شوروی کرد و در برگشت نظریات خودشو کنار گذاشت.از طرف دیگه انسانها در کشورهای سرمایه دار روز به روز راضی تر شدن.توده ی مردم حس نمیکنن بهشون اجحاف شده.و اصلا در فکر انقلاب نیستن.خلاصه اینکه کشور های سرمایه داری از بحران دهه های سی گذشت و دوباره به شکوفایی رسید.بین جنگ جهانی اول و دوم مخصوصا بعد دوم طرفداران مارکس فکر کردند چرا پیش بینی ها درست نشد؟شوروی که کامل از بین رفت.چین هم الان کاپیتالیسمه در حقیقت.چین به معنای مطلق کلمه سرمایه سالاره ولی سرمایه دار نیست.ولی همه محاسبات اقتصادی کاپیتالیسمه.مارکس در نظرش سرمایه سالار هم هست.
مارکسیسم های ارتدکس برای این ایرادها جواب کامل دارن.مثلا میگن پیش بینی های مارکس در مورد این بود که بازا ر به حد اشباعی میرسه و انقلاب رخ میده.اما نمیدونس بازار جهانی به وجود بیاد.بازار جهانی هنوز اشباع نشده.اما بلاخره میشه.یا اینکه لنین میگفت دلیل روز به روز مرفه شدن کارگر ها در سرمایه داری اینه که کشور های سرمایه داری به مرحله ی امپریالیسم رسیدن و کارگرهاشونو به جهان سوم فرستادن.اونجا دارن آدمها رو استثمار میکنن.گویا همه مردم آمریکا سرمایه دارن.باید منتظر انقلاب کشورهای جهان سوم باشیم. آدمهایی هم هستن که میگن مارکس کلا غلط بود.جرج بوش این افراده.
از اولین آدمایی که اومد گفت حرفای مارکس دیگه تحقق پیدا نمیکنه "گرام شی" بود.میگفت هرژمونی وجود داره.چرا که مارکس تبلیغات را که شستشوی مغزه پیش بینی نکرده بود.این شستشو باعث میشه افراد منافع خودشونو اشتباه بگیرن.دنیایی که پر تبلیغاته نباید انتظار آگاه شدن خود به خودی داشت.باید کاری کرد.اما از بعد جنگ جهانی دوم ایده های مارکسیستی برای اصلاح با ایده های فروید تلفیق شده.اولین آدمی که شاید تلفیقو شروع کرد روانکاو معروفیه که جزو نسل دوم نهضت روانکاویه و عضو کمونیسم هم بود.هم از انجمن روانکاوی اخراج شد هم از کمونیسم!!! چرا که این دید بود که دیده های فروید با مارکس در تقابله.چرا که مارکس از جنسیت اصلا حرف نمیزنه اما فروید دائم از جنسیت میگه.اما کم کم در مکتب فرانکفورت و...خودبه خود نظریات تلفیق شد.
مهمترین آدم از مکتب فرانکفورت ،اریک فرومه. در ایران هم بسیار شناخته شدست.تا دهه 60 عمده آثارش ترجمه شده بود! مثلا نورمن دیزمن رو همتون دیدین.کارگردانیه که در ایران فقط اینقدر شناخته شدست.
اریک فروم وزن مارکسیستیش به وزن فرویدیسمش میچربه.بعضی ایده های فرویدو قبول نداره.خودشم روانکاو بود اما عقده اودیپو و غریزه مرگو خیلی اهمیت نمیده.
در مارکسیست و فروید مفهوم سرکوب توسط ایدئولوژیک (یکی اجتماعی و دیگری فردی و جنسی)وجود داره.انگار سوپر ایگویی وجود داره که به کارگر های اجازه نمیده به منافعشون دست پیدا کنن.البته در نئو مارکسیسم تفاوتهایی با مارکسیسم هست که مسئولیت سرکوب به عهده ایگوئه یا سوپر ایگو.چیزی که انگار مارکس بهش دقت نمیکنه اینه که رابطه ی فرد با سوپر ایگو همیشه رابطه ی بد و همراه با نارضایتی نیست. گویی مردمی که زیر دست هیتلرن لذت هم میبرن.در آلمان مردم از اینکه دارن به شکل سرباز کار میکنن و هیتلر که حالت کاریزماتیک داره اون بالاس لذت میبرن!وقتی امیال سرکوب شده ات به آگاهی میرسه وبروز پیدا میکنه ودر نهایت انقلاب اتفاق میفته مثل حالتیه که ناخودآگاه بروز پیدا میکنه.
��
میخوام در مورد" هربرت مارکوزه" است که گرایشش به فروید نسبت به مارکس میچربه."انسان تک ساحتی" کتاب مهم اوست که از او ترجمه شده."پیشروان اندیشه های نو "از انتشارات خوارزمیه که از دیگر آثار اوست.هربرت مارکوزه آدم خاصیه.در دهه 60 یه جنبش دانشجویی در سرتاسر کشورهای سرمایه داری به وجود آمد.هربرت مارکوزه اون موقع رهبر معنوی این جنبش ها بود.سعی میکنه تلفیقی از فروید و مارکسو ارائه بده و دقیقا هیچ کدومو قبول نداره.بیشتر بر فرد تاکید میکنه تا توده و جامعه.میگه اگه تک تک افرادو هم تحلیل کنی چیزهایی شبیه ایده های مارکس بدست میاد.بشدت روی انسان به عنوان فرد تاکید داره. تاکید داره که انسانها در جهت رسیدن به شادی هستن نه لزوما وضع اقتصادی بالاتر.به دنبال وضعیت کم تنش و آرام باشن.پس از مارکس تا حدی دور شده .از فروید هم دور شده چرا که فروید میگه تمدن روی سوپر ایگو بنا میشه و تعارضی بین امیال جنسی و تمدن وجود داره.تمدن هم باید غرائض جنسی رو سرکوب بکنه.پس بین آزادی و شادی تعارض وجود داره.اما مارکوزه اینو قبول نداره.اصطلاح سرکوبی اضافه یا اساسی.میگه درسته که تمدن همیشه در جهت سرکوب غرائضه وباید به شکل عام و همگانی انجام بده.اما هر نظامی اینجوری نیست که فقط به این سرکوبی حداقل اکتفا کرد اما نظامها سرکوبی های اضافی دارن. در ضمن نهاد ما توسط واقعیت اصیل و ثابتی محدود نمیشه.بلکه هر نظام اجرایی یا به قول مارکوزه توسط اصل اجرا که مال این جامعه ی خاص منه داره محدود میکنه. یه مقدار مارکوزه دید فرویدو ساده انگارانه میدونه.میتونم واقعیتو تغییر بدم طوری که به حداقل سرکوب برسم.
در ضمن میگه مردم تاریخ در مقطعی واقعا مشکل معیشت داشتن.مشکل نون درآوردن نیست.هدف زندگی لوکس یا چیزهای دیگس.در مرحله دوم تاریخ مسائل روبنا مهمتر شدن.دیگه مساله جنسی مهمتر شده از غذا.میگه حرفای مارکس مال دوره قبله.الان انقلابها دانشجوییه.الان دیگه حتی کارگرهای کارخونه هم اون کارگرایی که توذهن مارکس نیستن.خیلی هاشون تخصص دارن.الان اکثریت با آدمهای خدماتیه.وارد عصر ارتباطات شدیم.این افکار مارکوزه به مسائل جنسی آزادی داد و انگار مردم تشنه این افکار بودن.میگه تک همسری بره کنار.
خلاصه همه از مارکس بیشتر اهمیت میدن به فرد.مارکوزه به شدت به انقلاب معتقده.اما نه از اون نوع کارگری که مارکس میگفت.
بعضی معتقدن کاپیتالیسم فیکسیشن دفعه.گیر کردن در مرحله دفعه.
اصلا اینجوری نیست که نظر فروید این باشه که روابط جنسی آزاد باشه.مارکوزه اینجور هست اما فروید فقط داره تحلیل میکنه.مارکوزه هم میخواد سرکوب اضافه رو برداره.
فروید تاکید میکنه که تمدن رو دوست داره.میگه که مخالف هنر نیست.
