جلسهٔ ۱۱

از روانکاوی و فرهنگ
پرش به ناوبریپرش به جستجو

کاربرد نظریات فروید و مارکس در تحلیل‌های اجتماعی

نظریات فروید و مارکس هر دو نظریاتی قوی و به شدت تأثیرگذار بوده‌اند؛ این دو نفر بیشترین تأثیر را روی جریان‌های فکری قرن بیستم گذاشته‌اند. افرادی زیادی پیرو مارکس و فروید شده‌اند و در ذهنشان خودبه‌خود این دو نظریه با هم تلفیق شده‌اند. در بین متفکران فرانسوی هم تلفیقی از نظریات دو فرد دیده می‌شود؛ مثل ژیژک که پیرو آرای مارکس و لکان است و در تحلیل‌هایش از نظریات هر دو استفاده می‌کند. نظریات فروید در مطالعات فرهنگی، نظریات انتقادی، بحث‌های جامعه‌شناسی و یا هر نقد و هر متنی کاربردی دارد؛ چون فروید مدلی از انسان ارائه می‌دهد.

اگر فرهنگ را به عنوان تولیدی که از ذهن بشر تراوش شده است، در نظر بگیریم؛ طبیعی است مدل فروید کمک می‌کند که فرهنگ یا رفتارهای انسان در طول تاریخ در بطن اجتماع را درک کنیم.

مارکس به دنبال این بوده است که گذشته را تحلیل می‌کند و آینده را پیش‌‌بینی کند؛ چون تحلیل‌های مارکس برای جامعه‌ی بشری است، بنابراین مارکس باید در ذهن خود مدلی برای انسان داشته باشد که توسط آن رفتارهای جوامع انسانی را تحلیل و پیش‌بینی کند.

نظریه انتقادی

در سال‌های اخیر باب شده است که نظریه را بدون پسوند به کار می‌برند؛ که در واقع منظور نظریه انتقادی است. اولین بار نظریه انتقادی در مکتب فرانکفورت به کار برده شد؛ اما امروزه هر نوع ادامه‌ای برای حرف‌های مارکس در مورد نقد جامعه و فرهنگ را نظریه انتقادی می‌نامند. مارکس در نظریه انتقادی همان محوریتی را دارد که فروید در روانکاوی.

شباهت‌های مارکس و فروید

اگر در نظرات فروید دو سطح خودآگاه و ناخودآگاه وجود دارد، در نظرات مارکس دو سطح زیر‌بنا و روبنا وجود دارد؛ روبنا هر پدیده فرهنگی مانند دین، آموزش، هنر و ... است. زیربنا مسائل اقتصادی است؛ ممکن است این تصور وجود داشته باشد که بشر جنگ‌های فراوانی به دلیل مسائل فرهنگی و عقیدتی به راه انداخته است، مارکس معتقد است اگر از دور به قضایا نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که همه‌ی این درگیری‌ها معلول مسائل اقتصادی است. در نظریات مارکس و فروید مفهوم سرکوب وجود دارد؛ در یکی سرکوب اجتماعی و در دیگری سرکوب درونی را داریم.

منافع طبقه زیردست توسط ایدئولوژی سرکوب می‌شود؛ مارکس این موضوع را اجتماعی می‌بیند و افرادی با دید انتقادی، فردی به این قضیه نگاه می‌کنند؛ هژمونی فرهنگی خودآگاهی برای طبقه کارگر ایجاد کرده است که باعث می‌شود برخلاف منافع خود رفتار کند؛ مانند سرکوب شدن خواسته‌های نهاد توسط سوپرایگو.

مارکس معتقد است کارگران به خودآگاهی رسیده‌اند و می‌دانند منافعشان چیست، اما توسط زور و اجبار نظامی و هژمونی پلیسی اداره می‌شوند و به مسیری مخالف منافع خودش هدایت می‌شود؛ در دیدگاه مارکسیستی ایگو سرکوبی را انجام می‌دهد.، اما واقعیت این است که بعد‌ها دیده شد که طبقه کارگر توسط افکار خودش سرکوب می‌شود؛ سوپرایگویی در بیرون وجود دارد که خواسته‌های نهاد کارگران را سرکوب می‌کند.

تفاوت در تحلیل‌های مارکسیستی و نئومارکسیستی این است که مسئولیت سرکوب طبقه کارگر برعهده ایگو گذاشته ‌شود یا سوپرایگو.

رابطه فرد با سوپرایگو رابطه‌ای نیست که همیشه همراه با نارضایتی و مخالفت باشد؛ همان‌گونه که کودک با والدین مقتدر خود تضاد دارد و در عین‌حال وابستگی و رابطه عاشقانه بین آن‌ها وجود دارد، توده مردم با قدرت نیز چنین رابطه‌ای دارند. البته این ایده‌ای است که در آرای مارکس دیده نمی‌شود.

نظرات مارکس

مارکس نسبت به تحولات تاریخی جامعه بشری دیدگاه ماتریالیستی دارد. مارکس معتقد است هر دین و ایدئولوژی که در جهان ایجاد می‌شود زیربنای اقتصادی دارند؛ البته اگر این دید کلی باشد و جزئیات را نادیده بگیریم. مثلا مارکس معتقد است انشعاب پروتستانتیسم به دلیل تغییر در زیرساخت‌های اقتصادی به وجود آمده است؛ از دیدگاه مارکس اهمیتی ندارد که لوتر فردی مؤمن و معتقد بوده است ؛ نکته‌ای که باید به آن توجه شود این است که چرا پروتستانیسم در جامعه طرفدار پیدا می‌کند.

ایده‌های دیگری نیز بودند که در جهت اصلاح کلیسا به وجود آمده‌ بودند اما از بین همه‌ آن‌ها فقط این مذهب طرفداران زیادی پیدا کرد. در واقع آرای لوتر به این دلیل همه‌گیر شد که با تحولات اقتصادی به وجودآمده در جامعه‌ی آن روز هماهنگ بود؛ پروتستانتیسم با سرمایه‌داری، با گذار از فئودالیته به سرمایه‌داری سازگار بود.

منظور مارکس این نیست که تک‌تک افراد از روی نیازهای معیشتی خود طرفدار عقیده‌ای می‌شوند و زیربنای فکری‌ همه مسائل اقتصادی است؛ مارکس معتقد کل جامعه با نگاه آماری آن‌چه را می‌پسندد که با معیشتش سازگار است.

بر طبق عقاید مارکس تغییر ابزار تولید بشر در طول تاریخ، باعث می‌شود ساختارهای اجتماعی متفاوتی به وجود آید و با توجه به آن ساختارها، فرهنگ‌ها و هنرهای جدیدی به وجود آید؛ مثلا اگر به نظام ارتش در تاریخ توجه شود؛ در گذشته درجه‌بندی‌هایی مثل سرتیپ و سرلشکر و ... وجود نداشت و ارتش ساختار ساده‌ای داشت؛ از فرمانده و سربازانی تشکیل شده بود که زیر نظر فرمانده بودند.

آیا این سلسلسه مراتب، اتفاقی و به دلخواه بشر به وجود آمده است؟ نظام ارتشی یک فرمانده و لشکر سربازان مربوط به دورانی است که ، سلاح‌ها انفرادی بودند. در وضعیتی که سلاحی مثل توپ به وجود آمد؛ احتیاج به افرادی بود که توپ را حمل کنند، عده‌ای باید مسؤول آتش کردن توپ می‌شدند و ... .

در وضعیت‌هایی مشابه این وضعیت احتیاج به گروه‌هایی بود که متصدی امور مربوط به اسلحه باشند، نیاز به عده‌ای بود که مسؤول این افراد باشند. به تدریج که اسلحه‌ها پیشرفته‌تر شدند و ارتش به گروه‌هایی مثل نیروی دریایی و زمینی و هوایی تقسیم شدند، سلسله مراتب‌های مختلفی در ارتش به وجود آمد؛ در واقع تغییر در سخت‌افزار جنگ‌ها سبب به وجود آمدن درجه‌بندی‌های مختلف شد.

ماتریالیسم تاریخی

ماتریالیسم تاریخی از مرکزی‌ترین عقاید مارکس است؛ مارکس معتقد است شیوه تولید و معیشت در جوامع بشری، سبب ایجاد سلسله مراتب خاصی در جامعه می‌شود.


- دوران غارنشینی که شیوه معیشت، شکار بود و سلسله مراتب خاص خود را داشت که ابتدایی بود.


- دوران برده‌داری: نظام تولید کشاورزی، فصلی است. در این نظام نمی‌شود کارگر روزمزد داشت؛ چون در مدت محدودی از سال، کار وجود دارد. به نفع طرفین (برده و ارباب) است که برده، سال‌های سال برای ارباب خود کار کند و در زمانی که کار کشاورزی وجود ندارد، کارهای منزل را انجام دهد. به غیر از برده‌داری، نظام دیگری نمی‌توان داشت؛ نوع معیشت این طور ایجاب می‌کند، ابزار تولید محدود است و افراد خاصی قدرت اقتصادی دارند که بقیه در خدمت آن‌ها قرار می‌گیرد.


- دوران فئودالی: رابطه ارباب رعیتی؛ رعیت زمین ارباب را دراختیار دارد و روی آن کار می‌کند و از محصول سهم کمی را برای خود برمی‌دارد. رعیت به اندازه بردگان در دوران برده-داری تحت فشار نیستند و استقلال بیشتری دارند.


- دوران سرمایه‌داری: کارگران به صورت روزمزد کار می کنند. در این نظام حتی کارگر نیاز به تخصص خاصی ندارد؛ مثلا کارگران در خط تولید ممکن است کارهای ابتدایی را انجام دهند؛ یک فرد نجار در دنیای قدیم مهارت‌های فراوانی داشت ولی یک کارگر ساده امروز ممکن است حتی نداند در کارخانه چه تولید می‌شود! مثل کارگر فیلم «عصر جدید» که چاپلین نقش آن را بازی می‌کند؛ که تنها به سفت‌کردن پیچ‌ها مشغول است! لغو شدن بردگی به دلیل به وجود آمدن شیوه‌ای جدید در تولید است.

هنوز هم کتاب بزرگ مارکس به نام « کاپیتال»[۱]( به فارسی هم ترجمه شده است) کتابی است که مارکس در آن، دقیق و علمی، به دور از هیاهوهای انقلابی، نظام سرمایه‌داری را تحلیل می‌کند و سعی می‌کند توضیح دهد که چرا و چطور نظام سرمایه‌داری به بن‌بست می‌رسد و جبرا انقلاب‌هایی کارگری پیش می‌آید و ما وارد دوره‌ای جدید می‌شویم که منجر به ایجاد جامعه کمونیستی در سراسر جهان می‌شود.

این که مارکس معتقد است این انقلاب کارگری جبری اتفاق می‌افتد یعنی گفته‌ی مارکس روبنا محسوب می‌شود. اعتقاد مارکس این است که این انقلاب صرف‌نظر از این‌که او این حرف‌ها را بگوید یا نگوید، حتما اتفاق می‌افتد؛ تنها کاری که از دست من برمی‌آید این است که با این حرف‌ها و توصیه به کارگران برای تشکیل احزاب برای آینده، در این وضعیت تسریع ایجاد کنم نه این‌که خودم باعث این انقلاب شوم.

جالب این است که عده‌ای معتقدند اگر مارکس این حرف‌ها را نمی‌گفت، امکانش زیاد بود که این انقلاب رخ دهد و مارکس باعث آگاهی سرمایه‌داری از خطری بزرگ شد که تهدیدش می‌کرد؛ یعنی ایجاد تأمین اجتماعی، توجه به نیازهای کارگران، به وجود آمدن سندیکاهای چپ باعث شد این انقلاب رخ ندهد. زمانی که مارکس این حرف‌ها را می‌زد، جامعه‌ی سرمایه‌داری صنعتی بی‌نهایت وحشی بود که کارگران سخت‌تر از از یک برده در یک وضعیت غیرانسانی در آن مشغول به کار بودند.

البته مارکسیست‌ها به هیچ وجه این دیدگاه تآخیر انقلاب را قبول ندارند.

مارکس تمام تاریخ را از دیدگاه تضاد طبقاتی نگاه می‌کند؛ هر ساختار اجتماعی قبل از آن‌که به دوران کمونیسم برسد، ارباب و رعیت دارد؛ یعنی طبقه‌ای حاکم در آن وجود دارد که از دسترنج طبقات دیگر استفاده می‌کند؛ یعنی اقلیتی از زحمت اکثریتی بهره‌مند می‌شوند. این تضاد طبقاتی منجر به انقلاب می‌شود.

مارکس دشمن سرمایه‌داری نیست

مارکس سرمایه‌داری را پیشرفتی در جامعه بشری می‌بیند؛ مارکس معتقد است بورژوازی با جانشین شدن به جای فئودالیته خدمت زیادی به بشریت کرده است. هرچه مردم در کشورهای کمونیستی در رنج و فشار حکومت‌های مستبد زندگی می‌کردند، مردم در کشورهای سرمایه‌داری مانند آمریکا زندگی‌شان هر روز بهتر می‌شد؛ اگر چه اختلاف طبقاتی زیادی در جامعه وجود دارد، اما توده‌ مردم در حدی که لازم دارند از رفاه برخوردار هستند و فکر نمی‌کنند به آن‌ها اجحاف شده است. آمریکا‌یی‌ها اصلا در فکر انقلاب کارگری نیستند؛ به جز در بحران معروف اقتصادی اواخر دهه 20 میلادی جنبش‌های کارگری در آمریکا اتفاق افتاد.

به نظر می‌رسد پیش‌بینی‌های مارکس مربوط به 1930 بود؛ در واقع مارکس بحرانی که جامعه سرمایه‌داری به سمت آن پیش می‌رفت را درست تشخیص داد. البته جامعه سرمایه داری این بحران را پشت سر گذاشت و دوباره به شکوفایی رسید؛ جنگ‌های جهانی در این شکوفایی بی تأثیر نبودند، هر چند پیش‌بینی‌های مارکس این طور نبود که با جنگ بشود طبقه کارگر را فریب داد و حکومت سرمایه‌داری را ادامه داد.

امروز که دیگر شوروی وجود ندارد؛ به معنایی که مارکس به آن معتقد بود چین هم یک کشور کمونیستی نیست؛ بسیاری از کمونیست‌های جدید، نظام چین را سرمایه‌داری دولتی می‌شناسند؛ کشور چین همه سازوکارهای سرمایه‌داری مانند از بین بردن رقبا، به دست گرفتن بازار و ... را در دنیا انجام می‌دهد؛ اجناس را با سوبسید به کشورهای دیگر صادر می‌کند تا صنایع بومی داخلی آن‌ها را از بین ببرد تا بازار برای اجناسش مهیا شود. هر کاری که آمریکا در آمریکای جنوبی انجام داد چین هم در آسیا آن کار را انجام می‌دهد.

بین سرمایه‌داری و سرمایه‌سالاری تمایز وجود دارد؛ چین به معنای مطلق کلمه سرمایه‌سالار است ولی نظام سرمایه‌داری ندارد؛ یعنی طبقه‌ی سرمایه‌دار در چین وجود ندارد که از طبقه کارگر بهره ببرد، اما همه محاسبات اقتصادی در چین، کاپیتالیستی است. نحوه توزیع ثروت و نظام اجتماعی در چین با آمریکا متفاوت است.

مارکس به نظام سرمایه‌سالاری هم منتقد است؛ افرادی مثل لنین و مائو به بخشی از تحلیل‌های سرمایه‌داری مارکس که طبقه بورژوا، طیقه کارگر را استثمار می‌کند، توجه کردند.

اما بخش عمده انتقادات مارکس به کل نظام کاپیتالیستی ( تولید انبوه کالا، ترویج مصرف‌گرایی برای فروش کالای مازاد و ...) است. در صورتی که مردم چین از رئیس دولت تا کارگر دون‌پایه هر صبح که بیدار می‌شود، در تلاش هستند که تولید ناخالص ملی را افزایش دهند و بازارهای دنیا را فتح کنند و فکر می‌کنند این کار مبارزه با نظام سرمایه‌داری آمریکا است. بر فرض پیروزی چینی‌ها، اتفاق خاصی هم نمی‌افتد، مشکل از نظر مارکس، بازار است؛ فرقی نمی‌کند دست چه کسی باشد.

چرا پیش‌بینی‌های مارکس محقق نشد؟

بعد از جنگ جهانی دوم افرادی که به مارکس اعتقاد داشتند دچار این بحران فکری شدند که چرا پیش‌بینی‌های مارکس محقق نشد و به فکر توجیه وضعیت افتادند.

پاسخ مارکسیست‌های ارتدوکس: پیش‌بینی مارکس این چنین بود که در نظام سرمایه‌داری بازار به حد اشباع می‌رسد که از آن بیشتر نمی‌تواند توسعه پیدا کند و بعد از آن فروپاشیده می‌شود. پاسخ این است که مارکس پیش‌بینی نکرده بود که بازار جهانی وجود خواهد داشت؛ هنوز بازار جهانی اشباع نشده است.

همیشه مارکسیسیت ارتدوکس از نظریات مارکس دفاع کرده است؛ هنوز افرادی هستند که به اندازه کمونیست‌های 150 سال پیش، معتقد به مارکس هستند و کتاب کاپیتال مارکس را دربست قبول دارند.

چرا جوامع سرمایه‌داری روز‌به‌روز مرفه‌تر می‌شوند؟

پاسخ لنین: چون سرمایه‌داری وارد مرحله جدید امپریالیستی شده است؛ کشورهای سرمایه‌دار، طبقه کارگر خود را به کشورهای جهان سوم منتقل کرده‌اند و در آن کشورها مردم را استثمار می‌کنند؛در این صورت مردم آمریکا حز طبقه سرمایه‌دار جهان هستند و مردم مناطق دیگر بدبخت شده‌اند؛ بنابراین باید منتظر انقلاب کشورهای جهان سوم باشیم.

از زمان لنین به بعد تمرکز کمونیست‌هایی مانند او بر این بوده است که در کشورهای کوچک جهان سوم که طبقه کارگری به آن‌ها منتقل شده است، انقلاب‌های کارگری راه بیاندازند تا منافع آمریکا و کشورهای سرمایه‌داری به خطر بیفتد و انقلاب جهانی کارگری خود‌به‌خود اتفاق بیفتد؛ لازم نیست که در آمریکا توطئه‌ای ترتیب دهند.

هژمونی

یکی از اولین کسانی که ادعا کرد دیگر نباید منتطر پیش‌بینی‌های مارکس باشیم، فیلسوف و روزنامه‌گار ایتالیایی به نام گرامشی بود. ایده‌ی گرامشی چنین بود: مارکس نتوانسته بود تأثیر رسانه‌ها را در نظر بگیرد. امروز طبقه حاکم با تبلیغات می‌تواند ایدئولوژی خود را به توده مردم تحمیل کند. گرامشی اصطلاح «هژمونی» را به کار برد؛ به معنای همه ساز و کارهایی که طبقه حاکم برای حفظ استیلای خود به کار می‌برد، مانند نیروی پلیس، نظام آموزشی، رادیوتلویزیون و تبلیغات. در ایتالیا با استفاده از این تبلیغات، ذهن طبقه کارگر طوری شستشو داده شد که کارگران منافع خود را از یاد بردند. در جهانی پر از هژمونیِ فرهنگی نباید خود‌به‌خود انتظار خودآگاهی داشته باشیم.

تلفیق ایده‌های مارکس و فروید

ویلهم رایش

اولین فردی که ایده‌های مارکس و فروید را با هم تلفیق کرد، روانکاوی به نام «ویلهم رایش» اتریشی(1957- 1897) بود. رایش هم عضو حزب کمونیست بودو هم عضو انجمن روانکاوی؛ در آثارش تلفیقی از آرای مارکس و فروید را نشان داد که باعث شد از انجمن روانکاوی اخراج شود و هم از حزب کمونیست! چون در آن زمان این عقیده وجود داشت که آرای مارکس و فروید ضد هم‌اند؛ اساس تحولات از نظر مارکس، مسائل معیشتی و از نظر فروید، غریزه جنسی بود. در آرای مارکس حرفی از مسائل جنسی زده نمی‌شود؛ مارکس در نظریاتش فرقی بین زن و مرد نمی‌گذارد و اگر در مورد خانواده حرف می‌زند و فرقی بین زن و مرد می‌گذارد، به عنوان نیروی کار اصلی و فرعی است ؛ که به زنان دستمزد کمتری داده می‌شود و بیشتر استثمارش می‌کنند.

اریک فروم

مهم‌ترین فرد در مکتب فرانکفورت که تلفیق آرای مارکس و فروید را انجام داده است، فروم» است؛ فروم در ایران بیش از اندازه شناخته شده است و عمده آثارش در ایران ترجمه شده است. وزن مارکسیستی آرای فروم به آرای فروید بیشتر است. فروم روانکاو بود اما به عقده‌ اودیپ و غریزه مرگ چندان اهمیتی نمی‌داد و فردی تجدیدنظر طلب نسبت به آرای فروید بود.

هربرت مارکوزه

هربرت مارکوزه (1979-1898) فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی است که از اعضای اصلی مکتب فرانکفورت به شمار می‌رفت. «انسان تک‌ساحتی» [۲]کتابی است که از مارکوزه ترجمه شده است.

در دهه‌ شصت میلادی جنبش‌های فراگیر دانشجویی (در اروپا و حتی در آمریکا!) وجود داشت که مارکوزه را رهبر معنوی این جنبش‌ها می‌شناسند و این شهرت در مطبوعات وجود دارد که مؤثرترین فردی است که این جنبش‌ها را منتسب به افکار مارکوزه می‌دانند.

مارکوزه نه ایده‌های مارکس را قبول دارد و نه ایده‌های فروید را؛ سعی می‌کند تلفیقی از آرای این دو ارائه دهد و در نظرات تلفیقی‌اش، گرایش بیشتری به فروید دارد تا به مارکس.

مارکوزه بر خلاف مارکسیست‌ها، با تکیه بر روانکاوی فردی به قضایا نگاه می‌کند، در مورد جامعه و انسان‌ها بحث نمی‌کند، بلکه صحبت‌هایش در مورد انسان است؛ مارکوزه معتقد است که لازم نیست به اطلاعاتِ آماری نگاه کنیم، اگر تک‌تک افراد را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم، آرایی شبیه آرای مارکس در آن‌ها نیز صدق می‌کند. دقیقا کاری که انجام می‌دهد این است که آرای مارکس را به جامعه‌شناسی ریدیوس[تقلیل] می‌کند.

از نظر مارکوزه انسان‌ها به دنبال شادی هستند و نه به دنبال رسیدن به وضع معیشتی بهتر؛ فروید هم معتقد است که انسان‌ها به دنبال رسیدن به حداکثر تنش و بیشترین لذت هستند. مثلا فردی که پیگیر مسابقات لیگی است، اگر تیم مورد علاقه‌اش برنده شود، خیلی خوشحال می‌شود حتی اگر از نظر مالی فردی بدبخت باشد. چنین فردی در شب مسابقات فینال لیگ، از هر انقلابی جلوگیری می‌کند، حتی اگر بداند که این انقلاب به نفع اوست! بی‌شک خواستار به تعویق افتادن انقلاب بعد از تماشای بازی خواهد بود!

در دیدگاه‌های فروید تعارضی بین امیال جنسی و تمدن وجود دارد؛ فروید بارها تأکید کرده است که تمدن روی سوپرایگو بنا شده است و غرایز جنسی را سرکوب می‌کند؛ نمی‌توان نظم و تمدنی را ایجاد کرد که در آن غرایز جنسی آزادی مطلق وجود دارد. در این صورت بین آزادی و شادی تعارض ایجاد می‌شود؛ برای این‌که سوپرایگو و واقعیت در صورت بیش از حد آزاد بودن فرد، باعث رنج و عذاب شخص می‌شوند.

انسان برای رنج نکشیدن باید با سوپرایگو و واقعیت، مصالحه کند و آزادی خود را محدود کند؛ به رسیدن به مقداری از شادی بسنده کند. در فرهنگ فرویدی، شادی را لذت و عدم تنش می‌شود ترجمه کرد.

مارکوزه قبول ندارد بین آزادی جنسی و تمدن تعارضی وجود دارد؛ مارکوزه اصطلاح خیلی مهمِ « سرکوبی اضافه» را وارد فرهنگ انتقادی کرده است؛ درست که تمدن همیشه در جهت سرکوبی غرایز عمل می‌کند(سرکوبی عام)، اما هر تمدنی پس از شکل‌گیری سرکوبی اضافه‌ای را اعمال می‌کند تا پایدار بماند. مارکوزه معتقد است که فروید به این امر توجه نکرده است.

از نظر مارکوزه اگر چه نمی‌شود از سرکوبی عام یا اساسی گریخت اما از سرکوبی اضافه می‌شود فرار کرد. فروید در نظراتش اصل واقعیت را بیان کرده بود؛ ایگو در برابر واقعیت، امیال خود را سرکوب می‌کند تا به مقداری از لذت برسد. فروید در آرایش این را در نظر نگرفته بود که اصل واقعیت، اصلی ثبت و لایتغیر نیست.

هر نظام اجتماعی، دستورالعمل‌هایی را برای ایگو تعیین می‌کنند که فراتر از آن هستند که ایگو بتواند به آن دسترسی پیدا کند؛ در واقع نهاد بشر توسط اصل واقعیت سرکوب نمی‌شود، توسط چیز دیگر سرکوب می‌شود که مارکوزه آن را «اصل اجرا» نامیده است؛ یعنی نظام اجتماعی( مثلا فئودالی یا سرمایه‌داری) است که میزان سرکوبی را تعیین می‌کند.

از نظر مارکوزه، ایده‌های فروید ساده‌انگارانه است، چون فروید اصل واقعیت، را غیرقابل تغییر می‌داند.

عقاید مارکوزه انقلابی است؛ می‌توان واقعیت را تغییر داد و به حداقل سرکوب رسید. می‌توان نظام جنسی موجود در جهان (که نتیجه یک سیر تاریخی از گذشته است و در دنیای سرمایه‌داری امروز، به این شکل در آمده است) را طوری تغییر داد که به زندگی بهتر رسید.


مارکوزه بر خلاف مارکس معتقد است که تاریخ بشر دو مرحله دارد:

مرحله اول: مرحله‌ای که در آن معیشت تعیین کننده بود( و اکنون نیست)؛ در این مرحله تئوری‌های مارکس درست بودند.

مرحله دوم: مرحله‌ای که دیگر معیشت، دغدغه اساسی مردم نیست و نظریه‌های مارکس دیگر جواب نمی‌دهد؛ در 300-200 سال پیش، مردم از بام تا شام، فکر این بودند که امروز چه بخورند و آیا فردا غذایی برای خوردن خواهند داشت؟ امروزه درصد بسیار کمی از مردم، در زندگی خود با مشکل معیشت روبه‌رو هستند. در مرحله‌ دوم، مسائل جنسی و مسائل فرهنگی( روبنا) بیشتر روی بشر تأثیر می‌گذارند و برای انسان مهم هستند و باعث شادی می‌شوند.

مارکوزه معتقد بود که انقلاب‌های دهه شصت دانشجویی بود و دوره انقلاب کارگری گذشته است؛ امروز بشر به مرحله‌ای رسیده است که احتیاج به انقلاب‌های جنسی دارد تا کارگری. از نظر مارکوزه باید تک‌همسری و نظام خانواده برداشته شوند تا سرکوبی به حداقل برسد؛ در این صورت، خود به خود نظام اجتماعی تغییر خواهد کرد؛ آنارشیسم فردی منجر به تغییرات گلوبال در جامعه می‌شود.

مراجع

[۳]

[۴] [۵]

[۶]

  1. کاپیتال/کارل مارکس/ جمشید هادیان(مترجم)
  2. انسان تک ساحتی/هربرت مارکوزه/محسن مویدی
  3. اخلاق پروتستان و روح سرمایه‌داری/ماکس وبر/عبدالمعبود انصاری(مترجم)
  4. «پیشروان اندیشه های نو» نام مجموعه معروفی است که انتشارات خوارزمی منتشر کرده است، در یکی از فصل‌های این مجموعه به مارکوزه پرداخته شده است.
  5. بازگشت از شوروی/آندره ژید/ جلال آل احمد(مترجم)
  6. مجلهارغنون شماره ۲۲ : مقاله مکتب فرانکفورت و روانکاوي