جلسهٔ ۳۶

از روانکاوی و فرهنگ

پرش به: ناوبری, جستجو

فهرست مندرجات

کاربرد نظریهٔ یونگ در تحلیل روابط زن و مرد

۳ شنبه ۸۷/۰۷/۳۰

دریافت فایل صوتی جلسه‌ی ۳۶


تا اینجا حرف‌هایی زدیم که بتوانیم در تحلیل از آنها استفاده کنیم. از این جلسه تا آخر این دوره موضوعات متفاوتی که به‌نوعی فقط جزء فرهنگ حساب بشوند را بر می‌دارم و از دیدگاه روانکاوی در موردشان بحث می‌کنم. طبعا غلبه با دیدگاه‌های یونگی است ولی خود را محدود نخواهیم کرد. اگر جایی تحلیل فرویدی بهتر جواب می‌داد آن را هم می‌گویم. در مورد موضوعات امروز دیدگاه‌های یونگی خیلی قوی جواب می‌دهد. یک اشارهٔ کوتاهی هم خواهم کرد که در مورد این چیزهای از دیدگاه فرویدی بخواهید تحلیل کنید چه می‌شود. اگر دورهٔ لکان هم باشد و به کاربردش برسد باز همین رویکرد تحلیل از چند دیدگاه را خواهیم داشت.

دقیق فهمیدن حرف‌های متفکرها - بد یا خوب؟

در این جلسات بیشتر از اینکه متعهد باشیم که خط‌به‌خط ایده‌های روانکاوها را بگوییم سعی می‌کنم هرجایی اگر از نظر خودم هم چیزی جالب بود بگویم. هدف اصلی این است که با این دیدگاه‌ها تحلیل انجام دهیم. کلا این نگاه که یک عده متفکر بزرگ هستند ما دقیقا بفهمیم اینها چه گفته‌اند خیلی جالب نیست. اگه آدم فرصت داشته باشد خیلی خوب است که همهٔ آثار یونگ را بخوانیم و بفهمیم که چه می‌گفته. ولی نکته اول این است که یونگ حرف‌هایش تغییر می‌کرده. همهٔ متفکرهای بزرگ دوره‌های تفکر دارند. بنابراین نمی‌توان گفت که این آدم دقیقا این رو می‌گفته.

لکان شاید خودش قبول نداشته باشد ولی واقعیت این است که قرائتش از فروید مبتنی بر کارهای اولیه فروید است. نمی‌توان گفت که فلان تحلیل ما دقیقا تحلیل یونگ است ولی می‌توان گفت که این تحلیل یک تحلیل از دیدگاه یونگی است. دیدگاه یونگی معنا دارد. اگر کلیاتی از یونگ را بفهمیم می‌توانیم بگوییم که فلان تحلیل یک تحلیل یونگی است حتی اگر خود یونگ آن حرف را نزده باشد.

اگر بخواهید دقیقا فروید را بفهمید باید مدت زمان بسیار طولانی وقت بگذارید. یک trade off بین وسعت آدم‌هایی که آثارشان را مطالعه می‌کنید و اینکه دقیقا بفهمید که چه گفته‌اند وجود دارد. من همهٔ آثار فروید را نخواندم شاید ۱۰ درصد آثار یونگ را هم نخوانده‌ام. کارهای لکان که قابل خواندن نیست. من بیشتر وابسته به کارهای آدم‌هایی که شارح مکتب لکان بوده‌ام.

هدف ما این نیست که دقیقا بفهمیم که فروید و یونگ و لکان چه می‌گفته‌اند. یک ایده‌هایی هستند و می‌خواهیم با استفاده از این ایده‌ها یک سری پدیده‌های فرهنگی را تحلیل کنیم. حالا ممکن است یک تحلیل هیبرید باشد. ملاک این است که آیا این تحلیل‌ها خوب هستند یا نه.

در هز زمینه‌ای یک سری آکادمیسین وجود دارند که مثلا زندگی‌شان را گذاشته‌اند فوکو خوانده‌اند. معمولا این تیپ آدم‌ها خیلی زایش ندارند فقط خوانده‌اند و تمام آثار را حفظ هستند. و هر کسی که در مورد آثار فوکو حرف بزند. این‌ها در را به روی فوکو می‌بندند که فلان‌جا فوکو چیز دیگری گفته.

یک آدمی در ایران هست به نام بابک احمدی. ایشان از سال ۱۳۶۷ شروع کرد یک سری کتاب منتشر کرد. اول در زمینه‌ی سینما بعد ظرف مدت یکی دوسال آثار فلسفی منتشر کرد. یک کتاب دوجلدی منتشر کرد تحت عنوان ساختار و تاویل متن. قبلش یک کتابی به نام نشانه‌شناسی تصویری منتشر کرد. اصولا کارش این است که آراء فلاسفه اروپا در نیمه‌ی دوم قرن بیستم را در ایران مطرح کرده است. قبل از اینکه این آدم این کار را شروع کند یک متن در مورد دریدا نداشتیم. دریدا یک آدم دهه‌ی ۶۰ است. فوکو را بعضی اسمش را شنیده بودند. ایشان یک سری کتاب نوشتند و آراء این آدم‌ها را مطرح کرد. آنقدر از طرف مجامع آکادمیک متهم به عدم دقت شد که این آدم اصلا نفهمیده فقط برای خودش می‌گوید و .... من همیشه احساسم این بود که اون‌هایی که می‌فهمیدند چرا هیچ کاری نکردند. خیلی از آدم‌ها با خواندن کتاب‌های ایشان علاقه‌مند شدند و مقالات اصلی این آدم‌ها را ترجمه کردند. ما با ایده‌های پست‌مدرن در ایران کم‌کم آشنا شدیم. این درست است که حرف‌های آقای بابک احمدی خیلی دقیق نیست. درصدی ممکن است خطا داشته باشد ولی خیلی مهم نیست. وقتی آقای احمدی کارش را شروع کرد ما ۳۰ سال تفکر اروپا را و تحولات از دهه‌ی ۶۰ به این ور مخصوصا فرانسه چیزی ازشان نمی‌دانستیم.

بحران روابط زن و مرد

ما الان در سطح جهان بحران خانواده و روابط زن و مرد داریم. روابط خیلی ناپایدار هستند. حتی اگر در قالب یک خانواده هم نگاه نکنید روابط عاشقانه هم نداریم. ممکن است بگویید روابط و قیدوبندهای خانوادگی ضعیف شده ولی خیلی روابط عاشقانه‌ی لطیفی وجود دارد - که این‌طور نیست. حس عدم رضایتی از وضع موجود در دنیا خیلی‌ها دارند، ممکن هم هست بعضی از وضع جدید احساس رضایت کنند. به‌هرحال نکات مثبت و منفی وجود دارد. نگاه یونگی این است که مرد و زن مدرن دچار اختلال هستند. مرد آمریکایی پیترپن شده و زن آمریکایی تبدیل به زن آمازون شده. آمازون یک اصطلاح اسطوره‌ای از اسطوره‌های یونان است. پیترپن یک شخصیت کارتونی است. به‌هرحال برای تحلیل کردن، ارجاع دادن حتی به یک شخصیت کارتونی هم یک جور استفاده از یک دیدگاه یونگی برای طرح یک اسطوره‌ی مدرن است. پیترپن پسربچه‌ای است که نمی‌خواهد بزرگ شود.

کتاب زن بودن

امروز می‌خواهیم در مورد سه‌چهار فصل اول کتاب حرف بزنیم (افسوس که از بس بحث حاشیه‌ای شد نشد که دکتر بحث کنند!). این کتاب خانم تونی گرنت تحت عنوان زن بودن[۱] ترجمه شده. کتاب مطلقا دیدگاه یونگی دارد ولی چون برای مخاطب عام نوشته شده در مقدمه عذرخواهی کرده و گفته خیلی فنی و دقیق صحبت نمی‌کند. نویسنده می‌گوید وقتی که متوجه شد که خودش هم مشکلاتی دارد،‌ مطالعاتی را شروع کرده و در آثار خانم توی ولف از شاگردان مستقیم خود یونگ مقاله‌ای خوانده که کلی به او بینش داد. این کتاب،‌ کتاب شهودی است و اعتماد می‌کند به احساس خواننده که احساس می‌کند این وضعیت بد است. انتظار نداشته باشید این کتاب تحلیل عمیقی داشته باشد که دسته‌بندی‌هایش از کجاهای تئوری یونگ درمی‌آید. بیشتر پدیدارشناسانه است. از فصل چهار به بعد بعد از تقسیم‌بندی‌ها شروع می‌کند به توصیه کردن به زن‌ها که اگر می‌خواهید به عشق برسید و روابط پایداری با مردی داشته باشید چه کنید.

مطالعات زنان - فمینیسم

اگر متمرکز بشویم روی اینکه زن و مرد به عنوان دو جنس که تفاوت‌های بیولوژیک دارند، تفاوت‌های دیگر رفتاری‌شان چه منشایی دارند. فروید در مهم‌ترین بخش‌های تئوری‌ش تحلیل‌هایی دارد که مرد چگونه مرد می‌شود و زن، زن می‌شود. چیزی به نام عقده‌ی ادیپ وجود دارد. و گذار از این عقده‌ی ادیپ به پسر و دختر شکل می‌دهد. پسر با پدرش همانندسازی می‌کند چون ترس از اختگی دارد و دختر هم به قطب مادر کشیده می‌شود. بنابراین بخش عمده‌ای از تفاوت‌ها در سال‌های اولیه زندگی و در خانواده شکل می‌گیرد. و لزوما زیست‌شناختی نیست ولی خیلی قدیمی هستند نه اینکه بگوییم فرهنگ شکل‌شان داده.

یونگ به اینکه تفاوت‌های رفتاری زن و مرد به شدت ذاتی هستند معتقد است. در طرف دیگر طیف کسانی هستند که کل مفهوم زن و مرد را فرهنگی می‌دانند. مثلا لکان تمایزهای زن و مرد را بیشتر حاصل فرآیند فرهنگی می‌بیند. فروید وسط طیف قرار می‌گیرد. فمینیست‌های موج دوم کاملا در انتها آن طرف لکان قرار می‌گیرند با این ایده که اصلا کسی زن به دنیا نمی‌آید بعدا انگار او را زن می‌کنند انگار که رفتارهای زنانه را به اون تحمیل می‌کنند. موج دوم فمینیست از جمله سیمون دوبوار به نوعی تجویزهایی در جهت فرار از موقعیت‌هایی که جامعه و فرهنگ برای زن‌ها پیش می‌آورد دارند. هنوز در رشته‌های آکادمیک مطالعات زنان موج دوم از موج سوم قویتر است و ایده‌های یونگ خیلی مقبول نیست.

موج سوم فمینیسم،‌ فمینیسم مبتنی بر تفاوت است و تفاوت‌ها را محترم می‌شمارد. البته چیزی که بیشتر در دنیا مطرح است فمینیسم موج دوم است. فمینیسم‌های فرانسوی و خیلی از آن‌هایی که در آمریکا هستند موج دوم محسوب نمی‌شوند. وقتی که مرخصی و حقوق بارداری قائل می‌شوند یعنی مادری را به عنوان تفاوت ویژه‌ی زن و مرد مبنا قرار می‌دهند و برایش حقوق قائل می‌شوند. در موج دوم مساله این است که هرچه به مردها داده می‌شود به زن‌ها هم بدهید. متفکرهای اصلی موج سوم بیشتر فرانسوی هستند.

تغییر رفتار طبیعی در اثر سلطه‌ی فرهنگ (قدیمی یا جدید؟)

یک چیزی از گذشته شروع شده و الان به نهایت خود رسیده و آن اینکه هرچیزی که در سنت‌های قدیمی بوده یک جور انحراف‌های فرهنگی بوده که از طریق جوامع تحمیل می‌شده. مثلا اینکه زن با مرد تفاوت رفتاری داشته چیزی بوده که به او تحمیل می‌شده. و ما الان در دورانی قرار داریم که زن و مرد رفتارشان به هم شبیه‌تر شده و تفکر مذکور آن را نشانه‌ی این می‌داند که فشار فرهنگی برداشته شده.

به نظر من در اکثر مواقع این مساله برعکس است. شما باید انتظارتان این باشید که الان ما در جوامع فرهنگی هستیم که هژمونی فرهنگی روی آدم‌ها فشار می‌آورد و ذهن‌شان را شکل می‌دهد. یک زن روستایی چند قرن قبل چقد بمباران فرهنگی می‌شده تا ذهنش شکل داده شود. الان است که ما از پنج-شش سالگی تحت یک سری آموزش‌های خاص در مدرسه قرار می‌گیریم، همه‌مان کانال‌های تلویزیونی خاصی نگاه می‌کنیم. فکر می‌کنید چقدر ذهن‌تان پر از ایده‌های مشترکی است که به همه‌ی ما داده‌اند؟

الان است که باید شک کنیم که اگر زن و مرد رفتارهای‌شان شبیه شده به این دلیل است که همه را دارند یک جور بار می‌آورند. دختر و پسر در یک مدرسه کنار هم می‌نشینند و یک تکلیف به آن‌ها داده می‌شود و فردا هم سر یک شغل قرار است وارد اجتماع شوند.

ما الان در دورانی هستیم که فرهنگ خیلی وسیع شده و فشار فرهنگی روی ذهن همه‌ی آدم‌ها هست. بعضی از رفتارها در گذشته نتیجه‌ی نوع ساختارهای اجتماعی در دنیا بوده مثلا ما یک دوران کشاورزی و فئودالیسم داریم، آن دوران برای خودش یک فضایی دارد و طبعا بدون اینکه مدرسه‌ای هم وجود داشته باشد آن ساختارهای اجتماعی یک جور فرهنگ خاص خود را ایجاد می‌کنند. از فرهنگ حمایت می‌کنند و فرهنگ از آنها حمایت می‌کند. بنابراین دورانی در دنیا نبوده که فرهنگی وجود نداشته باشد ولی این نوع فرهنگ‌ها در گذشته خیلی ضعیف بوده به این معنا که آثار فرهنگ روی ذهن مردم و درصد آموزش‌هایی که دیده‌اند و تجربه‌های مشترکی که دارند خیلی کم است واقعا چیزی به شکل هژمونی وجود ندارد. اینجوری نیست که گرامشی کشف کرد که چیزی به شکل هژمونی وجود داشته یعنی فشاری که از طرف دولت و طبقه‌ی حاکم می‌آید که از نظر نیروی پلیس و ساختارهای انضباطی جامعه و چه از نظر رسانه‌ها برای اینکه منافع طبقه حفظ شود. هژمونی فرهنگی یک چیز قرن بیستمی است وقتی روزنامه‌ها و رادیو بوجود آمد بود که طبقه‌ی حاکم این امکان را بدست آورد که تبلیغات راه بیندازد و منافع خود را حفظ کند.

بنابراین الان ما در یک دورانی قرار داریم که اگر رفتارهای گذشته تغییر کرده‌اند الان است که باید شک کنیم که آدم‌ها در اثر یک جور هژمونی فرهنگی دارند شبیه همدیگر می‌شوند.

من تصورم این است که برخلاف پیش‌فرض پست‌مدرن، چیزهایی که در جوامع قدیمی وجود داشته طبیعی‌تر است و چیزی که الان بوجود آمده مصنوعی است. در حالیکه پست‌مدرن‌ها نگاه‌شان این است که چون الان ما یک سری آزادی‌های اجتماعی داریم، می‌توانیم طبیعی رفتار کنیم.


تمام آدم‌ها در سطح دنیا تحت نظام آموزشی مشترکی قرار دارند. پنج قرن قبل نظام آموزشی وجود نداشته. بیش از آنچه که فکر می‌کنید ذهن‌تان جهت پیدا کرده. منتها چون ما غرق در یک فرهنگ مشترکی که همه جای دنیا هست و از سرمایه‌داری درآمده احساس‌مان این است که این نظام آموزشی خیلی بی‌گناه است،‌ چیزی به ما نگفته‌اند که، شیمی و فیزیک گفته‌اند. در مورد زن و مرد چیزی نگفته‌اند که ... علم که اصلا سوگیری خاصی نسبت به سرمایه‌داری و ... ندارد. ولی عمل دقیقا سوگیری دارد. تمام نظام آموزشی شما نظام آموزشی سرمایه‌داری است. ما از سن ۶ سالگی برده‌ی این نظام سرمایه‌داری جهانی هستیم که شغل‌ها را ایجاد کرده و ما را تربیت می‌کند که در آنها قرار بگریم.

اتفاقات تاریخی که منجر به شبیه شدن رفتارهای زن و مرد شد

اتفاق واقعی این بود که نظام سرمایه‌داری در اثر پیشرفت تکنولوژی به انقلاب صنعتی رسید و وظایفی که کارگران در کارخانه‌ها قرار بود انجام شود اولا ساده شد و ثانیا تعداد موقعیت‌های کاری در این کارخانه‌ها زیاد شد. تولید چندین و چند برابر شد و مثلا در یک کارخانه‌ی نخ‌ریسی بزرگ اولا قبلا در این حد نخ ریسیده نمی‌شد

اگر کشاورزی ۵ قرن قبل فقط از مردها برمی‌آمد که بروند با گاوآهن یک زمین را شخم بزنند و احیانا نیروی بدنی خاصی لازم بود پیشرفت تکنولوژی کار را به جایی رساند که دیگر نیازی به نیروی بدنی و مهارت بالا باشد. پیشه‌ور سنتی مهارت‌های بالا داشت. نجار سال‌ها شاگردی کرده بود. درحالیکه در قرن نوزدهم در یک کارخانه‌ی ریسندگی فقط یک نفر باید بالای یک دستگاه باشد که یک نخی را بکشد که اصلا آموزش آنچنانی‌ای نیاز ندارد، می‌تواند یک بچه باشد یا زن باشد یا مرد باشد.

بعد از این تغییر نظام سرمایه‌داری در اثر احتیاجش زن‌ها را وارد کار کرد. به این صورت که آنقدر حقوق نمی‌دادند که امرار معاش با کار کردن یک نفر ممکن باشد، برای‌شان صرف نمی‌کرد. نتیجه این است که حقوق‌ها نسبت به مخارج آنقدر پایین بود که زن‌ها مجبور شدند از خانه‌های‌شان بیرون بیایند. در یک دوره‌ای زن‌ها با گریه‌وزاری از خانه بیرون آمدند. با الان مقایسه نکنید که زن‌ها مشتاقانه در فعالیت اجتماعی شرکت می‌کنند. بعضی‌ها فکر می‌کنند که مردها، زن‌ها را حبس کرده بودند و آزادی‌های اجتماعی باعث شد که زن‌ها دریچه‌ها را بشکنند و وارد فضای اجتماعی بشوند. اصلا این‌طوری نیست. زن‌ها از وضعیت‌شان در خانواده بی‌نهایت راضی‌تر از این بودند که هرروز صبح مجبور بشوند که بچه‌شان را ول کنند و بروند سر کار. این کاملا با ساختار عاطفی زن‌ها تعارض داشت. و نظام اقتصادی جدید نیاز داشت و این کار را انجام داد.

هروقت چنین کاری می‌خواهد انجام شود فرهنگش هم ایجاد می‌شود. در همان دوران حرف از آزادی اجتماعی زن‌ها و اینکه چرا زن‌ها نباید استقلال مالی داشته باشند شروع شد. برای این تبلیغات از جایی دستور گرفته نمی‌شود. اول زن‌ها مجبور می‌شوند که بیایند و وقتی آمدند،‌ خودآگاهی مشکلاتی که بوجود آمده را پوشش می‌دهد به این معنی که فرهنگی درست می‌کند که اگر یک آسیبی به یک فرد دارد می‌رسد دردش کمتر بشود.

واقعیت تاریخی این است که دلیل رفتار مشابهی که زن و مرد پیدا کردند در چنین پروسه‌ای بوده. نظام سرمایه‌داری و انقلاب صنعتی و پیشرفت تکنولوژی کار را به جایی رسانده که بخش عمده‌ای از زندگی همه‌ی انسان‌ها موقعیت شغلی‌شان شده. این چیز مدرنی است. قبلا زن و بچه که شغل نداشتند. ما الان ۱۶ سال درس خواندیم برای اینکه یک شغل پیدا کنیم. در سن ۶ سالگی ما به عشق علم به مدرسه نرفتیم، ما رفتیم چون ما را فرستادند. چرا این همه مدرسه ایجاد شده؟ برای اینکه شغل‌های خوب احتیاج به آموزش نسبتا زیادی دارند.

تحلیل شبیه شدن زن و مرد

در این کتاب اشاره‌ای به بحران مدونا اشاره می‌کند. در حال حاضر عشق به مادر و مادری نسبت به گذشته بسیار کمتر شده. زن باید به‌طور طبیعی میل به بچه‌دار شدن داشته باشد ولی در جامعه‌های مدرن می‌بینید که ندارند. پس یک اتفاق جدیدی افتاده. بخشی از این اتفاق غیر طبیعی مناسبات سرمایه‌داری است که زن‌ها را از خانه بیرون کشیده و سر یک کار برده. سرمایه‌داری زن و مرد نمی‌شناسد و برای موقعیت‌های کاریش فرقی نمی‌کند که زن یا مرد در آنجا قرار بگیرد. با آن فرهنگی که سرمایه‌داری ایجاد می‌کند و تاثیری که بر مردم می‌گذارد طبیعی است که فرهنگی بوجود بیاید که در آن زن و مرد به هم شبیه شده‌اند

الان دختر و پسر در یک مدرسه می‌روند بهشان یک سری تکلیف داده می‌شود و فردا هم قرار است سر یک شغل بروند. جامعه بین مرد و زن فرقی نمی‌گذارد. یک تحلیل این است که قبلا چون جامعه بین زن و مرد فرق می‌گذاشته آنها هم متفاوت عمل می‌کردند و حالا که جامعه فرق نمی‌گذارد آنها هم مشابه عمل می‌کنند. و بعد نتیجه می‌گیرند که پس آنها با هم فرق نداشته‌اند. توجه کنید که آنها را آزاد نگذاشته‌ایم که حالا مشابه رفتار بکنند. ما آنها را در یک کانال مشترک می‌گیریم و می‌اندازیم و با یک سنبه‌ی پرزوری در یک لوله‌ای فرو می‌کنیم و بعد همه به شکل استوانه در می‌آیند بعد می‌گوییم ببینید همه شبیه استوانه شدند. کجای تاریخ یک نظام اجتماعی مردم را از ۵ - ۶ سالگی گرفته برده جایی،‌ اقلا بهشان فرصت می‌داد که نوجوان شوند. ما یک مدیری داشتیم که وقتی می‌خواست به بچه‌هایی که درس نمی‌خواندند تندی کند می‌گفت «بدبخت حمال می‌شوی». واقعیت هم این است که اگر درس نخوانیم شغل خوبی گیرمان نمی‌آید. من کلا منکر این هستم که نظام آموزشی در حال آموزش علم است. در حال آماده کردن ما برای یک شغل تکنولوژیک است که بتوانیم به عهده بگیریم. هیچ درسی را طوری آموزش نمی‌دهند که بتوانید عمیق بفهمید.

علم امروزی بی‌تاثیر از نظام اقتصادی نیست.

علم مدرن علم مدل کردن طبیعت توسط ریاضیات در جهت پیشگویی است نه در جهت شناخت طبیعت و این پارادایم جدید برای این غلبه کرده که ازش تکنولوژی درمی‌آید. و از تکنولوژی هم پول درمی‌آید. علم اصلا بی‌طرف نیست. در ماهیت علم یک مقدار کاسب‌کاری هم هست. یک سری علومی که ازشان پول درنمی‌آید فراموش شده‌اند ولی علم‌هایی که منجر به تکنولوزی می‌شوند بهشان توجه می‌شود و تمام آموزش‌های دنیا به این سمته به خاطر این است که ما در یک نظام خاص اقتصادی زندگی می‌کنیم.

من وقتی که رفتارهای دوران باستان و رفتارهای مدرن را می‌بینم،‌ پیش‌فرضم این است که رفتارهای دوران باستان طبیعی است و رفتارهای مدرن مصنوعی است. پیش‌فرض پست‌مدرن‌ها این است که برعکس است. الان ما رفتارهای طبیعی می‌کنیم. در مورد این موضوع فکر کنید که کدوم اینها درست است.

سوال از بین جمع دانشجویان: آیا داده‌های آماری مبنی بر اینکه الان اختلال‌های روانی از قبل بیشتر است وجود دارد؟

بله در تاریخ خودکشی به این معنا که کسی در حدی در فشار روانی باشد و زندگی‌اش سیاه شده باشد که خودش را بکشد. شما کجای تاریخ خودکشی را به‌صورت یک پدیده‌ی اجتماعی دارید؟ ممکن است یک آدمی این کار را کرده باشد یک روزی. مردم سابقا شور حیات داشتند. الان ندارند. ما الان در سردترین و سیاه‌ترین دوران تاریخ داریم زندگی می‌کنیم. فقط کافی است که به هنر معاصر در مقابل هنر دوران قبل نگاه کنید. مردم در اوج فشار کار و بدبختی‌ها دودستی به زندگی چسبیده بودند. لذت حیات رو داشتند ولی ما الان این را نداریم.

طبیعی بودن رفتارهای گذشته یا مدرن؟ (تحلیل)

یک رویکردی در بین متفکرین دوران مدرن و پست‌مدرن وجود دارد که الان رفتارها طبیعی‌ترند و رفتارهای گذشته رفتارهایی است که انگار یک نظام جباری آنها را بوجود آورده زن‌ها را در خانه نگاه می‌داشته و غیره. مثلا همجنس‌گرایی که قبلا نبوده با اینکه در طبیعت انسان وجود داشته چون یک تابوهایی وجود داشته که به زور و تهدید به قبل جلویش گرفته می‌شده ولی الان که آزادی اجتماعی بوجود آمده و مردم آزادند یک سری رفتند و همجنس‌گرا شدند. تحلیل مقابلش این است که ما در یک دورانی قرار داریم که فرهنگ هویت جنسی را تا حدی پاک کرده بنابراین وقتی زن‌ها همه مثل زن‌ها رفتار می‌کنند دیگر چه فرقی می‌کند یک مرد چرا برود دنبال یک زن. رفتار مردانه و رفتار زنانه و عشق بین مرد و زن طبیعی بود و توسط یک تحولات اجتماعی و فرهنگی پاک شد. من حرفم این است که رفتارهای قدیمی طبیعی‌تر بودند نه کاملا طبیعی. هرچقدر که فرهنگ وجود داشت رفتارهای غیرطبیعی وجود داشت.


سوالی از بین جمع: (نفهمیدم چی بود)

جواب: یونان باستان تمدنی است که درش همجنس‌گرایی وجود داشته و یونان منشاء تمدن غرب هم هست. یک جور مردسالاری از یونان شروع شد که منجر به همجنس‌گرایی بوده و از منشاء‌های وضعیت فعلی در تمدن غرب هم هست.

این از اعتقادات یونگ از که رفتارهای قدیمی به علت اینکه انسان به طبیعت و ناخودآگاه نزدیک‌تر بوده طبیعی‌ترند.

یک مقاله‌ی پیشگویانه و همراه با تحلیل از یونگ

در پارادایم علمی اینکه در مقایسه‌ی تئوری‌ها اینکه یک تئوری بتواند پیشگویی‌های بهتری بکند مهم است. مثلا یونگ افتخار می‌کند که خیلی قبل از جنگ جهانی دوم و اینکه اصلا هیتلری بوجود بیاید پیشگویی کرد که چنین اتفاقی در آلمان دارد می‌افتد. می‌گوید من از تحلیل رویاها و وضعیت آدم‌هایی که به من رجوع می‌کردند احساس کردم که در اعماق وجود این آدم‌ها یک اتفاقی افتاده می‌گوید من جنبش دوباره آن جانور زردمو را در وجود این آلمانی می‌بینم. مثل اینکه روح اجداد توتمی‌شان دوباره ظاهر شده و در وجودشان حرکت می‌کند در رویاهاشان ظاهر می‌شود.

یونگ یک مقاله‌ای دارد تحت عنوان زن اروپایی[۲]. خیلی از پدیده‌هایی که ما الان باهاش درگیر هستیم را در سال ۱۹۲۷پیشگویی کرده. اینکه قبل از هر متفکری این مساله را پبش‌بینی کرده اینکه ما به سمتی می‌رویم که رفتارهای زن و مرد مشابه بشوند،‌ می‌رویم به سمت اختلال رابطه‌ی جنسی زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر. یونگ سخنرانی خیلی قدیمی کرده که تبدیل به آن مقاله شده. این مقدار پیشگویی درست در مورد اتفاقات آینده سند خوبی است که از دیدگاه خوبی نگاه می‌کند. بینش خیلی عمیقی در این مقاله است توصیه می‌کنم آن را بخوانید. در یک مجموعه مقاله از یونگ تحت عنوان جهان‌نگری به زبان فارسی چاپ شده. انتشارات طوس منتشر کرده و طبق معمول آقای جلال ستاری ترجمه کرده.

کدام طبیعی‌تر است دنیای مدرن یا دنیای سنتی؟

چون فرهنگ گسترده‌تر شده و ما موجودات فرهنگی‌تری شدیم. اگر بفهمیم که دو قطب nature و culture دقیقا دو قطب متضاد هم هستند متوجه می‌شوید که این پیش‌فرض که دنیای سنتی به طبیعت نزدیک‌تر است درست است. اگر یونان باستان درش همجنس‌گرایی بوده، توجه کنید که یونان cultrualترین دوران خودش تا حتی ۵۰۰ سال بعد بوده است. بنابراین نمی‌توان گفت که آنچه در یونان بوده طبیعی بوده.

ذهن آدم‌ها با شلاق خوردن شکل پیدا نمی‌کند با فرهنگ است که شکل پیدا می‌کند. الان نظام سرمایه‌داری کسی را شلاق نمی‌زند. برای چی شلاق بزند از ۶ سالگی هرکاری که خواسته کردید. این موضوعی که گرامشی می‌گوید این است که هژمونی فرهنگی وجود دارد وقتی در خانه‌تان تلویزیون نگاه می‌کنید همان کار شکل‌گیری ذهنی انجام می‌شود.


مدل برای تحلیل

هیچ لازم نیست برای این حرف‌ها استدلال کنیم. یک مدل داریم و می‌خواهیم تحلیل ارائه دهیم. تحلیل یا خوب است یا بد. شما هیچ‌وقت از کسی که مکانیک کوانتم به شما درس می‌دهد نمی‌گوید این فرمالیسم از کجا آمده یا ثابتش کن. می‌گوید وقتی این آزمایش‌ها را انجام دهید این فرمالیسم به شما جواب می‌دهد. ما می‌خواهیم ببینیم از تئوری یونگ برای تحلیل یک سری اتفاقات چه چیزی در می‌آید. اگر به‌نظرتان آمد که خوب کار می‌کند پس یعنی مدل خوبی بوده. اگر نه شما باید یک مدل بهتر ارائه بدهید نه اینکه فقط بگویید این مدل را دور بریزیم. همانطور که مکانیک نیوتونی سرش به سنگ خورده بود ولی تا نسبیت انشتین جایگزینش نشده بود به کارش ادامه می‌داد.


مقدمه‌ی کتاب زن بودن

من حرفم این است که بحرانی وجود دارد در هویت جنسی در روابط زن و مرد در سایر دنیا و حتی ایران.

کتاب زن بودن نوشته‌ی تونی گرنت

در مقدمه‌ی این کتاب از چیزی به نام دروغ آزادسازی شروع می‌کند. حرف از این می‌زند که هژمونی فرهنگی وجود دارد که زن‌ها را به سمتی سوق داده. بعد ۱۰ تا دروغ را شرح می‌دهد که چه هستند و از کجا آمده‌اند.


مثلا دروغ شماره‌ی یک صاحب همه چیز شدن است. زنی که فعالیت اجتماعی می‌کند و کار می‌کند و استقلال مالی دارد همه چیز بدست می‌آورد. و تجربه‌ی این خانم نشان می‌دهد که برعکس همه چیزشان را از دست می‌دهند. عمیق‌ترین نیازهاشان،‌ نیاز به عشق و نیاز به خانواده‌ای که گرمای عاطفی درش باشد که برای زن‌ها خیلی مهم است بهش نمی‌رسند ولی عوضش مثلا پول درمی‌آورند و ممکن است خونه داشته باشند و اتوموبیل داشته باشند ولی موجودات شکست خورده‌ای هستند که معمولا اکثریت یک سری حالت‌های افسردگی هم دارند. دروغ شماره‌ی یک خلاصه این است که اینکه مثل مردها بروید در اجتماع و بجنگید و استقلال مالی داشته باشید و غیره راه رسیدن به همه چیز است. یک کتابی به فارسی ترجمه شده تحت این عنوان که زن‌های خوب به همه جا می‌رسند و زن‌های بد به هیچ‌جا نمی‌رسند. در سراسر این کتاب دروغ شماره‌ی یک با آب‌وتاب زیادی بیان می‌شود. و کتاب پرفروشی هم هست. فضای اجتماع جای این یک کتاب بسیار زیبایی اخیرا ترجمه شده تحت عنوان «شهر زنان» کتابی است در مورد زنان قرون وسطی ۵۰۰ سال پیش. مقایسه کردن دیدگاه‌هایی که آن موقع از زن وجود داشته با این دیدگاه‌های مدرن جالب است.

دروغ بزرگ شماره‌ی دو،‌ دو جنسی بودن است. که مرد و زن چندان با هم فرقی ندارند. دروغ شماره‌ی سه این است که موفقیت بر جذابیت می‌افزاید. از آن طرف هم ذهن‌ها طوری شکل داده شده‌اند که مثلا در ایران خیلی‌ها که می‌خواهند بروند خواستگاری می‌پرسند مدرک تحصیلی‌ش چی است. ولی هیچ رابطه‌ی عاشقانه‌ای به دلیل مدرک تحصیلی ایجاد نمی‌شود. هیچ مردی عاشق تحصیلات زنی نمی‌شود.

نویسنده‌ی کتاب به عنوان یک زن فرضش را بر این گذاشته که عمیق‌ترین نیاز یک زن شرکت کردن در یک رابطه‌ی عاطفی خیلی عمیق است. یک آمار بگیرید ببینید رمان‌های عاشقانه چقدر مشتری دختر دارند و چقدر مشتری پسر دارند. اینکه عمیق‌ترین نیاز زن شرکت کردن در یک رابطه‌ی عاطفی بسیار عمیق است همیشه در فرهنگ‌های مختلف مورد تایید بود. زن‌ها البته به مسایل مالی هم توجه دارند.

زن‌هایی که از نظر روانی به شدت احساس ارضاء‌ روانی می‌کنند زن‌هایی هستند که یک جایی در زندگی‌شان یک رابطه‌ی خیلی قوی داشته‌اند. مردها بیشتر از موفقیت‌های شغلی احساس ارضاء می‌کنند و زن‌ها اینطوری نیستند.


دروغ شماره‌ی چهار مونث بودن ضعیف بودن است. احساسات لطیف زنانه و حتی اون حالت سرخوشی که دخترها در سنین نوجوانی دارند، تلقین می‌شود که همه‌ی اینها یک جور ضعف هستند باید جلوی ضعف‌های خود را بگیری. اگر یک کارهایی برایت سخت است باید هرطور شده با مقاومت بالا آنها را انجام دهی. مثلا حمایت از ستیزه‌جویی و پرخاشگری می‌شود. به‌طور سنتی ستیزه‌جویی چیزی بود که مختص مردها بود ولی الان این دروغ در جهت این است که ظرافت زنانه یک جور ضعیف بودن است و زنی که بخواهد این ظرافت‌ها را رعایت کند در جامعه کلاهش پس معرکه است. زن باید خودش را قوی کند و از رفتارهای لطیف زنانه دوری کند. پذیرندگی و انعطاف‌پذیری همه نشانه‌ی ضعف است و جذابیت ایجاد نمی‌کند. توجه کنید به یک معنایی این دروغ نیست اگر هدف اصلی پیشرفت اجتماعی باشد در جامعه‌هایی که ما در آن زندگی می‌کنیم باید یک مقدار رفتار ستیزه‌جویانه داشت تا موفق بود. زن‌ها اگر مدیر باشند به راحتی زیردستان خود را اخراج نمی‌کنند.

یک نکته‌ی که خیلی عمیق است و خیلی باستانی‌تر از این حرف‌هاست که لابلای این دروغ‌های مدرن جا داده بشود اینکه «انجام دادن بهتر از بودن است» یعنی آدم‌ها با کارشان ارزیابی می‌شوند، صرف این نگاه که زن یک موجود زیبایی است و ارزش دارد نگاه بدی است.

دروغ شماره‌ی ده زنان از زنانه شدن مردان لذت می‌برند. اینکه مردان دیر بزرگ شدند یا پیترپن شدند زن‌ها خوششان می‌آید. دخترها به خاطر این نوع فرهنگ مدرن از پسرهایی که موجودات ضعیفی هستند به اصطلاح رمانتیک هستند خوششان می‌آید و ازدواج می‌کنند ولی بعد می‌فهمند که این آن چیزی نیست که احتیاج دارند. وقتی بچه به دنیا می‌آید احتیاج به یک مردی دارند که بشود بهش تکیه کرد و خیلی چیزها را اداره کند. یک رده‌ای از بحران‌های ازدواج در همین جامعه‌ی خودمان این است که زن بعد از ازدواج احساس می‌کند که مرد به اندازه‌ی کافی مرد نیست. من از خانمی شنیدم که وقتی داشته یک روز می‌رفته بیرون شوهرش بهش گفته که اگه ممکنه ماشین من رو ببر تعمیرگاه. با اینکه این خانم یک زن سوپر مدرنی بود ولی این را دیگر نمی‌توانست تحمل کند که من ماشین این را ببرم تعمیرگاه! تعمیرگاه هنوز از آن جاهایی است که زن‌ها در آن راحت نیستند. در حال حاضر در دنیا بالاخص در ایران دخترها حین ازدواج مردهایی که حالت مردانه دارند به نظرشان موجودات خشنی می‌آید و یک مردی را انتخاب می‌کنند که آن مردانگی‌ها درش نیست. ولی بعدا یک جایی به صلابت مرد در زندگی‌شان احتیاج دارند ولی خودشان کسی را انتخاب کردند که صلابت نداشته باشد چون فرق بین صلابت و خشونت را نمی‌دانسته‌اند. جالب اینکه آن مردهای ضعیف هم قطب‌نمایشان زنی را بهشان نشان می‌دهد که کارایی داشته باشد یعنی این نوع ازدواج بیمار خیلی طبیعی ایجاد می‌شود و خیلی طبیعی هم دچار مشکل می‌شود نه مرد آن رفتارهای طبیعی زنانه را می‌بیند و نه زن آن چیزی را که در مرد می‌خواهد ببیند. بعد از ازدواج فرهنگ یک مقدار کنار می‌رود و روابط غریزی‌تر می‌شود و بعد دیگر تلقینات فرهنگ کارایی ندارد. آدم‌ها سرجای اولشان برمی‌گردند زن مطالبات یک زن را دارد و مرد مطالباتی خودش را دارد که مثلا وقتی از سر کار می‌آید خانه زنش را زیبا و سرحال ببیند. وقتی زن از ۶ صبح رفته سرکار و ۸ شب برگشته خانه کجا این اتفاق می‌افتد.


من این را از طرف مردها می‌گویم فکر می‌کنم مردها یک جوری از زنی که خیلی موفقیت شغلی دارد می‌ترسند. یک خانمی که همین‌طور از شوهرش بدی می‌گفت و یکی از بدی‌های شوهرش این بود که شب‌ها دیر از سرکار می‌آید خانه،‌ گفت من بهش می‌گویم که تو که در مقابل خودش پولی در نمی‌آوری. کاری که مرد انجام می‌دهد حالت ابراز عشق دارد. اگر شما به یک انسانی اجازه‌ی ابراز عشق ندهید اگر جراقه‌هایی هم در وجودش هست خاموش می‌شود. فکر کنید یک دورانی که خیلی زندگی سخت است مرد به‌طور قهرمانه‌ای برود و زحمت بکشد و غرق بریزد و بیاید و زن و بچه‌ی خودش را حفظ کند. وقتی به مرد می‌گویید که تو اصلا برای چی می‌روی سر کار.

caring در مرد و nursing در زن

صدایی از بین جمع که خیلی از روان‌شناسان مشهور و مشاوران روابطی را که بر اساس نیاز باشد را رابطه‌ی بیماری می‌دانند.

من دارم در یک مدل یونگی حرف می‌زنم. یونگ تک‌جمله‌های خیلی زیبایی دارد. یک تک‌جمله‌ی زیبایش این است که در رابطه‌ی زن و مرد طبیعت زن nursing است و طبیعت مرد caring است. من حس‌ش نسبت به زن مشابه این است که یک محیط امن برای زن و بچه‌اش درست کند. و زن طبیعتش براورده کردن نیازهای ظریف عاطفی و یا مادی و خدمات جزئی انجام دادن است. مثلا اگر دزد بیاید خانه زن احساسش این نیست که باید چماق بردارد و بچه‌اش را حفظ کند.

جلسه‌مان از حالت علمی دارد خارج می‌شود. ظاهرا یک مساله‌ی خیلی مبتلابهی را انتخاب کردم. موضوع ظاهرا برای بحث علمی کردن زیادی داغ است. یک از ویژگی‌های بحث علمی این است که آدم باید یک مقدار خونسرد باشد اگر با منافع شخصی آدم چیزی در تضاد باشد بحث از حالت علمی ممکن است خارج شود.

قبل از ازدواج فرهنگ اجتماعی در دو طرف تاثیر بیشتری دارد ولی بعد از ازدواج که روابط غریزی‌تر شد. یک سری مطالبات غریزی و یک سری صفات غریزی مردانه که در مرد ضعیف بوده و صفات زنانه که در زن ضعیف بوده قوی‌تر می‌شوند. زن هرچقدر هم که فرهنگ برایش بودن در آشپزخانه و آشپزی کردن را ننگ بداند وقتی که بچه‌دار می‌شوند حس غذا دادن درشان بوجود می‌آید و حتی زن‌هایی که نیمرو هم بلد نبودند درست کنند بعد از یکی دو سال بعد از تولد بچه با شور و نشاط آشپزی می‌کنند. غذا دادن جزء غرایز زن است به دلایل فیزیولوژیک و جزء غرایز مرد نیست. اینکه از بیرون قوت و غذا فراهم شود به عهده‌ی مرد هست ولی اینکه لقمه شود و دهان بچه گذاشته شود جزء وظایف مرد نیست. فرق بین caring و nursing همین است. در واقع nursing یک جور caring است که در سطوح ظریف‌تری اتفاق می‌افتد.

شاهد بر اینکه چیزهای طبیعی caring داشتن مرد و nursing داشتن زن و خیلی چیزهای طبیعی دیگر این است که بعد از ازدواج و برقراری روابط طبیعی،‌ ایده‌ها و انتظارات دو طرف هم به سمتی می‌رود که با فرهنگی که به آنها آموزش داده تضاد دارد. شوهری که بنابر ایده‌های فرهنگی انتخاب کرده بودند حالا دیگر به‌دردشان نمی‌خورد. زن که باردار می‌شود از تمام وجودش ضعف می‌شود. چرا این غریزه‌ی caring در مرد هست؟ برای اینکه زن وقتی باردار می‌شود آسیب‌پذیر می‌شود نیاز به caring دارد. بنابراین شما چه معتقد باشید که خداوند این حس را در نهاد مرد گذاشته یا بگویید که در روند تکامل داروینی اون‌هایی که این حس را داشتند باقی ماندند و بقیه نابود شدند. فکر کنید خانواده‌هایی که شوهر خانواده پیترپن بودند موقع بارداری زن که نیاز به وجود مرد بوده مرد داشته بازی می‌کرده! نتیجه این شد که مردانی باقی ماندند که caring داشتند. از طرف دیگر وقتی مرد یک ماموت شکار می‌کرد و می‌آورد خانه،‌ خانواده‌هایی باقی ماندند که وقتی مرد جنازه‌ش به خانه رسیده زن این ماموت را تبدیل به یک آشی می‌کردند که با هم بخورند نه اینکه زن بگوید که من دیشب آشپزی کردم حالا تو امشب باید آشپزی کنی.

سیمون دوبوار یک جمله‌ی جالبی در کتاب جنس دوم که مانفیست فمینسم موج دوم است دارد. جمله این است که طبیعت عمده‌ی بار تولید نسل را روی دوش زن گذاشته. از مسایل فیزیولوژیک قبل از ازدواج بگیرید تا بارداری و شیر دادن. طبیعت این کار را کرده. این کار را نه فئودالیسم انجام داده نه دوران برده‌داری. و در ازایش انتظاری که زن در برابر این موضوع از شوهرش دارد چیزی نیست که شما بتوانید بگویید سنتی است و نباید باشد و ... اون ارتباط عاطفی که قبلا در اثر ارتباط طبیعی حمایت مرد و یک جور کارهایی که زن می‌کرد در خانواده شکل می‌گرفت دیگر شکل نمی‌گیرد.

در مقایسه با اشعار و موسیقی دوران گذشته که در آن عشق تکریم می‌شد، الان در دوران مدرن ترانه‌سراهایی داریم که عشق را یک چیز رویایی احمقانه می‌دانند که هیچ وقت هم وجود نداشته. یکی از متفکرین زمان حال می‌گفت که این غم هجران و سوز عاشقانه و ... را در عقب‌ماندگی جنسی است.

مراجع

  1. کتاب: زن بودن/تونی گرنت/فروزان گنجی زاده (مترجم)/نشر ورجاوند
  2. مقاله‌ی زن اروپایی - (1926) Women in Europe - در کتاب‌های Aspects of the Feminine (Routledge, 1986) و Collected Works of C. G. Jung, vol. 10 (Princeton Univ. Press, 1970) گردآوری شده است همچنین به‌صورت یک کتاب مجموعه مقالات تحت عنوان «جهان‌نگری» به ترجمه‌ی جلال ستاری از انتشارات طوس چاپ شده است.