سورهٔ مریم - جلسهٔ ۳
جلسات گذشته چه گفتیم..
در جلسهی اول خیلی خیلی از دور به سوره نگاه کردیم و فقط کلیت سوره را دیدیم. این روش نگاه با وجود فواید بسیار، بعضی از مفاهیم موجود در سوره را پوشش نمیداد. پس نزدیکتر آمدیم و دربارهی ماجراهای تاریخی هم صحبت کردیم. بنابراین داستان غیر از اینکه در مورد تولد و اطلاعات کلی در مورد نحوهی آمد و رفت یک انسان صحبت میکند، به ماجرای قطع سلسلهی پیامبران نیز میپردازد. گویا برای اولین بار در جهان پیامبری نداریم برای مدت ششصد سال! و در این میان از اسماعیل هم سخن گفته میشود که گویا در تاریخ فراموش شده است. در تورات، فرهنگ تحقیر اسماعیل وجود دارد و قبول ندارند که اسماعیل و هاجر آدمهای مهمی بودهاند. به آنها کارهای زشت را هم نسبت میدهند
مفهوم سوم در سوره
میخواهم بگویم که در این سوره مفهوم سومی هست و آن تاکید به زمان حال است. یعنی در کنار آن بحثهای کلی و تاریخی، به زمان حال هم اشاره دارد. نشانهی سادهاش تکرار کلمهی "واذکر فی الکتاب ..." است. این عبارت تاکید زیادی رویش شده است. انگار تاکید میشود بر اینکه این مفاهیم در کتابی که به تو نازل شده، ذکر میشود. این حس به وجود میآید که تاریخ در قالب این قرآن ثبت میشود. گویا شما در حال تماشای وقایعی در یک آینه هستید و به طور مداوم کاری انجام میشود که شما متوجه خود آینه شوید. کلا در قرآن چنین عباراتی زیاد وجود دارد. مثلا عبارت" و ما کنت لدیهم...". با تاکید بر حال، گویا اشاره به این دارد که بعد از دوران فترت وحی دوباره آغاز شده است. گویا یکباره خداوند رابطهاش را با مردم زمین قطع نکرد. ابتدا یک دورهی ششصد ساله. بعد یک پیامبر و بعد اتمام یافتن رابطهی خدا با مردم زمین. در پایان سوره هم گفته میشود که ما قرآن را برای انذار فرستادیم. بنابراین این احساس وجود دارد که به زمان حال برگشتهایم. بلاخره زمان نزول ذکر فرا رسید و فرآیند شکل گیری قرآن بر اساس انتخاب انبیا و افراد ذکر میشود. و شاید قویترین جایی که تاکید بر نزول کنونی وحی میشود، آنجاست که یکدفعه و بدون هیچ مقدمهای صدای جبرئیل را میشنوید... و جبرئیل میگوید ما جز به فرمان پرودگارمان نازل نمیشویم. یعنی بعد از ششصد سال فرشته توضیح میدهد که چرا این مدت فترت بود و نیامد و این به معنای فراموشکاری خداوند نیست. در فضای سوره زمانی از فترت صحبت میشود که فترت تمام شده است
به طور کلی در قرآن اصرار هست که شما پیغمبر را ببینید و خیلی جاها پیغمبر مخاطب قرار میگیرد تا بهتان یادآوری شد که مخاطب وحی پیغمبر است. نمونهی بارزش در سورهی قیامت است که میگوید "لا تحرک به لسانک...". این اشارات قرآن به خود وحی، مثل تکنیک فاصله گذاری در تئاتر است. اما در این سورهی خاص، گویا بر نزول وحی و فرشتگان تاکید میشود. انگار در این سوره بر ابزار و نحوهی نزول وحی تاکید میشود
در پایان سوره گفته میشود که ببین صدایی از گذشتگان باقی مانده است؟ دلیل اینکه به قرآن لقب ذکر داده شده، اینست که خداوند از میان تاریخ قسمتهایی را انتخاب کرده و آنها را با ثبت در قرآن جاوید کرده است. کلا وقتی به گذشته نگاه میکنید انگار به یک خلائی بر میخوردید. تعداد بسیاری از آدمها که ما هیچ اثری از آنان نمیبینیم و اینها در مقابل سلسلهی انبیا قرار میگیرند که خداوند ازشان یاد میکند. این قسمت، تطابق دارد با مفهومی که از آمد و شد آدمها گفتم. یعنی انسانها مثل شهاب هستند که ظاهر میشوند و بعد محو میشوند. میلیونها انسان آمدهاند و رفتهاند و هیچ اثری ازشان نمانده است. بعضی جملهای گفتهاند و آن جمله با ذکر شدن در قرآن ثبت شدهاند. مثل آنچه زن فرعون گفت. و یا آنچه ابولهب انجام داده در تاریخ ثبتش کرده است.
بنابرا ین در سوره احساسی نسبت به اینکه کتاب تازه نازل شده و ملائکه دوباره نازل شدهاند وجود دارد
اینجا منظور از کتاب چیست؟ منظور خود قرآن است؟ بله. کتاب اینجا به معنی قرآن است. گاهی کتاب یک مفهوم فلسفی است. اما کلا فضا اینگونه است که گویا یک کتاب بیشتر نداریم. چیزی به نام امالکتاب وجود دارد. مثل اینکه قرآن حقیقتی است که دفعتا به این شکل فعلی ایجاد نشده است. مثل انسانها که ازشان با عنوان کلمه یاد میشود. اینها از مفاهیم مهم فلسفی قرآن هستند. اینجا منظور از کتاب دقیقا چیزی است که به پیامبر نازل شده. چرا که خطاب به پیغمبر است
واقعا نمیدانم پیامبران گذشته چقدر از شجرهی پیامبران در آینده خبر داشتند اما به نظر شخصیام خیلی خبر نداشتند. البته ابراهیم میداند. تمام دعاهایش هم در مورد آنهاست که در آن بیابان ساکن شدهاند. اما ینکه آل یعقوب هم میدانند که شاخهای دیگر از ابراهیم در جایی دیگر است و قرار است ادامهی سلسلهی پیامبران در آن شاخه باشد را نمیدانم و شک دارم. البته جملههایی در تورات هست. اینکه دو پیامبر بزرگ، بعد موسی میآیند. یکی عیسی و دیگری کسی که در بیابانهاست. اما یهودیان معتقدند مسیح هنوز نیامده و منتظر اویند. فکر میکنم این جریان فکری که فترتی قرار است ایجاد شود، خیلی روشن نبوده است
البته یهودیانی قبل از پیامبر به عربستان آمده بودند که حتی در انتظار بودند و میدانستند قرار است اتفاقی بیفتد.. درست است، اما چیزی که برایم مهم است اینست که قداست خانهی کعبه چقدر بین یهودیان مشخص بوده است. مساله فقط ظهور اسماعیل نیست. واقعا اسماعیل مثل نیروی ذخیره است. گویا آمده اینجا گذاشته شده و سالها بعد ناگهان پیامبری از نسلش پیدا میشود
پس نتیجه میگیرید که هیچ نبی دیگری بعد از عیسی و تا قبل پیامبر ما نبوده است؟ اینجوری به نظر میآید. اینکه فترتی رخ داده در قرآن آمده است. همین صحبت جبرئیل به نظرم به وضوح پاسخ دادن به این سوال است که چرا نیامدی؟ پس پیامبر اینگونه بوده که از ذریهی غیر پیامبر بوده است؟ بله. خود ابراهیم هم اینگونه بود. یک نکتهی مهم این سوره شروع سلسلهی نبوت از ابراهیم است. مثل اینکه آدمی، خود را از درختی که از آدم شروع شده جدا میکند و درخت جدیدی میسازد. حس اعتزال. اینکه ابراهیم رابطهاش را با هرچه پیش از خود بوده قطع میکند. دقیقا مثل اتفاقی که در مسیح میافتد و از لحاظ تکوینی انسان یکبار دیگر خلق میشود. قرآن هم تاکید میکند که عیسی مثل آدم است. گویا یکبار دیگر خلقت تجدید شد و یک انسان جدید به وجود آمد. در مورد ابراهیم هم اینگونه است. گویا نسل جدیدی از بشر دارد به وجود میآید. فراموش نکنید که قرآن ماجرا را طوری نقل میکند که گویا نسل آدم از قابیل ادامه مییابد
?شیس چطور؟ در درختهایی که از نسل پیامبران میکشند، ادامهی نسل آدم را از شیس میدانند - فکر نمیکنم. شیس فرزند ابراهیم بوده باشد. درختها لزوما پدر و پسری نمیکشند. این عبارت را چگونه میفهمید که وقتی قابیل هابیل میکشد، قرآن میگوید این شد که گفتیم هر کس یک نفر را بکشد مانند این است که همهی بشر را کشته. چرا که معادل این شاخه میتوانست از سمت هابیل هم ادامه یابد. پس هابیل که کشته شد گویا نصف مردم دنیا مردند. نمیخواهم استدلال کنم که لزوما آدم دو فرزند داشته است. اما حس اینست که ایندو بودهاند. اما مهم نیست که دوتا بودهاند یا بیشتر. بعد از ماجرای هابیل و قابیل، مردم خوب، کمند تا اینکه ابراهیم از اینان جدا میشود. ناگهان درخت جدیدی از پیامبران بعد از ابراهیم ایجاد شد
خوب حالا که این نکته را گفتم فکر میکنم میتوانیم بیشتر وارد جزئیات شویم. میتوان با در نظر داشتن این سه تم (تولد، ماجراهای تاریخی، توجه به زمان حال) جزئیات سوره را بیشتر ببینیم. پررنگترین چیزی که در این سوره هست ماجرای تولد مسیح است. و عقاید انحرافیای که در رابطه با او ایجاد شده است
یک نکته بگویم. احساس من اینست که این فترت لزوما به خاطر بد بودن مردم نیست. حس میکنم مسیح شخصیتی خاص دارد که اصلا حالت تجرد دارد. اینکه اینقدر برایش حرف درآوردهاند به خاطر خصوصیات خاصی بوده است. مسیح موجودی نیست که بخواهد و بتواند ازدواج کند. من حس میکنم اینکه در انتها به مسیح قطع میشود از قبل دانسته شده بود. اینطور نیست که به خاطر عمل مردم باشد
پارادایم علمی رایج و دین
خوب من سعی کردم دفعهی قبل یک سوال عجیب غریب در مورد مریم مطرح کنم. فعلا هم نمیخواهم زیاد در مورد جوابش صحبت کنم. اما کلا میخواستم این سوال را مطرح بکنم. توجیهات خیلی خوبی وجود دارد. من یک چیزی را گفتم که خیلی حالت اکستریم داشت و برای این کار دلیل داشتم. شما در داستان اصحاب کهف که اصلا پیغمبر هم نبودهاند میخوانید که آیا شما این ماجرا را عجیب میدانید؟ اتفاقی نیفتاده است که. عدهای بودند و ما آنها را به غاری بردیم و اینها بعدها ظهور کردند!! کلا به نظرم باور کردن این وقایع به این دلیل برای ما سخت است که به نظر ما عمر زیاد کردن یا دوباره ظهور کردن بسیار عجیب و غیر متعارف است و با دادههای علمی به نظرمان هماهنگ نیست. اما وقتی اصحاب کهف که انبیا نبودند چنین کاری در موردشان انجام میشود، چرا در مورد انبیا که اینهمه معجزه دارند عجیب باشد؟ قرآن میگوید که اگر شما ایمان داشته باشید این ماجراها به نظرتان عجیب نیست
در مورد کلمهی اخت هارون، معروفترین چیزی که در این مورد میگویند از قول پیامبر است که سنت آن زمان بوده که اشخاص را به بزرگان نسبت دهند. لقب مریم هم اخت هارون بوده است. شاید رهبران مذهبی دوران به مریم اخت هارون لقب داده بودند و مردم هم اینگونه او را میشناسند. اما با اینحال باید توجیه کرد که چرا پدر مریم، عمران است در حالی که پدر هارون هم ظاهرا و در کتب دینی قبل قرآن عمران هست من نمیخواهم بگویم آنچه من دفعهی قبل گفتم و حرفهای عجیب غریبی هم بود را میتوان از قرآن استخراج کرد. اصلا اینطور نیست. شما میتوانید بگویید نام پدر موسی در قرآن نیامده و این عمران میتواند کس دیگری باشد
من دفعهی قبل اینرا گفتم چرا که میخواستم درمورد مرجعیت دانش صحبت کنم. ویژگی این سوره است که وقایع را طوری ذکر میکند که با دید علمی ما تفاوت دارد. تولد، در گهواره سخن گفتن و... . اگر من بخواهم مرجعیت دانش را بپذیرم به معنایی که دفعهی قبل گفتم پذیرفتن این نکات سخت میشود. انسانهای مذهبیای وجود دارند که سعی میکنند معجزات را توجیه علمی بکنند
?چه عیبی دارد؟ خوب ، با این کار تئوریهای علمی هم ممکن است قوی تر شوند
- من نمیگویم که عیب دارد یا نه. کلا من مشکلی با این پروسه ندارم. ولی اگر روحیه تان طوری باشد که هر چیزی را تا توجیه علمی پیدا نکردهاید نپذیرید ممکن است بعضی چیزها را نتوانید قبول کنید. یا اینکه من سعی کنم همه چیز را به زور هم شده، با علمی که در این عصر وجود دارد، توجیه علمی کنم. یعنی مثلا الان که فیزیک نیوتونی خواندهام، سعی کنم همهی این معجزات و چیزهای عجیب غریب را در فیزیک نیوتونی بگنجانم. این روحیه که من به عنوان یک انسان دینی که فکتهای علمی را قبول دارم، فکتهای دینی را هم محکم حساب کنم و سعی کنم پارادایمهای علمی موجود را اگر نمیتوانم توجیه کنم تصحیح کنم بسیار هم خوب است
آنچه میخواهم بگویم اینست که وضعیت کنونی اینست که آنچه که بر اساسش قضاوت میشود که چه علمی است و چه علمی نیست، چند قرن است که ثابت مانده است. هنوز به نظر میآید ذهن آدمها دنیا را مطابق جهان لاپلاسی میبیند. در جهان لاپلاسی محال است که بتوان تخت بلقیس را با سرعت خیلی زیاد منتقل کرد. جهان لاپلاسی میگوید این تخت ذوب میشود. شماها که مهندسی خواندهاید ذهنتان هنوز نیوتونی است. کمی از لاپلاسی پیشرفته تر. اما حالا به دانشمندان علم فیزیک بگویید. میگویند کاری ندارد. از نظر جهان کوآنتم کاری ندارد!! من لزوما نمیگویم آنچه در مورد تخت بلقیس اتفاق افتاده همین بوده، بلکه میخواهم بگویم ازدید علم جدید خیلی چیزها دیگر عجیب و غریب نیست. ما در دبیرستان فیزیک نیوتونی میخوانیم. خود دانشمندان که فیزیک کوآنتم میدانند یک سری حرفها را اینقدر محکم نمیزنند. معمولا یک جمعیت نیمه بی سوادی هستند که در دبیرستان فیزیک نیوتونی خواندهاند و سر و صدا راه میاندازند
میخواهم که اگر فرصت شد چندتا از کشفیات جهان مدرن کوآنتمی را برایتان بگویم که به نظر میآید با وجود اینکه سالهاست ما اینها را کشف کرده ایم، فراموش شده اند