جلسهٔ ۴۱
مقالهٔ زن اروپایی (اثر یونگ)[۱] (۱)
۳ شنبه ۸۷/۱۰/۲۴
مقدمه
میخواهم مقالهای از یونگ را که مقاله بسیار مهمی برای من بوده است و چندین بار به آن اشاره کردهام بررسی کنیم: مقالهای به نام زن اروپایی در کتابی به نام جهاننگری. البته من یک شرح انتقادی از این مقاله ارائه خواهم کرد. از آنجایی که این مقاله مربوط به سال ۱۹۲۷ است این همه ایدههای یونگ نیست. ۳۰ سال بعد ممکن بود تحلیلهای یونگ دقیقا اینها نباشد. فکر میکنم چیزهایی اینجا هست که ممکن است با ایدههای یونگی که بعدا مطرح شدند خیلی سازگار نباشند. نمونه واضحش این است که در این مقاله تحلیلهای آرکتایپی دیده نمیشوند. من فکر میکنم در ۱۹۲۷ یونگ هنوز وارد تحقیقات اسطورهای یا کیمیاگری خود نشده بوده است یا لااقل ضرورتی ندیده در این مقاله به آنها اشارهای کند. تا آنجا که میدانم این مقاله در واقع یک سخنرانی بوده است. حتی اگر از ابتدا هم یک مقاله بود باز باید منتظر پراکندگی و عدم انسجام (که در کارهای یونگ مشاهده میشود) میبودیم چه رسد که در اصل یک سخنرانی بوده است.
موضوع اصلی مقاله: زنان دیگر به خانواده پایبند نیستند
وقتی متن را میخوانید براحتی متوجه نمیشوید که چه میخواهد بگوید. باید یک بار آن را تا انتها بخوانید تا بفهمید بطور کلی هدف چه بوده است و بعد دوباره آن را از اول بخوانید. دیدگاه تفاوت قائل شدن بین زن و مرد کاملا در این مقاله دیده میشود. یونگ تلاش میکند ویژگیهای زن اروپایی در دوران بین دو جنگ - حدودا ۱۰ سال بعد از جنگ جهانی اول - را بیان کند. در آن دوران احساس میشود که تغییراتی در زنها بوجود آمده و میخواهیم ببینیم چه تغییراتی ایجاد شده و یک تحلیل روانکاوانه داشته باشیم که منشا این تغییرات و محتوای آنها چیست و به کجاها ممکن است منجر شود. مهمترین چیزی که یونگ سعی میکند توضیح دهد این است که چرا پایبندی زن به خانواده کم و نهاد خانواده به عنوان یک نهاد رسمی و اجتماعی برای زن اروپایی کمرنگ شده است. یونگ میگوید «بنیان ازدواج امروزه اندکی سست و متزلزل گشته است. در آمریکا یک چهارم ازوداجها به طور متوسط به طلاق میانجامد.» فکر کنم آخرین آماری که شنیدم در آمریکا یک دوم طلاقها در یک سال اول به طلاق منجر میشوند. «ولی شگفتتر از همه این است که این بار نه شوهر بلکه همسر وی بز عزازیل شده است (بز عزازیل بزی است که در آئین «روز کفاره» یهودیان، گناهان و خطاهای قوم را با خود به وادی بیآب و علفی میبرد. ر.ک. لغت نامه دهخدا) اوست که دودل است و اطمینانی ندارد» زن بیشتر منشا فروپاشی نهاد خانواده است تا مرد درحالیکه بطور سنتی معمولا مرد خیاتکار است و به دنبال روابط بیرون از خانواده میگردد و این زن است که مرد را به خانواده پایبند میکند. حالا یونگ سعی میکند توضیح دهد که چرا برعکس شده است. بطور کلی صورت مساله این است که زن اروپایی ۱۹۲۷ نسبت به ازدواج حالت تردید و دودلی دارد و در نتیجه تصور سنتی که زن را حافظ خانواده میدید دیگر وجود ندارد.
مشکلات بحث: (بیطرف بودن تحلیلگر مرد نسبت به زن)
اولین نکتهای که یونگ به آن اشاره میکند این است که تحت فشار، ارائه این سخنرانی را پذیرفته است: «قلم زدن در مورد زن اروپایی امروزی کاری پر خطر است که اگر به اصرار آن را از من نمیخواستند هرگز جسارت نمیکردم که در آن زمینه دست به آزمونی بزنم». دلیل اینکه از نظر یونگ چنین کاری جسارت میخواهد این است که اولا وقتی از زن اروپایی صحبت میکنیم اروپا دقیقا کجاست؟ و بعد اینکه «آیا هرکس اسیر برنامهای، تجربهای یا ملاحظه واپس گرایانهای نیست؟» معمولا ما به چیزی که در سنت بود علاقه داریم و در برابر پدیده نو به دلیل نو بودنش و به دلیل اینرسی خودمان مقاومت میکنیم. مثلا اینکه خانواده چیز خیلی خوبی بود. آیا اینها روی من تاثیر نمیگذارند؟ نکته خیلی مهمی که به آن اشاره میکند این است که آیا اصلا مرد میتواند راجع به زن دیدگاههایی داشته باشد و مطمئن باشد که تحت تأثیر جنسیت نیست؟ «آیا مرد میتواند درباره زن که ضد خود وی است بنگارد؟» «زن همواره در جایی که سایه مرد گسترده است یافت میشود» برای مرد زن در سایه است یعنی در ناخودآگاه. «و وقتی میخواهد این اشتباه را اصلاح کند در ارزندگی زن مبالغه میورزد و آرزوها و خواستهای خود را به وی نسبت میدهد» شما وقتی میخواهید چیزی را از نظر علمی بررسی کنید نباید نسبت به آن خیلی احساسات داشته باشید. یونگ میگوید مرد نمیتواند راجع به زن خیلی بیطرف باشد. اولا همانطور که آنیما که نماینده زن در درون مرد است در ناخودآگاه مرد قرار دارد زن هم برای مرد در تاریکی و سایه است. بسیاری از احساسات مرد نسبت به زن به گونهای رازآمیر است و گویی در تاریکی قرار دارد. خیلی از مسائل زن را مرد بطور عادی نمیفهمد. هنگام مطالعه علمی زن توسط مرد وجود آنیما – که در قسمت سایه و تاریک مرد قرار دارد – خود بخود پیش فرضهایی را تحمیل میکند. همیشه از ناخودآگاه مرد خواستهها و نیازهای عمیقی روی زن فرافکنی میشود. اینها خطراتی است که یونگ به آنها توجه دارد.
کدام اروپا؟
در پاراگراف دوم یونگ سعی میکند توضیحی در مورد اروپا ارائه کند. از آنجایی که مخاطبان سخنرانی همه در همان فضا قرار داشتهاند نیاز چندانی به توضیح در این مورد نبوده است. یونگ اشاره میکند که چیزی شبیه دورانهای زوال امپراطوریهای بزرگ در حال رخ دادن در اروپاست. البته محتاطانه میگوید که نوزاییهایی هم دیده میشود: «گاه چنین مینماید که زمانه ما با بعضی دورهها که امپراطوریها و فرهنگهای بزرگ از دوره اعتلای خود گذشته و رو به سوی زوال و نابودی اجتناب ناپذیری نهاده بودند مشابهتهای چندی دارد اما چنین همانندیهایی شبهه انگیزند زیرا نوزاییهایی هم هست» فکر کنم سبک کار یونگ را از همین جا میشود دید. هرچیزی ضد خود را هم در کنار دارد. یونگ اصولا حرفهای کلی کمتر میزند. شاید کسی بگوید این شیوهای است برای در امان ماندن از انتقادات، اما فکر میکنم تا امروز دیدهاید که سبک تفکر یونگ چنین است. از آنجایی که انسان تجربهگرایی است هیچوقت اصل کلی در ذهنش ثبت نمیشود. مشاهداتی دارد که بیان میکند و همیشه ذهنش برای افکار مخالف باز است. به نظرات قطعی نمیرسد و دوست هم ندارد به برسد. انگار از کسانی هم که حرفهای قطعی میزنند خیلی خوشش نمیآید. فکر میکنم زوال تمدن اروپایی را یونگ درست پیشبینی کرده است.
زوال تمدن اروپایی در برابر تمدن آمریکایی
دوران بعد از جنگ جهانی دوم دوران غلبه مطلق فرهنگ آمریکایی در اروپاست که همچنان هم ادامه دارد. جایی در همین مقاله میگوید «اروپا جایی بین شرق آسیایی و غرب انگلوساکسونی قرار دارد (آیا باید انگلو آمریکایی گفت؟)» یعنی متوجه است که مرکز در حال انتقال به آمریکاست و کم کم غرب واقعی آمریکاست و نه اروپا. چیزی که اروپایی ها در طی چند قرن ساخته بودند الان کاملا ویران شده است. شما امروز نه اثری از تمدن انگلیسی به معنای واقعی میبینید نه از تمدن آلمانی نه فرانسوی. اروپا درواقع به نوعی در فرهنگ آمریکایی حل شده است. فرهنگ انگلیسی دیگر نداریم. فرهنگ فرانسوی دست و پا میزند اما در مقابل فرهنگ آمریکایی عقب میرود. به نظر میرسد فرهنگ آلمانی دیگر وجود ندارد. حتی فرهنگی مانند فرهنگ ژاپنی تحت تأثیر فرهنگ آمریکایی قرار گرفته است. هرچند مبدأ تحولات مدرن خود آمریکاست اما مبدأ دوران پست مدرن هم آمریکاست البته همیشه نظریهپردازها اروپایی هستند. نکته خیلی مهمی است: مدرنیسم یک پدیده آمریکایی است اما متفکر آمریکایی که مدرنیسم را مطرح کرده باشد نداریم. اروپاییهای فضایی که از آمریکا به اروپا سرایت کرده را تئوریزه میکنند چون آمریکاییها اصولا چندان نظریه پرداز نیستند. انسانهای پراگماتیستتری هستند. بیشتر کار میکنند پول درمیآورند و با همین قدرتی که بدست میآورند دنیا را تحت تأثیر قرار میدهند، فرهنگ درست میکنند، فرهنگشان را میفروشند و دنیا را تحت تأثیر قرار میدهند اما کارهای خود را تئوریزه نمیکنند. تئوری مدرنیسم بیشتر در فرانسه رشد میکند. همین طور تئوری پست مدرن. فروانسویها بانی تئوری پست مدرن هستند. مثلا لیوتار [۲] وقتی که این واژه را اختراع میکند در واقع به چیزی که در دنیا به وجود آمده اشاره میکند، به چیزی اینقدر بزرگ که خوب است نام جدیدی برای آن داشته باشیم: دیگر در دوران مدرنیته نیستیم و وارد پست مدرنیته شدهایم. دقیقا همین اتفاق در دوران روشنگری هم افتاد. متفکرین روشنگری به شدت تحت تأثیر تحولات آمریکا قرار دارند. فضای فرهنگی آمریکاست که در اروپا رسوخ پیدا میکند. انقلاب آمریکا مقدم بر انقلاب فرانسه است و خیلیها اینطور فکر میکنند که وقتی فرانسویها به طرفداری از آمریکاییها و علیه انگلیسیها سرباز فرستادند و دوش به دوش آمریکاییها جنگیدند و استقلال آمریکا بدست آمد همین سربازهایی که برگشتند بانی انقلاب فرانسه بودند. شعارها و جو عجیب آزادیطلبی آمریکا سرایت کرد به توده مردم فرانسه. این طور نیست که روشنفکرانی در فرانسه مقاله نوشته باشند تا فضای انقلابی ایجاد شده باشد. یک ارتباط واقعی در سطح عوام بین مردم آمریکا و مردم فرانسه بوجود آمد و روحیات آزادیطلبی و مقابله با اشرافیت که در مردم آمریکا در زمان انقلاب وجود داشت به فرانسه آمد. نمونه مشخص این موضوع توکویل [۳] است. توکویل آدم مهمی است که از پیشروان فرهنگ مدرن در اروپاست. چیزی که یونگ میگوید به یک معنا درست است. اروپا واقعا در حال فروپاشی است. جنگهای جهانی، پایان فرهنگ اروپایی است و آغاز دورانی که آمریکا مرکز غرب است نه انگلستان یا فرانسه. همچنان هم در دوران ما آمریکا مرکز غرب است و رهبری فرهنگی جهان را آمریکاییها به دست گرفتهاند، البته اگر بتوان نام چیزی که آمریکاییها تولید میکنند را فرهنگ گذاشت. چیزی که براساس تجارت شکل میگیرد با فرهنگ اروپایی که اصیلتر است تفاوت دارد. کتاب خوبی در این زمینه هست از بودریار [۴] به نام آمریکا [۵] که خیلی هم خوب به فارسی ترجمه شده و درآنجا اشارات واضحی هست به تفاوت دیدگاه اروپایی و آمریکایی. بودریار در جایی اشاره میکند به اینکه هیچوقت اروپا مدرن نشد و همیشه ادای آمریکا را در مدرن شدن درآورد. آمریکاست که مدرن یا پست مدرن است و اروپاییها هیچوقت نتوانستند از سنتهای خود کاملا فاصله بگیرند. آمریکاست که چون هیچ سابقهای ندارد فرهنگ مدرن واقعا در آنجا وجود دارد و عمیقا هم نفوذ دارد. هنوز هم در انگلستان به انسانهای مهم لقب «سر» میدهند و این مسائل واقعی است و نه تشریفاتی. در ذهن عموم مردم انگلستان هنوز اشرافیت رسوخ دارد. انقلاب آمریکا به معنای واقعی کلمه تولد چیز جدیدی در دنیاست. موضوع فقط سلطه سیاسی انگلستان نیست. نوعی فرهنگ جدید و جامعه جدید متولد شد. به هر حال مطلب دومی که یونگ روی آن تاکید میکند این است که اروپا در میانه نزاع بین فرهنگ شرق و غرب قرار دارد: «اروپا میان دو غول قرار گرفته است که صورت و هیأتsشان هنوز کامل و تمام نشده ولی در آنچه به ذاتشان مربوط میشود و تا آنجا که از آن آگاهی داریم به غایت ضد یکدیگرند».
محو فردیت در غرب
در مورد غرب این عبارت را به کار میبرد: «آزادی سیاسی با کاملترین بندگی و بردگی فرد پیوند یافته و در شرق عکس آن است» چیزی که فوکو ۵۰ سال بعد میگوید از نظر یونگ موضوعی بدیهی است که چندان هم شرحی برای آن نمیدهد. یونگ به شدت تأکید دارد که در غرب فردیت فرد محو شده است و انسان تبدیل به موجودی شده که گویی در گله زندگی میکند و از همین جهت آسیبی به روان انسان میرسد. اما در شرق نوعی استبداد سیاسی همراه با آزادیهای فردی وجود دارد چون زندگی گلهای در شرق وجود ندارد. یونگ زمانی این حرف را میزند که هنوز فاشیسم به معنای واقعی در اروپا خود را نشان نداده است. ۱۹۲۷ نطفههای فاشیسم در اروپا بسته شده است اما هنوز آن پدیدههایی که بعدها اطراف هیتلر یا موسیلینی ظاهر شدند خود را نشان ندادهاند. انسانهایی که مانند گله تحت رهبریهای کاریزماتیک مانند هیتلر، موسیلینی یا تا حدی استالین با هم جنگیدند هنوز در آن موقع دیده نشدهاند. یکی از مواردی که به عنوان تضاد غرب و شرق عنوان شده این است که در غرب آزادی سیاسی با نهایت اسارت فردی وجود دارد ولی در شرق برعکس است: استبداد سیاسی هست اما مردم هنوز به صورت گله درنیامدهاند.
ما ایرانیها (ضدیت با اعمال قدرت)
ما ایرانیها که هنوز هم گله نشدهایم. فقط در زمانهای محدودی ایرانیها گله میشوند چون فکر میکنم ذات ایرانیها ضد قدرت است. مردم ایران نسبت به هر کسی که به قدرت برسد بدبین میشوند.خود مردم کسی را از قدرت پایین میکشند و کس دیگری را جای او مینشانند و برای مدتی حالتهای کاریزماتیک بروز میدهند. اما اگر فرد جدید اعمال قدرت کند – حتی اگر کار خوبی انجام دهد و بخواهد عقاید خودش را اجرا کند - نسبت به او بدبین میشوند. در حالیکه آمریکاییها به کسی که اعمال قدرت میکند علاقهمند میشوند و دنبال او حرکت میکنند. ما هنوز یاد نگرفتهایم حتی رانندگی کنیم. رانندگی جایی است که واقعا باید گلهای رفتار کرد، یک چوپان پلیس هست که قانونی وضع کرده و همه باید رعایت کنند. ما حتی زیر بار قانون – به عنوان موجودی که از بیرون اعمال قدرت میکند و آزادیهای فردی ما را محدود میکند – نمیرویم. من فکر میکنم فرهنگ ایرانی حقیقتا ضد آمریکاست. ذات فرهنگ ما ضد قدرت است در حالیکه آنها فرهنگ قدرتمداری دارند: قدرت ایجاد میکنند و لذت میبرند از اینکه گلهای رفتار کنند کما اینکه اروپاییها هم در دوران ناسیونالیسم کم و بیش اینگونه بودند. من فکر میکنم نوع تلقی ما از حماسه کربلا در این ویژگی ایرانیها مؤثر بوده است. هم تاثیر مثبت و هم منفی. اولا شکی نیست که فرهنگ ما بشدت تحت تأثیر واقعه کربلاست چه آدمها مذهبی باشند و چه نباشند. اینکه ما یک فرهنگ دینی داریم – چه قبل از اسلام چه بعد از آن - بدیهی است. حادثه کربلا در مرکز فرهنگ ما و بطور کلی فرهنگ شیعه است علی الخصوص در مرکز فرهنگ سیاسی. شما هیچ واقعه فرهنگی را نمیبینید که عمق و وسعت این حادثه را داشته باشد. حماسه کربلا یک حادثه ضد قدرت مطلق است. چیزی که اینجا مهم است جنگیدن ۷۲ نفر با بیست سی هزار نفر است. این یعنی غول کشی و نترسیدن از غول. همه مردم دنیا حتی روسها از آمریکا میترسند اما یک کشور کوچک (ایران) مقابل آمریکا میایستد و هر کاری که دوست دارد جلو آمریکا انجام میدهد و این تنها دولت ایران نیست، بلکه گاهی مردم در این زمینه از دولت تندترند و دولت نقش ترمز را ایفا میکند. اینکه ما نباید زیر بار زور برویم برای مردم ایران بدیهی است اما فکر کنم برای مردم دنیا بدیهی است که باید زیر بار زور رفت، وقتی کسی زورمند است چارهای نیست و تا اندازه زیادی باید سازش کرد. مرکز فرهنگ ایرانیها این است که اگر در چنین شرایطی قرار گرفتی نهایت قضیه این است که مانند امام حسین خواهی شد. تعبیری که از عاشورا وجود دارد مقابله حق و باطل یا دین با کفر نیست. مقابله آزادگی با زور است. ما تلقی خاصی از عاشورا داریم که لزوما درست نیست. بخشی از آن درست است و بخشی هم درست نیست. چیزی که از واقعه عاشورا زیاد مورد تاکید قرار میگیرد – حتی بیش از حقانیت امام - این است که امام حسین و یارانش مورد ظلم واقع شدند. این نوع برخورد عمومیت دارد. مثلا در جریان اسرائیل و غزه، فکر نمیکنم ایرانیها چندان به دنبال این باشند که حق با کیست؟ بدیهی است که یک غول با عدهای آدم کوچولو درگیر است و ما طرفدار آدم کوچولوها هستیم. من ندیدم رادیو تلویزیون هم چندان راجع به مقدمات این واقعه و اینکه حق با کیست توضیحی بدهد، چون ضرورتی ندارد برای مردم ایران توجیح کنید که حق مثلا با حماس است. صرف اینکه یک غول به موجود ضعیفی حمله کرده برای ایرانیها کافی است که از آن مظلوم دفاع کنند و این موضوع در فرهنگهای دیگر لااقل به این پررنگی نیست. این به ذات فرهنگ سیاسی ما برمیگردد. ما چوپان قبول نمیکنیم. چون چوپان به هرحال به گله خواهد گفت که تو باید به این سمت حرکت کنی و به محض اینکه این اتفاق بیافتد ایرانیها میگویند مثل اینکه میخواهد زور بگوید پس ما از طرف دیگری حرکت میکنیم. ما فرهنگ عجیبی داریم که شاید هیچ جای دیگر دنیا وجود ندارد. ما خودمان دیکتاتور میسازیم یعنی یک فرد را بالا میبریم، آنقدر شیفته او میشویم که اگر هم دیکتاتور نباشد دیکتاتور میشود. بعد خودمان با او مخالفت میکنیم و او را پایین میکشیم و باز دوباره همین کار را تکرار میکنیم. به طور خلاصه ما همیشه شاه لازم داریم ولی نه شاهی که الان هست. البته من از انتقاد کردن از مردم ایران پرهیز میکنم به دلیل اینکه اکثر کسانی که چنین حرفهایی میزنند بعد از آن میگویند خارجیها خیلی وضعشان خوب است در حالیکه از نظر من چنین نیست.
کدام زن؟ (زن شهری مدرن اروپایی)
یونگ تاکید میکند که منظورش از زن اروپایی، زنانی است که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند و تحت تاثیر فرهنگ روز اروپا هستند و این قشر، اکثریت زنان اروپا نبودهاند. میگوید من مثلا در اسپانیا هم روانکاوی کردهام و آنها نه در ۱۹۲۷ بلکه در ۱۴۰۰ زندگی میکنند و مسایلی هم که ذهنشان را مشغول میکند منطبق بر همان دوران دورافتادهایست که در آن زندگی میکنند. قطعا امروز که ما در دهکده جهانی هستیم دیگر این تفاوت بسیار زیاد بین شهرها و روستاها دیده نمیشود و فرهنگ پست مدرن خودش را به روستاها هم میرساند. حتی در ایران هم تفاوت بین شهر و روستا هم خیلی کم شده است علی الخصوص بعد از انقلاب، در حالیکه قبل از انقلاب تفاوتها چیزی شبیه به همان حرف یونگ بود. یعنی حتی در مناطقی مثل شمال ایران که کلا مرفه بودند تفاوت خیلی زیادی بین روستا و شهر وجود داشت.
نکته بعدی که یونگ میگوید این است که تمام مسائل اجتماع در اروپا یک شبکه در هم پیچیده است که هر یک روی دیگری اثر میگذارد. تاکید میکند که نمیتوان مسائل زن اروپایی را از مسائل مرد اروپایی جدا کرد. اما مردان مشکلات خود را در روزنامهها و غیره بیان میکنند درحالیکه چیزی از مشکلات زنان دیده نمیشود و نمود پیدا نمیکند. میگوید «این نزاع اضداد که بین مردان اروپایی در قلمرو کاربرد اندیشه درگیر است و در میدانهای نبرد و ترازنامههای بانکی مجال ظهور پیدا میکند نزد زن این نزاع به صورت کشاکشهای روانی آشکار میشود» بنابراین اصولا مشکلات زن را نباید هم انتظار داشت که خیلی آشکار شود.
نکتهای را اینجا میگوید راجع به اینکه مرد چرا مشکلات زن را چندان نمیفهمد «زن چون معمولا در حریم انس و صمیمیترین کنج خلوت مرد جا دارد، کنجی که مرد به آن نظر نمیکند الا آنکه نخواهد هیچ ببیند، قهرا با نقابی مرموز و درنیافتنی ظاهر میگردد که ورای آن همه چیز از ممکن و ناممکن دربارهاش حدس میتوان زد. و نه تنها حدس میتوان زد بلکه اعتقاد بر این است که آن همه را میتوان دید» مرد گویی آن چیزی را که میخواهد در آن کنج میبیند بنابراین اصولا نسبت به زن دیدگاه واقع گرایانهای ندارد. بعد اشاره میکند که این روش غیر قابل اجتناب انسان است که نفسانیات خود را به بیرون نسبت میدهد. چیزی که ما به آن قیاس به نفس میگوییم. مبنای تفکر بشر قیاس به نفس است. و از آنطرف زن هم به همین ترتیب آنیموس خود را به مرد نسبت میدهد و با مرد ارتباط برقرار میکند.
رابطه عاشقانه، آن طور که بود
«حتی سرشت نفس صاحب اراده و مسئولیت زن به عنوان موجودی مستقل اقتضا میکند که وی پشت صحنه بماند تا دست و پای مرد را نبندد و اگر لازم افتد مرد را در تحقق نیاتی که درباره وی داشته باشد تشویق و تحریض کند. البته این شاکله یا انگاره جنسی بسان درختی است که در روان زن بسی شاخه شاخه میشود. زن در سایه انفعالی و پذیرنده بودن سلوکش که پایه آن از نیات نامرئی پدید آمده، مرد را به تحقق ذاتش یاری میدهد» یعنی حالت انفعالی و پذیرش زن باعث میشود که مرد به تحقق وجود خودش برسد در عین حال آرزوهای زن بعدا از طریق مرد تحقق پیدا میکند. این نوعی رابطه عاشقانه سنتی است که زن خود را تسلیم مرد میکند و اطمینان دارد که اگر مرد را عاشق خود کند همه داشتههای مرد متعلق به او خواهد بود. چیزی که در زن مدرن تقریبا وجود ندارد. زن مدرن قدم اول را برای اینکه خودش را کنار بکشد و به نوعی حالت انفعالی بگیرد نمیپذیرد. یونگ میگوید این با طبیعت روانشناسی زن سازگار است.
«... مرد را به تحقق ذاتش یاری میدهد و همزمان اسیر خود میکند. در عین حال اسیر سرنوشت خویش نیز هست» گویی هردو اسیر هم میشوند و در این رابطه تواناییهای مرد تحقق پیدا میکند و بعد همه قدرت مرد در اختیار زن قرار میگیرد. این به معنای سنتی یک رابطه طبیعی و سالم زن و مرد است.
« … تصدیق میکنم که با بیانی نه چندان مهربان به توصیف موضوعی پرداختهام که میتوان با سخنانی زیبا ستودش» و بعد توضیح میدهد که از نظر من باید جنبه دیگر این رابطه زیبا و عاشقانه هم که در آن مرد و زن اسیر هم هستند و منافع هم را تامین میکنند را دید. انسان در دقت کردن به دو طرف ماجراهاست که به تعادل میرسد. انسان رشد یافته کسی است که این اضداد را در خود دارد و آنها را میبیند و مشکلی هم با آنها ندارد.
آغاز مشکل: زنها چگونه مرد شدند؟
میگوید: «وقتی میبینیم که در نیمه دوم قرن نوزدهم زن به تصدی مشاغل مردانه آغاز میکند و در سیاست به طرز فعالی مشارکت میجوید و بنیادها و انجمنهایی برپا میدارد و به اداره آنها میپردازد درمییابیم که وی در پی گسستن رابطه با سلوک جنسی اساسا زنانه است یعنی سلوک ناخودآگاهی و انفعال آشکار» قبلا موضع زن به طور طبیعی این بود که مرد را میپذیرفت و مرد در بیرون خانه کارهایی را از طرف خانواده انجام میداد اما حالا زن خودش هم بیرون از خانه کار میکند. «... با قبول اینکه به عنوان عضو مرئی جامعه قد علم کند و دیگر پشت نقاب خانم فلان کس پنهان نگردد - تا بدست شوهرش همه آرزوهای خود را برآورد و وقتی حوادث بر وفق مراد نیست کاری کند تا شوهرش بدانها پی ببرد - در واقع به روانشناسی مرد امتیاز میدهد» این ذات مردسالاری است که خیلی ها هنوز هم آنرا نمیفهمند. اینکه زن برای اینکه زندگی کند دیگر به جای رفتار زنانه، رفتار مردانه میکند و بنابراین به رفتار مردانه امتیاز میدهد: فعال بودن، در جامعه بودن، سیاسی بودن... چیزهایی که در طبیعت مرد است را ترجیح میدهد. در نیمه دوم قرن نوزدهم زن – به نظر یونگ به دلیل فشارهای اقتصادی – مردانه رفتار میکند و این نقطه عطفی است که در آن ما از مردسالاری سنتی به نوعی مردسالاری مدرن – که پنهانتر هم هست – میرسیم. مرد دیگر مستقیما به زن زور نمیگوید اما زن دیگر زن نیست و از درون خود را وارد جهان مردانه کرده است.
«...معهذا این پیشرفت به سوی استقلال یابی اجتماعی علامتی بیمارگون است نه نکته اساسی ماجرا» هنوز هم از نظر دید فمنیستی غالب نکته اساسی این است که زنها پیشرفت اجتماعی کردند و وارد سیاست شدند اما یونگ در ۱۹۲۷ میگوید این یک بیماری است و اصل ماجرا این است که زن در درون خود شکسته است که دارد چنین کارهایی انجام میدهد. این اتفاقات قطعا محاسنی برای زنان داشته اما درواقع نوعی بیماری است.
میگوید خصلت زن این است که عاشق انسانها میشود و خصلت مرد این است که عاشق چیزها میشود. مرد ممکن است عاشق ریاضیات، فوتبال یا عاشق انسانها بشود اما زن نمیتواند اینگونه باشد.
«زنانی که کارهای مهمی به دلیل عشق به چیزی میکنند مستثنی و نادرند» اما برای مردها گویی علی السویه است. عاشق چیزها و کسها هردو میشوند.
تسلط بیمارگونهی ناخودآگاهی به خودآگاهی
در بخش دیگری یونگ میگوید که در زن انیموس – یا بخش مردانه وجودش – در ناخودآداگاه است و در مرد انیما – یا بخش زنانه او – در ناخودآگاه است. یعنی مرد با افکار خود زندگی میکند و روی آنها بطور طبیعی کنترل دارد و وقتی از ناخودآگاه صحبت میکند به غلیانهای عاطفی که بدون اراده ایجاد میشوند و کنترلی روی آنها ندارد اشاره میکند. در مورد زنان قضیه برعکس است: آنیموس که جایگاه عقاید و آرا است در ناخودآگاه قرار دارد و کمتر روی آن کنترل دارد. یعنی بطور طبیعی دنیایی که برای زنان روشن است دنیای گرایشات و عواطفش است که با آن زندگی میکند. ایده یونگ این است که وقتی یک مرد زنانه رفتار میکند یا یک زن مردانه، گویی در پستوی خودش زندگی میکند. اینها عین عبارات یونگ هستند که به نظر من خیلی جالب است: «چون آدمی جامع دو جوهر مردانه و زنانه است ممکن است گاهی مردی همچون زنی و زنی بسان مردی زیست کند معهذا در مرد جوهر زنانگی در پستوست همان طور که مردانگی در زن. وقتی مطابق ذات جنس مخالف خویش زندگی کنیم فیالواقع در پستوی خویش زیست میکنیم و از آنچه اصلی و اساسی است محروم میمانیم. مرد باید مردانه و مردوار زیست کند و زن، زنانه و زنوار» این جدا از تعادلی است که یونگ معتقد است افراد باید به آن برسند. تعادل این نیست که زن رفتار مرد پیدا کند یا برعکس. بلکه بطور طبیعی مرد باید به آنیمای خود مسلط شود و زن به آنیموس خود. در حالیکه سر جای خود هستند باید قسمت دیگر خود را تقویت کنند و همه ناخودآگاهی جذب خودآگاه شود.
«... تاثیرات ناخودآگاهی بر خودآگاهی همواره خصایص جنس مخالف را دارد» مثلا وقتی مرد تحت تاثیر ناخودآگاهی عمل میکند کارهایی میکند که از هیچ اصل فکری برنیامده است. عینا برای زنان هم همینطور است. زن وقتی تحت تاثیر ناخودآگاه است به طرز عجیبی از آرا و عقایدی اثر میپذیرد که متعلق به خودش نیستند.
«... این مثال به هیچوجه مشخصه و ممیزه زن نیست زیرا خلقیات، گرایشات و هیجانات او مستقیما از ناخودآگاهی نتیجه نمیگیرد بلکه برعکس با ذات و سرشت زنانهاش مطابقت دارد. یعنی هرگز سادهدلانه نیستند بلکه آمیزهای از نیات مکتومند. نزد زن چیزی که از ناخودآگاهی میجوشد نوعی رای و عقیده است که دیرهنگام و بیموقع تمایل و گرایش وی را تغییر میدهد. دعوی بر این است که آن آرا و عقاید در عرضبندی به پای حقایق میرسند و چون کمتر در معرض نقد خودآگانه قرار دارند زمان بیشتری پایدار میمانند» این دلیل وابستگی بیشتر زنان به سنت است. آرا و عقاید – وقتی کپی میشوند – در خودآگاهی مرد هستند اما در مورد زنان، عقاید در پستو کپی میشوند و چندان بررسی نمیشوند. نتیجتا میتوانند پایدار بمانند. انسان روانی کسی است که ego یا خودآگاهی ضعیفی دارد و از ناخودآگاه – از جایی که متوجه آن نیست – به او فشارهایی وارد میشود. بنابراین رفتارهای مردانه زن نیمه دوم قرن نوزده بیمارگونه است.
عکسالعمل زن مرد شده در برابر مرد
در جای دیگری میگوید زنی که دچار مردشدگی روانی است ۳ گونه ممکن است در مقابل مرد عکس العمل نشان دهد. یکی عکس العمل سنتی است. دو حالت دیگر که غیر طبیعی هستند اینها هستند: یکی اینکه «... با سرد مزاجیاش که از قماش نوعی جنسیت زنانه همسنخ با عقلانیت مردانه وی است به دفاع از خود بایستد و مرد را از خویش براند یا اینکه چنین دفاعی به شکست میانجامد و آنگاه نوعی جنسیت پرخاشگر پرتوقع که خاص مرد است جایگزین جنسیت چشم به راه زن میشود» و راه حل سوم «...که ظاهرا در کشورهای انگلوساکسون بیشتر پسند میافتد همجنس بازی اختیاری است که زن نرینه صفت در آن نقش مرد را به عهده میگیرد» یونگ میگوید اروپا به این سمت پیش میرود که زن مرد شده نقش مرد را بازی کند. یعنی سعی کند مردشدگی روانی خود را حتی در رابطه جنسی نیز بروز دهد. این حالت حاد مساله است و هردو حالت را ما در فرهنگ مدرن به شدت میبینیم. یعنی اصولا زن تمایل فطری و ذاتی نسبت به مرد را کمتر نشان میدهد و متقابلا تمایل مردها به زنها هم کمتر شده است. دنیای مدرن به این سمت پیش رفت که زنها را به مرد تبدیل کرد حالا نه زن مایل است نقش زنانگی سنتی را که سلطه مرد در آن آشکار است بپذیرد و نه اینکه چنین زنی برای مرد جاذبه دارد. بنابراین هردو ممکن است گزینه همجنس گرایی را انتخاب کنند. این نوعی پیشگویی برای رسیدن به جامعهایست که در آن همجنس گرایی رواج داشته باشد.
چرا پایبندی زنان به خانواده کمتر شده است؟
از اینجا صورت مساله را مطرح میکند که به طور سنتی مرد متهم به برهم زدن ازدواج بوده است اما حال این زن است که ازدواج را به هم میزند. اینکه چرا زن نسبت به نهاد خانواده دودل شده است چیزی است که یونگ در ادامه مقاله سراغ آن میرود.
سرایت فرهنگ زنان بیشوهر به دیگر زنان
اولا توضیح میدهد که مرد به دلایلی بیش از گذشته به نهاد خانواده توجه میکند. اشاره میکند به وضع اجتماعی زنها و اینکه اروپای پس از جنگ پر از زنان بی شوهر است. تازه یونگ بعد از جنگ دوم را ندیده است. پس از جنگ دوم جهانی زنان در برلین تظاهرات کردند تا قانون منع تعدد زوجات را تغییر دهند درحالیکه کلیسا در برابر این موضوع مقاومت میکرد و فکر کنم این مساله هیچوقت قانونی نشد. به نظر میرسد تحلیل اجتماعی ساده ایست: میلیونها نفر بیشوهرند، مردان امکان بیشتری برای روابط خارج از خانواده دارند، روسپیگری بیشتر شده است و همینها بنیان خانواده را متزلزل کرده است اما یونگ میخواهد واقعیت روانی مهمتری را تذکر دهد. مثالی میزند: میگوید سه پنجم مردم روم باستان برده بودند و نمیشود این مقدار از جامعهای برده باشند و اخلاق بردگی در دیگران نفوذ نکند. حالا که درصد بالایی از زنان بیشوهر هستند این حسرت نداشتن خانواده در عده زیادی که بیشوهر ماندهاند بطور ناخودآگاه به زن شوهردار فشار وارد میکند و به گونهای زن را از درون نسبت به نهاد خانواده بدبین میکند. مثالهای دیگری هم میزند. مثلا در انگلیسیهای استعمارگری که به آفریقا میرفتند کمکم فرهنگ بدوی نفوذ میکرد تا حدی که در زبان انگلیسی آنموقع اصطلاح «going black» برای این وضعیت استفاده میشده است. به هرحال این بدبینی به درون زن رسوخ میکند. مثلا اینکه آیا حق داشته که جزو زنان خوشبخت شوهردار باشد؟ آیا شوهر واقعا او را به دیگران ترجیح داده است؟ و از این قبیل. دو نکته دیگر هم یونگ در مورد اینکه چرا زن اروپایی نسبت به خانواده بدگمان شده است مطرح میکند.
تجربهی عشق و ازدواج تقریبی بدون تشکیل خانواده (وسایل ضدبارداری)
بارداری و تولد فرزندان عامل اصلی تعهد مرد و زن نسبت به خانواده است. و اینکه زن راهی برای تماس جنسی بدون امکان بارداری داشته باشد راه را برای زنان بیشوهر فراوان باز میکند تا چیزی شبیه به عشق را تجربه کند. بنابراین زن بیشوهر نسبت به تشکیل خانواده نوعی مصونیت و بینیازی پیدا میکند و میتواند به قول یونگ موجبات «یک ازدواج تقریبی» را برای خود فراهم آورد. مثل زندگی partnerها که اگر وسایل ضدبارداری به این شیوع در دنیا وجود نداشت شاید این نوع زندگی هم بوجود نمیآمد چون درآنصورت امکان تولد فرزند همیشه بود و دو partner که نوعی تعهد موقت و ازدواج تقریبی دارند باید زندگی خود را ادامه دهند. اشاره یونگ به این است که نهاد خانواده از نظر تاریخی بوجود آمد چون کودکی متولد میشود و تعهد لازم بود و مرد باید میماند و این بچه را سرپرستی میکرد. بنابراین وسایل ضدبارداری عملا راهی به جز تشکیل خانواده را پیش پای زنان بیشوهر قرار میدهد. و از آن طرف «در مورد زنان شوهرداری که پر هستند یعنی زنانی با توقعات شخصی که شوهرانشان آن توقعات را به حد کفایت براورده نمیکنند هم همین موضوع مطرح است.» آنها درحالیکه ممکن است به دنبال عشق باشند به روابط جنسی خارج از خانواده کشیده میشوند چون نگرانی تولد کودک و تعهد در قبال آن را ندارند. حالا چیزی میگوید که فکر میکنم از نفاط اوج این مقاله است: «این رهایی از قید تبعیت از طبیعت موجب آزادی قوای روانی عمدهای میشود که لامحاله جویای آن است که به مصرف برسد. این توده نیرو هربار که بی هدف مناسب و درخور ماند اختلالی روانی برمیانگیزد و تعادل ذهنی را مختل میسازد.» یونگ هنوز در میانسالی است و این توضیح بسیار فرویدی است: یک لیبیدوی سرگشته داریم که هدف مناسبی ندارد و میتواند به کانالهای دیگر برود میتواند عامل اختلالات روانی شود. عامل اختلال روانی از نظر فروید همین انرژیهای سرگردانی هستند که به راههای نامناسبی میروند. «... انرژی فاقد هدف خودآگاه، ناخودآگاهی را تحکیم میکند و از آنجا عدم یقین، بی اطمینانی و دودلی پدید میآید» پس صرف اینکه یک راه باز شده و انرژیهای سرگردانی وجود دارد طبیعتا باعث سرگردانی و دودلی زن میشود. این یکی از تحلیلهای جالب یونگ است. من فکر نمیکنم کسی در اوایل قرن بیستم تا این حد روشن اثرات ایجاد عوامل ضد بارداری را دیده باشد که صرف امکان ایجاد رابطه بدون نگرانی تعهد، چه اثراتی روی روابط زن و مرد و خانواده خواهد داشت. گویی مرکز نهاد خانواده از نظر تاریخی این تعهدی است که حالا برداشته شده است بنابراین ضرورت خانواده زیر سوال میرود.
علنی شدن آنچه نباید
نکته دیگری که یونگ به آن اشاره میکند این است که در محافل آزادانه و بی پروا راجع به مسائل جنسی صحبت میشود که فروید نمونه واضح این موضوع است. جنسیتی که یک موضوع بسیار مکتوم و پنهان بود حالا در مرکز مباحث روشنفکری و آکادمیک اروپا قرار گرفته است. و این نکته از نظر یونگ مقدمه تغییر در روابط زن و مرد و نهایتا متزلزل شدن تعهد زن نسبت به خانواده است. این مرد است که مطلوبیت جنسی و جنسیت در خودآگاهش وجود دارد. یونگ بارها تاکید میکند که قسمت عاشقانه و عاطفی رابطه زن و مرد از دید زن خیلی خیلی مهم تر است: «زناشویی از دیدگاه وی رابطهای است که آمیزش جنسی بدان مزید میگردد». زن، رابطه زن و مرد را یک رابطه عاشقانه بین دو نفر میبیند که رابطه جنسی هم بخشی و اضافهای بر آن است. اما مرد صراحتا در ذهن خود میداند که نیاز به رابطه جنسی دارد نه به عنوان یک زمینه، شاید خیلی وقتها به عنوان متن اصلی. خودآگاهانه از نیاز جنسی و جنسیت صحبت کردن یک عملکرد مردانه است اما در زن نیاز جنسی به ناخودآگاه تعلق دارد. بنابراین این که مرد مسائل جنسی را با این بحثها از ناخودآگاه زن به خودآگاه او میبرد زن را تحت تاثیر قرار میدهد و او را از نظر معنوی به مردشدگی نزدیک میکند. به نظر میآید که این گام بزرگی در روابط زن و مرد در قرن بیستم بوده است و موفقیت بزرگی هم بوده برای مردان که زنان را قانع کردهاند که شما هم مثل ما نیاز جنسی دارید. با این مبنای فکری حالا مرد میگوید که ما به عنوان دو partner رابطه جنسی داریم همانطور که من به مراد خودم رسیدهام تو هم رسیدهای. مثلا انقلاب جنسی یا sexual revolution - اینکه هرکسی هرشب با یک نفر باشد - برای مرد جذابیت دارد اما برای زن چندان جذاب نیست. زن بطور بدیهی روابط درازمدت با مسائل عاطفی و عاشقانه را میپسندد و مرد ممکن است تنوع در روابط جنسی را به چنین چیزی ترجیح دهد. بنابراین این نوعی حرکت مردسالارانه فرهنگی است که زنها را قانع کنید به اینکه شما هم نیازهای جنسی مثل مردها دارید و در این رابطه متقابل هردو طرف سود میبرند. این موضوع حتی وقتی بارداری به وجود نمیآید هم صادق نیست و حتی در این حالت هم از این روابط مردها بیشتر لذت میبرند تا زنها. آزمایشی در همین مورد هست که یونگ از آن خبر نداشته و نتیجه خیلی جالبی هم دارد: به بخشهای تحریک پذیر بدن تعدادی زن – فکر کنم ۹۰ نفر بودند - دستگاههایی وصل شد تا میزان تحریک شدگی جنسی آنها تشخیص داده شود و برای آنها فیلمهای پورنو نمایش داده شد. جمعیتی از زنان تحت نوعی تحریک بصری قرار گرفتند. اگر اشتباه نکنم ۷۰ نفر از کسانی که دستگاه تایید میکرد تحریک شدهاند به این سوال که آیا تحریک شدهاند یا نه جواب منفی دادند و تعداد کل زنها مثلا ۱۰۰ نفر بوده است. هیچوقت برای یک مرد پیش نمیآید که از نظر جنسی تحریک شود اما خودش نفهمد. مرد نسبت به تمایل جنسی خود – حداقل در سطح جسمانی – اشراف کامل دارد اما در زنان مطلقا این طور نیست. هرچقدر هم که بخواهید به زنان تفهیم کنید که شما هم مثل ما نیاز جنسی دارید فکر میکنم هیچ زنی نمیفهمد که مردها چگونه هستند. باور کنید زنان نمیفهمند نوع نیاز جنسی مرد و نوع آگاهانه بودن نیاز جنسی مرد به زن چگونه است. حتی وقتی یک زن مورد تجاوز هم قرار میگیرد پس از مدتی سعی میکند خودش را قانع کند که این مرد مرا دوست داشته است و ممکن است پس از مدتی به سراغ من بیاید. این که این عمل چقدر ممکن است از طرف مرد بدون احساسات بوده باشد در خیال زن هم نمیگنجد. به هر حال مسائل جنسی در زن بیشتر در سمت ناخودآگاه است و زن بیشتر مشغول جنبه عاطفی رابطه با مرد است.
مطلب دیگری که یونگ میگوید – و من کمی به درستی آن تردید دارم – این است که در قبال امتیازی که زن هنگام ورود به عرصههای مردانه به روانشناسی مرد داد مرد هم امتیازی به زن داده است و آن توجه به روانشناسی و روانکاوی است. مثلا همه قهرمانهای فروید زن هستند. چون زن به عواطف و احساسات و مسائل عجیب درون خود توجه دارد و ممکن است بتواند آنها را بیان کند. مردها اصولا نه قدرت بیان پیچیدگیهای درون خود را دارند و نه زحمت این کار را به خود میدهند. من در اینکه این موضوع امتیازی از طرف مرد به زن هست یا نه تردید دارم. فکر میکنم بوجود آمدن روانکاوی با مرکزیت وجود ناخودآگاه تاثیر زن بر مردهاست. گویی مرد دوست دارد که فکر کند هرچه هست همین تفکر و خودآگاهی است. مثل اینکه تحت دیسیپلین روانکاوی زنها مرد را متوجه بخش زنانهاش میکنند. زن در دوران مدرن این آگاهی را در مرد ایجاد میکند که یک زن در درون تو زندگی میکند و کل روانکاوی برای مردها از نظر یونگ توجه به همین مسأله است.
پرسشها
سوال نامفهوم
پاسخ: فرایند فردانیت یعنی اینکه ego – همان بخش خودآگاه – ناخودآگاه را طی میکند و با self یکی میشود. شما قرار نیست با آنیمای خودتان متحد شوید. قرار است آنیما را جذب کنید. قرار است بدانید که این خانه یک پستوی خیلی جالب هم دارد و از آن به عنوان پستو استفاده کنید. نه اینکه داخل پستو زندگی کنید. در فرایند فردانیت مرد، مرد میماند اما زن درون خود را کشف میکند و تبدیل به موجود قویتری میشود. حتی بهتر است که فرد نداند این خانه چه اتاقها و امکاناتی دارد و درهمان مکان اولیه زندگی کند تا اینکه درون یکی از پستوها برای همیشه بماند.
سوال: وقتی مردی از مردانگی خود فاصله میگیرد مکانیسمهای جبرانی پیش میآید و مرد کارهایی میکند تا به خودش بباوراند که مرد است. آیا در زنانی که در سیستم مردسالار به مردانگی نزدیک شدهاند هم چنین اتفاقاتی میافتد؟مثلا آیا آنها کارهایی میکنند تا حس کنند هنوز زن هستند؟
پاسخ: شما دقیقا مکانیسمی را توضیح میدهید که چرا زنی که بطور معنوی تبدیل به مرد شده از نظر جنسی بی بند و بار است. در واقع فشار زنانگی خود را جای دیگری تخلیه میکند و این پدیدهایست که واقعا وجود دارد. من فکر میکنم این یک مکانیسم خیلی خیلی مهم و جدی است و دقیقا معادل با جذابیت زیاد خشونت برای مردان است. واقعیت این است که وقتی از نظر تاریخی زن تبدیل به مرد شد مرد هم مردانگی خود را از دست داد و هردو بطور وسواس آمیزی جذب سکس میشوند چون این تنها چیزی از جنسیت است که برایشان باقیمانده و قابل تحقق است. طبیعی است که همه میلشان به مرد بودن یا زن بودن را اینجا تخلیه میکنند. چرا زن و مرد از نظر جنسی ارضاء نمیشوند؟ چون جنسیت فقط این نیست. بلکه روابط جنسی بخشی از مجموعهای از احساسات و گرایشات روانی است که همه باید ارضا شوند. شما نمیتوانید با صرف رابطه فیزیولوژیک جنسیت خود را ارضا کنید. اینهمه انحرافاتی که بوجود میآید – که فقط در کثرت روابط جنسی نیست – مثل این است که چیزهایی متعالی آنجا project میشوند و انحراف بوجود میآورند. اینجا انبوهی جزئیات هست درباره اینکه بعضی انحرافات جنسی در واقع جایگزین شدن یک چیز از دست رفته در جای نامناسب خود هستند.
سوال: آیا اینکه میگویید حسرت زنان بیشوهر در سستی خانواده تاثیر داشته همان چیزی نیست که در خرافات به آن چشم زدن میگویند؟
پاسخ: یونگ تاکید دارد که بیماریهای روانی هم مثل بیماریهای جسمی مسری هستند. گویی ناخودآگاه انسانها با هم در ارتباطند. در کتاب روانشناسی و دین با صراحت زیاد این موضوع را شرح میدهد و میگوید که من شیوع بیماری روانی را چند مرتبه دیدهام. مثلا خیلی قبل از جنگ جهانی دوم یونگ به دلیل مشاهدات بالینی خودش پیش بینی میکند که آلمان دوباره به سمت جنگ میرود. برای اینکه میگفت من رویاهای مشابه در بیماران خود میدیدم که همه نشان از یک حالت بیمارگونه داشتند. یونگ در مورد آمریکاییها میگوید در درون هر آمریکایی یک سرخپوست زندگی میکند. اینطور نیست که شما به آمریکا بروید – در میان سرخپوستها – و چیزهای آنجا و آدمهای آنجا در وجود شما انعکاس پیدا نکند. چامسکی جایی این سوال را مطرح میکند که چرا مردم آمریکا اینقدر میترسند؟ از چه چیزی میترسند؟ چرا همه زندگی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی مردم آمریکا ترس از چیزهای موهوم است؟ چامسکی به حالت مسخرهای میگوید دورهای وجود داشته که دولت آمریکا مردمش را از کوبا میترسانیده است. چطور ممکن است که مردم آمریکا از کوبا – کشوری به این کوچکی – بترسند؟ چطور ممکن است شما به مردم آمریکا بگویید این بزرگترین خطر برای امنیت ملی آمریکاست و همه مردم هم واقعا بترسند؟ یا اینکه کشوری در آنسوی دنیا دارد برای بمب اتمی تلاش میکند و اگر به آن دست پیدا کند ممکن است استفاده کند. یونگ مستقیما جواب این سوال را نمیدهد اما میگوید هنوز آن سرخپوست درون آمریکاییها هست. روزی آمریکاییها وارد این سرزمین بزرگ شدند که عدهای افراد بیگانه با فرهنگ کاملا متفاوت آنجا زندگی میکردند. درگیریهایی پیش آمد. از همان ابتدا در شرق آمریکا درگیری وجود داشته است. این افراد از شرق شروع کردند و تا غرب رفتند و همیشه عدهای frontier وجود داشته است. کسی که برای تصاحب زمین در جایی که تا چند کیلومتر هیچ سفیدپوستی نبود کلبه میساخت در حالیکه میدانست سرخپوستها ممکن است به او حمله کنند. شما ذهنیت آمریکایی را اگر بخواهید تصور کنید فردی را در نظر بگیرید که در یک کلبه زندگی میکند و دورتادور او را سرخپوستها گرفتهاند. که اگر به او حمله کنند هیچکس نیست به دادش برسد. این اتفاق افتاده بود و این افراد از احتمال وقوع آن آگاه بودند. خیلیها معتقدند که ذات روانشناسی آمریکایی از همین frontiers از همین پیشگامان میآید. بنابراین آمریکایی در ترس و وحشت زندگی میکند. سرخپوستی که درون هر آمریکایی هست یک دشمن است. برای چامسکی چون یک آدم سیاسی است و روانشناسی نمیداند عجیب است که تا این حد مردم آمریکا میترسند. چون مردم هیچ جای دنیا این کار را نکردند. همیشه نوعی نیروی نظامی وجود داشته، لشکرکشی میکردهاند و سرزمینی فتح میشده است. نه اینکه ظرف یکی دو قرن خانه به خانه جلو بروی و کم کم سرخپوستها را بکشی. اتفاق عجیبی در آمریکا افتاده است و خیلیها معتقدند روانشنانسی و جامعه شناسی آمریکا برمیگردد به همین آدمها و همین اتفاق عجیب.
مراجع
- ↑ مقالهی زن اروپایی - (1926) Women in Europe - در کتابهای Aspects of the Feminine (Routledge, 1986) و Collected Works of C. G. Jung, vol. 10 (Princeton Univ. Press, 1970) گردآوری شده است همچنین بهصورت یک کتاب مجموعه مقالات تحت عنوان «جهاننگری» به ترجمهی جلال ستاری از انتشارات طوس چاپ شده است.
- ↑ ژان فرانسوا لیوتار نظریهپرداز ادبی و فیلسوف پست مدرن فرانسوی http://en.wikipedia.org/wiki/Jean-Fran%C3%A7ois_Lyotard
- ↑ الکسی دو توکویل یکی از مهمترین متفکران قرن نوزدهم فرانسه است http://fa.wikipedia.org/wiki/الکسی_دو_توکویل
- ↑ ژان بودریار جامعهشناس، فیلسوف، عکاس و نظریهپرداز فرانسوی http://en.wikipedia.org/wiki/Jean_Baudrillard
- ↑ کتاب آمریکا نوشتهی ژان بودریار http://www.adinebook.com/gp/product/9643116026/